تاریخ انتشار : ۲۹ بهمن ۱۳۸۸ - ۰۷:۴۷  ، 
شناسه خبر : ۴۹۲۲۶

امیرمحمد حاجی یوسفی / دانشیار روابط بین‌الملل-دانشگاه شهید بهشتی
پرسش بزرگ و تا حدی دائمی برای مردم عراق به ویژه شیعیان تا قبل از اشغال این کشور توسط آمریکا و نیروهای ائتلاف این بود که چگونه حکومت دیکتاتوری صدام‌ حسین را سرنگون کنند. پس از جنگ و سرنگونی صدام در سال 2003 مردم عراق در مجموع با این پرسش مواجه شدند که چگونه وضعیت جدید را سامان دهند و از جمله اشغالگران را مجبور به خروج از این کشور کنند. شاید بتوان گفت سه گروه اصلی مردم عراق یعنی عربهای سنی، کردها و عربهای شیعه سه استراتژی مختلف را در پیش گرفتند. عربهای سنی که در حکومت صدام به‌رغم اقلیت بودن قدرت بلامنازع را در دست داشتند به سبب غلبه تفکر بعثی‌ها از یک سو و سلفی‌ها از سوی دیگر به سمت مقاومت خشونت‌آمیز روی آوردند. در این زمان از اشغال تاکنون اکثر حملات به نیروهای اشغالگر از سوی آنان انجام شد و مراکز سنی‌نشین به طور متوسط هر روز شاهد حملات تروریستی بود. این حملات نه تنها نیروهای اشغالگر را نشانه می‌رفت بلکه نوعی انتقام‌جویی از شیعیان نیز بود. به عبارت دیگر، عربهای سنی چه بعثی و چه سلفی و حامیانشان نه تنها اشغالگران را خطر می‌دانستند بلکه شیعه را نیز تهدیدی جدی برای خود حس می‌کردند. اما کردها از همان ابتدا استراتژی همکاری با اشغالگران در جهت سامان سیاسی و در نتیجه نیل به حقوق از دست‌ رفته خود را در پیش گرفتند. کردها آرزوی تاسیس کشوری مستقل در منطقه را در سر می‌پروراندند که البته به سبب مقاومت سرسختانه دو کشور همسایه و بسیار مهم یعنی ترکیه و ایران از همان ابتدا می‌دانستند که شانسی در این مسیر ندارند و به این نتیجه منطقی رسیدند که شاید همکاری با اشغالگران البته نه به معنای پذیرش اشغال بتواند همچون گذشته برای آنان مفید باشد. تلاش ناموفق صدام ‌حسین در سال 1991 میلادی برای اشغال کویت موجب شد تا منطقه کردستان عراق به عنوان یک منطقه خودمختار از تحت سلطه رژیم عراق بیرون شده و یک حکومت کردی در آنجا شکل بگیرد و شاید این تجربه موجب شد تا کردها عاقلانه‌تر از همیشه سعی کنند از فرصت حضور اشغالگران بهره برده و حقوق از دست رفته خود را استیفا نمایند. آنان به این نتیجه رسیدند که بهترین راه ماندن داخل عراق، ‌یک عراق فدرال خواهد بود.
گروه سوم و اکثریت که بیش از 60 درصد جمعیت عراق را تشکیل می‌دهد شیعیان بودند. شیعیان به رهبری مرجعیت شیعه به ویژه آیت‌الله سیستانی رویکرد تعامل با اشغالگران به هدف ساماندهی سیاسی کشور پس از اشغال را اتخاذ کردند. این استراتژی به شکلی بسیار زیرکانه به طور عمده از سوی آیت‌الله سیستانی اتخاذ شد و طی آن مبارزه برای خروج اشغالگران از طریق همراهی و تعامل با آنان در دستور کار قرار گرفت. هرچند این همراهی و تعامل بهانه‌ای شد تا عرب‌های سنی، شیعیان را متهم به همکاری با اشغالگران کنند اما توانست صحنه سیاسی عراق را به نفع شیعیان از یک سو و تمامی مردم عراق از سوی دیگر تغییر دهد. به عبارت دیگر، مبارزه با اشغالگران با همان وسیله‌ای که خودشان می‌فهمیدند و مدعی آن بودند یعنی دمکراسی‌خواهی آغاز شد.
بوش و سردمداران حکومت آمریکا پس از آن که در عراق اثری از سلاح‌های کشتار جمعی نیافتند با بحران جدی به ویژه در برابر مردم آمریکا مواجه شدند. به دروغ و ظاهرا برپایه اطلاعات غلط دستگاه‌های اطلاعاتی و جاسوسی به مردم آمریکا گفته شده بود که رژیم صدام حسین به سلاح‌های کشتار جمعی به‌ ویژه بیولوژیک و شیمیایی دسترسی پیدا کرده و تهدیدی جدی برای امنیت آمریکا محسوب می‌شود به‌ویژه که به‌زعم آنان شواهدی هم مبنی بر همکاری این رژیم با القاعده یافته بوند. استراتژی ترساندن مردم برای دستیابی به هدف توسط دولت بوش اجرا شد و مردم آمریکا هم که با چشمان خود حملات یازدهم سپتامبر 2001 را دیده بودند چاره‌ای جز این نداشتند که به حکومت خود اعتماد نمایند و در نهایت با حمله به عراق موافقت کردند. این همان استراتژی است که لورنس فریدمن آن را بزرگنمایی تهدید نامیده و بر این باور است که دولت بوش با ترساندن مردم آمریکا تا سرحد مرگ توانست موافقت آنان برای حمله به عراق را اخذ کند. اما اشغال عراق و پیروزی سریع آمریکا و نیروهای ائتلاف در سرنگونی صدام حسین در نهایت به پیدا شدن این سلاح‌ها منجر نشد و رفته رفته آشکار شد که اصلا سلاح کشتارجمعی در عراق وجود ندارد و بدین ترتیب حکومت بوش با یک بحران داخلی مواجه شد به نحوی که محبوبیت بوش به شدت کاهش یافت. از این‌رو دولت آمریکا مجبور شد به دیگر اهداف ظاهری و تا حدی مقبول در منظر آمریکاییان در حمله به عراق متوسل شود که همانا عبارت بود از سرنگونی حکومت دیکتاتوری صدام حسین که خطر برای امنیت منطقه‌ای و بین‌المللی بود از یک سو و برقراری دمکراسی در عراق، از سوی دیگر می‌توان گفت این امر بهترین فرصت را برای مردم عراق پیش آورد تا بدین وسیله موجبات خروج اشغالگران را فراهم سازند و کسی جز آیت‌الله سیستانی این فرصت را درک نکرد. ایشان دریافت که می‌تواند با فشار بر آمریکا مبنی بر برگزاری انتخابات در عراق در جهت سامان‌ سیاسی این کشور که بالمال خروج اشغالگران را در پیش داشت استقلال مردم عراق را تامین کند و به رغم مخالفت عرب‌های سنی (در اینجا منظور بعثی‌ها، سلقی‌ها و سمپات‌های آنان است) راه شرکت‌ در پای صندوق‌های رای را برگزید. آمریکا چاره‌ای جز تمکین نداشت و در نتیجه موج برگزاری انتخابات در عراق برای سامان‌دهی سیاسی این کشور آغاز شد. مردم عراق در سال جاری مسیحی (2005) سه بار به پای صندوق‌های رای رفتند تا با رای خود پایان‌‌دهنده خشونت از یک سو و اشغال از سوی دیگر باشند. هشت میلیون عراقی در انتخابات ژانویه 2005حکومت موقت را انتخاب کردند. ده میلیون عراقی در اکتبر سال جاری به قانون اساسی عراق رای دادند. و بالاخره در دسامبر جاری نزدیک به 12 میلیون برای انتخاب پارلمان آینده کشور رای خود را در صندوق‌ها ریختند.
آیت‌الله سیستانی با زیرکی خاص خود نه تنها موفق شد نیروهای اشغالگر به ویژه مردم آمریکا را وادار به تمکین در مقابل خواسته‌‌های اکثریت مردم عراق نماید بلکه موفق شد عرب‌های سنی را نیز به مسیری بکشاند که از دید او درست بود یعنی شرکت در انتخابات به جای توسل به خشونت و زور. از این رو صندوق آراء‌ تبدیل به صحنه مبارزه با اشغالگران شد و عرب‌های سنی به رغم عدم مشارکت جدی در دو رای‌گیری ژانویه و اکتبر 2005، در رای‌گیری اخیر برای انتخاب نمایندگان پارلمان عراق به شکل جدی‌تر مشارکت کردند و شاهد آن بودیم که این انتخابات بدون هیچ‌گونه خشونت و حمله تروریستی برگزار شد. به عبارت دیگر عرب‌های سنی دریافتند که راه سامان‌دهی سیاسی عراق نه حمایت از گروه‌های تروریستی بعثی و سلفی بلکه شرکت در پای صندوق‌های رای است.
مساله اساسی هنوز باقی است که زمان‌بندی خروج نیروهای اشغالگر از عراق است. هرچند به نظر می‌رسد نخستین مرحله پس از اشغال عراق با این انتخابات به پایان رسیده باشد اما مرحله دوم آغاز شده که طی آن عراقی‌ها باید از طریق پارلمان به توافق رسیده و در نتیجه با تشکیل دولتی فراگیر، منسجم و کارآمد که قادر به برقراری ثبات و امنیت در کشور باشد زمینه خروج نیروهای اشغالگر را هرچه سریع‌تر فراهم کند. پارلمان عراق باید هرچه سریع‌تر در تشکیل دولت قانونی عراق کوشیده و زمینه را برای ایجاد ثبات و امنیت در کشور از یک سو و خروج نیروهای اشغالگر از سوی دیگر فراهم سازد. از این روست که نگارنده بر این باور است که استراتژی آیه‌الله سیستانی مبنی بر شرکت در انتخابات بر استراتژی سنی‌ها مبنی بر توسل به زور برای اخراج اشغالگران شانس موفقیت بیشتری خواهد داشت.
حال در صورتی که بپذیریم استراتژی همراهی و تعامل با اشغالگران که توسط آیه‌الله سیستانی اتخاذ شد بر استراتژی همکاری منفعلانه از یک سو و استراتژی مقاومت خشونت‌آمیز از سوی دیگر که به ترتیب توسط برخی کردها و عرب‌های سنی اتخاذ گردید،‌ برتری داشته و شانس موفقیت بیشتری جهت اخراج اشغالگران از سرزمین عراق دارد آیا می‌توان گفت این استراتژی در کل منطقه خاورمیانه نیز می‌تواند شانس موفقیت بیشتری داشته باشد تا از این طریق برنامه‌های سلطه‌طلبانه آمریکا در خاورمیانه را خنثی کند؟ از دید نگارنده پاسخ به پرسش فوق مثبت بوده و می‌توان برای مقابله با آمریکا به جای سیاست‌ها و استراتژی‌های مقابله‌جویانه (confrontational) از سیاستها و استراتژی‌های تعامل‌گرایانه (accommodational) بهره برد. به عبارت دیگر آمریکا را در دامی انداخت که خود آن را در خاورمیانه پهن کرده است یعنی روند دمکراسی. در اینجا کاری به این پرسش اساسی که آیا آمریکا در دمکراسی‌کردن خاورمیانه جدی است یا خیر، نداریم. آن‌چه مدنظر است این است که با این فرض این که آمریکا در این امر جدی است چگونه می‌توان بر موج ایجاد شده سوار شد و منافع مردم منطقه خاورمیانه را تامین کرده و در نتیجه از سلطه آمریکا در خاورمیانه جلوگیری کرد. به نظر می‌رسد تقویت دمکراسی در کشورهای خاورمیانه مهم‌ترین و مفیدترین استراتژی برای مقابله با مطامع آمریکا در منطقه باشد. از دید نگارنده کشورهای منطقه نیز آمادگی کامل برای تحقق این استراتژی را دارند. برای نمونه اگر به گفته‌های اخیر صائب عریقات مسئول بلندپایه فلسطینی توجه کنیم اهمیت این استراتژی کشف می‌شود. می‌دانیم که همزمان با برگزاری انتخابات پارلمان عراق انتخابات شهرداری‌های فلسطین به‌رغم این که چند بار ملغی شده بود نیز برگزار شد و طی آن کاندیداهای حماس موفق به کسب اکثریت کرسی‌ها در برخی مناطق کرانه باختری شدند. این امر موجب نگرانی شدید آمریکا شد به نحوی که این کشور اعلام کرد با مشارکت حماس در انتخابات آینده مجلس ملی فلسطین موافق نیست. در عکس‌العمل به اظهارات مقامات آمریکایی آقای صائب عریقات اعلام کرد که همان‌گونه که در انتخابات عراق همه گروههای عراقی شرکت کردند در فلسطین نیز باید این گونه باشد و آمریکا محق نیست که از شرکت حماس در انتخابات آینده مجلس ملی فلسطین جلوگیری به عمل آورد. به عبارت دیگر این پرسش در اذهان مطرح می‌شود که اگر آمریکا واقعا به هدف ایجاد و تقویت دمکراسی به اشغال عراق پرداخته چرا این امر یعنی دمکراسی شدن نباید در کل منطقه خاورمیانه به اجرا درآید.
از این رو استدلال می‌تواند به کل منطقه خاورمیانه تسری داده شود. برگزاری انتخابات در دو کشور و سرزمین عربی یعنی عراق و فلسطین و آغاز حرکت به سوی دمکراسی می‌تواند پیامدهای جدی برای کشورهای عربی از یک سو و دیگر کشورهای خاورمیانه از سوی دیگر داشته باشد. نه آمریکا دیگر می‌تواند چون گذشته مانع دمکراسی شدن این کشورها شود (چون خود ظاهرا هدف حضور در عراق به شکل خاص و خاورمیانه به شکل عام را تقویت دمکراسی اعلام کرده است و این را به خوبی می‌توان در طرح خاورمیانه بزرگ دید) و نه رژیم‌های حاکم می‌توانند در مقابل تقاضاهای مردم خود بیشتر از این مقاومت کنند. در آینده نه چندان دور شاهد تقویت موج دمکراسی خواهی در منطقه خواهیم بود. از یک سو رژیم‌های عربی که عمدتا غیردمکراتیک هستند با چالش های جدی مواجه شده‌اند حوادث انتخاباتی اخیر در مصر می‌تواند عمق این چالش را نشان دهد. از سوی دیگر کشورهای غیرعربی به ویژه رژیم صهیونیستی نیز با چالش جدی مواجه خواهند بود. رژیم اسرائیل به‌رغم این که مدعی دموکراسی است ذاتا رژیمی غیردمکراتیک است زیرا به رغم این که بیش از 20 درصد ساکنان سرزمین‌های 1948 را فلسطینی ها تشکیل می‌دهند خود را یک دولت یهودی قلمداد می‌کند و این یک تناقض آشکار است به نظر می‌رسد ایران بزرگ‌ ترین برنده بازی دمکراسی شدن در خاورمیانه باشد. در ایران حکومتی وجود دارد که با انتخابات بر سر کار آمده و در آن یک رقابت جدی و سالم انتخاباتی ریشه دوانیده است. ایران کشوری است دارای گروه های مختلف رقیب سیاسی که برای دستیبابی به قدرت در مبارزات انتخاباتی آزاد شرکت می‌کنند و این امر می‌تواند موید این پیشنهاد باشد که ایران باید با اتخاذ استراتژی همراهی و تعامل بر موج دمکراسی شدن در منطقه سوار شده و از این طریق استراتژی سلطه‌جویی آمریکا در خاورمیانه را با شکست مواجه سازد.