تاریخ انتشار : ۲۰ اسفند ۱۳۸۸ - ۰۸:۳۸  ، 
شناسه خبر : ۴۹۳۲۲
برای شهید احمد کاظمی و... پایان فراق 19 ساله

مجید رضائیان
بهمن ماه بود. باد بود و سرمای استخوان‌سوز دشت خوزستان. آمدم که وارد قرارگاه شوم. از بس که خلوت بود، دم در کسی جلویم را نگرفت. در، همان چند گونی پر شن بود که از شدت جابه‌جا شدن خیلی سالم هم نمانده.
از کنار 2 نفر دیگر که رد می‌شوم، قبل از گرفتن نشانی پتوها، یکی از آن دو، گویی متوجه چشمهای قرمز شده‌ام می‌شود.
- پتوی اضافی داخل این چادر است.
- ممنون... تشکری و یافتن یک جا برای یک لقمه خواب کوتاه چند ساعته؛ با این تفاوت که اینجا قرارگاه امام علی (ع) است. از خط هم آنقدر فاصله دارد تا مزه خواب را کمی بچشی نه زیاد. همان اندازه که بتوانی صبح فردا، بعد از چند شبانه ‌روز پای بیسیم نشستن، دوباره کار مربوط به گزارش عملیات را دنبال کنی.
آخر تو با آنها فرق داری. آنها مرد عملیات میدان رزم و سرب و گلوله‌اند و تو با ضبط و قلم و کاغذ، حماسه‌های مقاومت و سلوک این مردان را اگر بتوانی، می‌خواهی ماندگار کنی.
بالاخره آن شب، 19 سال پیش در چنین ایامی را می‌گویم، به صبح نرسیده، چهره محجوب «حسین» را در خواب می‌بینم... آنقدر خواب گویاست که مطمئن شده‌ام، حسین رفته به سفر و نمانده راستی! سفر شهادت، از چه جنسی است؟ خب. آنها که رفته‌اند به خوبی می‌دانند و آنها که شاهدان زنده مسافران این سفر بوده‌اند نیز. تو که نمی‌دانی، نپرس.
فردا صبح به سرعت برمی‌گردم قرارگاه خاتم و بعد هم قرارگاه کربلا. در راه برگشت با خود نجوا می‌کنم: عجب شبی بود؛ هنوز به صبح نرسیده حسین خرازی در آن شب باید برود. می‌آیم وارد قرارگاه می‌شوم. نم‌نم بارانی هم می‌آید. ولی از سوز سرما چندان کاسته نشده.
نگاه‌ها و صورت‌ها به سمت هر وارد شونده‌ای می‌چرخد و این‌بار، من از روی کنجکاوی روزنامه‌نگارانه، مسیر چرخش نگاه‌ها را دنبال می‌کنم. به چهره «آقا رحیم» پای بیسیم بیشتر خیره می‌شوم. آقای میثمی هم که هنوز آن زمان شهید نشده بود، در قرارگاه نیست. با او راحت‌ترم. اگر او می‌بود، از او می‌پرسیدم. اما چهره‌های اندوهناک بیشتر دلم را تکان می‌دهد. حسین خرازی رفته و نمانده... مسافری جدید باز...
پتوی آویزان شده جلوی سنگر قرارگاه که هم کار در را می‌کرد و هم تاحدودی مانع از ورود سرما می‌شد، کنار زده می‌شود: احمد کاظمی می‌آید.
حسین و احمد، فرماندهان 2 لشگر بزرگ جنگ، ارتباطی بسیار عاطفی و عمیق داشتند. از صورت گرگرفته احمد کاظمی، حالا یقین کردم که خواب دیشب درست بوده. اما احمد اندوه خود را نمی‌تواند پنهان کند. فرمانده لشکر است و باید این اندوه را پنهان کند. در آن لحظه چاره‌ای نیست. یک لحظه قلم و کاغذ را فراموش می‌کنم: آیا احمد فراق حسین را تحمل می‌کند؟ احساس می‌کنی که شاید برای مدتی کوتاه هم، نه!
حالا 19 سال از آن شب و روزها گذشته. احمد کاظمی، چطور باز هم طاقت بیاورد؟ او هم رفت. هواپیماهایی که مرتب سقوط می‌کنند. شده‌اند جغد شوم بدخبری. اما احمد کاظمی، صعود کرد. سقوط هواپیما بهانه بود. این را من باور دارم. عید قربان، عیدی‌اش را گرفت.
می‌دانم شهید حسین خرازی و مهدی باکری که شهید احمد کاظمی بسیار شخصیت این‌ دو را دوست می‌داشت، میزبان او هستند و آنجا بزم سالکان، همه با هم، سرخوشان و مستان برپاست، عرش است دیگر. بزم ملکوت. می‌دانید که؟
از آن سال، 19 سال می‌گذرد، عملیات کربلای 5 در 1365 و الان زمستان 1384. و باز دوباره همان گزارشگر و روزنامه‌نگار، قلم و کاغذ به دست گرفته ولی دیگر ضبطی در کار نیست. جز حافظه و خاطره‌هایی که با پرواز احمد کاظمی، همه مرور می‌شوند. از شهید احمد چه آن موقع که در اوج عملیات او را فاتح می‌دیدی، چه امروز، هیچ نمی‌توانی بنویسی. می‌توانی؟
با خود می‌گویم پس اینها که نوشتم چه بود، دوباره که می‌خوانم می‌بینم به مناسبتی فقط نامی و یادی از بزرگ‌مردی شد که تو قادر به توصیف او نبودی و نیستی. لااقل اقرار که بکن. پس نوشتم تا اقرار دیگری هم بکنم؛ او نمی‌توانست بیش از این باشد. 19 سال فراق یاران،‌ برای شهید احمد کاظمی سخت بود و... بس بود، نبود؟
حالا نمی‌دانم که شهید احمد کاظمی به یاد دارد که هم آن روز و هم امروز برای او و امثال او نوشتم. مهمتر این‌ که نمی‌دانم اما نگاه او به چه کسانی است که دوباره باید برایشان بنویسم: آنها که باید اسطوره باشند و اسطوره بمانند تا نگاه مهربانانه امثال شهید احمد کاظمی، حسین خرازی و محمد بروجردی بر نسل سوم بچرخد، متمرکز شود و دلها را هم با خود ببرد. راستی! نسل امروز، آن نسل را فراموش نمی‌کند که؟