مجید لباف
مقدمه:
یکی از ویژگیهای پویای هر مکتبی را میتوان وجود برداشتهای متفاوت و قرائتهای گوناگون دانست که همراه با زمان، تغییر مییابند و با نیاز روز جامعه تغییر میکنند. بنابراین مساله انطباق را نباید با انگهایی چون ارتداد از مارکسیسم، فرصتطلبی، تجدیدنظرطلبی، گرایشهای خرده بورژوایی و غیره داوری نمود.
در این مطلب، تفسیر روبنا ـ زیربنا را به عنوان مهمترین آموزه ماتریالیسم تاریخی مورد کنکاش قرار داده به این منظور که از این دریچه بتوانیم یکی از عوامل تشعب در مارکسیسم را بشناسیم که این مقاله صرفا جهت ارتقای آگاهی خوانندگان است نحلههای مختلف این مکتب انتشار مییابد.
">مجید لباف
مقدمه:
یکی از ویژگیهای پویای هر مکتبی را میتوان وجود برداشتهای متفاوت و قرائتهای گوناگون دانست که همراه با زمان، تغییر مییابند و با نیاز روز جامعه تغییر میکنند. بنابراین مساله انطباق را نباید با انگهایی چون ارتداد از مارکسیسم، فرصتطلبی، تجدیدنظرطلبی، گرایشهای خرده بورژوایی و غیره داوری نمود.
در این مطلب، تفسیر روبنا ـ زیربنا را به عنوان مهمترین آموزه ماتریالیسم تاریخی مورد کنکاش قرار داده به این منظور که از این دریچه بتوانیم یکی از عوامل تشعب در مارکسیسم را بشناسیم که این مقاله صرفا جهت ارتقای آگاهی خوانندگان است نحلههای مختلف این مکتب انتشار مییابد.
">مجید لباف
مقدمه:
یکی از ویژگیهای پویای هر مکتبی را میتوان وجود برداشتهای متفاوت و قرائتهای گوناگون دانست که همراه با زمان، تغییر مییابند و با نیاز روز جامعه تغییر میکنند. بنابراین مساله انطباق را نباید با انگهایی چون ارتداد از مارکسیسم، فرصتطلبی، تجدیدنظرطلبی، گرایشهای خرده بورژوایی و غیره داوری نمود.
در این مطلب، تفسیر روبنا ـ زیربنا را به عنوان مهمترین آموزه ماتریالیسم تاریخی مورد کنکاش قرار داده به این منظور که از این دریچه بتوانیم یکی از عوامل تشعب در مارکسیسم را بشناسیم که این مقاله صرفا جهت ارتقای آگاهی خوانندگان است نحلههای مختلف این مکتب انتشار مییابد.
">مجید لباف
مقدمه:
یکی از ویژگیهای پویای هر مکتبی را میتوان وجود برداشتهای متفاوت و قرائتهای گوناگون دانست که همراه با زمان، تغییر مییابند و با نیاز روز جامعه تغییر میکنند. بنابراین مساله انطباق را نباید با انگهایی چون ارتداد از مارکسیسم، فرصتطلبی، تجدیدنظرطلبی، گرایشهای خرده بورژوایی و غیره داوری نمود.
در این مطلب، تفسیر روبنا ـ زیربنا را به عنوان مهمترین آموزه ماتریالیسم تاریخی مورد کنکاش قرار داده به این منظور که از این دریچه بتوانیم یکی از عوامل تشعب در مارکسیسم را بشناسیم که این مقاله صرفا جهت ارتقای آگاهی خوانندگان است نحلههای مختلف این مکتب انتشار مییابد.
">مجید لباف
مقدمه:
یکی از ویژگیهای پویای هر مکتبی را میتوان وجود برداشتهای متفاوت و قرائتهای گوناگون دانست که همراه با زمان، تغییر مییابند و با نیاز روز جامعه تغییر میکنند. بنابراین مساله انطباق را نباید با انگهایی چون ارتداد از مارکسیسم، فرصتطلبی، تجدیدنظرطلبی، گرایشهای خرده بورژوایی و غیره داوری نمود.
در این مطلب، تفسیر روبنا ـ زیربنا را به عنوان مهمترین آموزه ماتریالیسم تاریخی مورد کنکاش قرار داده به این منظور که از این دریچه بتوانیم یکی از عوامل تشعب در مارکسیسم را بشناسیم که این مقاله صرفا جهت ارتقای آگاهی خوانندگان است نحلههای مختلف این مکتب انتشار مییابد.
">مجید لباف
مقدمه:
یکی از ویژگیهای پویای هر مکتبی را میتوان وجود برداشتهای متفاوت و قرائتهای گوناگون دانست که همراه با زمان، تغییر مییابند و با نیاز روز جامعه تغییر میکنند. بنابراین مساله انطباق را نباید با انگهایی چون ارتداد از مارکسیسم، فرصتطلبی، تجدیدنظرطلبی، گرایشهای خرده بورژوایی و غیره داوری نمود.
در این مطلب، تفسیر روبنا ـ زیربنا را به عنوان مهمترین آموزه ماتریالیسم تاریخی مورد کنکاش قرار داده به این منظور که از این دریچه بتوانیم یکی از عوامل تشعب در مارکسیسم را بشناسیم که این مقاله صرفا جهت ارتقای آگاهی خوانندگان است نحلههای مختلف این مکتب انتشار مییابد.
">مجید لباف
مقدمه:
یکی از ویژگیهای پویای هر مکتبی را میتوان وجود برداشتهای متفاوت و قرائتهای گوناگون دانست که همراه با زمان، تغییر مییابند و با نیاز روز جامعه تغییر میکنند. بنابراین مساله انطباق را نباید با انگهایی چون ارتداد از مارکسیسم، فرصتطلبی، تجدیدنظرطلبی، گرایشهای خرده بورژوایی و غیره داوری نمود.
در این مطلب، تفسیر روبنا ـ زیربنا را به عنوان مهمترین آموزه ماتریالیسم تاریخی مورد کنکاش قرار داده به این منظور که از این دریچه بتوانیم یکی از عوامل تشعب در مارکسیسم را بشناسیم که این مقاله صرفا جهت ارتقای آگاهی خوانندگان است نحلههای مختلف این مکتب انتشار مییابد.
1-مارکسیسم ارتودکس
با توجه به تفسیر ماتریالسم تاریخی مارکس از جمله اعتقاد وی به اقتصاد، به عنوان زیربنا که در آثار متاخر او مثل کتاب سرمایه و در نوشتهها و آثار همکاران نزدیک وی مثل انگلس و کائوتسکی دیده میشود میتوان قائل به مارکسیسم کلاسیک بود.
این تفکر بیشتر در اواخر قرن نوزدهم تا اواسط قرن بیستم مطرح بوده و بیشتر در سوسیال دموکراسی و مارکسیسم لنینیسم تجلی مییابد. شاید بتوان راستترین مشی سیاسی مارکسی را در سوسیال دموکراسی آلمانی و چپترین آن را مارکسیسم لنینیست شوروی دانست. لنین، کائوتسکی رهبر سوسیال دموکراسی آلمان را فرصتطلب میدانست و متقابلا کائوتسکی، لنین را به ماجراجویی و ارادهگرایی متهم میکرد.
الفـ سوسیال ـ دموکراسی، کائوتسکی (1854 - 1938)
کائوتسکی معتقد بود که مارکسیسم سخت تحت تاثیر تئوری تکامل داروین و همچنین نظریات انگلس به ویژه در آنتیدورینگ قرار دارد. وی کتاب انگلس را شرح کامل و صادقی از اصول و عقاید مارکس میدانست که در دیالکتیک خود مبانی قانونمندی عمومی تکمل طبیعت و تاریخ و اندیشه را آشکار میساخت وی در کتاب برداشت ماتریالیستی از تاریخ به تنظیم نظریات بازمانده از مارکس و انگلس پرداخت، برخی از انتقادات وارده را پاسخ داد و وی اگرچه نقش اراده و عمل انسان را میپذیرفت لیکن براساس شرایط عینی اقتصادی نیز تاکید میکرد که تعیینکننده جهت و ماهیت اراده و عمل انسان است و آدمیان همه جا به اعمالی چون «جنگ» و «عبادت» و «عشق ورزیدن» اشتغال دارند. لیکن تفاوت میان نهادهای نظامی، مذهبی و خانوادگی به تفاوت در ساختار اقتصادی جوامع مختلف بستگی دارد. کائوتسکی اهداف اصلی انقلاب سوسیالیستی از آزادی سیاسی، برابری اقتصادی و عدالت اجتماعی میدانست و تنها تصرف قدرت به وسیله اکثریت یعنی پرولتاریا میتواند لوازم تحقق آن آمال را فراهم آورد و به این ترتیب معنای انقلاب پرولتایی، انقلاب اخلاقی نیز خواهد بود زیرا اخلاقیات پرولتاریایی را نمیتوان از خواستهای انقلابی آن جدا کرد. با این همه از دیدگاه اکونومیستی کائوتسکی، تنها پیدایش شرایط مادی و اقتصادی مناسب میتواند زمینه انقلاب را فراهم آورد. پس وی بر مفهوم آمادگی و بلوغ تاریخی تاکید میورزید و از بیصبری انقلابی حتی در شرایطی که توجیه اخلاقی هم داشت، انتقاد مینمود.
وی از رویاپردازان سوسیالیست که معتقد به «مدینه فاضله» بودند فاصله میگرفت. وی مبارزه طبقاتی را روندی طبیعی در جامعه میدانست و برای تایید نظریه خود همواره به سخنرانی کارل مارکس در سال 1872 تاکید داشت که مارکس میگفت: «میدانیم که قوانین و سنتها و رسوم کشورهای گوناگون باید در نظر گرفته شود و انکار نمیکنیم که کشورهایی هستند مثل انگلستان، ایالات متحده آمریکا و حتی هلند که کارگران ممکن است از راههای مسالمتآمیز به آرمانهای خود دست یابند اما در مورد همه کشورها این گفته صادق نیست.»
کائوتسکی به رابطه مستقیم و تجربهناپذیر سوسیالیسم و دموکراسی معتقد بود و همواره لازمه سوسیالیسم را دموکراسی میدانست و سوسیالیسم بدون دموکراسی از نظر وی معنا و مفهوم نداشت.
و در همین زمینه در کتاب پرولتاریا (1918) مینویسد:
«از نظر ما سوسیالیسم بدون دموکراسی تصورناپذیر است. منظور از سوسیالیسم نه تنها سازمان اجتماعی تولید بلکه سازماندهی دموکراتیک جامعه نیز هست. سوسیالیسم بدون دموکراسی ممکن نیست.»
علیرغم این که مارکس و انگلس در برخی موارد اخطار کرده بودند که نباید سوسیالیسم را با دولتی شدن اقتصاد یکی و یکسان گرفت و کائوتسکی این نکته را یکی از اصول نظریهپردازی خود میدانست و سوسیالیسم را به نوع مدیریت و میزان مشارکت کارگران در تعیین اهداف اقتصادی و آزادی فعالیتهای اتحادیههای کارگری میدانست و دموکراسی را کوتاهترین، مطمئنترین و کمهزینهترین راه برای وصول به سوسیالیسم میدانست.
وی معتقد بود که انقلاب سوسیالیستی ضرورتا در جوامعی اتفاق خواهد افتاد که در آنها سرمایهداری به اوج و کمال خود رسیده باشد. به نظر اراده برای به وجود آوردن سوسیالیسم تنها در نتیجه پیدایش صنایع بزرگ ایجاد میشود در نتیجه وی مخالف اندیشه رهبری گروه انقلابیون نخبهای را داشت و اظهار میداشت که:
«تودهها را نمیتوان به صورت مخفی سازمان داد. به علاوه یک سازمان مخفی نمیتواند دموکراتیک باشد و چنین سازمانی همواره به پیدایش دیکتاتوری فردی میانجامد.»
کائوتسکی از بانیان مهم برنامه «ارفورت» میباشد و مارکسیسم را به عنوان ایدئولوژی حزب سوسیال ـ دموکرات آلمان میدانست و در توجیه برنامه «ارفورت» با تاکید بر نظریههای تاریخی مارکس در مورد گرایشهای انباشت سرمایه، ضرورت تاریخی تحول جامعه بورژوایی و تبدیل مالکیت خصوصی به مالکیت اجتماعی وسایل تولید نهایتا رهایی کامل انسانیت از قید مالکیت خصوصی را توجیه مینمود. پس به طور غریزی کائوتسکی به نوعی منتقد طبیعی انقلاب روسیه در سال 1917 میباشد و در این زمینه سه اثر عمده دارد که عبارتند از:
1- تروریسم و کمونیسم (1919)
2- از دموکراسی تا بردگی دولتی (1921)
3- بلشویسم در بنبست (1930)
این کتاب اظهار میدارد: «متاسفانه آشکارا میبینیم که بلشویکها دچار اشتباه کامل شدهاند. آنها در پی انجام کاری برآمدند که شرایط لازم برای انجام آن موجود نبود و در این راه به منظور دستیابی به امر غیر ممکن از طریق زور، به جای پیشبرد شرایط فکری و اخلاقی و اقتصادی تودههای کارگر، بیش از حکومت تزاری و جنگ به آن طبقه آسیب رساند.»
بـ مارکسیت ـ لنینیست، لنین (1924 - 1870)
لنین تئوریسین انقلابی، ارتدوکس مارکسیسم رادیکال و از رهبران جنبش کارگری و سوسیال دموکراسی روسیه میباشد و بنیانگذار دولت کمونیستی در روسیه (1917) میباشد. وی اثر فکری و عملی گستردهای بر اندیشه مارکسیستی قرن بیستم و بر جنبش کمونیستی کارگری بر جای گذاشت.
اصلیترین خصلت اندیشه لنین را باید در توانایی او در زمینه تطبیق واقعیات و نهادهای سیاسی با تعبیر خودش از مارکسیم و نیز از سوی دیگر تطبیق مارکسیم با واقعیات و بحرانهای قرن بیستم دید و تبلور آن را (اندیشه و عمل) در سوسیالیسم دولتی در روسیه و برخی جوامع عقبمانده دهقانی که بر طبق نظریه مارکسیسم ارتدکسی هیچگونه مناسبتی با تحقق سوسیالیسم نداشتند، ایجاد گردید. بنا به ضرورت در روسیه، الگوی اقتدار مرکزی به عنوان ویژگی حزب انقلابی از دیدگاه لنین، سرانجام به صورت ویژگی عمده دولت سوسیالیستی درآمد و همین فرد اساس استمرار سوسیالیسم دولتی در روسیه بود میراث اندیشههای لنین را با ویژگیهای سوسیالسم دولتی و حزبی اقتدارطلب در کشورهای چین، کوبا و اروپای شرقی به عنوان راه توسعه مطرح شده است میتوان مشاهده نمود. در هر حال اندیشههای لنین بیشتر برای شرایط بحران و تحول انقلابی به عنوان استراتژی، تناسب و جذابیت داشته است تا به عنوان شیوه حکومت در ثبات. به عبارت دیگر در شرایط تشنج سیاسی و اجتماعی بازگشت به اندیشههای لنین افزایش یافته است وی در رساله «چه باید کرد» که قبل از انشعاب بلشویکها و منشویکها بر ضد گرایش اکونومیستی مارکسیستهای روس تاکید کرد که سوسیال دموکراتها میبایست عمدتا وارد مبارزه با تزار شوند. اعتقاد راسخ لنین به اصول، ماتریالیسم تاریخی هرگونه گرایش به تاثیر اراده انقلابی در تاریخ را محدود میکرد. وی همانند مارکسیستهای دیگر در آن دوران تاکید میکرد که روسیه آمادگی لازم را برای دستیابی به سوسیالیسم ندارد.
وی اظهار میدارد: «میزان فعلی توسعه اقتصادی روسیه (شرایط عینی) و میزان آگاهی طبقاتی و سازماندهی تودههای کارگری (شرایط ذهنی حاصل از شرایط عینی) رهایی فوری و کامل طبقه کارگر را ناممکن میسازد.»
در همین روند ما شاهدیم که لنین در پی پیوند دادن ایدههای مارکسیسم به عنوان نظریه بحران در جامعه سرمایهداری پیشرفته و با جامعه عقبمانده روسی که با شیوههای کشاورزی دست به گریبان بود. وی از یک سو تحت تاثیر سنت فکری مارکس قرار داشت و از سوی دیگر با روسیه و با تمام خصوصیات آن به ویژه حکومت استبدادی تزار و فئودالیسم روسی و وضعیت خاص دهقانان آن کشور، که آن دو را با سنتزی پیچیده حل مینمود که تضادهای ناشی از ترکیت و همزیستی عناصر فئودال، خرده بورژوایی و سرمایهداری و سرمایهداری دولتی در اقتصاد روسیه، تنها در طی زمان و با رشد صنعت حل خواهد شد و با دخالت دولت میتوان زمینه صنعتی شدن کشور را فراهم نمود و مرحله گزار از «سرمایهداری دولتی» به سوسیالیسم محقق خواهد شد.
«لنینیستها در روسیه در دفاع اخلاقی از تعبیر خود از مارکسیسم بار دیگر جزیی از روبنای نظام ایدئولوژیک زبان را اتهام مذهبی به کار گرفتند و عناوینی چون «خیانت»، «ارتداد»،«انحراف»،«ریا»، «توبه»، «بخشش» و جو آن را رایج ساختند.»
در صورتی که با توجه به ایدئولوژی مارکسیسم که جوامع پیشرفته صنعتی را مورد مطالعه قرار میدهد، در صورتی که مارکسیسم لنینیست به صورت ایدئولوژی توسعه و نوسازی در نزد کشورهای عقب افتادهتر صنعتی جاذبه خاصی پیدا نمود.
همانطور که میدانید مفهوم زیربنا و روبنا به عنوان جزئی از ماتریالیسم تاریخی، اساس تفسیر اقتصادی جامعه به شمار میرود زیربنا به اقتصاد به طور کلی و روبنا به سایر وجوه زندگی اطلاق میشود. مارکس و انگلس نظریه زیربنا و روبنا را ایجاد کردند. البته درباره نحوه ارتباط و زیربنا و روبنا اختلافنظر پدید آمد و این اختلاف از تعابیر مختلف در گفتههای مارکس و انگلس درباره آن ناشی میشود.
به گفته مارکس: «وجه تولید در زندگی مادی تعیینکننده خصلت عمومی فرایندهای اجتماعی، سیاسی و روح «یعنی زندگی مادی است. آگاهی آدمیان، وجود ایشان را تعیین نمیکند بلکه برعکس وجود اجتماعی آنان آگاهی ایشان را تعیین میکند.»
وی روبنا را اغلب با عنوان ایدئولوژیک توصیف مینماید تا نشان دهد که از نظر علیت و تعیین کنندگی موثر نیست.
جمعبندی:
قرائتهای مختلف اقتصادگرای، جبرگرایی و ساختگرایی تبلوری از اندیشههای مارکس. وی در تحلیل نظام سرمایهداری به طور مشخص بر وجه اقتصادی به عنوان زیربنا تاکید مجدد داشته است و اقتصاد را به لحاظ تحلیلی از سایر وجوه جامعه جدا نموده و نهادهای سیاسی، قوانین، نظامهای عقیدتی و اشکال خانواده را از بازتابهای نظام اقتصادی میداند.
به هر حال با توجه به تعارضی که بین اندیشههای کائوتسکی و مارکسی وجود داشته است میتوان اصول مشترک زیر را بیان نمود.
1) نقش تعیینکنندگی زیر بنا نسبت به روبنا
2) تغییر سیاست، حقوق و ایدئولوژی به مثابه روبنا.
3) برداشت از روابط تولید اساسا به عنوان روابط اقتصادی
4) تعمیم قوانین دیالکتیک به طبیعت و جامعه.
5) تصریح اصول ماتریالیسم از جمله فرمولبندی زیربنا ـ روبنا به عنوان جوهر علم تاریخ.
6) تکیه بر بینش موجبیت باوری در پویش تاریخ و جامعه.»
2- مارکسیسم فلسفی:
بعد از ماکسیسم ارتدوکس که خصلتی ضدفلسفی داشت با گرایشهای فلسفی اندیشمندانی همچون لوکاچ و گرامشی آشنا میشویم و به عنوان بینانگذاران این مکتب با اندیشههای هورکهایمر، آدورنو، مارکوزه و در نهایت با نظریات سیاسی هابرماس به عنوان نقطه عطف این پدیده مواجهیم. در همین راستا «مکتب فرانکفورت» در دهههای 30 و 1920 به نظریه انتقادی معروف شد که نقطه شروع خود را با نقد تحلیلگرایی به عنوان مانع اصلی شناخت واقعیات جامعه سرمایهداری و نفی این واقعیت آغاز کرد و پوزیتیویسم از لحاظ هستیشناسی بر این فرض میباشد که ذهن یا شناسانده از عین یعنی جهان بیرونی مستقل است و از لحاظ معرفتشناسی مبنی بر بنیاد دانش تجربی میباشد و همینطور بر همانندسازی علوم طبیعی و انسانی و تعمیم آن تاکید دارد.
الفـ مکتب فرانکفورت:
نقطه شروع مارکسیسم فلسفی و به طور مشخص مکتب فرانکفورت و تئوری انتقادی را بدون شک باید مارکس هورکهایمر دانست. هورکهایمر و تئودور آدورنو همراه با هربرت مارکوزه مهمترین و مشهورترین بنیانگذاران این مکتب و این مفهوم از تئوری هستند که بعدها پایهای برای طرحهای انقلابی شد.
هورکهایمر میگوید: «پیشگامان و رهبران محتاج هوش و زیرکی در مبارزات سیاسی میباشند، نه تعلیمات دانشگاهی که اصطلاحا از جایگاه مهمی برخوردار است.»
هورکهایمر در ادامه به چالش کشیدن پوزیتیویسم، معتقد است که شناخت واقعیات زندگی تنها از طریق دیالکتیک و با عنایت به کلیت اجتماعی، نه مطالعه پدیدههای پراکنده و پارهپاره به شیوه تخصصی امکانپذیر است و برداشت اقتصادگرایان از مارکسیسم عامل جوهری نظام اجتماعی را ساخت تولیدی و تکنولوژی معرفی میکند و اینها را به جای پراکسیس یعنی جریان عینی و ذهنی، قرار میدهد، حال آنکه نیروهای تولیدی و تکنولوژی خود محصول کار انسان است پس به جای ساخت اقتصادی به عنوان تعیینکننده روابط تولیدی و شرایط کار و همچنین نهادهای اصلی اجتماعی باید کلیت و روابط دیالکتیکی بین اجزا این کلیت را که عوامل زیربنایی و روبنایی را مرتبط با هم لحاظ میکنند مورد بررسی قرار داد.
و در همین راستا آدورنو یکی از مظاهر سلطه عقلانیت ابزاری را (صنعت فرهنگ) میداند و آدورنو تنها نقطه عزیمت در نگاه به جامعه و نقد میداند و برای این منظور وی از مفهوم «دیالکتیک منفی» استفاده میکند.
مارکوزه سوال خود را بدین صورت بیان نمود که:
«چرا زمانی که تمام شرایط برای انقلاب اجتماعی مهیا شده بود، انقلاب با شکست روبهرو شد؟
مارکسیسم دیگر از نظر آنان یک علم پایهای اقتصاد و منتج شده از پدیدههای روبنایی نبود بلکه ادارکی انتقادی از جامعه کل مد نظر بود.»
و در نهایت مارکوزه آخرین سوال خود را به این صورت مطرح میسازد که:
«چگونه میتوان از قید اسارت کارفرمایان و خواستهای خویش بیرون شد؟
«چگونه میتوان از قید اسارت کارفرمایان و خواستهای خویش بیرون شد؟
چگونه باید به این دور باطل اندیشید و آن را در هم شکست؟»
شاید بتوان گفت وی این پاسخ را بعدها به صورت سوسیالیسم به مثابه نظریهای درباره خواستهای راستین بشری و نیروی محرک تاریخ معاصر بدهد و بقایای سرمایهداری را همواره با آگاهی کاذب میسر میداند. وی ابعاد وجودی انسان را به سه جز شامل: عقل، آزادی و جستجوی خرسندی تبیین مینماید. ولی تا اندازهای جواب این سوال خود را در مقاله تسامح سرکوبگر چنین میدهد.
«مدارا با آزادی بیان راه بهبود و پیشرفت در آزاد ساختن است، نه به این دلیل که هیچ حقیقت عینی وجود ندارد و بهبود و پیشرفت ضرور تا باید مصالحهای بین عقاید گوناگون باشد، بلکه چون حقیقتی عینی وجود دارد که میتوان آن را کشف کرد و فقط در آموختن و درک چیزی حقیقت مییابد که باید و میتوان آن را برای بهروزی کل بشریت محقق ساخت.»
بـ یورگن هابرماس:
«یورگن هابرماس را باید مهمترین وارث مکتب چپ نو دانست، او به عنوان یک فیلسوف چپگرا تمایز مارکسی میان زیربنا و روبنا را در جوامع صنعتی پیشرفته و سازمان یافته غربی دیگر صادق نمیداند، زیرا عقیده دارد که بعد از بحران 1929 و دخالتهای مستمر و روزافزون و هدایتهای مرکزی گونه دولت، دیگر آن طوری که مارکس در قرن نوزدهم میپنداشت، زیربنا نمیتواند تعیین کننده روبنا باشد و برعکس روبناهای سیاسی به طور جدی زیربنا را تعیین و شکل میدهد.»
هابرماس با استفاده از نظریات دانشمندانی چون هگل، ماکس دبر، تالکوت پارسونز، امانوئل کاتتو روانشناسی زیگموند فروید و ژان بیاژه به بازسازی و بازنگری همهجانبه مارکسیسم و تطبیق آن با شرایط جامعه حال میپردازد. وی نقطه شروع خود را با نظریهپردازی در کتاب «شناخت و علائق انسانی» با استفاده از سنت مکتب فرانکفورت و با نقد پوزیتیویسم انجام میدهد.
هابرماس کار را رابطه انسان با طبیعت برای تولید و تعامل رابطه انسانها با یکدیگر میداند و در همین رابطه به توجه به دو مفهوم کار و تعامل به بازسازی ماتریالیسم تاریخی مارکس میپردازد. در ادامه نقد تخصصی وی رابطه انسانها را با یکدیگر با نوع رابطه انسان با محیط طبیعی متفاوت میبیند و معتقد است لوازم دیگری را انسانها به عنوان موجودات اجتماعی در جهت تعامل با یکدیگر نیاز دارند که در همین رابطه به استفاده از زبان به عنوان عامل ارتباط بیان میدارد و در همین جا به علم هرمونیوتیک جهت تبیین در رشتههایی که با تفسیر سروکار دارند و در حوزه علوم انسانی هستند میپردازند.
برداشت مارکسیسم ارتدوکسی در ماتریالیسم تاریخی مارکس به صورتبندی کلاسیک از نیروهای تاریخی بر مبنای دو مفهوم کلیدی نیروهای تولید و روابط تولید بنا نهاده شده بود. در این مفهوم اساسا با رشد ابزار تولید نیروهای تولید رشد میکنند و نیروی تولید مناسب با رشد خود باعث تحول در روابط تولید میشود و به قول مارکس که آسیاب آبی برای بشر جامعه بردهداری و آسیاب آبی برای بشر جامعه فئودال و آسیاب برقی برای بشر جامعه سرمایهداری را به ارمغان میآورد نیرویی از ماتریالیسم تاریخی «ابزار تولید» جای اصلی را اشغال میکرد. هابرماس میخواهد ماتریالیسم تاریخی را از این تعبیر تقلیلگرا که به برداشت اقتصادگرایان و جبرگرایان از آن منتج میگردد رها ساخته و با عرضه نظریه عقلانیت خرد صورتبندی تازهای از ماتریالیسم تاریخی ارائه دهد.
هابرماس معتقد است که کار در حوزه کنش ابزاری برای تغییر طبیعت در راستای هدفهای تولیدی مقولهای صرفا اقتصادی نیست بلکه مقولهای «معرفتشناختی» است وی تکامل اجتماعی پیشرفت در مسیر فراگیری و آفرینش فرهنگی با ظرفیت بالقوه رهاییبخش را میداند و عقلانی شدن همچنین به معنی پیشرفت دعوی عقل در برابر قدرت خودکامه است.
وی عقلانیت را با دو جنبه منفی و مثبت ارزیابی میکند که جنبه منفی آن همان عبارت است از پیشرفت عقلانیت ابزاری به شکل بروکراسی و تکنولوژی و سرمایهداری معاصر که وبر نیز بر آن تاکید دارد و جنبه مثبت آن که از نظر وبر پوشیده مانده است و جنبه مثبت عقلانیت ارتباطی که امکان وفاق اجتماعی را شامل میشود میداند.
«هابرماس در مقابل مفهوم عقلانیت همدیگر، اندیشه، فرایند مثبت و رهاییبخش «عقل ارتباطی و تفاهمی» را پیش میکشد و وی دو نوع عمل تاریخی یعنی کار و عمل ارتباطی (زبان) را از هم جدا میکند در حالی که عقلانیت در حوزه طبیعت از تواناییهای کار اجتماعی ریشه میگیرد، عقلانیت در حوزه اجتماع تابع ارتباط ذهنی متقابل است.
3- مارکسیسم ساختگرا:
الفـ لوئی آلتوسر:
آلتوسر و پولانزاس را شاید بتوان بنیانگذاران گرایشهای ساختارگرایانه در مارکسیسم دانست که در در دهههای 1960 و 1970 و در راستای مارکسیسم فلسفی و اومانیستی، بیشتر در فرانسه رشد نمود که با تاکید بر ساختهای اجتماعی بر اساس زیرساختها زبان و اندیشه میباشد.
مفهوم ساختار کارگزار را میتوان به عنوان تحلیل در جامعهشناسی معرفت دانست که در مقابل یکدیگرند که در تحلیل خرد در جامعهشناسی سیاسی و تاریخی بر نقش انسانها و رفتار انسانها و همچنین ساختها و نهادها موکد میباشد که این تکیه بر ساختها را میتوان در اندیشههای افلاطون نیز بازیافت نمود. دیدگاه ساختارگرایان که با نفوذ به پدیدهها اجتماعی و «رابطه و پیوند» این پدیدهها با یکدیگر در قالب یک سیستم شخصی معنا و مفهوم پیدا میکنند. آلترسر معتقد بود مارکسیسم قبل از آن که یک ایدئولوژی باشد یک علم است و آن عمل صورتبندیهای اجتماعی و اصولا مارکسیستهای ساختارگرا به آثار فکری پیری مارکس عنایت دارند و ساختارها را به عنوان کارگزار اصلی و افراد را به عنوان کارگزار ساختار مطرح مینمایند. آلترسر معتقد است به جای مفهوم روبنا و زیربنا که در مارکسیسم کلاسیک استفاده میشود باید از سه ساخت به عنوان سطوح اقتصاد- سیاست و ایدئولوژی مورد مطالعه قرار گیرد و در نهایت به جای زیربنا- روبنا مفهوم پیکره انداموار (ساخت) مستقل و در رابطه پیچیده همه هر سه سطح را مدنظر داشت و آلتوسر مهمترین پایه قدرت طبقه حاکم را نه تنها دستگاه قهر و جبار بلکه دستگاه یا سطح ایدئولوژی میداند و دولت را از دو بخش سرکوب و ایدئولوژی میداند.
«تاکید بر تداخل آن دو (زیربنا و روبنا) اساس ماتریالیسم را سست میکند. از تفسیر جدایی کارکردی زیربنا و روبنا را بپذیریم در آن صورت نمیتوان لزوما برای حوزه اقتصاد نقش زیربنایی و تعیینکنندهای قائل شد.»
نیکولاس پولانزاس:
اصولا پولانزاس وابستگی دولت به طبقات را برحسب وابستگی تحلیل میکند نه بر حسب پیوند شخصی بین مقامات سیاسی و افراد حکومتی از یک سو و صاحبات سرمایه از سوی دیگر.
وی معتقد است به رغم این که دولت معاصر رسما و در ظاهر از نهادهای اقتصادی تولید جدا است ولی به واسطه حفظ یکپارچگی جامعه سرمایهداری و حفاظت از ماهیت طبقاتی آن اساسا در خدمت انباشت سرمایه و حفظ نظام سرمایهداری است و اصلیترین مساله در وضعیت «ساختاری» دولت است که جایگاه آن را به عنوان خادم سرمایهداری تضمین میکند.
پولانزاس ساختارگرایی سفت و سخت آلتوسر را تعدیل کرد و آن را با نقش «کارگزار» یا به عبارتی مبارز طبقاتی پیوند داد.
در نهایت وی دولت را درون یک ساخت اقتصادی معین سلطه طبقه مسلط اقتصادی در یک ساخت سیاسی و به صورت قدرت سیاسی و در سطح ایدئولوژیک به صورتی هژمونی ایدئولوژیک معرفی مینمایاند.
«پولانزاس از امکان جدایی مالکیت اقتصادی وسایل تولید و کنترل آنها به ویژه در سرمایهداری انحصار پیشرفته سخت گفته است با پیشرفت فرایند تمرکز و انباشت سرمایه و پیدایش سرمایهداری انحصاری، کنترل عملی مدیران بر وسایل تولید، (بدون مالکیت اقتصادی) افزایش مییابد.»
در نهایت مکتب اصالت ساخت به ویژه در فرانسه عمدتا با ساخت اندیشه و زبان سروکار داشته است که هدف آن کشف ساختها از روی زبان و اندیشه مردم است.