صادق زیباکلام
پوشش خبری روز شنبه 16تیرماه روزنامه شرق پیرامون سفر خاتمی به شیراز بسیاری را غافلگیر، جمعی را ذوقزده و گروهی را هم به فکر فرو برد. سفر خاتمی غیررسمی و به منظور سخنرانی پیرامون ولادت حضرت زهرا(س) و شرکت در جلسه هیات امنای بیمارستان پیوند اعضا ابنسینا بود. اما این سفر به سرعت بدل به یک جرقه سیاسی شد. استقبال غیرمنتظره و غافلگیرکننده مردم بالاخص جوانان و دانشجویان از خاتمی جرقه نخست بود. سر دادن سرود «یار دبستانی من» (سرود غیررسمی جنبش دانشجویی) و سرود «ای ایران»، جرقه را به سرعت بدل به خرمنی از آتش کرد و روزنامه شرق هم در غیاب هر نوع پوشش رسانه دولتی، با زدن تیتر یک بر آن ماجرا، همچون بادی آن آتش را بر سرتاسر ایران پراکنده کرد. چه خاتمی و همراهان چنین قصد و غرضی میداشتند یا خیر، شرق با زدن تیتر درشت «احساس مسئولیت میکنم» از قول خاتمی و اختصاص یادداشت صفحه نخست به موضوع و بالاخره چاپ عکسی از آن ماجرا که یادآور روزهای «دوم خرداد» بود، سفر سید به شهر گل، عشق و غزل را تبدیل کرد به کلید خوردن رسمی برنامه انتخاباتی اصلاحطلبان و بازگشت خاتمی. بازگشت خاتمی به عرصه سیاست با دو مشکل اساسی روبهرو است؛ نخست نپرداختن اصلاحطلبان به عملکرد هشتسالهشان است. واقع مطلب آن است که اصلاحطلبان پس از تیر 84 مطالب زیادی پیرامون نقد اصلاحات و عملکردشان در قدرت گفتند، اما هرگز گام عملی و جدی در این خصوص برنداشتند. هر بار که صحبت از بررسی عملکرد آن هشت سال میشود اصلاحطلبان ضمن تاکید بر ضرورت موضوع و اینکه پرداختن به نقد آن هشت سال در اولویت کاریشان قرار دارد، اما پس از ترک آن جلسه، مصاحبه، میزگرد یا سخنرانی، موضوع را فراموش کردند. نقد اصلاحات و عملکرد آن هشت سال هب یک ژست سیاسی است نه لفاظیهای دگراندیشانه و نه بازی با کلمات و الفاظ زیبا و دموکراتیک. کمترین نکتهای که پیرامون آن میتوان گفت آن است که اگر بررسی آن هشتسال صورت نگیرد، چه تضمینی وجود دارد که همان ندانمکاریها و خبط و خطاها مجدداً تکرار نشود؟ مگر آنکه اصلاحطلبان همچون سایرین قائل به این موضوع باشند که «فرشته» بوده و خبط و خطایی در کارشان نبوده. عیب و نقض و اشکال هرچه بوده، از سوی مخالفین و حاضرین صورت گرفته و مسبب ناکامیها آنان بودهاند. اشکال دوم بازگشت خاتمی اما اساسیتر و به تعبیری بنیادیتر است. این اشکال باز میگردد به جامعهشناسی ساختار قدرت در ایران. با اندکی تسامح، ساختار قدرت در جامعه کنونی ایران را از منظر جامعهشناسی میبایستی به سه حوزه یا سه جریان تقسیم کرد: تکنوکراتها، دگراندیشان، و اصولگرایان. دستکم در سالهای گذشته، قدرت اجرایی در کشور در دست یکی از این سه جریان در نوسان بوده است. کانون جریان نخست یا تکنوکراتها هاشمی رفسنجانی است. بسیاری از اعضای ارشد دولت وی و مسوولان اجراییاش را مدیران تکنوکرات، تحصیلکرده و در مجموع با تجربه کشور تشکیل میدادند. هاشمی نه چندان حال و حوصله «دگراندیشان» را داشت و نه دل و دماغی برای اصولگرایان. هر دو را به نوعی سازهای خارج از دستگاه ارکسترش میدانست. نتیجه آنکه فکر و ذکرش احاطه شد از ساختن سد و نیروگاه، کارخانه و جاده. نه فرصتی برای پرداختن به درددلهای ایدئولوژیک اصولگرایان گذارد و نه وقعی به گلایههای دگراندیشان. حاصل آنکه وزرایی همچون عبدالله نوری، مصطفی معین و محمد خاتمی که بقیه دگراندیشان دولت وی بودند به تدریج از قطار سریع تکنوکراتها جا ماندند همانطور که بقیه مدیران اصولگرایش همچون مصطفی مرسلیم، علیمحمد بشارتی و برادران لاریجانی هر روز بیشتر از وی فاصله گرفتند. جریان دگراندیش به تدریج از دولت هاشمی خارج شده و در حالشیه امور اجرایی و تحقیقات سرگرم شدند. اما اصولگرایان برخلاف دگراندیشان، به سکوت در برابر هاشمی اکتفا نکرده، ابتداً به شکل تلویحی و ضمنی و به تدریج خیلی صریح و علنی در برابرش موضع گرفتند. حاصل جمع سکوت توام با نارضایتی دگراندیشان از یک سو و رویارویی اصولگرایان از سویی دیگر، سبب شد تا عملاً هاشمی در پیشبرد برنامههای اصلاحات اقتصادیاش با دشواری و بعضاً ناکامی روبهرو شود. در دوم خرداد جریان دگراندیشان، وارد قوه مجریه و سپس مقننه شدند. اگرچه بسیاری از مدیران هاشمی همچنان باقیماندند، اما فرمان مدیریت اجرایی از دست تکنوکراتها به درآمده و نقش آنان تقلیل پیدا کرد به نقش دگراندیشان در دولت هاشمی. با کنار رفتن هاشمی، توپخانه اصولگرایان نیزجهت شلیکش را تغییر داد و به جای هاشمی از دوم خرداد به این سو دگراندیشان را هدف قرار داده و برای عقیم ساختن برنامههای اصلاحطلبان از هیچ تلاشی خودداری نکردند. اگرچه اصولگرایان دیگر کمتر به هاشمی شلیک میکردند، اما در عوض برخی از دگراندیشان جای آنان را گرفتند.
شخص خاتمی اگرچه با زدن هاشمی همراهی نمیکرد، اما برخی از نزدیکترین دستیارانش در زدن هاشمی تا بدان جا پیش رفتند که به مسوولان استانی که از «خودشان» بودند در جریان سفرهای رسمی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام توصیه میکردند که خیلی هم اصراری به استقبال و تکریم و همکاری نداشته باشند. بماند آن دسته از دگراندیشان رادیکال که تلاش کردند در مطبوعات وابسته به خودشان از هاشمی غولی بسازند که همه سیاهیها و کژیهای متوجه او بشود. چه انگیزهها فردی و انتقامگری شخصی بود، چه برحق و از سر اعتقاد، حاصل آن شد که دگراندیشان جدی از بعض و کینه اصولگرایان، هاشمی رفسنجانی را نیز از دست دادند.
بر این مجموع اگر به نوبه خود ندانمکاریها، ضعفها، فرصتطلبیها، فرصتسوزیها و بیبرنامگی بسیاری از دگراندیشان را هم بیفزاییم حاصل میشود توقف اصلاطلبان و عقیم ماند آنام؛ کم و بیش همان بلایی که بر سر تکنوکراتها و هشت سالشان آمد.
در تیر 84 سرانجام نوبت به جریان سوم قدرت یا اصولگرایان رسید که پس از قریب به 16 سال در حاشیه قرار داشتن (از نظر مدیریت اجرایی کشور) وارد گود شوند و اگر تکنوکراتها و دگراندیشان نسبت به یکدیگر سرد و بیتفاوت بودند، اصولگرایان تعارف و تکلف را از همان ابتدا کنار گذاشته. مدیران و مسوولانی که در زمان دو جریان دیگر سمتی و نقشی داشتند، صرفنظر از لیاقت و تواناییهایشان، صرفنظر از دانش، تبحر و تجربه، تخصص و تحصیلاتشان کنار گذارده شدند. اگر دو جریان دیگر از رقبا، گذشتگان، مخالفان و منتقدان غیرمستقیم و ملایم انتقاد میکردند، اصولگریان خیلی صریح و علنی همه سیاستهای 16 سال را زیر سوال برده و قلم بطلان بر روی آنها کشیدند. اگر هاشمی برای دگراندیشان چندان اهمیتی قائل نبود و به آنان محل نمیگذارد، اصولگرایان به چیزی کمتر از حذف کامل آنان از مجموعه مدیریتی کشور رضایت ندادند. اگر هاشمی یک احترام ظاهری برای اصولگرایان قائل بود و آنان را تحمل میکرد اما در عمل برنامههایش را سعی میکرد به پیش ببرد، اصولگرایان نه احترام ظاهری یا باطنی به تکنوکراتها گذاردند و نه به هیچ روی صبر و تحمل هاشمی رادر قبال مخالفان از خود نشان دادند. شکاف میان سه مرکز قدرت اجرایی یا مدیریتی کشور از زمان بر روی کارآمدن اصولگرایان به نحو هولناکی افزایش پیدا کرده است. اصولگرایان اگرچه از قدرتی کمنظیر برخوردار هستند، قدرتی که دو جریان دیگر هرگز از آن نتوانستند برخوردار شوند، اما به دلیل از دست دادن تکنوکراتها و مدیران خوشفکر و با تجربه نظام از یکسو و عدم همراهی طیف گستردهای از عقبه دگراندیشان (نویسندگان، دانشجویان، اقشار و لایههای تحصیلکرده جامعه، روشنفکران، نخبگان سیاسی، برخی از روحانیون، مطبوعات مستقل و برخی گروههای مرجع جامعه) بعید به نظر میرسد به موقعیت چندانی دست یابند. بماند برخی سیاستها و تصمیمات اجرایی که پرسشهای زیادی به وجود میآورد. واقعیت آن است که ظرف دو دهه گذشته این سه حوزه عملاً جدای از یکدیگر سعی کردهاند کشور را اداره کنند. حاصل کار هم وضعیتی است که امروزه به آن دچار شدهایم. پرسش اساسی از خاتمی و جریان دگراندیش است که اگر واقعاً قرار شود اصلاحطلبان مجدداً بر عرصه قدرت ظاهر شوند، برای تعامل با دو جریان دیگر چه تدابیری اندیشیده و بالاخره پس ازدو سال آیا هنوز نمیخواهند پرونده انتقاد از خود را بگشایند؟