تاریخ انتشار : ۲۹ مرداد ۱۳۸۸ - ۰۷:۲۹  ، 
شناسه خبر : ۴۹۵۱۷

نوشته: دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن
سفر جناب آقای خاتمی، رئیس جمهور پیشین، به آمریکا، از چند جهت معنی دار است. از جمله آنکه نخستین بار است که یک دولتمرد ایرانی در آمریکا نطق سیاسی ای ایراد می کند که بوی فلسفه و فکر از آن شنیده می شود و طیّ آن از کانت و سروانتس و کافکا و تولستوی و دوستویوسکی و مارسل پروست و توماسن من، حرف به میان می آید، و البتّه اگر با حسن توجّه شنیده شده برای آن است که زمانی بیست و چند میلیون رای مردم ایران پشتوانهِ آن بوده است.
نابجا نبود اگر در کنار یک عدّه از برجستگان فکری اروپا، اشاره ای هم به گویندگان ایران چون فردوسی و سعدی و مولوی و حافظ که نظیر همین مفاهیم را قرنها پیش از غربی ها در آثار خود گنجانده بودند، می شد، ولی از جهتی آقای خاتمی حق داشتند؛ زیرا می خواستند به مخاطبان غربی خود آنچه را که مربوط به فرهنگ خود آنها است و با آن آشنا هستند، نکاتی را گوشزد نمایند.
ایشان دست روی چند موضوع پایه ای چون جنگ و صلح و مقولهِ فرهنگ و تفاهم انسانی گذارده اند که با آنکه از آنها هر روز حرف زده می شود، در بوتهِ اجمال افکنده شده اند. مشکل دنیای امروز بیش از یک چیز نیست: فاصلهِ میان حرف و عمل .
«گفتگوی تمدّن‌ها» که چند سال پیش از جانب ایشان عنوان شد، و سفر آمریکا هم به اتّکای آن صورت گرفته است، اگر متضمّن دو شرط نباشد، مشکل بتوان برای آن توفیقی تصوّر کرد: یکی آنکه در انتظار تحقّق آن تنها امید به دولت ها بسته نشود؛ زیرا تجربه نشان داده است که دولت ها در درجهِ اوّل دوام قدرت و پابرجائی نظام خود را می خواهند، به هر روش و به هر قیمت که شده. اگر تاکنون از دست آنان یا «سازمان ملل» کاری می بایست انجام شود، شده بود.
دیگر آنکه نخست در درون خود کشورها، این موضوع تا حدّی به اثبات رسیده باشد که فرهنگ و تمدّن مورد کم اعتنائی نیست؛ زیرا از قدیم گفته اند: «چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است».
اگر راهی بشود برای اجرای این فکر تصوّر کرد، آن است که زمینه ای برای تشکیل یک مجمع جهانی آزاد، مرکّب از نخبگان فکری هر کشور فراهم گردد که مردمی باشند آگاه، بی وابستگی دولتی یامرامی، بی بیم و بی حسابگری، و اینان به گفتگو بنشینند. رای و نظر ایشان، ولو ضمانت اجرا نداشته باشد، لااقل این فایده را خواهد داشت که می تواند در سطح جهانی انتشار یابد و مردم کشورها را نسبت به آنچه می گذرد و خطرهای همگانی ای که بشریّت را تهدید می کند، آگاه سازد. باشد که آگاهی، مقدّمهِ چاره‌جوئی قرار گیرد.
اینک بخش های اصلی سخنان آقای خاتمی را در اینجا نقل می کنیم که دربارهِ آن تأمّل شود. مضامین آن مرا به یاد چهل سال پیش انداخت، زمانی که من نیز یک سخنرانی تحت عنوان «انسان متجدّد» و «انسان عقب مانده» در همان دانشگاه هاروارد داشتم. بد نیست که ترجمهِ فارسی آن را نیز به دنبال بیاورم، تا دیده شود که مسائل جهان همان است که هست؛ با این تفاوت که هر سال از سال پیش غلیظتر شده است، و گمان می کنم که ایالات متّحدهِ آمریکا که این گفتارها در یکی از دانشگاه های بزرگ آن ایراد شده است، بیشتر از هر کشور دیگر در شکل گیری دنیای کنونی ـ که اکنون با آن درگیر است ـ مؤثّر بوده است و مسئولیّت آن را بر دوش دارد.
بخشی از سخنان آقای خاتمی
قدرت در روزگار ما بی مقصد، بی مسئولیّت و حتّی بی خواست و آرزو است. قدرت چیزی جز خود را نمی خواهد و قدرتی که در پی دستیابی به قدرت است، مصداق بارز نهیلیسم است و این است فاجعهِ بزرگ روزگار ما که در جنگ ها، اشغال ها، آوارگی انسان ها، پایمال کردن حق و حقوق ملّت ها و ترور و خشونت تجلّی می‌کند.
این است راز و رمز مصیبتی که بر اثر استخدام علم، هنر و دین توسّط قدرت و اشتهای سیری ناپذیر قدرتهای ریز و درشت روزگار ما برای استیلا بر آنچه آن را غیرخودی و دیگری می دانند نصیب ما شده است و جهان ما را ناامن و از نعمت محبّت و همدلی محروم کرده است.
اگر قدرت نظامی متّکی بر سیستم اطّلاعاتی و توان علمی و اقتصادی و فنی، جهان را تهدید می کند و اگر تروریست ها همه جای جهان را ناامن کرده اند، به دلیل شکست تفکّر امروز در معطوف ساختن قدرت به امر انسانی و اخلاقی است و قدرتی که طالب قدرت است موجب و موجد نهلیسمی است که حیات مادّی و معنوی زمان ما را تهدید می‌کند.
بسیاری از روشنفکران و سیاستمداران بوده و هستند که جهان را به اندازه قد و قواره خیال خود خواسته اند و فاجعه تنها در خلط میان وهم و واقعیّت نیست.فاجعه در این است که آنها تمام قدرت جامعه و کشور خود را در راه تحقّق چیزی به کار گیرند که اساساً وجود ندارد.
بلافاصله در همین جا برای رفع هرگونه سوء تفاهم باید توضیح دهم که هیچ کس حق ندارد و نمی تواند از متفکّران و سیاستمداران و مردمان یک جامعه بخواهد که دست از آرمان خواهی و اشتیاق به زندگی و جامعه ای عادلانه و انسانی تر بردارند و تسلیم امر واقع شوند. کیست که از وضعیت موجود خرسند باشد؟
در جهانی که در آن هر روز هزاران کودک گرسنه می میرند و هزاران بیمار با درد و شکنجه به هلاکت می رسند، جهانی که در آن خانه های سست بنیاد و فقیرانه بر سر ساکنان مظلوم آن خراب می شود و آوارگان در اردوگاه ها به دنیا می آیند، رشد می کنند و همان جا می میرند و میلیونها انسان از خانه و کاشانهِ خود رانده شده و حق بازگشت به خانه را ندارند، مگر این جهان را می توان پذیرفت و برای تغییر و بهبود آن نکوشید؟
ولی آرمانهای قدرتمندان متوّهم نه تنها درصدد تغییر این وضع ناگوار نیست، بلکه توهّمات و رفتارهای آنان خود مهمترین موجب و سبب پیدایش این واقعیّت و وضع ناگوار است. نگاه دن کیشوتی به جهان، وقتی فاقد عاطفه، انسان دوستی، شفقت و ترحّم باشد، منجر به ترورهای وحشتناک و وحشیانه می شود یا منجر به جنگهای مهیبی که اصلاً جنگ نیست، زیرا در جنگ باید کسی در مقابل دیگری بجنگد. آنچه باید در جهان امروز نفی شود معیارهای دوگانه است. ما نمی توانیم و نباید جنگ تمام عیار و بیرحمانه یک دولت را به صرف اینکه دولت است و دولت نهاد شناخته شدهِ بین المللی است، علیه مردمان بی دفاع توجیه کنیم.
ولی خشونت مردمان را غیرانسانی و وحشیانه بدانیم. طبیعی است که عکس این مطلب نیز درست است. معیار واحد باید نفی خشونت به طور کلّی باشد. هدف باید صلح پایدار در سراسر جهان باشد و صلح پایدار جز بر پایهِ عدالت، نفی تبعیض و کنارگذاشتن معیارهای دوگانه به دست نمی‌آید.
من به صراحت اعلام می کنم، امروز هر کس سخن از جنگهای صلیبی بگوید و نظرش تحریک مسیحیان و مسلمانان یا غرب و شرق باشد و یا اهداف خاص و وهم آلود خود را در پس پردهِ دفاع از آزادی و دموکراسی پنهان کند و با این نام و عنوان، اصول مسلّم حقوق بشر و اخلاق را زیرپا بگذارد، عملی غیراخلاقی و ناپسند انجام داده است و باید محکوم شود.
همچنین بر این نکته تاکید می کنم که هر کس به نام اسلام دست به ترور و جنایت بزند، در نخستین گام و قبل از قتل هر کس، معنویّت لطیف انسانی اسلام را نابوده کرده است. به نام دین نمی توان و نباید خشونت ورزید، چنانکه به نام حقوق بشر و دموکراسی نمی توان جهان را جولانگاه نیروهای نظامی خود کرد.
درست است که بی تکیه بر سنّت نمی توان انتظار یک تحوّل سازنده را داشت ولی خود سنّت نیز نیاز به نوسازی دارد تا بتواند جوابگوی نیازها و مقتضیّات زمان و روزگار باشد.
من بارها گفته ام که گفتمان دموکراسی گفتمان بی بدیل در روزگار ماست ولی با همان قاطعیّت که از این اصل دفاع می کنم، ادّعای تحمیل سیاستهای خاص و تبدیل کشورهای جهان به مناطق نفوذ با ادّعای بی اساس رهبری جهان را امری فاجعه‌آمیز می‌دانم.
امروز هیچ کس نمی تواند و نباید دموکراسی را که از بدیهیات مورد اقتضای تاریخی روزگار ما برای همهِ ملّتها است نفی و رد کند.امّا از یاد نبریم که دموکراسی قبل از اینکه یک نظریّهِ سیاسی باشد تجربه ای است اجتماعی که ملّتی باید آنرا با گوشت و پوست خود دریابد. بسیار تأسّف آور است که قدرتهایی که خود منشأ تبعیض در جهان و تحقیر انسان در همهِ عرصه هستند، ناآگاهانه یا تجاهل، ادّعای طرفداری از دموکراسی برای دیگر ملّتها کنند و بعد بخواهند اهداف و خواستهای خود را که نسبتی نیز با دموکراسی ندارد بر ملّت ها تحمیل کنند. امّا این سوء نیّت یا سیاست نادرست نباید کشورهایی را که از دیکتاتوری و عقب ماندگی رنج می برند از ضرورت دموکراسی غافل کند.
بسط و تعمیق دموکراسی نیز مثل هر امر دیگری که با حیات انسانی مرتبط است، لاجرم مستلزم گذشت زمان و کسب تجربه است.امروز نه تنها باید به دموکراسی در عرصه های ملّی اندیشید که در عرصهِ روابط بین المللی نیز به شدّت نیازمند آن هستیم. در دموکراسی و جامعهِ مدنی جهانی، واحدهای دموکراسی، به جای افراد، ملّت های مستقل و دولت های دموکرات برخوردار از حق و حرمت مساوی هستند و در دموکراسی جهانی از خدایگان و برده چنانکه امروز در روابط بین الملل مطرح است خبری نخواهد بود.
شرق و غرب نیاز به یک بازنگری اساسی در انگاره ها و انگیزه های خود دارند، این بازنگری باید در نگاره ها و انگیزه هایی باشد که از اوهام و ذهنیّت های نادرست تاریخی سرچشمه می گیرند. اگر خواستار تغییر پارادایم حاکم بر جهان امروز هستیم تا مهربانی را به جای خشم، مدارا را به جای خشونت، عدالت را به جای بیداد و همزیستی را به جای ستیز بنشانیم، چاره ای جز تلاش برای تغییر نگاه در شرق و غرب و تلاش برای رسیدن به انگاره ها و انگیزه های اخلاقی تر، واقعی تر و انسانی تر نداریم و این کاری است که گفت و گوی تمدّن ها و فرهنگ ها درصدد تحقق بخشیدن به آن است.
در وضعیّت ناگوار جهان کنونی بیش از پیش و با مسئولیّت شناسی بیشتر باید تاءمّل کرد، انصاف این است که غرب بیش از هر زمان به معنویّت و اخلاقی نیاز دارد که مسلّماً می تواند آن را در حکمت معنوی مسلمانان و رویکرد دیرپای شرق به آسمان و انسان بیابد. همچنانکه شرق در عرصهِ حیات اجتماعی خود نیازمند است که با جدّی گرفتن حق حاکمیّت بر سرنوشت خود، برای رهایی از عقب ماندگی و تاءخیر تاریخی، فارغ از شعارها و هیاهوها، پیشرفت و دموکراسی را به عنوان مناسب ترین راه زندگی جمعی برگزیند و در مسیر پیشرفت بکوشد.
من سالهاست که لزوم تحوّل در جهان اسلام و نفی واستگی و استبداد را فرید می زنم، جهان اسلام و خاورمیانه با نقش و جایگاه ممتازی که دارد، باید تکلیف خود را نسبت به تجدّدی که نیاز دارد و بیش از یک قرن است که در وادی تعیین نسبت میان سنّت و تجدّد سرگردان است، روشن کند. تردیدی نیست که این تجدّد نمی تواند عیناً از آنچه در غرب، با تاریخ، سابقه و شرایطِ ویژه اش تحقق یافته نسخه‌برداری شود.
*به نقل از روزنامه اطلّاعات، شماره‌های 21 و 22 شهریور 1385
سخن دیگر
انسان متجدّد و انسان عقب مانده

ترجمهِ خلاصه شدهِ سخنرانی ای است که اصل آن به زبان انگلیسی در (20 ژوئیه، 1367) (مرداد 1346) در دانشگاه هاروارد آمریکا، در برابر اعضای سمینار بین المللی دانشگاه مذکور که از سی و چند کشور آمده بودند، و عدّه ای از آمریکائیان ایراد شده است. ترجمهِ فارسی همان زمان در مجلّهِ «نگین» (شمارهِ 39) و نیز کتاب «آزادی مجسّمه» انتشار یافت.
دورانی که ما در آن زندگی می کنیم پر است از شگفتی ها؛ از یک سو شاهد توفیق های خارق العاده ای در زمینهِ علم هستیم و از سوی دیگر نشانه های نومیدکننده ای از درماندگی و بی پناهی بشر می بینیم. تمدّن صنعتی امروز «ساتیر»های یونان را به یاد می آورد که نیمی از تنشان انسان بود، و نیم دیگر، دد. در حالی که نیم انسانی این تمدّن فیّاض و آسایش بخش است، نیم دیگر آن گزندهای بسیاری را به بار آورده است. از این رو، در نظر من، برجسته ترین خصوصیّت زمان ما، عدم تعادل است: عدم تعادل میان گذشته و حال، مادّه و معنی، علم و اخلاق، و غیره...
هرگز آشوب و ناسازگاری در جهان، آنچنان که ما امروز می بینیم، وجود نداشته، و این آشوب و ناسازگاری نه تنها در بین ملّت هائی جریان دارد که آشکارا با هم در ستیزاند، بلکه در میان طبقات مختلف مردمی که در داخل یک خاک زندگی می کنند، نیز هست. از هر سو طغیان است و دسیسه و خونریزی. در واقع، کلیّهِ عوامل برای یک جنگ بنیان کن، آماده شده است، و اگر می بینیم که جهان به نحو تصنّعی و نسبی به زندگی صلح آمیز خود ادامه می دهد، به علّت ترس از نابودی کامل کرهِ خاک است. بدین گونه، ما در دوران جنگی نهانی، درونی و فروخورده زندگی می‌کنیم.
امّا اگر جهان، بی آنکه دست به جنگی بزرگ بزند، به زندگی خود ادامه می دهد، نباید تصوّر کند که در امن و سلامت است. در جنگ نبودن، به معنای در صلح و عافیت بودن نیست. صلح واقعی آن نیست که بر ترس و زور مبتنی باشد؛ چنین صلحی، صلح منفی است. صلح آن است که از تفاهم سرچشمه گیرد، صلح برای خود صلح، نه صلح برای احتراز از جنگ. دنیای امروز حکم بیمار بستری ای دارد که ممکن است روزی از بیماری دراز و علاج ناپذیر خود به تنگ آید، و بر آن شود که بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کند، یعنی نابودی را. برای جلوگیری از این پیش آمد، چاره ای جز این نیست که بنیهِ جسمی و روحی صلح، از طریق رسانیدن قُوت لازم به آن بازگردانده شود، و این میسّر نخواهد بود، مگر با ایجاد حدّاقل تعادل در بین عوامل متعارض.
دنیا از لحاظ روابط جسمانی، بسیار کوچک و فشرده شده است. در زمانی اندک می توان از اقصی نقاط آن، به سوئی دیگر سفر کرد، و در مدّتی به کوتاهی لحظه، می شود از هر گوشهِ دنیا خبر گرفت. لیکن از لحاظ روحی و معنوی، فاصله ها درازتر از پیش شده، بیگانگی در میان افراد بشر افزون گردیده و خودخواهی و تعصّب به آتش اختلاف ها دامن زده است.
انسان «متجدّد» و انسان «عقب مانده»، هر دو یکسان در گرد باد مشکلات افتاده اند، هر چند، نوع گرفتاری این دو با یکدیگر بکلّی متفاوت است، یا بقول تولستوی: «هر کدام به شیوهِ خاصّ خود بدبخت» هستند.
اینجا، وقتی از انسان متجدّد یاد می کنیم، منظور کسی است که کم و بیش متمکّن است، از وسایل فنّی برای آسایش خود استفاده می کند، و اعتقادی کورکورانه و بی چون و چرا به «فنّ» دارد. چنین کسی در هر کشوری، چه پیشرفته و چه عقب مانده، چه در شرق و چه در غرب، یافت می شود.
و این انسان «متجدّد» در عین آنکه غنی است، محتاج است؛ در رفاه زندگی می کند، امّا امنیّت خاطر ندارد، تندرست است، امّا در معرض ناخوشیهاست. تا آنجا که تاریخ در یاد دارد، هرگز آدمیزاد تا بدین پایه بر طبیعت تسلّط نداشته، و با اینحال، هرگز ریشه های بشر تا این پایه در زندگی سست نبوده.
این سست ریشگی، هم جسمی است و هم روحی. بیماریهای ناشی از تراکم جمعیّت در شهرها، زندگی ماشینی و خفقان آمیز، حوادث ناشی از وسائط نقلیّه، گاز و دود و تشعشعات اتمی، همهِ اینها، زندگی بشر را تحت فشار سخت نهاده.
از لحاظ معنوی نیز، انسان متجدّد در تلاطم است. چون حرص عنان گسیخته ای در او نسبت به تنوّع و وفور ایجاد شده، و هر دم می خواهد چیز تازه ای را مالک شود؛ بندرت به آرامش درون و بهجت دست می‌یابد.
بر اثر پیشرفت طب، بیماریها آسان تر علاج می گردند، امّا در عوض، مرد متجدّد، قدرت مقاومتش کاهش یافته، و بیشتر از پیشینیان در برابر بیماریها آسیب پذیر شده است. بدینگونه، گرچه وسائل چاره را بیشتر از نیاکانش در دست دارد، چون شکننده تر شده است، زودتر از آنان دستخوش خستگی، نومیدی و ملالت می‌گردد.
شگفت این است که هرچه شهرها بزرگتر و با رونق تر می شوند، فشار تنهائی بر ساکنانش افزونتر می گردد. من گمان نمی کنم که چوپانان مشرق زمین در مأواهای دورافتاده شان، به اندازهِ بعضی از ساکنان شهرهای بزرگ احساس تنهائی و بی پناهی بکنند. با وجود همهِ وسائلی که برای سرگرمی فراهم شده است، کشتن وقت و پر کردن کام ساعات فراغت، خود مشکل کوچکی نیست. اعتقاد مذهبی وار انسان متجدّد به «تکنولوژی» و این عقیده، که برای هر مسئله از مسائل بشری باید به راه حل های مادّی توسّل جست، نیروی معنوی او را به سستی کشانده و او را از «خویشتن خود» ریشه کن ساخته.
نتیجه آنکه در وجود او هر چه بیشتر هوش جای خرد را گرفته، و روح او توقّع هائی دارد که جسمش نمی تواند از عهدهِ برآوردن آنها بر آید. همچنین، بین وسائلی که علم در اختیار او نهاده، و توانائی او در به کار بردن درست آن وسائل، فاصله ای است. در این صورت، عجبی نیست که در این عصر اعجاز دانش، موضوع پوچی زندگی و بن بست در سرنوشت بشر، از جانب بعضی از متفکّران و هنرمندان با حدّت بی سابقه ای عنوان شده است.
انسان متجدّد که بیش از حدّ به ماشین های خود می نازد و بیش از حد بر آنها متّکی است، از لحاظ روحی به «تلو تلو» خوردن افتاده. نزدیک است فراموش کند، که بر روی خاک زندگی می کند، و باید با زندگی خاکی خود دمسار بماند. همهِ خشنودیهای خود را در عالم بیرون می جوید، و حال آنکه امروز، آنچه بیش از هر چیز بدان محتاج است، تعادل درونی و بازیافت خویشتن خود است. «انسان متجدّد» فراموش کرده است که گرچه تواناترین موجودات روی زمین است، در عین حال، ضعیف ترین آنهاست؛ چرا که نیازمندترین آنهاست.
در دنیائی که ما زندگی می کنیم، اگر آزها و آرزوها دهنه زده نشوند، توقّع های بشر بی حدّ و انتها خواهد ماند و آدمی در ناخشنودی ای دائمی نسبت به آنچه دارد به سر خواهد برد، زیرا پیوسته در طلب آن چیزی خواهد بود که ندارد، و چون ممکن نیست که آخرین وسائل رفاه و تجمّل در دسترس همگان قرار گیرد، ملالتی که ناشی از سرخوردگی آرزوست بر دلها خواهد افتاد.
«انسان متجدّد» می کوشد تا قالب انسانی خود را بشکافد و از آن پای فراتر بگذارد، و بدبختی او از اینجا سرچشمه می گیرد. او نباید فراموش کند که با وجود همهِ پیشرفتهائی که در زمینهِ علم و فنّ کرده، در اصل، همان آدمیزاد هزاران سال پیش است، نیازمند شکفتگی روح، نیازمند شفقت، محتاج آنکه دوست بدارد و دوستش بدارند. نباید فراموش کند که سرشت او چنان است که حتّی احتیاج به رنج و اندوه دارد؛ به ناکامی همانگونه محتاج است که به توفیق. گرچه بر افق های فضای بی انتها بال گشوده، هنوز گدای یک لبخند است و اسیر یک نگاه. نباید فراموش کند که بُرد همواره در به دست آوردن نیست، در چشم پوشیدن نیز می تواند بود؛ افتخار، همواره در فتح نیست، در بخشایش نیز می تواند بود. بدبختی مرد متجدّد خوشبخت، در فراموشکاری اوست.
اکنون من به نقطهِ مقابل می روم و موضوع انسان «عقب مانده» را مطرح می کنم.
انسان عقب مانده، موجود مرموزی است. انسان متجدّد، پیوسته از او سخن می گوید، پیوسته به نام او عمل می کند، در نطق های رسمی، کتابها، قوانین بشردوستانه و سرمقاله ها؛ امّا ذرّه ای از بینوائی انسان عقب مانده کاسته نشده است.
این مخلوق معمّائی، در همه جا حضور دارد، و با این حال، در غیبت محض به سر می برد. ستارهِ کوکتل پارتی هاست، قهرمان میدان سیاست است، مهمان افتخاری ضیافت هاست، بی آنکه هرگز در یکی از این مکانها پای نهاده باشد. تنها شَبَح او در این مجالس در رفت و آمد است.
پرتجمّل ترین جشن ها منعقد می گردد، به بهانهِ آنکه مشکل او را حل کنند؛ مبالغ هنگفتی پول خرج می شود، به بهانهِ آنکه دفاع و امنیّت او را تامین نمایند؛ لیکن، مسئله ای جز گرسنگی در زندگی او وجود ندارد، و تنها چیزی که او در برابرش احتیاج به دفاع دارد، بی عدالتی است.
در روزگار ما، بزرگترین تغییری که ایجاد شده، تغییر در وجدان بشریّت است که اندک اندک بیدار شده، و دیگر با هیچ افسانه و افسون، یا مخدّر یا <هیپوتیسمی> به خواب نخواهد رفت. انسان عقب مانده طیّ چندین هزار سال، دنیا را با چشمی پوشیده دیده است، و وضع زندگی و سرنوشت خود را هرچه بوده، بی چون و چرا پذیرفته. اکنون این پوشش از جلو چشمش برگرفته شده، و دنیا با انسان تازه ای روبروست که گرسنه و ستم زده و خشمگین است.
این انسان نه تانک دارد، نه جت و بمب اتمی تا او را پشتیبانی کنند؛ امّا مجهّز است به نیروئی که تاءثیرش کمتر از تاءثیر سِلاح هائی که بر شمرده شد نیست؛ و آن نیروی اعتقاد و یقین اوست به حق داشتن و بر حق بودن. آنچه مورد مطالبهِ اوست، نه ازفلسفه های پیچیده و نه از «ایسم»های گمراه کننده، بلکه از منطقی انسانی و ساده الهام گرفته. «انسان عقب مانده» که در معرض اتّهام های ماجراجوئی، کفر و حتّی آدمخواری قرار گرفته، در عمق ضمیر خود، فقط یک چیز می طلبد، و آن عدالت است. یعنی امری که همهِ مذاهب، همهِ کتابهای اخلاق و همهِ حکومت ها طیّ هزاران سال به او وعده اش را داده اند، ولی هرگز او نتوانسته است آن را در عالم واقع بیابد.
واقعیّت دیگر این است که افزایش ارتباط ها، توقّع های مشترکی را در سراسر جهان بین مردم پدید آورده است، و این اشتراک توقّع باعث شده است که در انسان عقب مانده همان آرزوها و احتیاج ها برانگیخته شود، که در همنوع متمکّن اوست، بی آنکه از حیث مادّی، توانائی آن را داشته باشد که با او همچشمی کند؛ پس به ناچار، احساس عصیان‌زدگی و کینه می‌‌کند.
از سوی دیگر، پیشرفت های فنّی، نه تنها خودخواهی بشر و حرص او را کاهش نداده، بلکه آن را افزوده است. نتیجه آنکه، ملّت های متمکّن تر که ابزار و وسائل صنعتی در دست داشته اند، توانسته اند بر ملّت های دیگر تسلّط یابند، و بر اثر این امر، دنیای کنونی در معرض تبعیض های گوناگون واقع شده که تبعیض نژادی یکی از آنهاست.
در طیّ بیست سال اخیر، بیش از اندازه دربارهِ «عقب‌ماندگی» صحبت شده است، امّا در عمل، هیچ راه حلّی برای مسائل مردمانی که در عقب ماندگی به سر می برند، یافته نشده است.
اقتصاد جدید، با همهِ های هو و ادّعائی که دارد، قادر نبوده است که دنیا را به سوی گشایش و تسلّی رهنمونی کند. بنا به یکی از آخرین گزارش های <اکافه>، اگر بیست و پنج سال پیش چهل درصد مردم جهان دچار کمبود غذا بودند، اکنون این رقم به شصت درصد رسیده است. افزایش تعداد گرسنگان به میزان بیست درصد در مدّتی بدین کوتاهی، نشانهِ آن است که کوشش های اقتصاد جدید، بصورت کنونی، ثمربخش نبوده است.اکنون چه باید کرد که از این بن بست راهی به در برده شود؟ تردیدی نیست که باید به ژرفای مسئله رفت و از ریشه به علاج آن پرداخت. چنین به نظر می رسد که زمامداران جهان فراموش کرده اند که هیچ قدمی در جهت رفع عقب ماندگی نمی توان برداشت، اگر تغییری اساسی، چه در زمینهِ مادّی و چه در زمینهِ معنوی در امور جاری جهان پدید نیاید.
تا به امروز دو مانع بزرگ در برابر راه عقب ماندگی بوده است: یکی خارجی و دیگری داخلی. نخستین مانع، از کشورهای صنعتی پیشرفته ناشی شده است که می کوشند تا تسلّط خود را بر ملّت های فقیر حفظ کنند، و این تسلّط را در نقاب راهنمائی و ارشاد پوشانده اند. لیکن، اَعمال و روش اینان کمتر توانسته است از شائبهِ سودپرستی مبرّی باشد.
واقعاً انسان تعجّب می کند که سرزمین هائی که یکی از بزرگترین تمدّن های دنیا را به وجود آورده اند، و بدیع ترین شاهکارهای فکر و منطق و حکمت و ادبیّات و هنر به دست مردم آنها آفریده شده است، چگونه در برابر مسائل بسیار بدیهی و انسانی دنیای امروز، دستخوش چنین بی منطقی، بی انصافی، کوته بینی و زمختی شده اند. ادّعای آنان این است که در فکر مردم بینوا هستند، خود را هوادار آزادی، برابری و دموکراسی قلمداد می کنند؛ لیکن اَعمال آنان به نحو عصیان انگیزی، ادّعاهای آنان را نفی می‌کند.
مع ذلک، می توان دید که تراژدی واقعی مربوط به داخل است، و از قلب خود کشورهای «عقب مانده» سر بر می‌آورد. در این سرزمین ها، بیدادگری و نابرابری، ریشهِ درد است. اقتصادی که در آن، غنی روز بروز غنی تر بشود و فقیر، روز به روز فقیرتر، نمی توان اقتصاد سالمش خواند. دورنمای پیشرفت مسخره می نماید، هنگامی که می بینیم که از یک سو ثروت های هنگفت است و از سوی دیگر، بینوائی سیاه؛ از یک سو، یک تن در یک شب چند صد هزار تومان1 در جشن عروسی فرزندش خرج می کند، و از سوی دیگر کودکانی در سرگین اسب، دانه های جو می جویند، تا بخورند و خود را از مرگ برهانند.2
به نظر من، بزرگ ترین بلای دوران ما را باید در فاصلهِ بین کردار و گفتار جست. اگر شما تکمهِ رادیوی خود را بچرخانید، به هر ایستگاه که بروید، چیزی جز نطق های پر شور در مدح آزادی و برابری و حقوق بشر و دلسوزی در حقّ توده های بینوا نمی شنوید. من تصوّر نمی کنم که هیچ دستگاه تبلیغاتی ای در جهان باشد که شعارهای بشردوستانه را بر زبان نیاورد.
من گمان نمی کنم که هیچ «بیانیّهِ» رسمی یا غیررسمی ای باشد که ادّعا نکند که مدافع حقوق ضعفاست. بنابراین، اگر همهِ این دولت ها، از کوچک و بزرگ، در شرق و غرب، تا این حدّ نسبت به سرنوشت مردم محروم و مصیبت کش دلسوزند، پس چرا نتیجه ای را که در برابر چشم داریم، تا بدین پایه غم انگیز است؟ جواب این است که دلها با زبانها همراه نیست. تا آنجا که تاریخ به یاد می آورد، هرگز به اندازهِ امروز دروغ گفته نشده، هرگز اینقدر ریاکاری و تزویر به کار برده نشده؛ هرگز مانند امروز، اینقدر نیروی مغز و پول مصرف نشده است، به قصد آنکه خطا را درست جلوه دهد، و درست را خطا.
اگر ما دنیائی در پیش داشته باشیم که در آن پول و زور قدرتی بی حساب و مانع ناپذیر داشته باشند، در این صورت، تبلیغ جانشین حقیقت خواهد شد؛ و در دنیائی که حقیقت به صورت قلب درآید، زندگی نجیبانه بسیار دشوار خواهد بود. از هم اکنون نیز، کشمکش مرگباری بین حقیقت امور، و وانمود شدهِ امور می‌بینیم.
در این نبرد بین اصل و قلب، بین واقعیّت و ریا، همهِ مردان و زنان با حسن نیّت باید جانب ضعیف تر، یعنی «اصل» را بگیرند. انسانیّت را وجدان مشترکی است، اگر این وجدان مشترک که متعلّق به همهِ بشریّت است، بیدار شود و در راه راست افتد، می توان به پیشرفت واقعی جهان امید بست؛ وگرنه، افق آینده تیره و تار خواهد بود.