دکتر حسین هشیار
در کثیری از کشورهای جهان سوم، آنچه از شفافیت و وضوح گسترده برخوردار است حفیف و عقب مانده بودن نظام فرهنگی، گستردگی فزاینده فساد عمیق اقتصادی و حاکمیت تلقی تودهای از جامعه و مردم آن در بین صاحبان قدرت سیاسی است. در بطن این چارچوب ارزشی، اقتصادی و سیاسی است که تداوم عقبماندگی و حقارت همهجانبه امکانپذیر گشته است. آنچه همیشه ذهن را به خود مشغول میسازد این نکته است که چگونه میتوان این همه چارچوبهای غیرانسانی، غیرعقلانی و غیرکارآمد را در برابر داشت و کمترین تلاش جدی برای درهم فروریزی آن صورت نپذیرد.
برای وقوف به وجود حقارت و برای رسیدن به آگاهی در خصوص ماهیت منسوخ ساختارها و برای حرکت به سوی فهم ماهیت مسموم ارزشها آشنا شدن با ساختارها و ارزشهای این سیستم ضروری است. در این راستا است که توجه به نقش روشنفکران در این جوامع متجلی میگردد. روشنفکران به ضرورت ماهیت اجتماعی عملکرد خود موظف به این هستند که جامعه را مستعد و آماده ارتقا سازند. در کشورهای جهان سوم آنچه را شاهد هستیم همانا ضعف فزاینده روشنفکران در این حیطه است.
اینان به جهت عدم تعهد اجتماعی، فقدان جسارت تحلیلی و وابستگی شدید به چارچوبهای رفاهی که به لحاظ طبیعت ساختارها در کشورهای جهان سوم عملاً در اختیار حکومت هستند، از توانایی شکل دادن به شرایط مساعد برای دگرگون ساختن جامعه خالی هستند. تودهها میبایستی آگاه شوند که ساختار سیاسی ناکارآمد، ساختار اقتصادی فاسد، ساختار فرهنگی منحط و ساختار اجتماعی غیرانسانی است. این هنگامی امکانپذیر است که روشنفکران به بیان آنها بپردازند. در مرحله بعد نیاز به این است که تودهها به پذیرش این نکته بپردازند که ساختارها در تمامی ابعاد آن در حیطههای مختلف میبایستی دگرگون شوند و درهم فرو بریزند.
برای سوق دادن تودهها با پذیرش این نکته است که نقش تعیینکننده روشنفکران آشکار میشود. اینان میبایستی بیان کنند که انحطاط وجود دارد. تنها هنگامی دگرگونی ساختاری و ارزشی امکانپذیر است که قبول شود انحطاط اجتماعی وسیع است. سر پیشرفت و توسعه غرب در تجلی همین نکته است. لوتر انحطاط را در حیطههای ارزشی فریاد کرد. هابز انحطاط را در قلمرو سیاسی متجلی ساخت. مارکس انحطاط را در گستره اقتصادی تصویر کرد. وقتی انحطاط شناخته شد و پذیرش آن حادث شد پرواضح است که حرکت بعدی اصلاح و دگرگون ساختن بافتهای شکلدهنده انحطاط است.
روشنفکران در جهان سوم از انجام این مهم غافل مانده اند و موفق به این نشدهاند که نه تنها تودهها را وادار به پذیرش وجود گسترده انحطاط کنند بلکه خود نیز کاملاً از نظر روانی آمادگی این را نداشتهاند که در ضمیر آگاه و ناخودآگاه خود واقعاً به انحطاط جامعه و ساختارهای آن به باور برسند. علت اساسی در ناتوانی روشنفکران جهان سومیبرای اذعان به وجود انحطاط و معرفی آن به تودهها و آگاه ساختن آنها این است که اینان گزینههای جایگزین برای ساختارهای منحط و ارزشهای غیرپویا را درک و فهم نکردهاند. روشنفکران جهان سوم میبایستی این مهم را درک کنند که انحطاط ساختاری و ارزشی در فضای ممالک آنها ریشهای داخلی دارد و به باورها و ساختارهای فرهنگی جامعه مرتبط است.
معضل کشورهای جهان سوم ماهیت ارزشها و باورها در این ممالک است. آنچه تودهها و روشنفکران را از فهم و درک و در شکلی وسیعتر مقابله با انحطاط فراگیر در جامعه محروم ساخته است این واقعیت حزن انگیز است که تودهها و روشنفکران به شکلی وسیع در قالبهای ارزشی حاکم به تحلیل جامعه میپردازند. تنها در صورتی میتوان به توسعه و ترقی در شکل متعالی و انسانی آن دست یافت که ابتدا روشنفکران به پالودگی ارزشی خود بپردازند و نگاه را متوجه ارزشهای متعالی عامالمنفعه بکنند. اما این به شدت مشکل است چرا که روشنفکران موقعیت اجتماعی و از همه مهمتر اقتصادی خود را تنیده در تداوم و کارکرد ارزشها و باورهای حاکم در جامعه مییابند.
توجه به گزینههای متفاوت و جایگزین محققاً منجر به تضعیف موقعیت اقتصادی روشنفکران خواهد شد. چرا که ارزشهای متعالی به معنای انسانیتر کردن و پاسخگو کردن ساختار قدرت به مردم خواهد شد. اگر حکومتی در جامعه شکل بگیرد که برای حفظ و بقای خود برآوردن خواستهای مشروع و حفاظت از حقوق طبیعی مردم را وظیفه بداند، چنین حکومتی دیگر نیاز ندارد که به روشنفکران امکانات و فرصتهای غیرمشروع اقتصادی را برای سکوت اعطا کند. روشنفکران در کشورهای جهان سوم تداوم انحطاط را به نفع خود یافته اند چرا که در جامعهای که تودهها وقوف به عقبماندگی خود نیابند و به پذیرش انحطاط مستعد نشوند خواستار دگرگونی و ارتقای ارزشی و ساختاری نخواهند شد.
پله اول برای ترقی انسانی توسعه اقتصادی و بالندگی سیاسی به چالش کشیدن انحطاط در جامعه است. تا زمانی که روشنفکران در جوامع جهان سوم به دلایل واضح اقتصادی در این راه گام نگذارند نمیتوان انتظار داشت که تودهها به حضور انحطاط پی ببرند. پس نباید انتظار داشت که تودهها تقاضای پالودگی فرهنگی کنند. آنان آگاه نشده اند که ارزشهایشان به انحطاط گرفته شده اند و بایستی دگرگون شوند. جهان سوم نیاز به متفکرانی امثالهابز، لوتر، مارکس و اشپینگلر دارد که فرآیند انحطاط جامعه و ناکارآمدی ارزشها و ساختارهای منسوخ را برای آنان بازگو کند.