تاریخ انتشار : ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۰۸:۲۹  ، 
شناسه خبر : ۴۹۸۷۶

 باران!
آسمان، سخت گرفته بر مردم. دریغ کرده از باریدن. قحطی آب است و تشنگی بر مردمی که اینک به ستوه آمده اند، چیره گشته در حالی که بی آبی زمین های سبز را سوزانده و چهار پایان را تلف ساخته است.
به شکایت آمده اند، دسته جمعی. اینجا کوفه است و سرای امیرمؤمنان علی(ع). استسق لنا. دعا کن، دعا کن ببارد. باران ببارد. امام رو به فرزندش حسین(ع) می کند و می فرماید: برخیز و دعای باران کن. برمی خیزد. حمد و ثنای خدا را چندان که در خور اوست می گوید و درود بر پیامبر(ص) می فرستد، پس عرضه می دارد:«خداوندا ای بخشنده خیرات، ای فرو فرستنده برکات، از آسمان، مایه زندگی را فرو فرست و باران فراوان بر ما بباران، بارانی گسترده که قطراتش، درشت و پیوسته فرو بارد، چندان که از زیادی زمین را فروشکافد و با آن، بندگان ضعیف تو نفس تازه کنند و زمین مرده زنده شود، آمین رب العالمین».
حسین علی آمین نگفته بود که خاک تفتیده زمین و سیمای آفتاب زده کوفیان از طراوت باران شکفت. چه بارانی و چه مردمانی! چونان ماهی برون افتاده از آب که به دریا افکنندش. باران آمد و آب موج برداشت، موج روی موج... سیراب شوید بندگان خدا، از صدقه سر حسین علی.
بام تا شام!
اینجا کوفه است، پایتخت بعدی علی، با همه فراز و فرودهایش. روزهای آغازین بیعت مشتاقانه مردم است با مولا. اما هنوز بیعت طلحه و زبیر با علی قرار و دوام نیافته که زیاده خواهی و سهم طلبی، آن دو را بر مولا می شوراند تا از مدینه خارج شوند و در بصره مقابل امام صف آرایی کنند. امام دست به قلم می شود خطاب به مردم کوفه؛ «از بنده خدا علی امیرمؤمنان به مردم کوفه که در میان انصار، پایه ای ارجمند دارند و در عرب، مقامی بلند... مردم بامن بیعت کردند نه از سر اجبار، که از روی اختیار... پس به سوی امیر خود شتابان بپویید و در جهاد با دشمنتان در یکدیگر پیشی جویید ان شاءالله» (نهج البلاغه، نامه 1)
جنگ جمل که با ظفر سرمی آید و بصره فتح می شود امام نامه دیگری خطاب به کوفیان می نویسد؛ «و خدا شما مردم شهر را پاداش دهد از سوی خاندان پیامبرتان، نیکوترین پاداش که فرمانبران خود را بخشد و سپاسگزاران نعمتش را دهد که شنیدید و پذیرفتید و خوانده شدید و پاسخ گفتید» (نهج البلاغه، نامه 2)
اما این وضع برقرار نماند. میل جهاد و امر به معروف و نهی از منکر سست شد تا آن گونه که سنت خداست درباره فرو گذارندگان جهاد و امر به معروف، اوضاعشان زیرورو شد و زشتی هایشان پدیدار، و خوبی ها و نیکی هایشان به زوال گرایید.
راست می گفت علی که «به خدا می بینم این مردم (سپاه معاویه) به زودی بر شما چیره می شوند که آنان بر باطل خود فراهمند و شما در حق خود پراکنده... خدایا اینها از من ملولند و من از آنها. آنها از من به ستوهند و من از آنها (خطبه 26). ای کوفه می بینم چون چرم عکاظی گسترده شوی، درهای سختی به رویت گشاده شود و بار سنگین بلا بر سرت افتاده (خطبه 47)... به خدایی که جانم در دست اوست بر شما پیروز خواهند شد نه از آن رو که از شما به حق سزاوارترند بلکه چون شتابان فرمان باطل حاکم خود را می برند و شما در گرفتن حق کندکارید... بامدادان شما را راست می کنم، شامگاهان چون کمان خمیده پشت به سویم بازمی آیید. (خطبه 97 نهج البلاغه)
و مگر نه اینکه 20 سال بعد، صبح، چند ده هزار کوفی در سپاه مسلم بن عقیل، عمارت عبیدالله بن زیاد را در محاصره داشتند و شامگاه، سفیر و پسرعموی گرامی حسین بود و یک شهر مرده و در خود فرو رفته که جماعتی - سران- را به رشوه و امتیاز و «تطمیع» خریده بودند و گروهی دیگر را به چماق و ارعاب و «تهدید» عبیدالله. جنگ روانی؛ چماق بود و هویج و سپاه موهوم شام! ملک ری و برق دینارها، و درفش و شمشیر و بلندای دارالاماره و پیکرهای کوفته و خراشیده مسلم بن عقیل و هانی بن عروه و قیس بن مصهر. بام تا شام این مردم تفاوت می کند، به تعبیر اباعبدالله الحسین علیه السلام لقمه های حرام در شکمشان رفته و با گوشت و خون آنها آمیخته بود. و چنین جانهایی البته ناگزیر با «حرام زاده»هایی که پدرشان معلوم نبود، سازگارتر می شد تا بندگان صالح خدا که در مهبط وحی و بر دامن های پاک پرورش یافته بودند. وگرنه، حسین علی کجا و یزید معاویه و عبیدالله بن زیاد بن ابیه کجا؟!بام تا شام این مردم تفاوت می کند. نه، این مردم در همان دم که دل هاشان با حسین است و نامه نوشته اند که «بیا، مزارع ما سرسبز شده، بیا و امیر و امام ما باش»، شمشیرهایشان با یزید و بنی امیه است. این را فرزدق، بشربن غالب و هر کس دیگر که از کوفه به جانب کاروان امام می آید، خبر می دهد.
 ری!
اینجا دوزخ است برای عمر بن سعد بن ابی وقاص. چه فرقی می کند در کوفه باشد و در حضور عبیدالله یا در کربلا باشد و روبروی حضرت اباعبدالله. روزهاست که ماشین حساب و چرتکه به دست گرفته و با عقل حسابگر، محاسبه می کند و چرتکه می اندازد و معادله می بندد تا سر سوزنی در این تعقل و تدبر! از دستش در نرفته باشد. حالا هم که شمر آمده و می گوید یا کار را تمام کن یا به امر عبیدالله سپاه را به من بسپار. عمرسعد سر در گریبان تفکر فرو برده است؛ خدایش بکشد! چه تأملی از این جان خوره افتاده برمی خیزد:
«به خدا نمی دانم. سرگردان شده و در کار خویش می اندیشم که دو خطر را در پیش دارد. آیا حکومت ری را واگذارم که به آن سخت رغبت دارم یا آن که به قتل حسین بن علی بروم و پیوسته سرزنش شوم؟! اگر به کشتن او دست زنم، آتش دوزخ را برای خود آماده کرده ام اما چه کنم که ملک ری تمام آرزو و امید من شده است... خدا تو را بکشد شمر!».
امضا!
اما تو حسین، ای آخرین بازمانده آل عبا، سرور جوانان بهشت! که مقیم جوار قبر پیامبر در مدینه ای! همه تن داده اند. اما تو چه می کنی با یزید؟! جواب مروان بن حکم را چه می دهی؟ یک امضا و خلاص؟! گردن می نهی بر بیعت یزید؟
«انالله و اناالیه راجعون. و علی الاسلام السلام از قد بلیت الامه براع مثل یزید. همه ازخداییم و به سوی او بازمی گردیم. و فاتحه دین خدا را باید خواند آنگاه که امت، به حاکمی مثل یزید مبتلا شود».
محمدبن حنفیه! حسین وقتی از تو شنید که «آیا به سوی قومی خارج می شوی که پدرت را کشتند و به سوی برادرت حسن تیر انداختند تا با ملال خاطر آنها را ترک کرد؟» چه پاسخی داد؟ «به قادر متعال سوگند، اگر در جهان هیچ جایگاه و پناهگاهی نمی یافتم با کسی مثل یزید بیعت نمی کردم».
آی ولی بن عتبه، حسین با تو چگونه سخن گفت؟ «ما خاندان وحی و سرچشمه رسالت و محل آمد و شد فرشتگان و جایگاه رحمت هستیم. خدا با ما رحمت را می گشاید و آغاز می کند و با ما به پایان می برد. و یزید مردی است فاسق، شرابخواره و قاتل که آشکارا فساد می کند. مثل من با مثل او بیعت نمی کند.»
... و روز عاشورا آنجا که لشکر سوار بر اسب شدند تا بتازند و سم بر زمین کوبیدند، امام بار دیگر بر همان منطق پای فشرد: «بدانید که حرام زاده پسر حرام زاده، مرا بین دو انتخاب قرار داده، بین شمشیر و ذلت، و هیهات منا الذله و چه قدر ذلت از ما دور است. خداوند و رسولش و مؤمنان و آن دامن های پاکی که ما را پرورش داده اند و سرها پرحمیت و نفس های استوار که ابداً زیر بار ظلم نمی روند، زبونی و ذلت را بر ما نمی پسندند و نمی پسندند که اطاعت فرومایگان را بر قتلگاه کریمان و شرافتمندان ترجیح دهیم.»
بسم الله!
دشمنان از یک سو و دوستان از جانب مخالف هر دو تو را به یک چیز هشدار می دهند و می ترسانند؛ مرگ و پاسخ تو مکرر این است که رسول خدا می فرماید: «فرزندم حسین! خداوند می خواهد تو را کشته ببیند». مسلم را که به کوفه می فرستادی، در آغوش خویش به گرمی فشردی و بشارت دادی که «انا ارجوا ان اکون انا و انت فی درجه الشهدا. امیدوارم من و تو در رتبه شهدا باشیم». شهید شاهد را از مرگ می ترسانند؟ ماهی را از آب؟ پروانه را از شمع؟ حسین را از عاشورا؟ مردی را می ترسانند که در مسیر حجاز تا عراق هر بار خبر شهادت سفیر یا شیعه ای را شنید، قرآن تلاوت کرد که «منهم من قضی نحبه و منهم من ینتظرو ما بدلوا تبدیلا». او را که در تب و تاب خشنودی پروردگار است، با اضطراب چه کار؟ او، وارسته و می خواهد طرحی نو در عالم و آدم زند.
هر که دارد سفر کرببلا بسم الله
هر که دارد سر همراهی ما بسم الله

بسم الله که می گوید و می خواهد حج را به قصد سفر عراق ناتمام گذارد، سخنانی می گوید بس بلند؛ «خط الموت علی ولد آدم مخط القلاده علی جیدالفتاه و ما اولهنی الی اسلافی اشتیاق یعقوب الی یوسف». از مرگ می پرسید که چیست؟ آن معشوق ماست:
«مرگ بر فرزندان آدم مثل گردن بند بر گردن دختران جوان کشیده و بسته شده است. و چه قدر اشتیاق دیدار گذشتگانم مرا واله و شیدا می کند، مثل شوق یعقوب به دیدار یوسف و برای من جایی معین و انتخاب شده است که پیکرم باید در آنجا افتد. گویا می بینم که بند بند پیکر مرا گرگان بیابان بین نواویس و کربلا از هم جدا می سازند و شکمبه های خود را پر می کنند... پس کسی که در میان ماست و حاضر است جان فدا کند و قصد دیدار خدا را دارد پس با ما بار سفر ببندد که من صبحگاهان رهسپار خواهم شد ان شاء الله تعالی». کهربا!
اینجا کربلاست؛ «جایگاه سختی و بلا. اینجا مقصد و بارانداز ماست و قتلگاه مردان ما. اینجاست که خون ما بر زمین ریزد». «اینجا همان جایی است که پدرم علی«ع» در راه صفین، از آنجا گذشت و من در کنارش بودم. چون گفتند اینجا کربلاست، فرمود اینجا بارانداز و قتلگاهشان است و چه سنگین است برای اهل بیت پیامبر!... و جبرئیل، اینجا را به پیامبر نشان داد و عرض کرد اینجا جایگاه کشته شدن فرزند توست که دوستش می داری، به دست امتت!».
اینجا کربلاست، عمق خاک عراق. و «لابد من عراق. چاره از عراق نیست». چرا حسین جان؟ مگر کوفیان را نمی شناسی. چرا! اما «مردم عراق نامه نوشته اند و مرا به خویش می خوانند»، «مردم کوفه به من نامه نوشته اند و از من می خواهند به جانب آنها بروم برای زنده کردن نشانه های حق و میراندن بدعت ها». امام در پاسخ این پرسش ابن عیاش هم که «ای پسر فاطمه کجا می روی؟»، می فرماید «به سوی عراق و شیعیانم».
امام خدمتگزار مردم است، امام است برای نجات دادن انسان ها اگرچه سابقه خیانت و خدعه داشته باشند. امام ارزانی مردم است همچنان که ارزانی حقوق الهی. می ارزد این جان دلربا را- به سان کهربا- در میان خلایق بگردانی و بلاگردان شوی تا مگر آن که اندک جاذبه و ظرفیتی در وجود خویش دارد، از شهامت و فرومایگی فراز آید و با تو، سر به طاق عرش رساند و مگر نه اینکه «حسین را محبتی است در قلب های مؤمنان که هرگز سرد و خاموش نشود». چند تا مثل هانی و زهیر و حبیب کافی است و... حر.
«من اصحابی وفادارتر از یاران خویش نمی شناسم خداوند به شما جزای خیر دهد... بدانید که من شما را برای رفتن- در این شب عاشورا- اذن دادم. پس همگی بروید که عقد بیعت را از شما گشودم، دیگر هیچ عهدی برگردن شما نیست. اینک شب فرا رسیده و پوشش آن شما را دربرگرفته، آن را چون شتری راهوار بگیرید و پراکنده شوید».
آزادی، کامل است و اختیار، تمام. اجرشان هم نزد خدا محفوظ! هر غیرتمندی آزاد است که تنها بازمانده رسول خدا را فروگذارد و برود. «کجا برویم بی تو حسین؟! دور است از کرمت که ما را از خویش برانی». مگر نفرمودی که «دنیا دگرگون شده و معروف آن روی گردانده و از زندگی جز جرعه ای اندک و از چراگاه زندگی جز چراگاهی چریده شده و بی برگ و علف نمانده. آیا نمی بینید به حق عمل نمی شود و از باطل نهی نمی گردد. مؤمن را شایسته است در چنین وضعی که آرزوی دیدار خدا کند که مرگ جز سعادت نیست»؟! پس کجا بازگردیم؛ مزبله؟
منزل به منزل چون خبرهای ناگوار را یکی پس از دیگری شنیدی فرمودی «... شیعیان ما را خوار کردند پس هرکس دوست دارد برگردد، برگردد که برگردن او عهدی نیست» و «ای مردم هرکس از شما طاقت دارد بر ضربت شمشیر و زخم نیزه ها پس با ما بیاید وگرنه برگردد» و خیلی ها برگشتند. ولی ما ماندیم. ما با محبت شما بالیده ایم و خون و گوشت ما از جنس شماست. ما را از روز ازل ساخته و پرداخته اند برای سربازی و سربداری ولیّ امری چون تو! و مگر خود نفرمودی که «ما من شیعتنا الا صدّیق و شهید . شیعه ما نیست الا اینکه راست کردار است و شهید».
ماهی و باران!
کار حسین به مردم کوفه افتاده است. همان ها که در قحطی آب، برایشان از درگاه خداوند استسقا کرد و باران بارید و سیل برخاست، موج روی موج. حالا کار حسین به این جماعت افتاده است درحالی که هیچ یاوری برایش باقی نمانده وکوه غم، پشتش را خمانده. که خود فرمود بعد از افتادن عباس «الان انکسرت ظهری و انقطعت حیلتی».
«ای مردم! برادر و فرزندان و یارانم را کشتید وجز این طفل شیرخواره کسی نمانده. و او مثل ماهی از عطش «تلظی» می کند- آبش دهید یا نه، می میرد- بی هیچ گناهی، بگیرید و به جرعه ای از آب، سیرابش کنید. اگر به من رحم نمی کنید، به این شش ماهه رحم کنید». زمانی نگذشت که حق نمک به جای آوردند! حسین مثل 20 سال پیش دست به دعا برداشت در حق قوم؛ «خدایا تو می دانی آنها ما را دعوت کردند تا یاری کنند، پس خوارمان کردند و علیه ما یاری رساندند. خداوندا دریغ دار از آنها قطرات باران آسمان را و برکات خویش را بر آنها حرام کن!»
اینک ساعتی بیش نمانده تا رؤیای آخرین حسین(ع) تعبیر شود، رویایی که سحرگاه عاشورا مشاهده کرد: «خواب بر چشمم مستولی شد و رسول خدا را دیدم که می فرماید یا بنی انت شهید آل محمد. فرزندم تو شهید آل محمدی. و به اهالی آسمان ها و عرش اعلی، بشارت تو را داده اند. پس افطار تو باید امشب نزد من باشد. بشتاب و دیر نکن!»
 شیعیان، سلام!
... و شتافت در راه رستگاری به سان پدرش. و افتاد در قتلگاهی که باید از آنجا در تاریخ رستاخیز کند. فرزندش علی را صدا زد؛ «فرزندم سلام مرا به شیعیانم برسان و به آنها بگو پدرم غریب کشته شد پس برای او ندبه و افغان کنید و شهید از دنیا رفت، پس برای او بگریید»، «من کشته گریه ام، مؤمنی یاد من نمی کند مگر اینکه به گریه می افتد و غمگین می شود از مصیبت من». سال ها بعد به حضرت سجاد(ع) عرض شد « آیا زمان آن نرسیده که دیگر گریه و اندوهتان پایان یابد.» امام با حزن تمام فرمود «چه می گویید؟ یعقوب 12 فرزند داشت، یکی از آنان را خداوند از برابر چشم او مخفی داشت، او آن قدر گریست که سیاهی چشمانش به سفیدی گرائید و پشتش از کثرت اندوه، خم شد درحالی که فرزندش زنده بود اما من با دو چشم خویش پدر، برادر، عمو و هفده نفر از خویشان خود را دیدم که در کنار من به شهادت رسیدند، پس چگونه حزن و اندوهم تمام شود»
کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا، هر روز عاشوراست و همه جا کربلای حسین. شیعه حسین(ع) را از چه می ترسانند؟