تاریخ انتشار : ۲۰ مهر ۱۳۹۱ - ۰۹:۲۶  ، 
شناسه خبر : ۵۰۳۴۱

علی شاملو
* بعد از کودتای ۲۸ مرداد رابطه مهندس بازرگان با مرحوم دکتر مصدق چگونه بود؟ و ایشان چه نقشی در نهضت مقاومت ملی و شکل‌گیری جبهه ملی دوم داشت؟

** بعد از کودتای ۲۸ مرداد نهضت مقاومت ملی تشکیل شد، نهضت مقاومت تا سال ۳۶ فعالیت‌های خوبی داشت، از سال ۳۴ و ۳۵ به بعد آرام آرام آن احساسات مبارزه‌جویانه کاهش پیدا کرد. در سال ۳۶ تعداد زیادی از فعالان نهضت مقاومت ملی را در سرتاسر ایران بازداشت کردند، مهندس بازرگان، دکتر سحابی، آیت‌الله طالقانی، آیت‌الله حاج سیدرضا زنجانی، استاد محمدتقی شریعتی و دکتر شریعتی همه را گرفتند سر و صدا و جنجال زیادی هم به وجود آورد. پس از بازداشت‌های سال ۳۶ این فکر به طور جدی مطرح شد که چرا ما نمی‌توانیم یک جنبش وسیع مردمی‌ را به وجود بیاوریم؟ مشکلات چیست؟
احزاب به شدت سرکوب شده بودند، حزب توده به شدت سرکوب شده بود، سران سازمان نظامی ‌حزب توده تیرباران شده بودند، جمعی از رهبرانش از کشور فرار کردند، همکاران دکتر مصدق عموماً زندانی بودند، بعد از زندان آنها را تبعید کردند، دکتر شایگان به آمریکا رفت، مهندس رضوی به جای دیگری رفت، هر کدام به یک گوشه‌ای، روحانیون عموماً فعالیتی نداشتند، نیروی منسجمی ‌وجود نداشت که در برابر شاه بایستد. علاوه بر این احساسات مردم کاهش پیدا کرده بود. بنابراین این سئوال مطرح شده بود که چه باید کرد؟ مرحوم مهندس بازرگان با یک نگاه عمیق‌تری مطرح کرد که ما ایرانی‌ها کار جمعی بلد نیستیم، وقتی دور هم جمع می‌شویم، به زودی از هم پاشیده می‌شویم. بازرگان می‌گفت باید کار جمعی را تمرین کنیم و یاد بگیریم.
بر این اساس از جمعی دعوت کرد و مجمع تربیت اجتماعی (متاع) را تاسیس کرد. مرحوم مهندس معتقد بود که کار جمعی را باید در واحد‌های کوچک با هم تمرین کنیم. کسانی که به این جمع پیوستند عبارت بودند از مهندس بازرگان، احمد آرام، دکتر شیخ مهدی حائری یزدی، آیت‌الله مطهری، دکتر محمدعلی ملکی (وزیر بهداری مرحوم دکتر مصدق)، دکتر کاظم یزدی، دکتر سحابی، مهندس کتیرایی، مهندس سحابی و خود من. اینها همه دور این فکر اساسی در متاع جمع شدند. شرکت انتشار درست شد. ابتدا انجمن اسلامی ‌مهندسین و انجمن اسلامی ‌پزشکان و سپس انجمن اسلامی ‌معلمان و بعدها انجمن اسلامی ‌بانوان.
در واقع انجمن‌های مدنی به وجود آمدند. اما انجمن‌ها کار سیاسی نمی‌کردند در همان حد تمرین کار جمعی فعالیت فرهنگی داشتند. اما نهضت مقاومت ملی از سال ۳۶ به بعد فعالیت‌های بیرونی‌اش خیلی کم شد و اگر شما به مجموع اعلامیه‌های آن سال‌ها نگاه کنید، می‌بینید از سال ۳۶ به بعد تناوب صدور اعلامیه خیلی کم است. ولی کمیته مرکزی دوشنبه‌ها بعدازظهر تشکیل جلسه می‌داد. مرحوم مهندس بازرگان، مرحوم دکتر سحابی، مرحوم داریوش فروهر، نصرت‌الله امینی، حسن نزیه، عباس امیرانتظام، عباس سمیعی، مرحوم عطایی و من اعضای کمیته بودیم. ما جمع می‌شدیم، کارمان هم تحلیل وقایع سیاسی روز بود و اینکه چه کار باید بکنیم، گاه‌گاهی هم نشریات آموزشی بیرون می‌دادیم.
از اواخر سال ۳۸ که ما مطالب سیاسی را پیگیری می‌کردیم، متوجه شدیم که آمریکایی‌ها به دنبال تغییراتی در ایران هستند. در آن موقع سفیر آمریکا در ایران متوجه شد که کمک‌های مالی آمریکا به ایران بعد از کودتای ۲۸ مرداد حیف و میل شده است. برای تحقیق در این امر هیاتی از طرف کمیسیون کمک‌های خارجی سنای آمریکا به ایران آمد و موضوع را بررسی کرد و گزارش خود را در مورد کارنامه مالی حکومت ایران منتشر کرد که سر و صدای زیادی ایجاد کرد. در همین سال‌ها بود که گروه کندی روی کار آمد و سیاست آمریکا در مورد ایران دچار تغییر شد.
آمریکایی‌ها و هم انگلیسی‌ها به شاه فشار آوردند که یک سلسله آزادی‌ها بدهد، استدلالشان هم این بود که حزب توده متلاشی شده است، جبهه ملی یا پراکنده شده و یا اعضایش زندانی هستند. مصدق در احمدآباد زندانی است، یک مخالف خیلی جدی در برابر شاه نیست، روحانیون در آن تاریخ کاری به شاه نداشتند، بنابراین آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها به شاه فشار می‌آوردند که یک سلسله اصلاحات سیاسی انجام بدهد.
انتخاباتی برگزار کند، مقداری فشارها کاسته بشود، وقتی ما این مطالب را در کمیته نهضت مقاومت ملی مطالعه و بررسی کردیم، به این نتیجه رسیدیم که اگر مجموعه نیروهای ملی با هم یکپارچه وارد صحنه بشوند از این فضایی که به هر حال دارد به وجود می‌آید، می‌توانیم استفاده کنیم. آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها برای منافع خودشان می‌خواستند چنین فضایی را در ایران به وجود بیاورند ما هم به این فکر افتادیم که ببینیم آیا می‌توانیم از این فضا به نفع توسعه مبارزه ملی در سطح علنی و وسیع استفاده بکنیم یا نه.
نهضت مقاومت ملی فعالیت زیرزمینی محدودی داشت. مبارزه سیاسی مخفی مبارزه ایده‌آل نیست، مبارزه‌ای است که به دلیل فشار سیاسی بر مبارزان تحمیل می‌شود. مبارزه سیاسی علی‌الاصول باید علنی باشد که بتوان با همه مردم ارتباط برقرار کرد. بنابراین نهضت مقاومت ملی در اواخر سال ۳۸ وقتی این جمع‌بندی‌ها را کرد تصمیم گرفت با رجال سیاسی ملی تماس بگیرد.
از اعضای کمیته مرکزی به اضافه اعضایی در کمیته‌های ادارات، بازار و دانشگاه، تیم‌های سه تا پنج نفری درست کردیم. هر کدام از ما اعضای کمیته مرکزی در یک یا دو تیم بودیم، یک فهرست هم درست کردیم شامل ۱۳۰ تا ۱۴۰ نفر از فعالان سیاسی، از ملیون ایران، همکاران سابق دکتر مصدق. این فهرست را بین تیم‌ها تقسیم کردیم و هر تیمی قرار شد که برود با چند نفر از فهرست تهیه شده، دیدار کند و تحلیل را ارائه بدهد و نظر موافق آنها را برای یک کار جمعی جلب کند. اگر هم موافق با تحلیل ما نیستند، بگویند راهکار چیست، اگر تحلیل و راهکار ما را پذیرفتند که همه را دعوت بکنیم و یک بیانیه مشترک منتشر شود.
اساس این بیانیه در واقع آغاز یک مبارزه سیاسی علنی محسوب می‌شد. با بسیاری صحبت شد، من خودم با تیمی‌بودم که با دیوان بیگی با مرحوم الهیار صالح، با دکتر معظمی‌دیدار و گفت‌وگو کردیم. آنهایی که از اعضای کمیته مرکزی اسم بردم، همه بودند. داریوش فروهر، رحیم عطایی، عباس سمیعی، آیت‌الله طالقانی، اینها همه بودند. وقتی یک دور با همه صحبت کردیم و گزارش دادیم، قرار شد از همه آنها دعوت کنیم.
با همه صحبت کردیم. در مجموع همه استقبال کردند. مرحوم الهیار صالح دفعه اول که ما رفتیم به دیدن او، خیلی موافق نبود و بدبین بود و خیلی ناامیدانه برخورد کرد، اما دوباره ما تصمیم گرفتیم برویم و صحبت کنیم، دفعه دوم که رفتیم دیدیم که این بار خیلی امیدوارکننده صحبت می‌کند و می‌گوید من مریضم، اما با این حالت مریضی ترجیح می‌دهم به جای اینکه در خانه بمیرم در راه مردم بمیرم. من خودم می‌روم چهارراه پهلوی، چهارپایه می‌گذارم و با مردم صحبت می‌کنم، ما دیدیم خیلی امیدوارکننده صحبت می‌کند. دیدارها و صحبت‌هایی که ما کردیم آرام، آرام جو مساعدی در میان فعالان سیاسی به وجود آورد و زمان برای تشکیل جلسه وسیع آماده شده بود.
در کمیته بحث کردیم که چه کسی دعوت کننده باشد، بالاخره در ایران مشکلات برخورد شخصیت‌ها را داریم، چه کسی باید دعوت کننده باشد که همه بپذیرند و بیایند. بعد از مذاکرات متعدد به این جمع‌بندی رسیدیم که برویم آیت‌الله فیروزآبادی را ببینیم، آیت‌الله فیروزآبادی که در آ ن موقع هنوز در قید حیات بود، بیمارستان فیروزآبادی شهرری را درست کرده بود، پیرمردی بود روحانی و مورد احترام همه، یکی از دلایلش هم این بود که در برابر رضاشاه خیلی با قدرت و شهامت سخن گفته بود. قرار شد برویم مرحوم آیت‌الله فیروزآبادی را ابتدا به خاطر فوت برادرش ببینیم.
یک روز صبح زود با قرار قبلی رفتم و مرحوم طالقانی و مرحوم حاج سید ضیاءالدین حاج سیدجوادی را که در زمان مصدق نماینده قزوین بود. (برادر دکتر سیداحمد صدر حاج سیدجوادی) از جلسه ای که داشتند برگشتیم و رفتیم به شهرری. روزهای چهارشنبه دور هم روحانیون ملی هوادار مصدق جمع می‌شدند، اسمش را گذاشته بودند«اصحاب چهارشنبه». در برابر روحانیون وابسته به دربار که روزهای پنجشنبه بعدازظهر و شب جمعه منزل بهبهانی امام جمعه تهران جمع می‌شدند و اسم آنها را گذاشته بودند «اصحاب پنجشنبه». با قرار قبلی یک روز صبح زود ساعت شش رفتم این دو بزرگوار را از جلسه برداشتم، رفتیم به شاه عبدالعظیم دیدن مرحوم فیروزآبادی.
مرحوم فیروزآبادی بسیار استقبال کرد و بسیار خوشحال شد. بار اول رفتیم، به عنوان تسلیت از طرف ملیون ایران به خاطر درگذشت برادرش و بعد یک بار دیگر برای اصل مطلب. مرحوم فیروزآبادی خیلی با خوشرویی استقبال کرد و گفت شما هر متنی می‌خواهید بنویسید، امضای من را بگذارید و دعوت بکنید، خود او هم پیشنهاد کرد به منزل پسرش که در خیابان هدایت، خیابان علایی بود، دعوت بکنیم. در خلال این برنامه‌ها به دنبال این حرکتی که شده بود، مرحوم الهیار صالح در منزلش از یک عده‌ای دعوت می‌کند، می‌آیند و می‌روند. همزمان این تجمعات شکل می‌گیرد. به طوری که وقتی ما اولین جلسه را در منزل پسر مرحوم فیروزآبادی تشکیل دادیم، صرفاً جلسه‌ای که فقط آن ۱۲۰ نفر بیایند، نبود.
بلکه به یک جلسه عمومی ‌علنی شد ما سه یا چهار شب در منزل فیروزآبادی برنامه گذاشتیم هر شب یک نفر صحبت می‌کرد. یک شب من سخنرانی کردم، یک شب مرحوم مهندس بازرگان، یک شب حسن نزیه صحبت کرد و در خلال صحبت خود تشکیل جبهه ملی را اعلام کرد. جلسات عمومی ‌ادامه داشت. به دلیل اینکه شب‌ها تا دیر وقت جلسات ادامه می‌یافت و همسایه‌ها ناراحت شده بودند و اعتراض کردند، جلسه را بردیم منزل آقای قاسم لباسچی از اعضای بسیار فعال جبهه ملی. منزلش خیابان خیام روبه‌روی پاچنار بود. در آنجا هم چند شب صحبت شد، مرحوم مهندس بازرگان صحبت کردند، دیگران صحبت کردند.
بعد از دو یا سه شب باز هم دیگر چون منزل جا نداشت و خیابان‌ها خیلی شلوغ می‌شد، آرام آرام این حرکت شتاب تازه‌ای پیدا می‌کرد. جلسات به منزل دکتر شیبانی منتقل شد. سه شب هم منزل دکتر عباس شیبانی در خیابان امیریه کوچه شیبانی برگزار شد. تا این تاریخ ما هنوز جلسات دوشنبه شب‌ها را داشتیم. کمیته مرکزی نهضت مقاومت در واقع این جلسات خانگی را اداره می‌کرد. پشت صحنه بود، با استقبال مردم ما تصمیم گرفتیم که جلسات را از منازل بیرون ببریم. برای اولین بار از مردم دعوتی شد به تجمع در جلالیه تهران که حالا پارک لاله شده است. هنوز آنجا پارک نبود، میدان اسب دوانی بود.
در ضلع شمالی بلوار کشاورز که آن موقع می‌گفتند آب‌نمای کرج، میتینگ در جلالیه در اوایل شهریور ماه ۱۳۳۹ برگزار شد. جمعیت زیادی آمده بودند. بعد از اتمام برنامه به صورت دسته جمعی مردم راه افتادند در خیابان‌ها به تظاهرات پرداختند. در واقع از درون آن فعالیت‌ها در اوایل سال ۱۳۳۹ شرایط مناسب برای تشکیل جبهه ملی فراهم شد. در همین زمان انتخابات دوره بیستم مطرح بود. مجموعه نیروها تصمیم گرفتند در انتخابات شرکت کنند. یک دعوتی هم ما کردیم برای تجمع در برابر وزارت کشور. وزارت کشور در میدان ارگ همین جایی که اکنون به دادگستری داده اند، آنجا قرار داشت. اتابکی وزیر کشور بود. حدود ۳۰۰ تا ۴۰۰ نفر از فعالان ملی همه رفتیم آنجا، چه دانشجو، چه غیر از دانشجو. همکاران دکتر مصدق همه بودند.
دکتر صدیقی، مهندس حق‌شناس، مهندس حسیبی همه شان بودند. آنجا پنج نفر انتخاب شدند که با وزیر کشور صحبت کنند. آن پنج نفر عبارت بودند از: مرحوم دکتر صدیقی، نصرالله امینی، کشاورز صدر و مهندس بازرگان. نفر دیگر یادم نیست مرحوم شمشیری بود یا کس دیگری. آنها رفتند برای صحبت. در اینجا دانشجویان یک بیانیه دادند. به عنوان «دانشجویان جبهه ملی ایران» تاریخ آن را گذاشتند ۳۰ تیر. البته یکی دو روز قبل از ۳۰ تیر بود. اما گذاشتند ۳۰ تیر. یادآور قیام ملت در ۳۰ تیر ۱۳۳۱. از آنجا با عده زیادی از جوان‌ها راه افتادیم رفتیم روزنامه اطلاعات با مسعودی صحبت کردیم. تهدیدش کردیم. رفتیم کیهان با عبدالرحمان فرامرزی صحبت کردیم. به هر حال از درون این فعالیت‌ها جبهه ملی دوم تشکیل شد. وقتی که جبهه ملی تشکیل شد، نهضت مقاومت ملی ضرورتی برای ادامه اش نبود.
البته اینکه جبهه ملی چگونه فعالیت کند، اختلاف‌نظرهایی وجود داشت که الان به آن اختلاف نظرها نمی‌خواهم بپردازم. هنگامی ‌که جبهه ملی تشکیل شد، هم مهندس بازرگان هم طالقانی و هم دکتر سحابی بودند. بعد از چند ماهی منتها بنا به دلایلی که در کتاب‌ها توضیح داده شده است، مهندس بازرگان و یارانش تصمیم می‌گیرند که نهضت آزادی را اعلام بکنند. در این زمان دانشجویان جبهه ملی دوم نامه‌ای می‌نویسند به مرحوم دکتر مصدق و از او کسب تکلیف می‌کنند. کنگره جبهه ملی که تشکیل شده بود، مرکب از احزاب نبود. بلکه شخصیت‌ها حقیقی بودند. دکتر مصدق در پیامی ‌که به کنگره جبهه ملی فرستاد، متذکر شد که جبهه ملی باید مرکز تجمع احزاب باشد.
رهبر جبهه در آن تاریخ مرحوم الهیار صالح با نظر دکتر مصدق موافق نبودند. مرحوم الهیار صالح استعفا داد و مرحوم دکتر مصدق به کاظمی‌طی نامه‌ای ماموریت داد که با دعوت نمایندگان احزاب جبهه ملی را تشکیل دهد. این کار صورت گرفت و جبهه ملی سوم تشکیل شد. نمایندگان پنج حزب نهضت آزادی، حزب ملت ایران، حزب ایران، نیروی سوم و حزب مردم ایران، جبهه ملی سوم را تشکیل دادند، اما این همزمان با موقعی بود که اعضای شورای مرکزی و فعالان نهضت آزادی و تعداد زیادی از اعضای شورای مرکزی جبهه ملی را دستگیر و بازداشت کرده بودند. جبهه ملی سوم اعلام موجودیت کرد.
اما آنها را هم بازداشت کردند و جبهه ملی سوم عملاً متوقف شد. این نقشی بود که مهندس بازرگان و نهضت مقاومت ملی در تاسیس یا فعال شدن جبهه ملی که بعدها معروف شد به جبهه ملی دوم ایفا کردند. وقتی نهضت آزادی تشکیل شد من تازه از ایران رفته بودم. من تا شهریور سال ۱۳۳۹ در تمام این فعالیت‌ها حضور داشتم. شهریور سال ۳۹ برای مدت کوتاهی به آمریکا رفتم که از کاظمی‌ و بازرگان برای شایگان پیغام بردم. در آنجا جبهه ملی در آمریکا را تاسیس کردیم که به آن نمی‌پردازم. اما وقتی نهضت آزادی ایران تشکیل شد من در ایران نبودم، اما با بازرگان ارتباط مکاتبه‌ای دائم داشتم.
بعد از تشکیل نهضت آزادی، من از بازرگان سئوال کردم که به چه دلیل شما نهضت آزادی را تشکیل دادید و اختلافتان با جبهه ملی بر سر چه چیزی است؟ بازرگان نوشت: جبهه ملی حاضر نشد ما را به عنوان نمایندگان نهضت آزادی بپذیرد و به عنوان شخص خودمان می‌پذیرفت. علاوه بر این مهندس بازرگان نوشت که ما با جبهه ملی بر سر دو مسئله اختلاف داریم، یکی اینکه آنها می‌گویند، در مبارزات سیاسی علنی و برای ادامه آن، خیلی به شاه پیله نکنیم، دوم چون شخص شاه نسبت به دکتر مصدق حساسیت دارد، اسم مصدق را هم خیلی مطرح نکنیم، من عین نامه مهندس بازرگان را به مرحوم غلامرضا نجاتی دادم که در کتاب تاریخ ۲۵ساله آورده است.
اکنون وارد این بحث که آیا این سیاست جبهه ملی درست بوده یا نه نمی‌خواهم بشوم، ولی فقط می‌خواهم بگویم که یک چنین مسائلی در آن تاریخ مطرح بوده است. برگردان این اختلاف دیدگاه این بود که چون در آن تاریخ رژیم شاه ادعا می‌کرد که مصدق زندانی نیست و آزاد است و به اختیار خودش به احمدآباد رفته است، عده‌ای از رهبران نهضت آزادی ایران، مرحوم رحیم عطایی، مهندس عطایی و چند نفر دیگر برای دیدار دکتر مصدق به احمدآباد رفتند. اما مامورین ساواک آنها را دستگیر کردند و به زندان بردند به طوری که دیگر بر همگان معلوم شد که برخلاف ادعای شاه مصدق آزاد نیست. این عمل لازم بود و من هم آن را درست می‌دانم.
آنها به احمدآباد رفتند که به دنیا نشان دهند که ادعای شاه که مصدق آزاد است و در احمدآباد در خانه خودش زندگی می‌کند درست نیست. در تشکیل نهضت آزادی مرحوم بازرگان از طرف موسسین از دکتر مصدق طی نامه نظرخواهی و دکتر مصدق آن را تائید کرد. این مکاتبه و تائید مصدق به سابقه‌ای که میان دکتر مصدق و مهندس بازرگان در ملی شدن صنعت نفت بود، برمی‌گردد و همچنین ارتباطات تنگاتنگی که نهضت مقاومت ملی در دوران محاکمه دکتر مصدق با وی داشت. شما می‌دانید در دوران محاکمه دکتر مصدق دوستان نهضت مقاومت ملی بیرون از دادگاه کارهای زیادی انجام دادند و حقوقدانان بسیار خوبی در تنظیم لایحه دفاعیه دکتر مصدق به وکلای حقوقی دکتر مصدق کمک می‌کردند.
دکتر مصدق در جریان فعالیت‌های نهضت مقاومت ملی بود. وقتی که نهضت آزادی خواست تشکیل بشود، مرحوم مهندس بازرگان نامه نوشت به دکتر مصدق، مصدق هم با تجلیل، جواب نامه وی را داد. علاوه بر این دکتر مصدق، متنی را درباره نهضت نوشت که نهضت آن متن را زیر یکی از عکس‌های مصدق قرار داد و چاپ کرد. اما بعضی از مخالفین نهضت آزادی را متهم کردند که این متن را مصدق برای نهضت ننوشته بلکه برای گروه دیگری نوشته است وگرنه چرا اسم نهضت را در متن ننوشته است، چرا نهضت این متن را زیر عکس دکتر مصدق به نام خودش چاپ کرده است؟
آنها از دکتر مصدق سئوال کردند و دکتر مصدق جواب داد که من آن را برای نهضت نوشته ام و آنها حق دارند زیر عکسی که می‌خواهند بگذارند بنابراین روابط مرحوم مهندس بازرگان با دکتر مصدق روابط بسیار صمیمانه و محترمانه‌ای بود. شما حتماً می‌دانید در هنگام فوت دکتر مصدق، مهندس بازرگان زندان بود، اما دکتر سحابی به همراه مرحوم آیت‌الله حاج سیدرضا زنجانی ایشان را غسل داد و بر پیکر او نماز خواند. وصیت دکتر مصدق این بود که در مزار شهدای ۳۰ تیر در ابن‌بابویه دفن شود اما دولت شاه اجازه نداد و آن را به احمدآباد برده و همان جا دفن کردند.