تاریخ انتشار : ۰۵ آذر ۱۳۸۸ - ۰۸:۰۸  ، 
شناسه خبر : ۵۰۳۹۴
دکتر محمدعلی فیاض‌‌بخش اشاره: تازه سال نو را آغاز کرده‌ایم؛ سالی که مزّین به نام مبارک پیامبر رحمت صلی‌الله علیه وآله و سلم است؛ پیامبری که علت برانگیخته شدن خود را تمام کردن و به نهایت رساندن مکارم اخلاقی ذکر می‌فرماید. از این رو شایسته است که یک بار به خود و خلق و خوی‌مان در آینه تمام‌نمای وجود او بنگریم تا در ادعای پیروی از او راستگو باشیم. ضرورت پرداختن به مقوله مهم اخلاق ما را بر آن داشت که به سراغ عزیزی برویم که در این گستره فعالیت کرده، علما و عملاً آموخته و تجاربش را با موفقیت به‌کار بسته است. آقای دکتر فیاض‌بخش ـ شاگرد برجسته مرحوم علامه کرباسچیان و استاد دانشگاه آلمان ـ موافقت کرده‌اند که از این پس هر هفته مکتوبی ارسال کنند تا زینت‌بخش این صفحه باشد. گفتنی است که مقاله حاضر یک بار پیش از این به چاپ رسیده که متاسفانه به دلایل فنی با اغلاطی همراه بود بدین وسیله از نویسنده دانشمند و خوانندگان ارجمند پوزش می‌خواهیم.

آن زمان که بچه‌تر بودم، گاه در صفای کودکی در این اندیشه بودم که‌: خدایا! اگر اکنون عمر من بسر رسد، با چه رویی به ملاقات تو آیم؟ حال، همه روسیاهی من در آن ایام چه چیزهایی بود؟ شاید اندکی کژخلقی‌ با مادر و پدر، دل‌شکستن از هم سال و هم‌کلاسی، کاهلی در نماز و اندکی بیش و کم در این مقوله‌ها و نه بیشتر. اما در عالم خردسالی، همین‌ها هم برای من بزرگ می‌نمود و در حریم حرم الهی، حرمت‌دار و اندیشه‌ساز‌، که عافیت خردسالی‌ام را به عاقبت اندیشه بزرگ‌سالی می‌سوخت و گاه سخت به فکرم فرو می‌برد.
راه به جاده نوجوانی که بردم، هم‌چنان در همان اندیشه غوطه می‌خوردم. هنوز هم خطاهای کوچک، بزرگ می‌نمود، چرا که خدایم در مقیاس اوان نوجوانی هنوز خدایی بود سخت حرمت‌دار که در چشمم به بزرگی در نشسته بود و در دلم از یک سو بیم حرمت و از دگر سوی مهربانی‌اش را برنشانده بود. در همان پیراستگی میراث برده از فطرت کودکی، خدایی را در درون داشتم که حریمش را پاس می‌داشتم و حدودش را به احترام می‌نگریستم‌.
اگر شبی به غرور نوجوانی بانگ بر مادر می‌زدم و آزرده‌دل در کنجی چین شکوه بر پیشانی و شکن رنج بر دلش می‌افکندم باور کنید که تا صبح به خود می‌پیچیدم و ایام خردی به یاد می‌آوردم که در آغوشش بیچاره بودم و توان مگس راندنم نبود. آن گاه هیبت بانگ غرورم را در خجلت چنگ شعورم قربانی می‌کردم و صبحگاهان پس از دوگانه بامدادی به نزدش می‌شدم که: مادر، نفهمیدم. مرا ببخشای! و این لذت انابت را به عزت سلطنت عالمی نمی‌دادم. در نشاط و سرخوشی جوانی نیز بیش و کم همین قاعده بود با اندکی کاستی‌ها و اضافات!
هنوزم صفایی بود در دل و جلایی در درون که خانه کردن بدی‌ها در خانه فطرتم را دیرپای نمی‌یافتم و بدین مستاجر تایده ناشناس دل نمی‌باختم. اگر به غفلت جوانی ـ چنان که افتد و دانی! ـ دمی سرمستی می‌کردم‌، زود به هوش می‌آمدم و سجاده رنگین به آب توبه می‌شستم و زنگار دل به جاروب انابت می‌رُُفتم. در یک کلام، خوش دورانی بود که پاس حرم می‌داشتم و بر دل خویش نگهبانی می‌کردم و هوش و گوش بر گام‌های ناخوانده میهمان‌های رهزن، هشیار می‌داشتم و...
چه شد که آن همه حضور، ناگهان در غیبت افتاد؟ خدای دوران کودکی‌ام پا به پای ره ‌کشیدن به آستان جوانی کم هیبت شد، تا جایی که در طریقت عادت، از حرمت شریعت دور افتادم و خدای را در چشم، بی‌قامت کردم. خدایا، چرا چنین شد؟! اکنون، بسیار می‌کوشم که دوباره همان حس دوران کودکی به سراغم آید که‌: خدایا! گرم این لحظه به حضورت فراخوانی، با چه رویی نزد توآیم؟ اما، می‌دانید؟ از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان، آن حس تو گویی دیگر در من مرده است، تکانم نمی‌دهد. عجبا! این سزاوار بود که تنها درگذار سه چهار دهه از گذشت عمر، این گونه احساسم کاستی گیرد و نبض جهنده "خدا حاضری"‌ام نقصان پذیرد؟ چه شد که اینگونه شد؟
استاد بزرگ و پیر مرشدم، مرحوم علامه کرباسچیان می‌گفت: عادت و شهوت، آدمیان را نفوذناپذیر ساخته است. حال دانستید چه شد که اینگونه شد؟ عادت و شهوت. دل سپردن به جذبه این و وادادن به غمزه آن، همه سر این کرخی است که بر جان و روحم افتاده است؛ به گونه‌ای که اشکم دیگر به مشقت می‌چکد و دلم به زحمت می‌تپد. اما آیا این سزاوار بود که آنگونه بندی این دو دام شوم که صفات کودکی و نوجوانی‌ام را بنده صیاد عادات و شهوات کنم؟
ای بغض درافتاده در گلو، امانم ده تا این ارجوزه به پایان برم. یا فرو شو یا برآی. در این نیمه راه گلویم را مفشار، امانم را مبر. بگذار تا قلم به انتها کشم...
... در خاطرات کودکی به یاد دارم که گاه موقت و کوتاه‌مدت میان من و خانواده جدایی می‌‌افتاد. سفری کوتاه با مدرسه یا غیبتی کوتاه از سوی مادر و پدر به ضرورتی. در این خلوت از خانه یا تنهایی خود در خانه، دفتر اعمال گذشته را می‌گشودم و شبانگهان به تامل همان اندک سالهای درگذشته از عمر، درحسرت وقت تلف کرده و نارواهای رفته، سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می‌شستم و ابیات توبت و انبات مناسب حال خویش می‌سرودم و به عزمی دوباره در بازگشت، آهنگ آن می‌کردم که دوباره خوب شوم.
با خود می‌گفتم: فترت این چند روزه غیبت من از خانه، فرصتی است تا خود را در چشم مادر و پدر بازسازی کنم و دفتر خاطرشان را از اغلاط گذشته بشویم و امید بر فراموشی و نسیانشان ببندم که تو گویی این من نبودم که در گذشته بد بودم. نه خانی آمده، نه خانی رفته! عجب باصفا می‌اندیشیدم! پربدک هم نبود و بیش و کم جواب می‌داد.
اینک من هستم. و فترتی میان سال نوین و سنه کهنه. می‌خواهم دفتر سال پیشین را از غلط‌های املاء و انشاء گفتار و کردار گذشته بشویم و امید به اغماض خداوندگاری ببندم که مدبر لیل و نهار و تغییردهنده قلب و احوال است. چرا که نه؟ اگر باز هم این پا و آن پا کنم، ناگهان میان‌سالی‌ام، را در چنگ صیاد کهن‌سالی می‌بینم که تا قربانگاه عادت و شهوت، دیگر امانم نخواهد داد.