محمدعلی رستمیان
«و ما رمیت اذ رمیت ولکنالله رمی.»
هرچند که با وجود آمدن «من» برسر کلمه «الامر»، در آیه مورد بحث، این آیه در امر خاصی ظهور دارد که در روایات نیز- همانطور که دیدیم- به امر خاصی تفسیر شده است.
حافظ، وکیل، مسلط، جبار نبودن پیامبر (ص)
آیات دیگری که درباره ارتباط نداشتن رسالت پیامبر (ص) با امور اجتماعی به آنها استدلال شده است، آیاتی است که تسلط و جبار بودن یا حافظ بودن و وکیل بودن پیامبر(ص) بر مردم را نفی میکند. در مورد اول، دو آیه در قرآن کریم آمده است که در یکی سیطره و تسلط پیامبر(ص) بر مردم نفی شده است و در دیگری جبار بودن ایشان: «نحن اعلم بما یقولون و ماانت علیهم بجبار»، «فذکر انما انت مذکر لست علیهم بمسیطر» این آیات، هر دو در سورههای مکی آمدهاند و همانطور که از سیاق آیات قبل و بعد آنها مشخص است، مربوط به امر هدایت و ایمان هستند؛ زیرا مخاطب آنها مشرکانند. از اینرو، خداوند در این دو آیه، میخواهد اجباری بودن هدایت را نفی کند و به پیامبرش(ص) میگوید: تو با زور نمیتوانی آنان را هدایت کنی؛ زیرا در این امر، من تو را مسلط بر آنان قرار ندادهام؛ چون سنت الهی بر این قرارگرفته که خود مردم، با اختیار خود، هدایت را بپذیرند و اگر قرار بود که کسی به اجبار هدایت شود، خداوند، خود میتوانست همه را مومن کند؛ «ولو شاء ربک لآمن من فی الارض کلهم جمیعا.» این مطلب درباره آیه «فذکر انما انت مذکر لست علیهم بمسیطر» واضحتر است؛ زیرا آیه «لست علیهم بمسیطر» تفسیر آیه «فذکر انما انت مذکر» است و در بخش بعدی، درباره حصر وظیفه پیامبر، در تذکر دادن، سخن خواهیم گفت. از سوی دیگر، اگر این آیات را شامل امور اجتماعی بدانیم و خطاب آنها را شامل مومنان در مدینه نیز بگیریم، آن چه این آیات از پیامبر(ص) نفی میکنند، صفت زورگویی و تسلط با زور است و چنین اوصافی حتی در صورت قائل شدن به حکومت سیاسی پیامبر اکرم(ص) از ایشان منتفی است؛ زیرا حکومت حضرت، چون مبتنیبر حق است براساس ایمان به خدا و رسول و رفق و مدار انجام میپذیرد؛ «فبمارحمهمن الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک»، نه براساس جباریت و زورگویی، که خداوند آن را در مقابل حکومت پیامبران(ع) معرفی میکند: «تلک عاد جحدوا بآیات ربهم و عصوا رسله و اتبعوا امر کل جبار عنید.» اما آیاتی که وکیل و حفیظ بودن پیامبر(ص) را نفی میکنند، با آیات قبل، در این جهت که مختص به هدایتند و در مقابل مشرکان، قبل از ایمان، نازل شدهاند، یکسانند. آیه 107 از سوره انعام، جامع هر دو عنوان است و آیه قبل از آن، با فرمان به پیامبر(ص) که «تنها تابع وحی باش» آغاز میشود: «و اتبع مایوحی الیک من ربک لا اله الا هو و اعرض عن المشرکین و لوشاء ما ارکوا و ماجعلناک علیهم حفیظا و ماانت بوکیل.» از این رو، هر چند این آیات، مسئولیت حفاظت و وکالت را از دوش پیامبر(ص) بر میدارند، ولی خطاب آیه در این مورد، متوجه مشرکان است. علامع طباطبایی در این باره میفرماید: کلام خداوند: « و ما جعلناک علیهم حفیظا و ما انت بوکیل» هم چون قسمتهای قبل آیه، برای دلداری پیامبر(ص) و آرامش نفس اوست و مثل این که از «حفیظ»، کسی اراده شده است که اداره امور و جور مردم، مثل زنده بودن، رشد، رزق و غیره را برعهده دارد و از «وکیل»، کسی که موظف به اداره کارهای موکل عنه است تا بدین وسیله، نفعهایی را که او در معرض آن است، برایش کسب و ضررها را از او دور کند. پس معنای آیه بطور خلاصه این است که نه امور تکوینی مشرکان و نه امور حیات دینی آنان، هیچ کدام برعهده تو نیست تا رد دعوت تو و عدم قبول آن از سوی آنان تو را محزون کند. از سوی دیگر، میبینیم که این وضعیت، پس از تشکیل جماعتی مسلمان بر گرد پیامبر(ص) متفاوت میشود و مسولیت ایشان برای حفظ و استقامت آنان بر دوش حضرت گذاشته میشود. در روایتی ابن عباس میگوید: آیهای سنگینتر از این، بر پیامبر نازل نشد و از اینرو، هنگامی که اصحاب به او گفتند: ای پیامبر! پیری زودهنگام به سراغ شما آمد، فرمود: «سوره هود و واقعه، مرا پیر کرد.» در روایت دیگری شخصی علت این مساله را میپرسد و پیامبر(ص) به آیه «فاستقم کما امرت» اشاره میفرمایند. امام خمینی قدس سره خصوصیت اشاره پیامبر(ص) به این آیه از سوره هود، نه از سوره شورا را به علت ذیل آن دانستهاند که با خطاب به پیامبر(ص) استقامت امت را نیز از ایشان خواسته و بر دوش حضرت گذاشته است وگر نه، پیامبر(ص) در استقامت خویش مشکلی نمیدید که به علت آن، زودهنگام پیر گردد.
انحصار وظیفه پیامبر(ص) در بشارت و ترساندن
برای نفی وظیفه پیامبر(ص) برای دخالت در امور اجتماعی، هم چنین به آیاتی استدلال شده است که آن حضرت را انحصارناپذیر یا نذیر و بشیر میخوانند: «ان انت الانذیر»، «ان انا الانذیر و بشیر لقوم یومنون.» پس پیامبران وظیفهای جز ترساندن و بشارت دادن به مردم ندارند و اطاعت از ایشان نیز در همین حیطه است و ربطی به امور اجتماعی ندارد. با بررسی آیاتی که دارای چنین محتوایی هستند، مشخص میشود که همه آنها در برابر کافران و مشرکان جهتگیری میکنند، چه آیاتی که در ابتدای بعثت پیامبر(ص) نازل گردیدهاند و چه آیاتی که در مدینه و پس از هجرت؛ مانند: «یا اهل الکتاب قد جاءکم رسولنا بیین لکم علی فتره منالرسل ان تقولواما جانا من بشیر و لانذیر فقد جاءکم بشیر و نذیر...» و این مطلب درباره همه پیامبران(ع) عمومیت دارد که وظیفه ابتدایی آنان ترساندن و سپس بشارت دادن بوده است. از این جا این مطلب آشکار میشود که وظیفه پیامبران – همانطور که راه منطقی آن نیز همینگونه است و ترتیب نزول آیات قرآن کریم نیز بر آن دلالت دارد- دارای مراحل مختلفی بوده است. در ابتدای بعثت، هنگامی که هنوز یار و یاوری نداشتهاند، جز ترساندن و بشارت دادن کاری نمیتوانستهاند انجام دهند؛ زیرا مخاطبی جز کافران و مشرکان نداشتهاند. هر چند این وظیفه، تا پایان رسالت، یعنی تا هنگامی که در محدوده جغرافیایی رسالت آنان افراد غیر مومن وجود داشتند، بر عهده ایشان بوده است؛ اما این آیات نمیتوانند درباره وظیفه آنان در برابر مومنان، مطلبی را مشخص کند؛ زیرا در وضعیت جدید، مخاطبان بطور کلی متفاوت هستند. با دقت در آیات قرآن کریم، پی میبریم که وظیفه ترساندن و بشارت دادن پیامبران(ع) تا مرحله ایمان است و از آن به بعد، وظایف مهم دیگری، هم برعهده آنان و هم برعهده پیروانشان گذاشته میشود. در آیات 8 به بعد از سوره فتح، این مطلب به خوبی آشکار است. خداوند نخست وظیفه شهادت و بشارت و ترساندن پیامبر(ص) را بیان میکند و غایت ایمان مردم به خداوند و رسول او و سپس یاری و تعظیم او قرار میدهد و سپس بیعتکنندگان با پیامبر(ص) را بیعتکنندگان با خداوند معرفی میکند و به مدح کسانی که به عهد و پیمان خویش وفادارند و هیچگاه مخالفت با پیامبر(ص) را روا نمیدارند و به مذمت تخلفکنندگان میپردازد. از این رو، اطاعت و گوش به فرمان پیامبر(ص) بودن، بعد از مرحله ایمان است و انذار و بشارت، مربوط به مرحله قبل از آن. شاهد بر این مطلب، این است که همه آیاتی که سخن از جهاد و اطاعت و عدم مخالفت با پیامبر میگویند، آیاتی مدنی و مربوط به جامعه اسلامی و مخاطبان آن، مومنان هستند. پرسشی که در این جا باقی میماند، درباره آیاتی است که وظیفه پیامبر(ص) را منحصر در ترساندن یا بشارت و ترساندن میدانند. در پاسخ، نخست باید گفت که حصر دوگونه است: حصر حقیقی و حصر اضافی. حصر اضافی در مواردی بکار میرود که چیزی را نسبت به اوضاع و احوال و شرایطی خاص نسبت به چیز دیگری میسنجیم که در این صورت، حصر نیز مختص به همان مورد میشود و موارد دیگر را دربر نمیگیرد؛ اما حصر حقیقی، برخلاف آن، شامل همه شرایط و همه چیزها میشود. با دقت در آیه: «و ما ارسلنا من قبلک من المرسلین الاانهم لیاکلون الطعام و یمشون فی اسواق» معنای حصر اضافی روشن میشود؛ زیرا اگر حصر حقیقی باشد، لازم میآید تا کار پیامبر(ص) خوردن و راه رفتن در بازار باشد، درحالی که با نظری اجمالی به آیات بعد، در مییابیم که این حصر، در پاسخ به ایراد مشرکان بر پیامبر(ص) وارد شده است که چرا بر ما فرشتهای نازل نشده است. از اینرو، وقتی به آیات قبل و بعد: در مواردی که انحصار وظیفه پیامبران، در ترساندن و بشارت دادن را میرساند، مراجعه کنیم، میبینیم که همه این حصرها در برابر درخواستهای نابهجای کافران و مشرکان بوده است که از پیامبر(ص) میخواستند زمان قیامت را برای آنان مشخص کند یا عذاب را بر آنان نازل کند و یا اینکه چرا گنج بر پیامبر(ص) فرود نمیآید و فرشتهای به همراه ندارد و...: «فلعلک تارک بعض ما یوحی الیک و ضائق به صدرک ان یقولوا لولا انزل علیه کنزاو جاءمعه ملک انما انت نذیر و الله علای کل شی وکیل» و هیچ گاه درصدد حصر وظایف واقعی پیامبر(ص) در این مورد نبودهاند. دلیل دیگر بر اضافی بودن حصر در این موارد، اختلاف وظایف پیامبر(ص) است در آیاتی که در آنها حصر وجود دارد و هم چنین در همه آیاتی که درباره وظایف ایشان سخن گفتهاند، به گونهای که بعضی از آنها تنها حضرت را نذیر میدانند و بعضی، نذیر و بشیر و برخی دیگر، که در آنها نیازی به حصر نبوده، این وظایف را به تفصیل بیان کردهاند: «یا ایها النبی انا ارسلناک شهدا و مبشرا و نذیرا و داعیا الی الله باذنه و سراجا منیرا.». آیاتی که ولایت پیامبر(ص) و اولویت ایشان نسبت به مومنان را مطرح میکنند قبلا ]در فصول پیشین تحقیق[ درباره معنای ولایت سخن گفتیم و نتیجه گرفتیم که این کلمه، همواره مقارن با نوعی تسلط بر امور فردی یا اجتماعی است.
از این رو، در این جا در محدوده آیاتی که ولایت پیامبر(ص) را مطرح میکنند، به بررسی محدوده ولایت پیامبراکرم(ص) میپردازیم. از گذشته، کسانی که درباره ولایت پیامبر(ص) با نگرش حاکمیت ایشان بر امور، بحث کردهاند، وجوه گوناگونی را برای محدوده آن مطرح کردهاند که محدودترین آنها اختصاص آن به امور اجتماعی و امور شخصی است؛ ولی اخیرا با برداشتی خاص از معنای ولایت و نگرشی منفی درباره دخالت انبیاء(ع) در امور اجتماعی، بحثهایی درباره اختصاص ولایت پیامبر(ص) به افرادی که خود توانایی اداره امور خویش را ندارند، مانند کودکان و دیوانگان، مطرح شده است و آنگاه که برطبق آیه: «النبی اولی بالمومنین من انفسهم» بحث از اولویت پیامبر(ص) نسبت به امور مومنان از خود آنان، پیش میآید، آن را به موردی اختصاص میدهند که در این امور، بین ولایت مومنان و پیامبر(ص) تعارض حاصل شود. آقای حائری یزدی در این جا ولایت را صریحا به مورد حجر اختصاص میدهد و از این رو، بر تعبیر «لایت فرزانگان»، که از سوی آیتالله جوادی آملی مطرح گردیده، ایراد میگیرد که بین فرزانه بودن و ولایت، تناقض وجود دارد. به نظر میرسد که نقدکننده محترم به اصل مقاله توجه نکرده است؛ زیرا در مقاله به تفصیل درباره تفاوت بین ولایت بر محجوران و ولایت بر جامعه، که مقتضی آیت «انما ولیکم الله و رسوله و...»است، سخن گفته و احکام هر یک را جداگانه بیان کرده است و در پاسخ نیز به این مطلب، دوباره توضیح داده شده است. در مورد ولایت تشریعی پیامبراکرم(ص) و برای روشن شدن معنای آن توجه به این نکته ضروری است که وقتی درباره ولایت تشریعی پیامبر(ص) سخن میگوییم، مقصود قانونگذاری و اداره امور اجتماع است و این همان بحث از امارت و ضرورت وجود امیر برای اجتماع است (لابد للناس من امیر...) که ممکن است به انتخاب مردم تحقق یابد یا هم چون حکومتهای دیکتاتوری، با زور و یا به انتصاب از سوی خداوند باشد که در همه موارد، حاکمیت و ولایت بر مردم، از سوی شخص حاکم وجود دارد؛ زیرا حتی در آنجا که مردم شخصی را برای اداره امور خویش برمیگزینند و رتق و فتق امور خویش را به او میسپارند، او برای اداره اجتماع، مجبور به وضع قوانین، اجرای آنها و مجازات تجاوزگران است و حتی در بسیاری امور شخصی افراد نیز دخالت میکند که آنان شاید راضی به آن نباشد. بنابراین قبول ضرورت حکومت برای جامعه با قبول نحوهای از ولایت برای حاکم نسبت به امور جامعه ملازم است.
اختصاص ولایت به باب حجر، همانطور که در پاسخ آیتالله جوادیآملی به نقد مقاله ایشان آمده است، نقضهای بسیاری نیز در ابواب فقهی دارد؛ زیرا در بابهای مختلف، مانند قضا، حدود، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر و حتی ازدواج دختران و نماز جمعه، به ولایتهایی از سوی امام، فقها، پدر و... برخورد میکنیم که هیچیک به حجر مولی ربطی ندارد. حتی در باب نماز جمعه، عدهای از فقها با برداشت از بعضی روایات، امام معصوم(ع) را متولی برگزاری آن دانستهاند و در زمان غیبت، اقامه آن را روا نمیدارند. درباره آیه «النبی اولی بالمومنین من انفسهم»، ظهور آیه– همانطور که آیتالله جوادیآملی و مفسران دیگر گفتهاند-، براین دلالت دارد که پیامبر(ص) نسبت به خود مومنان اولویت دارد نه نسبت به ولایت مومنان، آنگونه که از سخن آقای حائری فهمیده میشود و معنای اولویت پیامبر(ص) نسبت به آنان، تقدم رتبی در امور و کارهایشان است که اگر در موردی پیامبر(ص) تصمیمی گرفت، حتی اگر مربوط به امور شخصی آنان باشد، دیگر نوبت به خودشان نمیرسد که بخواهند در آن باره، نظری داشته باشند؛ ولی اگر پیامبر(ص) نظری نداشت– همانطور که در بیشتر امور، که به طور صحیح به دست مومنان اداره میشود– خود آنان به رتق و فتق امور مشغول میشوند؛ همانطور که این مطلب، از آیه «و ما کان لمومن ولا مومنه اذا قضیالله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم» استفاده میشود؛ زیرا شان نزول این آیه شریفه، دخالت و حکم پیامبر(ص) در یک امر شخصی، یعنی ازدواج زینب بنت جحش، برای برطرف کردن یک سنت اجتماعی غلط بود و اولویت حضرت را، هم در امور شخصی مومنان و هم در امور اجتماعی آنان بیان میکند. به نظر میرسد با توجه به عصمت پیامبر(ص) بحث از این که ایشان تا چه حد بر امور شخصی افراد ولایت دارند، بیمورد است، هر چند در بحثهای دیگر، برای مشخص شدن دایره ولایت فقیه، امری لازم به نظر میرسد. از این رو، در این جا از این بحث صرفنظر کرده و با سخن علامه طباطبایی درباره آیه «النبی اولی بالمومنین...» این بحث را به پایان میبریم: انفس مومنان، همان مومنان است. پس معنای آیه این است که پیامبر(ص) از خود آنان به خود آنان اولویت دارد و معنای اولویت، رجحان جانب پیامبر(ص) است هنگامی که امر دایر بین ایشان و دیگران شود. پس خلاصه این که هر چه مومن برای خودش قائل است، مانند حفاظت و محبت و مراقبت و بزرگی و قبول دعوتی و به اجرا گذاشتن اراده، پس پیامبر(ص) از خودش به آن امر اولی است و اگر امر بین پیامبر(ص) و خودش در یکی از آنها دایر شود، جانب پیامبر(ص) بر خودش ارجحیت دارد.
در روایات نیز این مطلب به شکلهای گوناگون بیان شده است. بحث روایی درباره آیه «انما ولیکم الله...» را به بخش بعد ]تحقیق[ موکول میکنیم. درباره آیه «النبی اولی بالمومنین...» نیز روایات بسیاری از سوی شیعه و اهل سنت نقل شده که پیامبر(ص) با استشهاد به این آیه شریفه، حضرت علی(ع) را به ولایت بر مردم نصب فرموده و گفتند: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه.» در روایتی از امام موسیبنجعفر(ع) همین مضمون نقل شده است که پیامبر(ص) نوزده روز پیش از وفاتشان این مطلب را سومین بار، برای مردم بیان کردند. در روایت دیگری، امام علی(ع) ولایت پیامبر(ص) را به ولایت پدر بر پسر تشبیه میکنند که بر پدر لازم است از پدر اطاعت کند و اگر پسر، فقیر باشد، پدر نیز مخارج او را بر عهده میگیرد. پس بر مومنان نیز لازم است از پیامبر(ص) اطاعت کنند و پیامبر(ص) نیز موونه آنان را بر عهده میگیرد. آن گاه همین مقام را برای حضرت علی(ع) و دیگر ائمه(ع) بیان میکنند و به آیه «و بالوالدین احسانا» بر پدر بودن ایشان استشهاد میکنند. آیاتی که درباره حکم پیامبر(ص) سخن میگویند دسته سوم از آیاتی که به حاکمیت سیاسی پیامبر(ص) میپردازند، ایشان را حاکم در میان مردم معرفی میکنند. این آیات، به سه صورت در قرآن کریم مطرح شدهاند: یک دسته، هدف از فرو فرستادن کتاب بر حضرت را حکم بین مردم معرفی میکند: «انا انزلنا الیک الکتاب بالحق لتحکم بین الناس بما اریکالله.» دسته دیگر، مقتضای ایمان را حاکم کردن پیامبر(ص) در امور اختلافی بین مومنان و تسلیم حکم ایشان بودن، میداند: «فلا و ربک لایومنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم ئم لایجدوا فی انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما.» و دسته سوم، حکم ابتدایی پیامبر(ص) را در امور آنان نافذ دانسته و اختیار آنان را در این موارد، سلب میکند: «و ما کان لمومن و لا مومنه اذا قضیالله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم.» در مباحث قبل [تحقیق] گفتیم که «حکم» در قرآن کریم، مربوط به امر قانونگذاری و تشریع است؛ زیرا حکم، به طور انحصاری در اختیار خداوند است: «و ما اختلفتم فیه من شیء فحکمه الیالله.» گاهی نیز به کتاب و گاه به پیامبران(ع) نسبت داده شده است. از این رو تشریع خداوند در قالب کتاب و کلام پیامبران(ع)، احکام کلی مورد نیاز مردم را بیان میکند؛ همانطور که این آیه شریفه، برآن دلالت دارد: «و انزلنا الیک الکتاب لتبین للناس ما نزل الیهم.» و امور حکومتی، که بستگی به شرایط مختلف دارد، و همینطور امور قضایی جزئی، که بر طبق قوانین کلی، در موارد مختلف صادر میشود، برعهده پیامبر(ص) است: «انا انزلنا الیک الکتاب لتحکم بین الناس بما اریکالله.» علامه طباطبایی قدس سره در این باره میفرماید: اطاعت از پیامبر(ص) دو جهت دارد: یکی جهت تشریع آن چه خداوند بدون آوردن در کتاب، بر او وحی میکند که همان تفصیل مجملات قرآن کریم و متعلقات و مرتبطات آن است. ادامه دارد...