بهشتی شخصیتی مؤسس و نهادگر و مدیر توسعه بود. او در جامعهای همچون ایران که اشتهار به فرد محوری و تکروی دارد، در عمل اجتماعی سیاسی خویش از اقدامات فردی محدود و تکروانه حذر کرد و اولویتی خاص برای ایجاد نهادهای کوچک و بزرگ در عمل سیاسی- اجتماعی خویش قایل بود.
گرایش به موسسه و نهاد در نزد وی اما، بیمبنا و فارغ از نظریهپردازی نبود. عمل اجتماعی و سیاسی بدون داشتن چارچوبهای نظری به نوعی سرگردانی و انفعال در عمل اجتماعی و سیاسی میانجامد.
تحلیل نظری از سادهترین شکل یعنی تحلیل توجیهی تا ایدئولوژی و در سطحی کلان نظریهپردازی متغیر است. شهید بهشتی به این تحلیلها پایبند بود. از طرحهای علمی موسسه تحقیقات اسلامی گرفته تا دستاوردهای تحلیلهای نظری ایشان در «مواضع ما، نشاندهندة آن است که وی اهمیتی خاص برای نظریهپردازی در عمل اجتماعی قایل بود. مقوله نظریهپردازی در عمل سیاسی- اجتماعی هنوز هم برای بسیاری از فعالان سیاسی درک نشده است و با غرق شدن در فعالیتهای مقطعی و موضوعات روزمره نوعی سیاستورزی بیهدف را پیشه کردهاند. فعالیت سیاسی مستلزم داشتن تعریف و تحلیلی از سیاست، جامعه، روابط بینالملل، آزادی، توسعه سیاسی و... است. فقدان تحلیل نظری در چنین اموری فعالیت سیاسی را خام، نپخته و سرگردان و به هنگام دستیابی به قدرت، اداره امور را دچار آشفتگی میکند بهشتی اما با درک و تحلیل امهات سیاست و جامعه و بنیانگذاری دکترینهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی فعالیتهای خود را سامان داده و هدفمند میکرد.
تاریخ سیاسی ایران به ویژه از شهریور 20 به این سو شاهد فعالیتهای سیاسی گوناگونی بوده است. طی این سالها کمتر رهیافتی در فعالیت اجتماعی به بنیانهای فرهنگی پرداخته و از روشهای فرهنگی استفاده کرده است. معدود فعالیتهای فرهنگی نیز در چارچوب احزاب و گروههای سیاسی و در قالب ایدئولوژیهای حزبی صورت میگرفته است. شاید به جرأت بتوان گفت که رهیافتهای فرهنگی در عمل اجتماعی- سیاسی کاملا مهجور بوده است.
این امر به ویژه پس از خرداد 42 و روی آوردن برخی گروهها به مشی مسلحانه و زیرزمینی تشدید شد.
روندی که آیتالله دکتر بهشتی در پی گرفت از صبغه فرهنگی بیشتری برخوردار است و به اعتقاد نویسنده تظاهر سیاسی آن کمتر بوده است. این روش آنگاه اهمیت مییابد که توجه داشته باشیم جامعه ایران در سالهای دهه سی، چهل و پنجاه از فقر تحصیلی رنج میبرد. فقدان بنیانهای فرهنگی- تحصیلی در جوامع، معمولا حرکتهای کور و گاه تروریستی در عمل سیاسی را تشدید میکند.
همین رهیافت بود که توسط جوانان احساساتی آن زمان اعم از چریکهای فدایی و سازمان مجاهدین خلق مورد انتقاد قرار میگرفت. بهشتی که علاوه بر منش و روحیات شخصی با رویکردی تحلیلی و عقلانی به اجتماع و سیاست مینگریست، بحث و گفتگوی علمی- فرهنگی را همچون یک اصل در زندگی سیاسی- اجتماعی پذیرفته و بدان پایبند بود. هنگامی وی از این روشها طرفداری و بدان عمل میکرد که پیش از پیروزی انقلاب مبارزه مسلحانه و چریکی گفتمان غالب و پس از پیروزی انقلاب افراطیگری و حذف تروریستی، سکه رایج شده بود.
در چنین فضای سطحی از سیاستورزی است که اقدام مرحوم بهشتی در سازندگی سیاسی کشور مطابق با الگوهای رایج دموکراتیک بینالمللی یعنی تأسیس یک حزب، از سوی شمار قابل توجهی از گروههای سیاسی که تشکل و گروه سیاسی را به صورت سنتی فقط در خدمت تخریب، تنازع، مبارزه و نه سازندگی، تعامل و مدنیت سیاسی میدیدند قابل تحمل و شاید اساساً قابل فهم نبود.
«احزاب در پی آنند تا در انتخابات، کرسیهایی به دست آورند، نمایندگان و وزرایی داشته باشند و سر رشته حکومت را به دست گیرند. میتوان آنان را در عین حال به مثابه عوامل تضاد، اگر به عنوان گروههای مسلکی در نظر گرفته شوند و به مثابه سلاح پیکار اگر به عنوان وسایل بیان تضادها باشند، تلقی کرد.» (1)
تفاوت تحزب بهشتی با تشکل و سازماندهی بسیاری از گروههای سیاسی در ابتدای پیروزی انقلاب نیز در همین نکته نهفته است. بسیاری از این گروهها در فضای پلیسی رژیم شاه شکل گرفته بودند و به شدت سیاستزده و غیرفرهنگی بودند. در نتیجه ساز و کارهای تشکیلاتی و «اخلاق سازمانی» آنان در فضایی از تضاد و تخریب و ترور شکل گرفته بود.
زندگی سیاسی- اجتماعی مرحوم بهشتی، اما، آمیخته با فعالیت فرهنگی- علمی بود. در همان زمان نیز به دور از شعارهای گنگ، مبهم، کلی و ایدئولوژیک رایج سازمانهای سیاسی، دربارة بانکداری، بیمه و اموری از این قبیل میاندیشید، تحقیق میکرد و مینوشت.
این دو پیشینه و بستر به دو گونه متفاوت از فعالیت سیاسی- اجتماعی انجامید که به صورتی طبیعی چالش برانگیز بود و به قضایایی انجامید که همگان از آن اطلاع دارند. بر خلاف فضای تبلیغاتی سنگین گروههای سیاسی اپوزیسیون، بهشتی چارچوبهای «مدرن» فعالیت سیاسی را پذیرفته بود و به مدنیت سیاسی، توسعه فرهنگی، تربیت اجتماعی، منطق علمی و پرهیز از خشونت پایبند بود و این همه پس از بیست سال از لابهلای حجم عظیم تبلیغات سیاسی، فاشیستی، بلشویکی و اپوزیسیون غیردمکرات قابل ارزیابی و بازشناسی است.
ایران در ابتدای دهۀ 60 از سویی وارث حضور گسترده (مشارکت انبوه و غیرتکثرگرایانه) در صحنه سیاست برای برکناری رژیم شاه بود و از سوی دیگر درگیر جنگی که باز هم به نوبه خود ضرورت همین مشارکت انبوه و غیرتکثرگرایانه را تداوم بخشیده بود.
در این شرایط سیاسی مرحوم بهشتی سعی در بنیانگذاری یک زندگی سیاسی طبیعی داشت و حتیالامکان از گرایشهای متفاوت سیاسی دعوت به عمل میآورد. وی با رهیافتی فرهنگی و با دیدگاهی واقعبینانه از قدرت سیاسی، گرایشهای مختلف را به مشارکت در قدرت دعوت کرد. از حبیبالله عسگر اولادی و اکبر پرورش تا میرحسین موسوی و حبیبالله پیمان را به حزب جمهوری اسلامی دعوت کرده بود.
اما جامعه سیاسی ایران پس از انقلاب جامعهای بسیار کم تجربه در سیاست و به ویژه در ادارۀ امور عمومی بود؛ بدبینیها و خوشبینیهای افراطی نسبت به افراد رایج و برداشتهای ساده و سطحی از سیاست و روش حکومت در جریان بود.
در چنین زمینهای بود که قضاوتهای کاملا غیرواقعبینانهای از دکتر بهشتی شکل گرفت. واقعبینی سیاسی و منطق هماهنگی مدیریتی در ادارۀ امور ایجاب میکرد که نتوان با همه گروههای سیاسی در ادارة امور سهیم شد. وانگهی همواره در سیاست، گروههایی هستند که آنچنان خودسر و خودرأیاند که با هیچ کس و هیچ گروهی سر سازگاری ندارند و راه هر گونه مذاکره تعاملی را میبندند. این ضعف دقیقا به خود اینان برمیگشت و نه به مرحوم بهشتی. کسانی که خود راه هر گونه همکاری سیاسی را بسته بودند بهشتی را به انحصارطلبی متهم و محکوم میکردند. فقدان مدنیت و تربیت سیاسی دمکراتیک در بین گروههای سیاسی که خود فرزندان فرهنگ سیاسی به ارث رسیده از مارکسیسم، لنینیسم، مائوئیسم از سویی و فرهنگ استبدادی شاهنشاهی از سوی دیگر بودند از اصلیترین عواملی بود که آنها را به مخالفت با دکتر بهشتی و ترور ایشان کشاند.