مجله نامه، شماره ۴۶، سعید حجاریان: رابطه عقل و دولت رابطهای است وثیق که همواره مورد توجه اندیشمندان و فیلسوفان بوده است؛ مثلا افلاطون بر این باور بود که کسی میتواند بر مدینه فاضله حکومت کند که از نردبان تعالی بالا رفته و به نوعی جهانبینی و فهم درست (ویژن=vision) دست یافته باشد و به اصطلاح حکیم حاکم یا فیلسوف شاه باشد. یا ارسطو سیاست مدن را بخشی از حکمت عملی میدانست یا مثلاً وبر در سیر تحول و تکامل عقلانیت بشر نقطهای را قرار میداد که طی آن بوروکراسی به بلوغ رسیده باشد و دولت ماهیت مدرن پیدا کرده باشد.
این نگرش را در ایدهآلیسم آلمانی، به خصوص در هگل نیز میتوان دید که در سیر تکاملی روح یا عقل در نقطه اوج به دولت میرسید. لذا نوعی هم آمیختگی عقل و دولت در سراسر تاریخ اندیشه سیاسی به چشم میخورد. از این مقدمه که بگذریم، برای ورود به بحث اصلی، مقدمه دیگری نیز لازم است و آن تعریف عقل است.
از یک زاویه میتوان عقل را مرادف حکمت (wisdom) انگاشت و آنچه را که محافظهکاران آن را انباشت سنت مینامند، به این معنا عقل نامید لذا عقلانیت آن چیزی است که با اجماع نسلهای گذشته فاصله چندانی نداشته باشد. مثلاً شاید عقل نقلی دستگاه فقهی ما را بتوان از این نوع دانست؛ یعنی وظیفه فقیه آن است که بتواند از قرآن و کلام معصوم بنا به قاعده «علینا القاءالاصول و علیکم التفریع»، نوعی تفریع و حکم جدید به دست آورد. در اینجا جای چندانی برای عقل خودبنیاد و شک دستوری باقی نمیماند، جز چند قاعده مشهور به مستقلات عقلیه مانند استصحاب و تخییر و...
قسم دوم؛ نوعی عقلانیت داریم که شاید بتوان بدان عقلانیت فرهمند نام نهاد. در این عقلانیت فاصله بین هدف و وسیله از یک سو نیز فاصله بین مدعا و دلیل از سوی دیگر بسیار زیاد است. این نوع عقلانیت طبعاً خصلت انقلابی داشته و نسبت به عقلانیت سنتی ساختارشکن است، گرچه خود نیز ممکن است راه به دهی نبرد. اساساً معنای «راسیونالیسم» از ریشه reason به معنای دانه شن گرفته شده است. در عربی نیز معادل آن، کلمه «حصی» است؛ لذا راسیونالیسم عمدتاً به سنجشگری و حسابگری نزدیک تر است تا به معنای مثل «اینتلکت» یا خرد. البته همه امور عقلانی، فرهمند نیستند. عقلانیت حداکثری آن است که رابطه منطقی بین مدعا و دلیل و همچنین رابطه هدف و وسیله برقرار باشد.
معنای سومی که من مراد میکنم، «عقلانیت» است. امری عقلایی است که در جمع مرجعی مورد مذمت قرار نگیرد، فارغ از آنکه بین مدعا و دلیل نسبتی برقرار باشد یا نباشد یا بین هدف و وسیله نسبتی موجود باشد یا نباشد. گروه مرجع الزاماً عقلای قوم نیستند، بلکه افرادی هستند که برای کنش گر نظر آنها مهم است. پس اگر کنشگری بداند که سیاست امری متعلق به عرصه همگانی است، آنگاه گروه مرجعاش همگان خواهد بود و به این میگویند عقلائیت حداکثری و نتیجه کار به قول قدما میشود تفاهم عرفی.
حال اگر کنش گری سیاست را امری شخصی تلقی کرد، آنگاه گروه مرجعاش عده معدودی از اطرافیان خواهند بود که بیشتر خصلتی «کنفورمیستی» دارند و به این نوع عقلائیت میگویند عقلائیت حداقلی و نتیجه کار هم عرف خاص یا «خاص الخاص» خواهد شد.
از جانبی دیگر، سیاست نیز دو جنبه دارد؛ جنبه نظری و جنبه عملی. در جنبه نظری یا تئوریک، فرضیه ای ساخته و پرداخته میشود و به دنبال مدارکی هستیم که فرضیه را تایید نماید و آنگاه بتوانیم در عمل یا «پراتیک» آن را به کار ببندیم. پس میتوان دو شاخص را برای ارزیابی عقلانیت و عقلائیت رفتار هر دولتی در هر مقطع زمانی به کار بگیریم؛ اول بسنجیم که به لحاظ نظری و عملی، فرضیههای دولت برای برنامهریزی چه قدر عقلانی بوده است و چه قدر در عمل مقدور است و ابزاری که به کار گرفته است متناسب با اهدافش بودهاند یا نه. دوم اینکه ببینیم رفتار آن دولت تا چه اندازه عقلایی بوده است؛ یعنی مورد مذمت عقلا قرار نگرفته است و آیا حداکثر عقلا با آن همدلی نشان دادهاند؟
مثلاً فرض کنید که دولت صدام، یک شب تصمیم میگیرد که کویت را ضمیمه خود کند و آن را استان نوزدهم خود بنامد. با شاخص اول میسنجیم که این رفتار چه قدر عقلانی است؟ اول اینکه آیا مدعای صدام با دلایل او هماهنگی دارد یا نه؟ به نظر میرسد در ارزیابی شاخص اول، کار او «یوتوپیک» نبود، زیرا اولاً دلیل اقامه کرد و ثانیاً ابزار او با اهدافش سازگار و برای اشغال کویت کافی بود. اما با شاخص دوم چه؟ آیا رفتار او عقلایی بود یا نه؟
به گمان من رفتار او از عقلائیت حداقلی برخوردار بود؛ چون در جمع معدودی از سران حزب بعث آن را مطرح کرده بود و آنان نیز سر را به نشانه تایید تکان داده بودند و از این ابتکار «سیدالرئیس» استقبال هم کرده بودند و هیچ کس او را مذمت نکرد. شاید اگر او میخواست در منطقه سنی نشین عراق رای گیری کند، با رأی بالایی، همه پرسی اشغال کویت رای میآورد، اما چنان که گفتم، سیاست امری همگانی شده است. امروز سیاست امری جهانی است و در کانون گستره همگانی قرار دارد. لذا اشغال کویت امری کاملاً غیرعقلایی بود و دیدیم آنچه دیدیم.
اما ایران؛ شاید بتوان ادوار دولت در ایران پس از انقلاب را به چهار مرحله مشخص تقسیم کرد: از ابتدای انقلاب تا پایان جنگ، دوره سازندگی، دوره اصلاحات و دوره مابعداصلاحات.خود انقلاب با اینکه رهبر آن از کاریزمای بالایی برخوردار بود، اما هدف و وسیله با یکدیگر منطبق بودند. وقتی او گفت شاه باید برود، ابزار آن را هم داشت. اما در زمان جنگ شعارهای بلندپروازانهای مطرح شد.در دوره سازندگی با آنکه نوعی عقلانیت بر رفتار دولت حاکم شد، اما چون موجه نمایی یا (JUSTIFICATION) بر آنها حاکم نبود، از عقلانیت متوسطی برخوردار بود. در دوره اصلاحات اما با دو مقطع روبهرو هستیم؛ دوره اول ریاست جمهوری خاتمی و دوره دوم.
در دوره اول ریاست جمهوری او تقریباً میتوان گفت هم عقلانیت بالا بود و هم عقلائیت؛ به شهادت و رای و استقبال مردم ایران و دنیای خارج. اما در دوره دوم، با اینکه اعمال غیرعقلانی زیاد از دولت سر میزد، معالوصف مورد مذمت توده مردم قرار نداشت و تنها نخبگان بودند که از وی روی برتافتند. دوره بعد از اصلاحات را هم باید صبر کرد و دید؛ اما شواهد نشان میدهد که گروه مرجع دولت جدید عده معدودی از اشخاص هستند که رفتار فرقهای از خود نشان میدهند و به تمجید این رفتار میپردازند.