تاریخ انتشار : ۱۳ خرداد ۱۳۸۹ - ۰۸:۲۳  ، 
شناسه خبر : ۵۰۵۷۱

هژیر پلاسچی
* آقای محمدی! اگر می‌شود برای ورود به بحث در مورد عقلانیت موجود در ساختار حقوقی نظام جمهوری اسلامی ‌ایران توضیح بدهید.
** محمدی: ‌من می‌خواهم ابتدا این عقلانیت را تفکیک کنم و بعد وارد بحث شوم. عقلانیتی که در مسایل اجتماعی مطرح و منجر به شکل‌گیری یک نظام می‌شود، معمولاً با عقلانیت متفکرین ارتباط دارد ولی لزوماً عین آن نیست؛ در این ‌جا باید نقشی را که افکار عمومی ‌دارد، مطرح کرد؛ این ‌که افکار عمومی، خود متأثر از دیدگاه نخبگان و متفکران است ولی لزوماً همه‌ی آن نیست. پس عقلانیت محضی که نخبگان مطرح می‌کنند یک بحث است و عقلانیتی که فرهنگ عمومی ‌یا افکار عمومی ‌جامعه به آن باور دارد بحثی دیگر که ممکن است مقداری با آن فاصله داشته یا متفاوت باشد.
نکته‌ی دوم خود عقلانیت است؛ امروزه عقلانیت به‌عنوان یک امر محض افلاطونی مورد بحث و چالش‌های زیادی قرار گرفته است؛ مثلاً سخن از عقل ابزاری می‌کنند. این عقل آن عقل مقدسی که می‌تواند گروهی از ارزش‌ها را تعریف کند، نیست؛ بلکه می‌تواند عقلانیتی باشد که ابزاری در راستای اهداف هر جریان و هر فکری است. پس با این دید می‌شود چنین گفت که اگر ما اهداف را مشخص کنیم، عقلانیت، ابزاری در راه رسیدن به آن اهداف است و هر جریانی عقلانیت خود را در جهت اهداف خود تعریف می‌کند.
البته در این میان بحث‌های ظریفی پیش می‌آید؛ مثلاً این که آیا بر فرض، این نظر که "هر چه به نفع منافع ملی است، عقلانی است" واقعاً درست است؟ آیا می‌شود هر آن ‌چه را که به نفع منافع ملی است، لزوماً عقلانی دانست؟ امروزه، این قاعده‌ای پذیرفته شده در فرهنگ عمومی ‌جهانی است که هر کشوری منافع ملی خود را مبنا قرار می‌دهد ولی ممکن است در مواردی مثل قرارداد محیط زیست کیوتو که آمریکا حاضر نیست به آن تن بدهد، منافع بشری با منافع یک کشور همسو نباشد و منافع بشری اقتضا بکند کشوری مثل آمریکا که 25 درصد آلودگی محیط زیست را موجب می‌شود، به این قرارداد بپیوندد.
پس خود عقلانیت یک مسأله است و این که چه ملاک‌هایی عقلانی است؟ نکته‌ی سوم این است که عقلانیت را باید در دوره‌ی تاریخی خودش ببینیم؛ مثلاً ببینیم در سال 57، زمانه از عقلانیت چه تعریفی دارد و عقلانیت جمعی روز جامعه چیست؟ و بعد با آن ملاک بسنجیم که ساختارهای حقوقی ما در فرهنگ تاریخی زمان خودش، چه قدر عقلانی بوده است؛ چون ممکن است حال که 27 سال از آن‌ روز گذشته عقلانیت دیگری در جامعه‌ی بشری حاکم شده باشد که ما با ملاک‌های امروز نتوانیم آن را بسنجیم.
* این عقلانیت ساخته‌ی چیست؟ یعنی با توجه به بحث دیکتاتوری رسانه‌ها که امروز مطرح می‌شود، این امواج تبلیغاتی چه قدر در ساخته شدن این عقلانیت مؤثرند؟
** خیلی! امروزه یکی از بحث‌های متفکرین در سطح دنیا این است که اختیار انسان در زیر فشار عظیم رسانه‌ها چه ‌قدر است؟ و وقتی که فرد می‌گوید "من خودم می‌خواهم!" آیا این خود، ساخته و پرداخته‌ی تبلیغات عظیم رسانه‌ها نیست؟ این بحث، بحثی جالب و مهم است و امروز بحث‌های زیادی در سطح جهان در این مورد می‌شود و حتی در مورد اوقات فراغت فرد، این سوال مطرح است که به راستی اوقات فراغت، چه‌ قدر اوقاتِ فراغت است؟ و هجوم عظیم تبلیغاتی که در اوقات فراغت به فرد می‌شود، تا چه حدی روی فرد تأثیر می‌گذارد؟ و انسان را چه‌ قدر می‌شود مستقل از این تأثیرات در نظر گرفت؟
* با این تفاسیر، ما چه‌قدر می‌توانیم مطمئن باشیم که برداشت ما از عقلانیت یک توهم نیست؟
** نمی‌خواهم خیلی با تئوری‌های فوکو همراهی بکنم اما یک کار می‌توانیم بکنیم و آن این‌که حداقل کوشش کنیم تا بفهمیم آن‌چه امروز به نام حقیقت، به نام خواسته و به‌ نام خوب معرفی می‌شود، چه ‌قدر ممکن است معلول شرایط تاریخی امروز و فشارهای رنگارنگ، عظیم و زیبای رسانه‌ها باشد. این سعی را بکنیم. کم‌ترین فایده‌ی این سعی، این است که ما بتوانیم به تعبیری از بالای جنگل به جنگل نگاه کنیم.
* به نظر شما عقلانیت حاکم در سال 57 چه بود؟
** این عقلانیت را باید میان مردم و میان حکومت ببینیم. این موضوع چند محور داشته است. می‌توانیم بحث‌های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی را تفکیک کنیم و برای هر کدام ضابطه‌ای معین کنیم. مثلاً در بحث سیاسی، به ‌دلیل دوران طولانی حکومت شاه و فضای سیاسی حاکم، احزاب سراسری و دستوری آن ‌زمان مثل حزب رستاخیز و حاکمیت مطلق ساواک و وجود فضای رعب و وحشت طبیعتاً یک ملاک عمده آزادی بود. آزادی شعاری بود که همه بر سر آن اتفاق نظر داشتند. چرا این‌طور بود؟ به دلیل سلطه‌ی ساواک و برخوردهایی که نظام با هر روشن‌فکر مستقل از حاکمیت می‌کرد. واقعاً اجازه داده نمی‌شد کسی مستقل از سیستم حاکم هویت پیدا کرده یا محبوبیت بیابد.
به محض این که کسی در هر سطحی به استقلال می‌رسید یا شهرتی پیدا می‌کرد و موقعیتی مستقل از فضای حاکم می‌یافت، حتماً با او برخورد می‌شد. این چیزی است که خود جمشید آموزگار یا انصاری گفته‌اند یا در خاطرات «سایروس ونس» یا «ویلیام سولیوان» آمده که شاه در اواخر حکومت پهلوی، دیگر هیچ کس را تحمل نمی‌کرد؛ حتی اطرافیان خود را هم تحمل نمی‌کرد. این مسایل در فضای روشن‌فکری ایرانِ آن روز وجود داشت.
در مراسم ششم بهمن، روز تولد شاه و روز نجات آذربایجان، هیچ مغازه‌داری جرات نمی‌کرد بر سر در مغازه‌اش عکس شاه یا پرچم نزند، یا در کارخانه‌ها از ‌ترس نفوذ نیروهای چپ، روِسای کارخانه‌ها را اکثراً از ساواکی‌ها یا افسران بازنشسته‌ای انتخاب می‌کردند که با نگاه امنیتی به کارخانه نگاه کنند و طبیعی بود که وفاق عمومی ‌در جامعه‌ی ایران بر سر آزادی باشد.
چه چپ، چه راست، چه لیبرال و چه مذهبی بر سر این موضوع وفاق داشتند که فضای موجود خفه است و همه می‌خواستند از این فضا آزاد شوند؛ پس طبعاً آزادی اولین شعار نیروهای سیاسی و گفتمان زمانه بود. بنابراین می‌بینید که در سال 58 زنانی از چریک‌های فدایی و دیگر گروه‌های غیرمذهبی بدون این که روسری سرشان باشد، کاندیدای مجلس می‌شدند و هیچ کس هم اعتراض نمی‌کرد.
* گفتمان آزادی چه ‌قدر عمیق بود و تا حد فهمیده شده بود؟ چون در همان زمان گفتمان بخش بزرگی از فعالان سیاسی به شدت ضد دموکراتیک است و آیا این با عقلانیتی که به گفته‌ی شما بین مردم و روشن‌فکران شکل گرفته بود، در تضاد نیست؟
** همه‌ی ما قادریم به‌خوبی درک کنیم که چرا درحالی‌که شعار آزادی سر داده می‌شود، در رفتارها و برخوردها نوعی تعصب جریانی، گروهی، مذهبی و اعتقادی دیده می‌شود. تمام جوامعی که در یک دوره‌ی تاریخی بسته به ‌سر می‌برند، شعار مشترک دارند؛ اما وقتی که فضا باز می‌شود، می‌بینیم که پس‌مانده‌های دوران تاریخی گذشته، در شخصیت‌ها رسوب کرده است. به‌همین دلیل هم پیش از انقلاب، بحث عمده، رفتن شاه نبود.
بحث نیروهای سیاسی این بود که رفتن شاه چیزی را حل نمی‌کند، ما همه در درونمان شاه هستیم؛ بنابراین با این‌که شاه می‌رود و فضا باز می‌شود اما باز آدم‌هایی که از آن فضا تأثیر گرفته‌اند، می‌آیند و در این فضا دوباره خودمحوری‌ها آغاز می‌شود. به‌همین دلیل می‌بینیم در سال 57 که ناگهان رهاشدگی به‌وجود می‌آید و صدها مجله، روزنامه و حزب درست می‌شود، باز هم گفتمانی که به آن دامن زده می‌شود، گفتمانی غیردموکراتیک است.
ببینید! چند جریان در روزهای اول انقلاب نقش دارند. یک نقش را بخشی از حوزه‌ی علمیه که خود از محیطی به‌شدت بسته و اندیشه‌های بسته شکل گرفته، برعهده دارد. دوم؛ نیروهای سیاسی که پیش‌تر در زندان بودند و فضای بسته‌ی زندان و درگیری‌های محیط بسته را به حکومت و جامعه سرایت می‌دهند. گروه سوم؛ نیروهایی که از خارج از کشور آمده بودند و با هم درگیری‌هایی داشتند که به‌ این فضا منتقل می‌شود. بنابراین در ابتدای انقلاب در سیستم حکومتی ایران، ورود سه جریان را می‌بینید که هر سه، زمینه‌های تاریخی گذشته‌شان بسته بوده است که عوارض آن‌را هم می‌بینید.
تحریم‌ها، فشارها و بایکوت‌هایی که این گروه‌ها در داخل زندان نسبت به هم داشتند، با آزادی آن‌ها به جامعه منتقل می‌شود. درگیری‌هایی که برخی روحانیان در حوزه‌های علمیه با هم داشتند و حتی کتب یکدیگر را ضاله می‌دانستند، به جامعه منتقل می‌شود. اختلاف بچه‌های خارج از کشور، هم همین‌طور. به‌یاد دارم که وقتی مرحوم رجایی را که با هم در زندان شاه بودیم، در مدرسه‌ی رفاه دیدم، گفت: محمد جان! من از بچه‌ها می‌ترسم؛ یعنی از بچه‌هایی که در زندان با ما بودند. چند سال زندان و درگیری‌های داخل زندان موجب شده بود که رجایی با این ذهنیت از زندان بیرون بیاید.
بله! ما همه از این مرداب بیرون آمده بودیم و بر بدن همه‌ی ما آثار فردیت‌ها، تعصب‌ها و فشارها بود. انقلاب جامعه‌ی ایران یک تحول ناگهانی نبود اما تحولی بود که زمینه‌های تاریخی آن، هنوز به اندازه‌ی کافی شکل نگرفته بود. من مدعی هستم که هر تحولی که فاقد یک تفکر عمیق باشد، راه به‌جایی نمی‌برد. در ابتدا حرکت علیه استبداد بود ولی وقتی که فضا باز شد، بعضی‌ها همان رفتاری را نسبت به هم داشتند که قبلا با خودشان می‌شد.
گروهی می‌گویند انقلاب ایران یک حرکت "بَر" بود، بدون آشنایی به این ‌که "برای" چیست، من این دو را از هم جدا نمی‌کنم. واقعیت این است که عقلانیت مردم چیزهایی را حکم می‌کرد اما همان فشارهای زمان شاه و فضای بسته، در مردم نهادینه شده بود و به ناچار به بعد از انقلاب منتقل شد.
* برگردیم به بحث عقلانیت حاکم بر فضای سیاسی در سال 57. گفتید که گفتمان حاکم در فضای سیاسی، آزادی بود. می‌خواهم بپرسم ساختار حقوقی حاکمیت برآمده از انقلاب، چه‌قدر با این عقلانیت انطباق داشت؟
**دو مقطع در این زمینه وجود داشت. اگر به سال 58 و زمانی که پیش‌نویس قانون ‌اساسی نوشته شد، نگاه کنیم، می‌بینیم که در خیلی از بخش‌های پیش‌نویس قانون ‌اساسی، دیدگاهی که به مسأله‌ی حقوقی آزادی نظر دارد، بسیار سالم‌تر و همه‌جانبه‌تر از دیدگاهی است که در قانون ‌اساسی سال 58 وجود دارد. از زمانی‌که پیش‌نویس قانون ‌اساسی نوشته می‌شود و تقریباً منعکس‌کننده‌ی عقلانیت جمعی آن ‌زمان در مورد آزادی است، تا زمانی‌که خود قانون ‌اساسی نوشته می‌شود، تفاوتی دیده می‌شود که توضیح چرایی این تفاوت خیلی مهم است. شما در بحث آزادی‌ها در پیش‌نویس، مبانی اسلام را نمی‌بینید.
وقتی می‌گوید آزادی مطبوعات یا آزادی احزاب، دیگر نمی‌گوید مگر این‌ که خلاف مبانی اسلام باشد. اما چرا بعد اضافه می‌شود؟ نویسندگان پیش‌نویس آن‌را می‌نویسند و می‌برند نزد رهبر انقلاب، یعنی امام خمینی، ایشان امضا می‌کند و می‌گوید، از نظر من خلاف مذهب در آن نیست و بعد می‌گوید، ببرید بدهید مراجع تقلید هم آن‌را امضا کنند و بعد به رای عمومی ‌بگذارید تا کار تمام شود. در فاصله‌ی این چند ماه بحث‌هایی می‌شود که مجلس مؤسسان تشکیل نشود و مجلس خبرگان تشکیل می‌شود و بعد که قانون ‌اساسی از نو نوشته می‌شود، نویسندگان آن نوعی عقلانیت تئوریک را وارد آن کردند.
ابتدا این را بگویم که در میان این افراد، بودند کسانی مانند مرحوم بهشتی که در آلمان بزرگ شده و بعد از انقلاب با احسان طبری، آن‌هم نه احسان طبری کژراهه که در زندان آن حرف‌ها را نوشته، بلکه با احسان طبری تئوریسین حزب توده در تلویزیون بحث می‌کند یا مطهری که سال 58 می‌گوید: به‌نظر من باید یک استاد ماتریالیست بیاید در دانشکده‌ی الهیات تا ماتریالیسم را تدریس کند. اما این فرهنگ، فرهنگ قبل از انقلاب است.
گفتمان اکثر متفکران ما که قبل از انقلاب تحت فشار بودند، آزادی، عدالت، حقوق اقلیت‌ها و وحدت میان گروه‌های فکری و سیاسی است و به منابع مذهبی هم که استناد می‌کنند، به آیاتی استناد می‌شود که از حقوق و آزادی‌های انسانی حرف می‌زند؛ اما وقتی که همین افراد به قدرت می‌رسند، گفتمانِ حاکم به گفتمان امنیت و نظم تبدیل می‌شود. در مورد تفاوت‌های قانون ‌اساسی و پیش‌نویس آن، تصور من این است که در مواردی، پیش‌نویس، بیان عقلانیت روز زمانه‌ی خود ما بود اما قانون ‌اساسی بیان عقلانیت حوزه‌ی علمیه.
به ‌همین دلیل می‌بینیم که فرهنگ حوزه در مواردی وارد قانون ‌اساسی می‌شود؛ مثلاً قانون ‌اساسی می‌گوید مطبوعات آزادند، مگر این‌که مخل مبانی اسلام باشند، چون روحانیت شیعه به‌دلیل این‌که همیشه در تاریخ در اقلیت بوده است و در فرهنگ خودش بحث کتب ضاله و منحرف را دارد، حالا که به قدرت رسیده، همین عقلانیت را وارد قانون ‌اساسی می‌کند.
به‌نظر صدر، شیعه به این دلیل که در طول تاریخ در اقلیت بوده است، گفتمانش دفاع از حقوق اقلیت و حقوق خصوصی است و وقتی به قدرت می‌رسد، تازه می‌خواهد گفتمانش را تدوین کند؛ به‌همین خاطر به‌نظر من دانش فقهی ما در بحث حقوق عمومی ‌دچار تاخر فرهنگی است؛ یعنی نشناختن زمانه و چون زمانه. را نشناخته، تئوری مطروحه‌ی آن، تئوری زمانه نیست. البته بعد مجبور است پاسخ بدهد و این است که می‌بینید مجمع تشخیص مصلحت نظام تاسیس می‌گردد و مسأ‌له‌ی احکام ثانویه مطرح می‌شود.
* شما گفتید که بحث عقلانیت حاکم در سال 57 را می‌توان از منظرهای دیگری هم بررسی کرد. خواهش می‌کنم وارد این بحث شویم؟‌
** ببینید! مثلاً می‌توانیم به بحث تئوری‌های حکومت بپردازیم، ابتدا ذکر کنم که آن‌موقع فرهنگ حاکم در کشورهای جهان‌سوم تئوری دولت‌های دموکراتِ متعهد بود. دولتی که مسؤول بهداشت، فرهنگ، آموزش و خانواده است. به‌ همین دلیل تئوری حاکم بر جمهوری اسلامی ‌ایران در ابتدای انقلاب، تئوری دولتی است که باید پاسخ همه ‌چیز را بدهد، لاجرم در قانون ‌اساسی ایران، دولت حق‌مدار، نماینده‌ی افکار عمومی ‌و مسؤول پاسخ‌گویی به نابسامانی‌ها و فقر و تبعیض است.
دو وجه در این قضیه موثر است؛ یکی تئوری حاکم بر جهان سوم که آن ‌موقع، در میان دو دولت سرمایه‌داری لیبرال و دولت متمرکز سوسیالیستی این برداشت را از سوسیالیسم داشت که سوسیالیسم به‌ معنای دولتی ‌کردن و البته این تفکر بعدها نفی شد و به‌ همین دلیل برداشتی که از قدرت در ایران وجود داشت، قدرت‌یافتن یک آدم نیکوکار و فداکار بود.
* در واقع یک برداشت دِفُرمه از فرهنگ چپ جهانی.
** دقیقاً! بنابراین یکی از مسایلی که در قانون ‌اساسی منعکس شده، این نوع نگاه به دولت است؛ یعنی یک دولت کاملاً مسؤول و پاسخ‌گو که باید به همه چیز بپردازد. نکته‌ی دوم نقش نفت است. ما کشوری کاملاً وابسته به نفت هستیم و در این‌جا به‌طور طبیعی دولت نقش بیش‌تری پیدا می‌کند. به‌همین خاطر می‌بینیم که رادیو، تلویزیون، راه‌آهن و تجارت خارجی، همه دولتی هستند و دولتی ‌کردن مبناست. این نگاه اقتصادی حاکم بر عقلانیت آن زمان بوده است. جامعه در ابتدا از این دریچه به دولت نگاه می‌کرد که دولت یک فرد خیّر و باگذشت است و مثل حضرت علی شب‌ها می‌آید در کوچه‌ها می‌گردد و به فقرا کمک می‌کند.
این دولت در بطن خود دولتی است که قدرت مطلقه پیدا می‌کند؛ چون قرار است همه چیز را حل کند و نیازی به پاسخ‌گویی هم نمی‌بیند. اما دولتی که نویسندگان پیش‌نویس مطرح می‌کنند، نسبت به دولت در قانون ‌اساسی فعلی ما، مشکلات بسیار کم‌تری دارد. این‌طور نتیجه‌گیری کنم که نویسندگان پیش‌نویس نسبت به نویسندگان قانون ‌اساسی نگاه عقلانی‌تری به دولت داشته‌اند.
* قانون ‌اساسی در سال 68 تمرکزگراتر هم شد؟
** بله! چون حوادث جنگ، انقلاب، جنگ شهری، محاصره‌ی اقتصادی و بحران‌هایی که پیش آمد، تئوری تمرکز را تقویت کرد. این را هم بگویم که تمرکزگرایی در سال 68 بر اساس عقلانیت سال 68 نبود. به‌نظر من در سال 68 با قانون ‌اساسی به ‌صورت عکس‌العملی برخورد شد. بحران‌های ده سال اول انقلاب اصل گرفته شد و عقلانیت ناشی از روزمرگی بر آن حاکم شد. در حالی ‌که نباید به قانون ‌اساسی روزمره نگاه کرد.
بنابراین به ‌نظر من عقلانیت قانون ‌اساسی در سال 68 عقلانیت فهم‌شده‌ی روز نبود بلکه عقلانیت دست‌اندرکاران برای پاسخ‌گویی به نیازهای روز خودشان بود. به‌همین خاطر شوراها را حذف کردند، شورای عالی صدا و سیما، شورای عالی قضایی، شورای عالی دفاع و حتی شورای رهبری را حذف کردند؛ چون فکر می‌کردند تمرکز، راه‌حل مقابله با بحران‌ها است.
* آیا بحث عقلانیت را در مورد رابطه با کشورهای خارجی هم می‌توان بازکاوی کرد؟
** بله! اول توضیح بدهم که مردم ایران اصولا نگاهی تاریخی به اروپا و آمریکا دارند. روشن‌فکر ما به‌دلیل وقوع وقایعی مانند: قتل قائم‌مقام فراهانی، قتل امیرکبیر، ماجرای تنباکو، مشروطیت و کودتای 28 مرداد، نسبت به غرب با یک نگاه دفاعی برخورد می‌کند. پس از کودتای 28 مرداد شاهد هستیم که روشن‌فکر ایرانی موضع ضدغربی دارد و برایش یک عینیت تاریخی وجود دارد و این عینیت با داستان شکل‌گیری ساواک و دخالت‌های آشکار آمریکا در ایران جمع می‌شود و در نتیجه استقلال تبدیل به یکی از شعارهای انقلاب می‌شود.
عقلانیت سال 57 نسبت به استقلال، ناشی از این مسأله‌ی تاریخی بود که من نباید به غرب و شرق وابسته باشم. چون ما مرز دو جهانیم و اگر به هیچ ‌کدام وابسته نباشیم، دُردانه‌ی دو نظام می‌شویم و این‌ها هر دو می‌خواهند دل ما را به ‌دست بیاورند. وقتی مرحوم مصدق شعار موازنه‌ی منفی را مطرح می‌کند، هدف این است. شاه موازنه‌ی مثبت را مطرح می‌کند و می‌گوید من با هر دو قرارداد می‌بندم؛ بنابراین استقلال عقلانیت تاریخی خود را دارد و گفتمان حاکم، گفتمان عدم وابستگی است.
* این گفتمان، حتی در ادبیات چپ‌هایی مانند چریک‌های فدایی خلق هم دیده می‌شود.
** بله! اصلا یکی از دلایل اختلاف چریک‌های فدایی با حزب توده همین بود. بعضی‌ها مثل مرحوم پاک‌نژاد خیلی جدی و تندتر با این موضوع برخورد می‌کردند. پس آن‌زمان عقلانیت استقلال مطرح بود و جمهوری اسلامی ‌هم در واقع از همین عقلانیت پیروی کرد. شعار نه ‌غربی، نه ‌شرقی در واقع همان شعار موازنه‌ی منفی دکتر مصدق بود. البته این گفتمان دیگر نمی‌تواند گفتمان امروز ما باشد و هویت‌های ملی در دنیا شکل دیگری پیدا کرده است.
* آقای محمدی! شعار جمهوری اسلامی ‌برخاسته از کدام عقلانیت بود؟
** به ‌نظر من افکار عمومی ‌جامعه، با شعار جمهوری آن‌چه را که نمی‌خواست، گفت و اصرارش بر جمهوریت هم به‌این دلیل بود که استبداد را نفی می‌کرد. ولی نکته‌ی مهم این است که جمهوریتی که آن ‌موقع مورد استناد قرار می‌گرفت، با تئوری‌های بخشی از روحانیت ما اصلاً انطباق نداشت. چون در این تئوری، افکار عمومی ‌در برابر اراده‌ی خدا قرار می‌گیرد. هنوز هم به ‌نظر من این معضل وجود دارد که آیا می‌شود افکار عمومی ‌را مبنای حکومت قرار داد؟ اگر افکار عمومی ‌را مبنای حکومت کنیم، پس اراده‌ی خدا چه می‌شود؟ پس اسلام چه می‌شود؟ اگر نکنیم به زور که نمی‌شود به مردم حکومت کرد. تئوری رهبر انقلاب، شخص آقای خمینی، این بود که چون اکثر مردم می‌گویند اسلام، این می‌شود جمهوریت.
ولی بعد سؤال‌های دیگری مطرح شد، مثلاً این‌که اگر اکثریت مردم مسلمان بودند و گفتند ما جمهوری اسلامی ‌نمی‌خواهیم یا اگر اکثریت مردم مسلمان بودند و گفتند این اسلامی ‌را که شما می‌گویید، نمی‌خواهیم، آیا این‌ها هم شامل جمهوری اسلامی ‌می‌شود یا نه؟ به‌نظر من یکی از جاهایی که در برداشت سنتی به‌ شدت خلاء تئوریک وجود دارد، همین جاست.
به‌ نظر من در این‌جا با یک تأخر تئوریک مواجه هستیم؛ تأخر تئوریک این است که گفتند عقیده جرم نیست؛ این‌ که عقیده جرم نیست، عقلانیت روز سال 57 بود. ساواک وارد حوزه‌های شخصی افراد هم می‌شد، اما شما که می‌گویی عقیده جرم نیست، چگونه می‌توانی ارتداد افراد را توجیه کنی؟ چگونه می‌توانی براساس عقیده، حقوق متفاوتی برای افراد قایل شوی؟ قانون ‌اساسی می‌گوید عقیده جرم نیست؛ اما گزینش، قانونی است. این‌ها با هم تعارض دارد. چگونه می‌شود بپذیریم یک فرد به خاطر عقیده‌اش از حقوق اجتماعی محروم باشد؟ فرد می‌خواهد دکترا بخواند باید مذهبی مسلمان باشد. یا ادیان رسمی ‌را داشته باشد؛ چرا؟ مگر برای درس خواندن هم فرد باید حتماً هم‌عقیده‌ی ما باشد؟ چرا باید خلبان ما حتماً مذهبی مسلمان باشد؟ این دو را با‌هم جمع‌کردن تئوری می‌خواهد.
گاه می‌بینیم بین عقلانیت حاکم بر جامعه‌ی آن‌روز و عقلانیت نویسندگان قانون ‌اساسی، تعارض وجود دارد. اسلامی ‌که مردم می‌خواستند، اسلامی ‌بود که در آن آزادی هست، عدالت هست، جمهوریت هست. اسلامی ‌که مردم می‌خواستند و چپ‌ها هم از آن دفاع کردند، اسلامی ‌بود که انسان‌ها دست‌هایشان را در هم زنجیر می‌کردند و مرگ بر شاه می‌گفتند. به‌همین خاطر من می‌گویم که فرهنگ جامعه با بخشی از فرهنگ سنتی حاکم تفاوت داشت و من مدعی هستم که مذهب سنتی ما نسبت به زمانه دچار تأخر فرهنگی بود.
* نامه آقای محمدی! با توجه به ‌این ‌که تعارضِ میان عقلانیت حاکمان و عقلانیت جامعه در طول سال‌های بعد از انقلاب بیش‌تر شده است، شما آینده را چگونه می‌بینید؟
** ببینید! جامعه دارد به‌سمت تبدیل شدن به جامعه‌ای چندفرهنگی می‌رود و حتی رفته است. جامعه‌ای که در آن تنوع رسانه‌ها و تنوع اطلاعات وجود داشته باشد، طبیعتاً تنوع فرهنگی دارد. ما اگر این تنوع فرهنگی را به‌رسمیت نشناسیم، نتیجه نمی‌گیریم. حرکت به ‌سمتی است که حکومت‌خواه ناخواه باید این تنوع را به‌رسمیت بشناسد؛ چون جامعه دارد به‌سمت دنیای متنوعی می‌رود که فرد هر لحظه با موبایل خود به اطلاعات جدید دسترسی دارد؛ در دنیای امروز دیگر نمی‌شود مقابل تنوع فرهنگی ایستاد. فضای باز و آزادی اطلاعات، انتخاب ما نیست؛ بلکه جبر ماست.
در این میان سانسور فرهنگی هم تنها هرز دادن سرمایه است، چون دیگر چیزی قابل کنترل نیست. اما یک خطر وجود دارد و آن این است که هزینه‌های اجتماعی بالا برود. جامعه‌ای که به مانع برخورد می‌کند، یا دچار انفعال می‌شود یا خشونت؛ که هر دو برای ما زیان‌آور است. ما احتیاج به نسلی زنده، فعال، شاداب و انتخاب‌گر داریم و مقاومت‌ها به ‌نظر من تنها هزینه را بالا می‌برد.