تاریخ انتشار : ۲۰ خرداد ۱۳۸۹ - ۰۷:۵۰  ، 
شناسه خبر : ۵۰۸۰۹
اشاره: حیات انسان بدون فلسفه، امکان‌ناپذیر است. هر انسانی دارای فکر و اندیشه‌ای است و در فضائی از ایده‌ها و افکار و آراء خاص زیست می‌کند. تنها اکسیژن و آب نیست که مایه حیات و زنده ماندن انسان‌اند، فلسفه و جهان‌بینی نیز مایه حیات آدمیان‌اند. حتی پوچگرائی و نیست‌انگاری (‌‌‌nihilism) نیز نوعی فلسفه‌اند و بنابراین آدمی‌ را گزیر و گریزی از فلسفه نیست. چنان که انسان در حیات خود هرگز گریزی از جا و مکان ندارد و آنچه برای او مهم است، انتخاب نوع مکان است؛ در حیطه عقیده و اندیشه نیز، آنچه مهم است، گزینش نوع فلسفه و چگونگی نظام فکری است. پرداختن به فلسفه کار فقط امروز یا تنها فردا نیست، بل در همیشه زمان بوده، هست و خواهد بود. مادام که در این عالم، آدم زیست می‌کند، بازار فلسفه داغ است و تنور فلسفه، گرم! انسان امروز دائماً با انبوه مکاتب و نحله‌های فکری روبروست و چاره‌ای جز گزینش ندارد. به ویژه جوانان، هم اینک در فضایی از تزاحم و تعارض ایسم‌های رنگارنگ و فلسفه‌های گوناگون، گاه چنان متحیر و مضطرب می‌شوند که عنان تفکر از دست داده، خود را به دست سرنوشت کور می‌سپارند و در برهوت حسرت و گیجی رها می‌کنند! هنر فیلسوف و اندیشمند مصلح در روزگار ما آن است که در حد توان دست بشر امروز را بگیرد، راه را به او بنمایاند، او را از تحیر، یاس و سردرگمی ‌برهاند و به او آرامش ببخشد. هنر این نیست که جوانان را دائما به سمت شبهه، تحیر، گیجی، سردرگمی، راز‌آلودگی، یاس، توقف، بی‌هویتی، پوچی، ابهام و مقولاتی از این دست سوق دهیم. متاسفانه برخی قلم بدستان عصر ما چنین می‌پندارند که رسالتشان چیزی جز تحیر‌آفرینی و ایجاد شک و شبهه در ذهن جوانان نیست. به نظر ما این عین بی‌هنری است! هنر آن است که نسل امروز را از گرداب یاس و جهل و تحیر برهانیم و اگر هم آنها را به وادی شک می‌بریم، از شک به عنوان سکوی پرش به سوی یقین استفاده کنیم نه اینکه آنان را در بر هوت شک و تردید چنان در عرض طوفان و شبهات قرار دهیم که هیچ رمقی در عقیده و فکرشان باقی نماند. در همین راستا و به منظور آشنایی بیشتر جوانان و علاقمندان به فلسفه، گفتگویی با استادان محترم حوزه و دانشگاه، حجت‌الاسلام و المسلمین غرویان و دکتر فنایی اشکوری در بابا فلسفه اسلامی‌ و فلسفه غرب انجام شده است که در دو قسمت تقدیم حضورتان می‌شود؛

در خدمت استادان محترم حوزه و دانشگاه، حجه‌الاسلام والمسلمین غرویان و دکتر فنایى اشکورى هستیم. سوالاتى را در باب فلسفه اسلامى ‌و فلسفه غرب مطرح کرده از محضر این بزرگواران بهره‌مند خواهیم شد.
*به عنوان اولین سوال بفرمایید مراد از فلسفه چیست؟
**دکتر فنایى اشکورى: فلسفه در لغت به معناى عشق به حکمت و دوست داشتن خردمندى است. (Wisdom Love of) این همان معنایى است که سقراط براى فلسفه قایل بود. امّا در اصطلاح، چند معنا مى‌توان براى آن در نظر گرفت: معناى اول، یک معناى عام است که فلسفه تقریبا مترادف با علم و دانش نظام یافته به کار مى‌رود؛ یعنى دانشى که حول محور یک موضوع باشد. با توجه به این معنا، فلسفه همه علوم از جمله ریاضى، طبیعى، الهى و علوم عملى را در برمى‌گیرد.
معناى دوم، معناى اخصى است که فلسفه در طول تاریخ پیدا کرده است. در این معنا، فلسفه در خصوص فلسفه اولى یا مابعدالطبیعه یا آن چیزى که به آن متافیزیک مى‌گویند به کار مى‌رود. عمدتاً در فلسفه اسلامى‌ وقتى سخن از فلسفه به میان مى‌آید، مراد معناى اخص آن است. معناى سوم، یک معناى دیگرى است که گسترده‌تر از معناى دوم و محدودتر از معناى اول است. مراد از فلسفه در این معنا، که امروزه بیش‌تر به کار مى‌رود، یک شاخه و حوزه معرفتى است نه یک دانش به خصوص. از این رو، فلسفه داراى شعبه‌هاى مختلفى همچون: مابعدالطبیعه، معرفت‌شناسى فلسفه اخلاق، فلسفه سیاست و... مى‌باشد که همگى از روش تعقّلى و استدلال عقلانى استفاده مى‌کنند.
* این حوزه معرفتى چه ویژگى‌هایى دارد و تفاوتش با سایر حوزه‌هاى معرفتى چیست؟
**دکتر فنایى اشکورى: فلسفه در این معنا موضوع واحدى ندارد، یک روش معرفتى است. به عبارت دیگر، فلسفه در این معنا، نگاه به اشیاى خاصى نیست، بلکه نگاه خاصى است به اشیا، هر چیزى مى‌تواند موضوع مطالعه فلسفى واقع شود. این روش، روشِ استدلال و تحلیل است. در روش استدلال، براى اثبات یک امرى، نیاز به اقامه برهان داریم، چیزى که به آن (argument) گفته مى‌شود. این امر با روش‌هاى مختلفى مانند روش قیاسى، روش دیالکتیک سقراطى، و روش شک دکارتى، انجام مى‌گیرد.
قسمت دیگر، توضیح و تحلیل مفاهیم و حقایق است که به آن (Conceptual analysis) مى‌گوییم. از این روش در زمانى استفاده مى‌شود که در تصور امورى ابهام وجود داشته باشد. از آن جا که امور فلسفى عمدتاً مفاهیم انتزاعى و غیرمحسوس و به دور از ذهن و عرف عامّه هستند، نیاز به تحلیل دارند، مثل مفهوم وجود، وحدت، کثرت، علیت و... و نیز حقایقى که از این راه اثبات مى‌شوند مانند اثبات وجود روح، اثبات وجود خدا یا مادّه اولى.
*لطفاً بفرمایید مراد از فلسفه کاربردى و فلسفه محض چیست؟
**حجه‌الاسلام غرویان: با توجه به مباحثى که در فلسفه اسلامى ‌و در فلسفه غرب مطرح مى‌باشد، یک‌سرى مقولات بیش تر جنبه انتزاعى و جنبه تجریدى ذهنى دارد و ناظر به حقایق و حوادث روزمره و متغیّر زندگى انسان نیست که از آن با عنوان فلسفه محض یاد مى‌شود و یک‌سرى از مباحث در شقوق مختلف علوم انسانى از جمله در نحوه مدیریت جامعه، در جامعه‌شناسى، در روان‌شناسى، در انسان‌شناسى، در تحلیل تاریخ، در فلسفه تاریخ، در مسائل سیاسى، حقوقى و... به شکل مستقیم بروز و ظهور دارد که آن را فلسفه کاربردى مى‌نامیم.
در فلسفه اسلامى‌هم مباحث دو گونه‌اند: یک‌سرى بحث‌ها راجع به حاقّ ماهیت یا مرتبه تقرّر ماهوى اشیاء مى‌باشد؛ مثلاً این که ماهیت من حیث هى لیست الاّ هى متساویۀ النسبۀ الى‌ الوجود و العدم، یا مباحث بسیار گسترده و مبسوطى که در کتاب‌هاى فلسفى مثل اسفار ملاصدرا و سایر کتب درسى درباره «عدم» شده است، که مثلاً «المعدوم المطلق لا یخبر عنه» یا «العدم کیف یعرض لنفسه». با این که مى‌گویند عدم لا شىء است، امّا پیرامون آن مباحث فراوانى مطرح شده است. اگرچه این مباحث از نظر دقت و عمق علمى‌بحث‌هاى خوبى است، اما من آن‌ها را فلسفه محض مى‌دانم؛ یعنى فلسفه‌اى که راجع به امور ذهنى بحث مى‌کند. اما مباحثى از فلسفه را که به صورت بسیار محسوس و جدّى در ساحت‌هاى مختلف علوم انسانى بروز و ظهور دارد و گاهى تحت عنوان فلسفه مضاف مطرح مى‌شود، مى‌توانیم فلسفه کاربردى بنامیم.
*جناب استاد غرویان! جناب عالى به این مطلب اشاره داشتید که در فلسفه محض، بیش‌تر مباحث تجریدى ذهنى که جنبه انتزاعى دارند به کار مى‌روند، سوالى که در این جا مطرح مى‌شود این است که تأثیر حضور انتزاعیات فراوان در فرآیند فلسفه اسلامى ‌چیست؟
** به نظر بنده حضور این‌گونه مباحث تجریدى و انتزاعى در فلسفه اسلامى ‌بیش از حد نیاز است. ما الان در یک موقعیتى قرار داریم که به نظر مى‌آید باید بیش‌تر به سمت فلسفه کاربردى حرکت کنیم و به این مباحث تجریدى انتزاعى کم تر بپردازیم. چرا؟ براى این که آن قدر نیازها و ضرورت‌ها در عالَم اسلام و فکر و فلسفه فراوان شده است که ما چندان فرصت نداریم که به یک‌سرى مباحث تجریدى همچون: عدم، ماهیت فى حدّ نفسها، امکان در مرتبه تقرر ماهوى و مانند این‌ها بپردازیم.
حضور بیش از حدّ انتزاعیات و مسائل کاملاً ذهنىِ فلسفه محض موجب شده است که تا حدودى حضور فلسفه اسلامى ‌در مقولات علوم انسانى کم رنگ باشد؛ گویى فلسفه ما یعنى فلسفه اسلامى ‌براى خودش یک عالَمى ‌دارد و علوم انسانى کاربردى هم عالَمى‌دیگر. در حالى که به نظر مى‌آید نباید این چنین باشد؛ یعنى باید ما فلسفه‌اى را در حوزه‌ها بخوانیم، تدریس نماییم و درباره آن بحث کنیم و مطلب بنویسیم که آثار و نتایج آن بتواند به طور خیلى روشن در مقولاتى همچون: سیاست، مدیریت، در اقتصاد، در نظام حقوقى، انسان‌شناسى، روان‌شناسى، جامعه‌شناسى، و... بروز کند. اگر ما مباحث فلسفى در حوزه‌هاى علمیه را یش‌تر به سمت مباحث کاربردى سوق دهیم، در آینده شاهد نتایج بسیار خوبى در حوزه‌هاى دیگر علوم انسانى نیز خواهیم بود.
*جناب آقاى دکتر فنایى اشکورى! شما درباره روش استدلال و تحلیل در مباحث فلسفى توضیحاتى ارائه فرمودید، اگر امکان دارد با تفصیل بیش‌ترى بفرمایید که مراد از به کارگیرى روش تعقلى چیست؟
**یکى از کارهایى که ذهن ما مى‌کند انتزاع است. انتزاع یعنى ساختن یک‌سرى مفاهیم کلّى ذهنى که این مفاهیم خودشان عیناً یک مابه ازاى خارجى ندارند، ولى به نحوى از واقعیت انتزاع شده‌اند و از آن واقعیت حکایت مى‌کنند. وقتى مفهوم انتزاعى شد، فهم و درک آن دشوارتر مى‌شود؛ چون از محسوسات و مفاهیم مأنوس و عادى زندگى دور مى‌شود. بنابراین، این‌گونه مفاهیمى ‌که در فلسفه به کار مى‌روند احتیاج به تحلیل و کاوش دارند، آگاهى از حقایقى هم که این مفاهیم درباره آن‌ها صحبت مى‌کنند احتیاج به برهان و استدلال دارد.
روش تعقلى یعنى به کار گرفتن این روش‌ها براى فهم آن مفاهیم و آگاهى از آن حقایق. این روش، روشِ علمى‌ (علم تجربى) نیست؛ زیرا روش علم تجربى مشاهده، تجربه و آزمایش است. از این رو، فلسفه، علم نیست. فلسفه، دین هم نیست؛ زیرا دین مبتنى بر باور و ایمان قلبى است و اساساً معارف آن غالباً مبتنى بر نقل است، حال آن که فلسفه نه بر ایمان مبتنى است و نه بر نقل. فلسفه کاملاً و منحصرا بر استدلال مبتنى است. فلسفه عرفان نیست؛ چرا که عرفان مبتنى بر مشاهده و مکاشفه و سیر و سلوک درونى است، اما فلسفه کاملاً یک کار ذهنى است. فلسفه هنر و ادبیات هم نیست؛ زیرا در هنر و ادبیات ذوق و تخیّل و حس زیبایى شناسى دخالت تام دارد. همچنین فلسفه از علوم قراردادى و اعتبارى هم نیست. اگر ما بین دین و فلسفه، بین عرفان و فلسفه، بین هنر و فلسفه و... تمایز قایل شویم و آن‌ها را با هم درنیامیزیم و حدود هر یک از این شاخه‌هاى معرفتى را بشناسیم، جایگاه فلسفه روشن مى‌شود.
فلسفه تنها و تنها به کارگیرى استدلال عقلى، روش تجزیه و تحلیل عقلانى با استفاده از بدیهیاتى است که در ذهن مفطور هستند و نیاز به سرمایه بیرونى ندارند. عمدتا فلسفه در این معنا، یک نگاه ثانوى به اشیا است؛ یعنى نگاه فلسفه به اشیا با نگاه علم به اشیا متفاوت است. مثلا، عالِمان کار علمى‌ مى‌کنند، اما فیلسوف از معناى خود علم مى‌پرسد. عالِمان در علوم به دنبال یقین هستند و از معنى آن سوال نمى‌کنند، اما فیلسوف مى‌پرسد: یقین چیست؟ متدینان اعتقادات دینى‌شان را ابراز مى‌کنند یا متون دینى گزاره‌هاى دینى را بیان مى‌کند، اما فیلسوف از معنى گزاره دینى بحث مى‌کند، از این که اصلاً گزاره دینى چه معنایى دارد، زبان کاربردش چیست و زبان دینى چه نوع زبانى است، بحث مى‌کند. به این اعتبار، فلسفه یک نوع دانش طبقه دوم است.
فلسفه‌هاى مختلفى هم که در دوره معاصر پیدا شده اند، مانند فلسفه علم، فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق و... در حقیقت مطالعه فلسفى بر روى آن علوم است. این‌ها فلسفه‌هاى طبقه دوم یا فلسفه‌هاى مضاف ـ به تعبیرى که جناب آقاى غرویان اشاره فرمودند ـ هستند.
*ویژگى‌هاى رویکردى و روشى در تفکر فلسفى کدام است؟
**دکتر فنایى اشکورى: این ویژگى‌ها در سنت‌هاى مختلف، متفاوت است، مثلاً تفکر فلسفى غرب داراى این ویژگى‌ها مى‌باشد: ویژگى اول انتقادى بودن آن است؛ یعنى در این فلسفه هیچ چیزى مقدس و قطعى شناخته نمى‌شود و دامنه انتقاد و سوال از هر چیزى گسترده است و در هیچ جا متوقف نمى‌گردد. ویژگى دیگر آن گستردگى شعب آن است؛ یعنى برخلاف فلسفه ما که به تدریج خود را در مابعدالطبیعه منحصر و محدود کرد و بقیه شعب فلسفى مانند حکمت عملى و مسائل اخلاقى را از متون فلسفى کنار نهاد، در فلسفه جدید همّت فیلسوفان بازگشت به همان حوزه‌هاى پیشین فلسفه است.
براى سقراط، اصلا مسائل اساسى فلسفه همین مسائل اجتماعى و اخلاقى بود. محور تفکر فلسفى سقراط این بود که عدالت و فضیلت چیست و سعادت چگونه تحصیل مى‌شود؟ افلاطون آن را به حوزه اجتماع آورد و فلسفه سیاست را تدوین کرد. ما تأثیر این آراء را در فلسفه اسلامى‌ نخستین به خوبى مى‌بینیم؛ برجسته‌ترین ویژگى فارابى فلسفه سیاسى ـ اجتماعى ژوى است، براى فارابى متافیزیک آن‌قدر محوریت ندارد. ابن مسکویه که اصلا متمرکز در حکمت علمى‌بود. در آثار ابن سینا هم این مسائل جایگاه خوبى دارند. در آثار خواجه نصیرالدین طوسى، به ویژه اخلاق ناصرى، مسائل اصلى انسان یعنى مسائل اخلاقى، اجتماعى مورد مداقه قرار گرفته است.
اما به تدریج مسائل فلسفه طبیعت و فلسفه اجتماع از فلسفه خارج مى‌شوند و فلسفه ما تقریبا خلاصه مى‌شود در آنتولوژى یا یک مقدار مباحث معرفت‌شناسى که در ضمن مباحث فلسفى بوده است. این جاى تاسف است و ما باید با انتقاد کار را شروع کنیم. در فلسفه ملاصدرا و حکمت متعالیه وى که داراى مباحث بسیار عمیق فلسفى و وجود شناختى مى‌باشد، سخنى از عدالت اجتماعى به میان نیامده است. این امر موجب مى‌شود کسانى که این فلسفه را مى‌خوانند و درباره آن مداقه مى‌کنند، نسبت به آن موضوع بى‌اهمیت شوند که این مساله تأثیر سوء خود را در جامعه بر جاى خواهد گذاشت. نپرداختن به این مسائل در گذشته، هر دلیلى داشته، امروزه ادامه آن سنت به این شکل مطلوب نیست؛ یعنى باید بقیه حوزه‌هاى معرفتى، به خصوص آنچه که با زندگى و رفتار انسان ارتباط دارد را بسیار جدى بگیریم.
*جناب استاد غرویان! شما در بین توضیحات خود به این مطلب اشاره کردید که بیش‌تر مباحث فلسفى حوزه‌هاى علمیه ما را فلسفه محض تشکیل مى‌دهد نه فلسفه کاربردى، سؤال این است که چگونه مى‌توان خلأ مباحث کاربردى در حوزه‌هاى علمیه را پر کرد؟
**جناب آقاى دکتر فنایى اشکورى اشاره فرمودند که حکماى مغرب زمین، به ویژه یونان باستان، مثل سقراط، افلاطون و ارسطو درباره سیاست، جمهوریت، جامعه، شرایط حاکم، جامعه مطلوب و مدینه فاضله بحث کرده‌اند. این که چرا حکماى اسلام و فلاسفه اسلامى، با اینکه از مباحث حکیمانه و دقیق فیلسوفان مغرب زمین و بسیارى از مبانى آن‌ها استقبال کردند، از این مباحث غفلت کردند، جاى بحث دارد.
مثلاً ملاصدرا در اسفار، در بعضى از موارد، نظریه مُثُل افلاطونى را بسیار تمجید و تجلیل مى‌کند و آن را مى‌پذیرد، ولى مباحث سیاسى و اجتماعى وى را رها مى‌کند. این سنت تا زمان ما همچنان ادامه پیدا کرده است که وضع مطلوبى نیست؛ فلسفه در ذهنیت حوزه‌هاى علمیه ما یعنى یک‌سرى مباحث بسیار پیچیده، تجریدى و انتزاعى که هر کسى قادر به فهم آن‌ها نمى‌باشد ولى به نظر من در مغرب زمین این چنین نیست. در این‌باره جناب آقاى دکتر فنایى که مدتى در آن دیار بوده اند بهتر مى‌توانند گزارش کنند که فلسفه در آن سامان چه وضعیتى دارد.
در حوزه‌هاى علمیه ما همان صبغه محض فلسفه حاکم است. حتى در بین توده مردم هم گاهى مثلاً مى‌گویند اگر دیدید دو نفر با همدیگر طورى صحبت مى‌کنند که شما از سخنان آن‌ها هیچ چیز نمى‌فهمید بدانید که دارند بحث فلسفى مى‌کنند! چرا باید اینطور باشد؟ من نمى‌گویم فلسفه باید ساده شود، بلکه مى‌گویم همان بحث‌هاى دقیق علمى ‌و موشکافانه را روى موضوعات کاربردى از قبیل: مفهوم عدالت، حکومت، سعادت، کمال و... ببریم. ما وقتى به تاریخ فلسفه مراجعه مى‌کنیم مى‌بینیم اولین بحث‌ها راجع به همین مسائل بوده است؛ مثلاً این که سعادت چیست و سعادتمند کیست؟ یک فرد سعادتمند چه شرایطى باید داشته باشد؟ یک جامعه سعادتمند چگونه جامعه‌اى است؟ مشخصه‌هاى یک حکومت سعادت آفرین براى مردم چیست؟ متأسفانه این بحث‌ها در متون فلسفى ما گم است و دیده نمى‌شود، در حالى که در زندگى مردم نقش بسیار با اهمیتى دارند.
فلسفه باید به جاى پرداختن افراطى به یک‌سرى مفاهیم تجریدى و ذهنى و تشقیق شقوق و عرض فرض ـ که البته آن‌ها نیز در جاى خود باید بحث شود ـ شکل کاربردى‌ترى پیدا کند. حوزه‌هاى علمیه باید از زاویه دیگرى، جایگاه این‌گونه مباحث را در رشد جامعه و هدایت افراد به سمت آن کمال مطلوبى که خداوند براى انسان‌ها در نظر گرفته است، مشخص کنند. البته باید مبانى را از فلسفه محض گرفت و از آن به عنوان خمیرمایه اولیه استفاده کرد ولى باید مباحث فلسفى ما جنبه کاربردى بیش‌ترى پیدا کند. خلاصه این که، فلسفه باید از حوزه‌هاى درس خاص به صحنه جامعه کشیده شود و آثار آن در همه ساحت‌هاى مختلف زندگى فردى و اجتماعى انسان نشان داده شود. اما متأسفانه در حال حاضر فلسفه اسلامى‌ ما آن حالت مطلوب را ندارد.
دکتر فنایى اشکورى: اگر اجازه بدهید من چند جمله‌اى را به سخنان جناب آقاى غرویان اضافه نمایم. امروزه فلسفه سیاسى مغرب زمین بر افکار اندیشمندانى همچون: ماکیاول، توماس ‌هابز، نیچه، جان لاک و جان رالز استوار است و آنچه که امروز از مثبت و منفى اجرا مى‌شود ـ که بیش‌تر شاید جنبه منفى داشته باشد ـ ریشه در اندیشه‌هاى فلسفى آن‌ها دارد. سلطه‌طلبى و قدرت محورى سیاست غرب عیناً از فلسفه نیچه و ماکیاول سرچشمه مى‌گیرد. جنبه‌هاى مثبت فلسفه سیاسى غرب از قبیل آزادى، دموکراسى و توجه به حقوق بشر نیز ریشه در فلسفه آنها دارد.
ما اگر از خودمان فلسفه سیاسى، فلسفه اخلاق و فلسفه اجتماع نداشته باشیم، ناچار این گونه فلسفه‌ها را از غرب اخذ خواهیم کرد؛ کما این که مى‌بینیم بسیارى از روشنفکران جوامع اسلامى‌ در این اندیشه‌ها سخت متأثر از آن مکتب‌ها هستند. دلیل عمده این کار، این بوده که ما از جهت نظرى در این حوزه‌ها بسیار ضعیف عمل کرده‌ایم. ما اگر به نهج‌البلاغه مراجعه کنیم، مى‌بینیم که در آن جا عدالت‌ محوریت دارد؛ یعنى در عین این که مابعدالطبیعه و الهیات در اوج خودش قرار دارد، حضرت على(علیه‌السلام)حقوق مردم و عدالت را نیز فراموش نمى‌کنند، هرچند از سیر و سلوک فردى هم غفلت نمى‌کنند. در حکمتِ علوى، آنچه که براى کمال فرد و جامعه لازم است وجود دارد. ما چنین جامعیتى را حکمت مى‌گوییم. توجه مبالغه‌آمیز به یک جهت و غفلت از جهات دیگر، در حقیقت، فلسفه را از هدف اصلى خود دور مى‌سازد.
*آیا اصلاً فلسفه اسلامى ‌وجود دارد یا آنچه هست چیزى جز فلسفه فیلسوفان مسلمان نیست؟
**دکتر فنایى اشکورى: فلسفه به صورت مکتوب و مدوّن آن ریشه در یونان باستان دارد، هر چند فلسفه یونان نیز از تمدن‌هاى دیگر مانند تمدن مصر، تمدن ایران و تمدن هند تأثیر پذیرفته است. این فلسفه یونانى دو شاخه مى‌شود: یک شاخه آن در جهان اسلام و شاخه دیگر در عالَم مسیحیت به رشد و سیر خود ادامه مى‌دهد. درست است که ساختمان اصلى فلسفه از یونان وارد جهان اسلام شده است، اما متفکران مسلمان صرفاً واردکنندگان فلسفه نبوده‌اند، بلکه بر روى آن کار اجتهادى کرده‌اند به طورى که مى‌توان نام اسلامى ‌را بر آن گذاشت.
آن‌ها کوشیدند آن دسته از اندیشه‌هاى فیلسوفان یونانى را که با اعتقادات دینى ناسازگارى داشت، با اندیشه‌هاى اسلامى ‌سازگار کنند، بسیارى از مفاهیم و مباحث فلسفى را با الهام از منابع اسلامى ‌وارد مباحث فلسفى نمایند و از فلسفه در جهت دفاع از اعتقادات و معارف اسلامى ‌استفاده کنند. متفکران اسلامى‌با افزایش‌ها و کاهش‌هایى که در فلسفه یونان انجام دادند، چهره و رنگى اسلامى ‌به آن بخشیدند. اگر سخن از فلسفه اسلامى ‌به میان مى‌آید به این معنا نیست که مباحثى مانند اصالت وجود و تقسیم هستى به واجب‌الوجود و ممکن‌الوجود، ریشه در اسلام دارد یا از اندیشه‌هاى اسلامى ‌است، خیر، اعتبار فلسفه به استقلال آن از هر نوع اعتقاد و گرایشى و اتکّاء آن به برهان و استدلال است و این ویژگى است که فلسفه را امرى جهانى مى‌کند. با توجه به مجموعه کارهایى که اندیشمندان مسلمان بر روى فلسفه یونان انجام داده‌اند، مى‌توان گفت به این معنا فلسفه اسلامى ‌داریم، چنان که فلسفه یهودى، فلسفه مسیحى، فلسفه بودیسم و فلسفه هندوئیسم هم داریم.