محمد محفوظ
ترجمه: صالح واصلی
بررسی تاریخی:
هر نقطه عطف تاریخی که بر جهان عرب و اسلام میگذرد، مقوله رابطه با دیگری متمدن مطرح میشود و اینکه آیا برای همراهی دنیای متمدن ضرورت دارد یا اینکه بایستی دروازهها را بر روی خود ببندیم و نگذاریم آن دیگری متمدن به درون ما نفوذ و سرایت کند و منظومه ارزشمند ما را در زمینههای مختلف فکری و عملی تحتتأثیر قرار دهد. گویی نوعی مجادله بین ما به عنوان امت و بین دیگری متمدن که سعی در سلطهجویی بر مقدرات و میراث ما دارد، در جریان است. میتوان در تاریخ نوین، تاریخچه رابطه (مقابله) میان مشرقزمین (جهان عرب و اسلام) و غرب را به واقعه ورود ناپلئون فرانسوی به مصر با دو لشگر نظامی و علمی بازگرداند. به خاطر قدرت نظامی که ارتش فرانسه از آن برخوردار بود، مسلمانان نتوانستند از خود دفاع کنند، همچنین به خاطر برخورداری آنان از لشگر علمی، شرقیها به میزان عقبماندگی خود پیبردند. بر این اساس بود که برنارد لوئیس تهاجم ناپلئون (1801 ـ 1795م) را به عنوان نخستین نیروی مسلحی که راه را بر روی ورود غرب نوین به خاورمیانه هموار کرد و اولین شوک غربیکردن را به خاورمیانه وارد نمود، به شمار آورده است. این لشگرکشی به مثابه اعلام آغاز روند استعمار غرب بر مقدرات و ثروتهای جهان اسلام بود. در این راستا بود که غرب شروع به برنامهریزی و توطئه به منظور جلوگیری از هرگونه تحول و پیشرفت در جهان اسلام نمود. در دوران زمامداری عبدالعزیز عثمانی در سالهای 76 - 1860م جنگهای بزرگی میان امپراتوری عثمانی و محمدعلی پاشاه روی داد که دولتهای اروپایی علیرغم دشمنی با دولت عثمانی، به حمایت از آن برخاستند؛ چرا که از احتمال ایجاد یک دولت نیرومند و یکپارچه توسط محمدعلی پاشا هراس داشتند و از سوی دیگر، مایل بودند تا دولت ضعف عثمانی برای مدتی باقی بماند تا بعداً آن را سرنگون سازد و ولایتهای آن را میان خود تقسیم نمایند. این جنگها در سال 1832 پایان پذیرفت و معاهده کوتاهیه در سال 1833، پس از آنکه طرفین به خوبی همدیگر را ضعیف کرده بودند و این امر پایههای دولت مرکزی را سست نموده بود، میان دو طرف به امضا رسید. در حالی که دولت عثمانی دچار ناتوانیها و مشکلات بسیاری گردیده بود، تهاجم شدید استعمارگران غربی به جهان اسلام آغاز گردید. بیشترین علائم ناتوانی دولت عثمانی در زمان سلطان مصطفی دوم در سالهای 1703 - 1695 نمایان شد و معاهده کارلوفتز در سال 1699 منعقد گردید.»
این معاهده در ابتدای قرن هیجدهم میلادی سرآغاز شومی را برجای گذاشت. بدین ترتیب، نفوذ روند پلید استعمار به کشورهای جهان اسلام ادامه یافت و پایههای اصلی این کشورها را ضعیف نمود. در دوران سلطان عبدالمجید که با تشکیل سازمانهایی موسوم به فرمان طی سالهای 56 ـ 1854 مقارن گشت، شریعت اسلامی کنار گذاشته شد و امور کشور با روشهای غربی اداره گردید و موجبات تعمیق وابستگی را فراهم ساخت، تا جایی که بدهیهای امپراتوری در زمان سلطان عبدالحمید به سیصد میلیون لیر رسید.
سلطان عبدالحمید در خاطرات خود درباره وضعیت اقتصادی دولت عثمانی در آن مرحله میگوید: «بودجه سرانه و تولیدات داخلی سال به سال کاهش مییافت، همه چیز خود را از اروپا وارد میکردیم، تولیدات اروپایی در همه جا وجود داشت و تعدادی از کارخانهها در آستانه نابودی قرار گرفته بودند. درآمد گمرکات نیز به خاطر موافقتنامههای به امضا رسیده با دولتهای بزرگ، کاهش پیدا کرده بود. دیگر روغن کافی در اختیار نداشتیم و مبادله اطلاعات بسیاردشوار بود و گویی که سرزمین امپراتوری به حال خود رها شده بود.» پیش از آنکه به موضوع سناریوی رابطه گذشته و حال جهان اسلام و غرب بپردازیم، بایستی این سؤال را مطرح کنیم که چرا روابط تاریخی غرب و جهان اسلام همواره با تشنج و رویارویی و هراس از یکدیگر همراه بوده است؟ این موضوع قطعاً صورت اتفاقی یا به خاطر وجود خلأ نبوده بلکه به علل زیر بوده است:
1ـ جنگهای صلیبی؛ که اوج تلاش غرب در جلوگیری از گسترش اسلام در جهان به شمار میآید. در ابتدای نخستین جنگ صلیبی، پاپ (اربان) طی سخنانی در شهر کلیرمونت فرانسه مردم را به شرکت در تهاجم وحشیانه علیه کشورهای اسلامی فرا خوانده، افزود: «نگذارید رویاها یا مسائل زندگی، شما را زمینگیر کند؛ زیرا سرزمینی را که در آن سکونت دارید، دریاها و کوهستانها فرا گرفته است، بسیار محدود است و گنجایش ساکنان آن را ندارد، ممکن است در تأمین غذای خود دچار مشکل شوید و به جنگهای صلیبی با یکدیگر بپردازید و بسیاری از شما در جنگهای صلیبیهای داخلی کشته شوید.» بدین ترتیب بود که تمامی نیروهای درگیر اروپایی به منظور آغاز جنگی ویرانگر و پلید علیه جهان اسلام متحد گردیدند. ویل دورانت در تاریخ تمدن چنین میگوید: «بدین ترتیب اروپاییان با یکدیگر متحد شدند، به گونهای که در تاریخ سابقه نداشته است، البته از خوششانسی صلیبیها این بود که مسلمانان بیش از مسیحیان دچار تفرقه و جدایی بودند.» پاپ (اربان) نیز خود را همچون آقایی عامهپسند و حداقل از لحاظ نظری مقبول پادشاهان اروپا دید و همچنین روحیه جمعی بیسابقه در همه جا فراگیر شد. این جنبش صلیبی از اوضاع فکری، اجتماعی، اقتصادی و دینی که در قرن یازدهم در غرب اروپا حاکم بود، ناشی گردید. به عبارت دیگر، جنگهای صلیبی بیانگر خشونت آشکار جامعه فئودالیته اروپا بر ضد خارج و دقیقاً دین اسلام بود که در پی آن، موجبات فراهمشدن زمینه ظهور سرمایهداری در اروپا پدید آمد. در جریان جنگهای صلیبی، اهمیت شهرهای ایتالیا بیشتر شد. سرازیرشدن سودهای فراوان به خاطر ترددهای دریایی، به عنوان نقطه آغاز جنبش شهرنشینی در ایتالیا بود. بدین ترتیب، درمییابیم که جنگهای صلیبی دو صورت داشت: تحول و پیشرفت و کشتار و ویرانی. همچنین استعمار فرانسه با شعار «پیکار بزرگ به منظور تحکیم پایههای مسیحیت غرب در کرانهجنوبی دریای مدیترانه» در الجزایر میجنگید. بر این اساس، یکی از عوامل اصلی که موجب شد تا رابطه میان دو طرف به مقابله همیشگی مبدل شود، همین جنگهای صلیبی و پیامدها و نتایج آن در زمینههای مختلف بود.
2ـ جریان استعمار: غرب تنها به حملات وحشیانه علیه جهان اسلام بسنده نکرده، به حرکت ویرانگر استعمار علیه این کشورها مبادرت ورزید و در راستای اهداف شوم خود، تمامی اکتشافات و پیشرفتهای علمی را که در غرب پدید آمده بود، به کار گرفت. لیبتز که درصدد ایجاد اصول نوینی برای علوم ریاضیات بود، در اندیشه اشغال مصر برآمد تا گزارش مشروحی به لویی چهاردهم ارائه دهد. همچنین همراه با گسترش جریان استعمار غرب در نقاط مختلف جهان، نظریات توجیهگرانهای برای ادامه حضور این جریان ارائه گردید.
طرح نظریه موسوم به بیولوژی سیاسی حاکی از آن بود که کشورهای بزرگ حق دارند که کشورهای کوچک را ببلعند و اینکه ملتهای کوچک راهی جز فنا و نابودی در پیش ندارند. این موضوعی است که ارنست رنان بر آن تأکید ورزید و اعلام نمود: «اروپاییان برای رهبری و چینیها برای کار در کارگاه بردهها آفریده شدهاند و هر چیزی وضعیت خاصی برایش وجود دارد.» این نظریه با نظریه سرزمین یا ملک مباح همراه گردید و منظور این بود که استعمار مناطقی که در آن ملتهای عقبمانده سکونت دارند، مباح است؛ چرا که مردمی غیر مسیحی و خارج از قاره اروپا هستند. برخی از مستشرقین نیز با تالیف کتابهایی به تشریح نظریه بیولوژی نژادی که استعمارگران براساس آن اقدامات خود را توجیه میکردند، پرداختند. از میان این مستشرقین کوفیه «مملکت حیوان»، گوبینو «مقالهای در تفاوت نژادهای بشری با یکدیگر»، رابرت نوکس «نژادهای انسانهای سیاهپوست»، و گوستاولوبون «قوانین روحی برای پیشرفت ملتها» را نوشتند.
هدف از تالیف این کتابها و امثال آن این بود که مردم مشرقزمین از لحاظ بیولوژی، به نژادی محکوم تعلق دارند، بایستی محکوم بمانند؛ چرا که سرنوشت آنها چنین است. بدین ترتیب، جریان استعمار، فرهنگ و ایدئولوژی جهان اسلام را هدف قرار داد و سپس به الحاق سیاسی و اقتصادی آنها به کشورهای استعمارگر مبادرت ورزید. این استراتژی در گفتههای مستشرقین مشهود است و در این خصوص سزرن پیرامون رویدادی که در سالهای 1450 و 1460 اتفاق افتاده، میگوید: چهار شخصیت برجسته به نامهای جاناف سیفوفیا، نیکولاس افکوزا، جان جرمان و اینیاس سیلقیس (پاپ) سعی نمودند تا به منظور مقابله با اسلام، کنفرانسی را برای بررسی اسلام ترتیب دهند. در این کنفرانس، مسیحیان درصدد برآمدند تا مسلمانان را به پذیرش مسیحیت وادار سازند. فلونی، مستشرق فرانسوی نیز معتقد بود که سه مانع بر سر راه سلطه فرانسه بر مشرقزمین وجود دارد و به خاطر آن بایستی سه جنگ را پشتسر گذاشت: اول جنگ علیه انگلیس، دوم علیه عثمانی و سوم که دشوارتر از همه است، علیه مسلمانان. همچنین پیر کهارت، اسلام را همچون وجودی بیهوده و ننگ برشمرده و خواهان مقابله با آن شده است. آری آنها از طریق استعمار، ثروتهای جهان اسلام را به یغما بردند و سه کشور اروپایی که 93 درصد از درآمدهای خارجی را میان خود تقسیم میکردند، عبارت بودند از: بریتانیا 45 درصد، فرانسه 25 درصد و آلمان 13 درصد. تعداد بیگانگان در مصر در سال 1920 به دو میلیون و بیستوپنج هزار نفر میرسید، در حالی که جمعیت آن زمان مصر بالغ بر 16 میلیون نفر بود، ولی بیگانگان 53 درصد از ثروت کل مصر را در اختیار داشتند. دات، مولف کتاب تاریخ اقتصادی هند در اوایل سلطه انگلیسیها، میگوید: «سرمایهگذاری انگلیس در هند در واقع از چپاول ملت هند تأمین شده اما به حساب بدهیهای این کشور گذارده شده و مقرر گردیده بود که در قبال این بدهیها، سود اخذ شود و در این کشور سالیانه مبلغ 30 میلیون پوند به انگلستان بپردازد. کشور هند همچنین متحمل تأمین مخارج نیروی انسانی ناوگان دریایی انگلیس که در مدیترانه مستقر بود و نیز هزینههای نمایندگیهای انگلستان در کشورهای غیر عربی گردیده بود. به طور کلی، پرونده استعمار در جهان اسلام و اقدامات تروریستی و خرابکارانه آن، همچنان در اذهان ملتهای اسلامی باقی مانده است.
3ـ ارزشهای مادی: اقدامات غرب تنها به چپاول ثروتهای ما، از هم گسیختن اتحاد ما و از میان بردن آمال و آرزوهایمان محدود نگردیده، همچنین تلاش داشته و دارد تا مجموعهای از ارزشهای مادی واهی را که خود براساس آن به وجود آمده است، مانند تروریسم، فرصتطلبی، استعمار، تهاجم، انحصارطلبی و سلطهجویی، در نهاد ما ایجاد کند. این ارزشها در نحوه رفتار دولتهای استعمارگر نسبت به کشورهای دیگر تأثیر گذاشته، همه چیز با معیار غربی مقایسه میشود. مورخین و متفکرین غرب استعمارگر سعی نمودند تا روند تاریخی ناقصی را ارائه و به جهانیان موضوعی واهی و نژادپرستانه را مبنی بر این که فقط جهان غرب تمدنشناس است، و تنها غرب منشأ ارزشهای متمدن مادی و معنوی است و غیرغربیها جوامعی وحشی، عقبمانده و بربر هستند بقبولانند. براساس این ذهنیت مادی غرب بوده که گروهی از شخصیتهای تمدن غرب موضعگیریهای کینهتوزانهای نسبت به جهان ابراز داشتهاند.
هگل در جریان اشغال الجزایر از سوی فرانسه، عنوان مینماید که روح اروپا پیروز گردیده و به عظمت گذشته خود بازگشته است، همچنین مارکس و انگلس استعمار فرانسه در الجزایر را گامی در ارتقاء الجزایر از حالت فئودالی به طالت سرمایهداری میدانند.
اسقف لامانس مستشرق نیز با ارائه تالیفاتی، اسلام، شخصیتهای آن و قرآن مجید را مورد حمله قرار داده، کینه نهفته خود را نسبت به پیامآور انسانیت (پیامبر اسلام) ابراز داشته است. دیگر مستشرقین نیز همچون مرجلیوت، سعی در تحریفات تاریخ مسلمانان نمودهاند.
مستشرقین دیگری به نام آبری در پایان کتاب «معلقات سبعه» درباره مرجلیوت مینویسد: «سفسطه و شاید تقلب در برخی از ادله ارائه شده از سوی مرجلیوت کاملاًً مشهود است و به هیچوجه در شان شخصیتی که بیتردید از بزرگان علمی دوران خود بوده، نیست.» در خصوص نگرش استکباری غرب نسبت به مشرق اسلامی، بالفور مسأله مافوق بودن بریتانیا و مادون بودن مصر را امری بدیهی و از مسلمات تفکر خود قلمداد نموده، میگوید: «قبل از هر چیز، باید به واقعیتهای موضوع نگریست.» ملتهای غرب به دنبال ظهور در تاریخ، نویدهایی را مبنی بر توانایی اداره خویش به منصه ظهور گذاشتند؛ چرا که از ویژگیهای خاصی برخوردارند، اما با نگاهی به گذشته مردمان مشرقزمین، درمییابیم که هیچگونه نشانهای از اداره خویش نداشتهاند. تمامی دورانی که بر مردمان مشرقزمین گذشته (که حقیقتاً بسیار با اهمیت بوده است) همراه با سرکشی و سلطه مطلق بوده و کلیه مشارکتهای بزرگ آنان در ایجاد تمدن بشری، در سایه این شیوه از حکومت بوده است؛ یعنی به دنبال یک شخص کشورگشا، شخص کشورگشای دیگری به میدان آمده و سلطه دیگری به وجود آورده است، اما هیچگاه ملتی از این امت را سراغ نداریم که در دورانهای سرنوشتساز، به طور خودجوش سلطهای را برای خود به وجود آورده باشند. این یک واقعیت است و مسأله مافوق یا مادون مطرح نیست. بالفور همچنین با تکیه بر این باور نژادپرستانه و استکباری، باور دیگری را مطرح کرده، بدین وسیله، سلطه استعماری انگلیس بر مصر را توجیه مینماید: «آیا بهتر نیست که برای این ملتهای بزرگ (که من به عظمت آنها اذعان دارم) اینگونه حکومت مطلق را اعمال کنیم.» گمان میکنم و تجربه نشان میدهد که در سایه این شیوه آنان حکومتی به مراتب بهتر از حکومتهای گذشته خود خواهند داشت. این موضوع نه تنها برای آنان، بلکه بیتردید برای تمامی غرب متمدن، سودمند خواهد بود. وجود ما در مصر نه تنها برای مصریها بلکه برای تمامی اروپاییان (مفید) است.
اینها همگی بیانگر مواضعی است که حاکی از میراث دشمنی تاریخی و تمدنی نسبت به اسلام است که مسألهای ریشهای و مستمر در ذهنیت اروپا و به طور کلی غرب است.
4ـ قضیه فلسطین، که به عنوان یکی از عوامل وجود خصومت، بیاعتمادی و رویارویی در روند روابط بین طرفین است. غرب با توطئهای برنامهریزی شده، سعی نمود تا گروههای متفرق یهودیان را در سرزمین فلسطین گرد هم آورد و بدین ترتیب یک پایگاه پیشرفته غربی در جهان اسلام به وجود آورد که مانع اتحاد، پیشرفت و تحول امت و موجب به وجود آمدن روندی برای از میان رفتن ثروتهای امت، از طریق خرید سلاح و انبار آن به منظور ایجاد توازن موهوم استراتژیک گردید.
به منظور تحقق این توطئه شوم بود که ملت فلسطین قربانی ذهنیت استعماری غرب شد، غربی که جز به منافع و مصالح خود، به هیچ چیز نمیاندیشید.