نوشته: دکتر حسن نافعه
ترجمه: نادر مازوجی
منطقه خاورمیانه در هفتههای اخیر شاهد مجموعهای از وقایع و تحولات بوده که تمامی آنها حکایت از وجود یک نوع عدم اطمینان و در عین حال امید همراه با نگرانی و ترس از حوادث ناشناخته دارد. این تحولات عبارتند از:
1- افزایش بحران در لبنان و انفجار خشونت در آن بهطوری که این کشور را در آستانه وقوع جنگ داخلی قرار داده است.
2- سفر جرج بوش رئیس جمهوری آمریکا به منطقه که با مسائل زیادی همچون تحریک کردن و در تنگنا قراردادن حتی نزدیکترین همپیمانانش همراه بوده است.
3- موفقیت قطر در نشاندن طرفهای بحران در لبنان پشت میز مذاکرات در دوحه که به توقف خشونتها در لبنان و پایان بحران انجامید.
4- موفقیت ترکیه در میزبانی مذاکرات غیرمستقیم میان سوریه و اسرائیل، چنانکه فضایی را برای آغاز مرحله جدیدی از مذاکرات مستقیم میان طرفین گشود.
5- افزایش تلاشهای جاری مصر برای دستیابی به آتشبس میان فلسطین و اسرائیل به طوری که منجر به رفع محاصره نوار غزه شود.
دلایل و انگیزههای محرک در تمام این وقایع، متناقض است و نمیتوان همه آنها را در یک چارچوب کلی تعریف کرد، اما میتوان به دنبال یک عامل مشترک در این خصوص بود. واقعیت آن است که این عامل مشترک حول یک محور میچرخد: غرور و خودخواهی آمریکا و در عین حال ناتوانیاش در کنترل تحولات جاری در منطقه.
پیچیده کردن امور
آنچه اکنون ایالات متحده انجام میدهد چیزی جز به پیچیده کردن امور و به زحمت انداختن دیگران نیست. بدیهی است جرج بوش در تلاش است به هر وسیلهای، تا قبل از کنارهگیری از قدرت در ژانویه 2009، دستاوردی از خود برجای بگذارد، حتی اگر این دستاورد با انجام یک تصمیم احمقانه جدید مانند حمله به ایران میسر شود. البته این درحالی است که بسیاری از طرفهای منطقهای و خارج آن از جمله برخی دوستان و همپیمانان نزدیک آمریکا اعلام نگرانی کردهاند که چنین حماقتی، پیامدهای مخربی بر کشورهای آنها خواهد داشت و به همین دلیل در این خصوص به آمریکا هشدار میدهند. درست است که برخی همپیمانان آمریکا از آنچه بوش انجام میدهد، خشنود میشوند و حتی از او میخواهند به اقداماتش به میزان بیشتری ادامه دهد، اما اغلب آنها از سیاستهای بوش راضی نیستند. پس از تحولاتی که لبنان طی یکماه اخیر داشت و احتمال بروز جنگ داخلی در آن افزایش یافته بود، توافق دوحه تا اندازه زیادی این بحران را پایان داد، اما آنچه جالب توجه بود، عدم استقبال و خرسندی آمریکا از این توافق بود. بحران اخیر لبنان درپی تصمیمات غیرمنتظره دولت فواد سینیوره، نخست وزیر این کشور آغاز شد، تصمیماتی که اکنون همه اعتراف میکنند غیرحساب شده بود. به رغم آنکه کاملاً مشخص نیست که آیا جناح اکثریت و طرفداران دولت لبنان، درباره این تصمیمات با همپیمانان بینالمللی و منطقهای خود مشورت کرده بودند یا نه، اما این گروه در هیچ شرایطی، پیشبینی نمیکرد که گروه اپوزیسیون با آن سرعت و قدرت واکنش نشان دهد. این خوشبینی جریان حاکم به دو دلیل بود: نخست اینکه معتقد بود حزبالله تحت هیچ شرایطی دست به سلاح نمیبرد و در این خصوص، هماهنگ با اصول حزب و مواضع سابقش عمل خواهد کرد و دوم اعتقاد به اینکه همپیمانان منطقهای و بینالمللی جریان حاکم لبنان درصورتی که باد در جهت مخالف کشتی بوزد، به یاری آن خواهند شتافت. واقعیت این است که این جریان در هر دو مورد اشتباه کرد. اعضای جریان حاکم از یک سو میخواستند پذیرش تصمیمات جدید دولت را بر حزبالله تحمیل کنند که هدف آن از بین بردن ساختار امنیتی مقاومت بود، و از سوی دیگر به سرعت به این درک رسیدند که موازنه قدرت در لبنان، به همپیمانان خارجی اجازه مداخله نظامی که نمیتوان نتایج آن را پیشبینی کرد، نمیدهد؛ ضمن آنکه توجیهی برای چنین مداخلهای هم وجود نداشت. از سوی دیگر حزبالله میخواست واکنشهایش منجر به دو دستگی طایفهای نشود.