على ایمندوست
«. . .عصر روز شنبه، ۱۷ دى ماه،۱۳۵۶ هنوز کامیون حامل روزنامههاى اطلاعات براى قم و اصفهان، از دروازه قم وارد شهر نشده بود، که مردم بدان هجوم بردند، در لحظهاى روزنامهها به آتش کشیده شد. قبلاً از تهران خبر چاپ چنین مقالهاى به قم رسیده بود. حرکت یکپارچه مردم که تا ساعاتى بعد ادامه داشت، با رسیدن شب به خاموشى کشید، در حالى که هنوز خیابان چهارمردان و جلو صحن حضرت معصومه(ع) روزنامهها در آتش مىسوخت، و بر در و دیوار شعارهایى که در همان لحظات اول نوشته شده بود، خود را نشان مىداد. با موافقت شبانه علماى ثلاثه قم، فردا حوزههاى علمیه و جلسات درس تعطیل گشت. . . اما حادثه اصلى روز نوزدهم دى شکل گرفت که بازاریان و طلبهها و دانشجویان به هم پیوستند و به خیابانها ریختند. همه آماده شهادت بودند، پلیس را با گلولههاى اشک آور، توان مقابله با موج مردم نبود. نمایندگى روزنامه اطلاعات و حزب رستاخیز به آتش کشیده شد. گلولههاى واقعى به میان آمد. شلیک گلولهها، مردم ایران را نیز به بقیه پیوند زد. مردم خشمگین، قرار نداشتند. سرانجام خیابان «چهار مردان» قم به خون کشیده شد. دیگر نهضت رنگ خون گرفته بود. این سرآغاز حوادثى بود که سیزده ماه بعد ادامه یافت...»
به رغم اینکه هریک از نحلههاى سیاسى دخیل در انقلاب ضدسلطنتى سال،۵۷ پیرامون تاریخ شروع بحرانى که نهایتاً منجر به وقوع انقلاب اسلامى شد، اختلاف ظر دارند و هر یک از گروههاى مخالف رژیم با رهیافت خاصى که نسبت به انقلاب دارند، مقطع خاص یا جریان ویژهاى را به عنوان شروع انقلاب ترسیم مىکنند، اما نقطه مشترک تمام آنها مبین این نکته است که باید سال ۵۶ را مقدمه انقلاب بدانیم. سالى که در آن رژیم به واسطه یدک کشیدن عنوان فضاى باز سیاسى ـ که البته از آبان،۱۳۵۵ پس از پیروزى کارتر در انتخابات، رژیم بالاجبار به آن تن داده بود و از اولین نمودهاى آن مىتوان به آزادسازى تعدادى از زندانیان سیاسى (۳۵۰ تن) در اواخر سال ۵۵ اشاره کردـ سعى داشت، از رودر رویى مستقیم و هجوم بر اجتماعات پرهیز نماید و براى سرکوبى مبارزین، دیگر از حبس و شکنجه و دادگاه و اعدام، کمتر استفاده کند و حتى علىالظاهر هم که شده به این گفته فرح پهلوى پایبند باشد که روز چهاردهم تیر ۱۳۵۶ در یک سخنرانى در آمریکا گفته بود: «حقوق و آزادىهاى بشر را گرامى مىداریم و به آنها ارج مىگذاریم» و در همین راستا هم بود که شاه در ۱۴ مرداد،۵۶ امیرعباس هویدا را در کاخ خود در نوشهر به حضور پذیرفت و قصد خود را در مورد جایگزینى جمشید آموزگار به جاى او ـ که پس از ۱۳ سال نخستوزیرى به نمادى از ثبات در حاکمیت تبدیل شده بود ـ اعلام داشت و او را به وزارت دربار نشاند. فىالواقع در همین اتمسفر نسبتاً باز بود که از اوایل سال ۵۶ برخى حرکتهاى اعتراضى شروع شد و هر یک از گروههاى سیاسى مبارز، متناسب با ارتباط خود با این حرکات، از آنها به عنوان شروع بحران اصلى براى رژیم یاد مىکنند. نامه سه تن از رهبران جبهه ملى در ۲۲ خرداد ۵۶ خطاب به شاه، اعلامیه ۴۰ تن از نویسندگان در ۲۳ خرداد و نامه ۵۳ تن از وکلاى دادگسترى در ۲۵ خرداد، درگذشت ناگهانى دکتر على شریعتى در لندن در ۲۹ خرداد،۱۳۵۶ حرکات صنفى و اعتصابات کارگرى خصوصاً در کارخانه ایران ناسیونال، شبهاى شعر که از روز دوشنبه ۱۸ مهر ۵۶ به مدت ده شب در انجمن روابط فرهنگى ایران و آلمان (انستیتو گوته) برگزار شد، مراسم شبهاى شعر تعدادى از دانشجویان دانشگاه صنعتى آریامهر (صنعتى شریف کنونى) که از دهم آبان ۵۶ در تالار ورزشى دانشگاه صنعتى آغاز شد و در شب چهارم با مداخله پلیس به درگیرى انجامید که موجب دستگیرى و زخمىشدن و به روایتى کشته شدن چند نفر گردید، درگیرى شدید مردم محلات جنوب شرقى تهران در آذر ماه ۵۶ با مامورین شهردارى به واسطه خراب کردن برخى خانههاى خارج از محدوده توسط مامورین شهردارى که منجر به دخالت ارتش براى برقرارى آرامش و تسلیم شهردارى در برابر خواست مردم شد، خبر تشکیل جبهه ملى چهارم در بیست و هشتم آبان ماه ۵۶، جنبوجوشهاى دوباره على امینى ـ نوه کهنهکار مظفرالدین شاهـ که شاه را یاد ۱۶ سال پیش و دوران کندى مىانداخت و در نهایت فوت مشکوک و ناگهانى آیتالله سیدمصطفى خمینى، فرزند ارشد رهبر در تبعید مسلمانان ایران، که باعث شد تا روزها و روزها در سراسر جهان مراسم ترحیم برپا شود و سخنرانان مخالف شاه، به این مناسبت به رسواگرى رژیم مشغول شوند، از جمله این حرکات اعتراضى، در داخل کشور بود.(بررسى انقلاب ایران، باقى، ج، ۱ ص۲۰۶ تا ۲۱۲ و مقدمهاى بر انقلاب، صادق زیباکلام، صص۱۳۲ـ۱۳۱) و به موازات این تلاشها در خارج از کشور هم، از نیمه دوم سال ۵۶ کوشش مخالفان رژیم به اوج خود رسید و در آنجا هم کنفدراسیون دانشجویان ایرانى و نامهاى مشهورى همچون سیدعلى شایگان و ابراهیم یزدى شبانهروزى در جهت همصدایى و وحدت عمل علیه رژیم در تلاش بودند، به طورى که در آخرین مسافرت رسمى شاه به آمریکا که در روزهاى ۲۴ و ۲۵ آبان ماه ۵۶، برابر ۱۵ و ۱۶ نوامبر،۱۹۷۷ صورت پذیرفت، گروههاى مبارز مخالف شاه از گوشه و کنار آمریکا خود را به واشینگتن رساندند، شب قبل را در آنجا خفتند و از صبح زود دور و بر کاخ سفید را انباشتند. هزاران شعار فارسى و انگلیسى علیه شاه از این سو و آن سو روییده شد و بزرگترین تجمع اعتراضى علیه شاه، در نزدیکى کاخ سفید برپا شد. پلیس واشینگتن به وحشت افتاده و بىسابقهترین تدابیر امنیتى را به اجرا گذاشته بود. فقط در ضلع شرقى، در میان محافظت گروههاى امنیتى ایرانى و آمریکایى، جمعى در حدود دویست نفر، آرام، با پرچمهاى ایران شعارهایى به نفع شاه سر داده بودند ولى جمعیت چند هزار نفرى مقابل، با فریادهاى خشمگینانه خود نمىگذاشتند صداى اقلیت موافق شاه به جایى برسد. هنگام ورود شاه و فرح، تلاش مخالفین بیشتر شد، به طورى که پلیس ناچار به پرتاب گاز اشک آور شد که با وزش باد و رسیدن گاز اشکآور به محل استقبال از زوج سلطنتى ایران، صحنه مشهور چشمان اشک آلود شاه، حین گوش دادن به خوشامدگویى کارتر، که او نیز اشک مىریخت، بر صفحه گیرندههاى سراسر جهان نقش بست و دیگر نه کادرهاى بسته شاهرخ گلستان ـ فیلمبردار مخصوص شاه ـ نه خندههاى مشهور و دنداننماى جیمى کارتر با چشمان اشک آلود، نه لباس آخرین مد و کرم رنگ فرح ـ با صورت به هم ریختهـ و نه مانتوى قرمز رنگ روزالین، همسر کارتر ـ با دستمالى در دستـ نمىتوانست پوششى باشد بر واقعیت موجود در صحنه. صحنهاى که شاه بعد از بازگشت به ایران بود که فهمید، از تلویزیون ایران هم پخش شده و کم نبودند کسانى که در همان روز ۲۴ آبان ماه ۵۶، در سراسر جهان، دریافتند که تعداد مخالفان او بسیار بیش از آن یک سرهنگ تودهاى است که در اسفند ۵۳ حاضر نشده بود به حزب رستاخیز بپیوندد و علناً خواستار خروج از کشور شده بود. فىالواقع حوادث بىسابقه بیست و چهارم آبان ماه واشینگتن، یک پیروزى بزرگ براى مخالفان رژیم در خارج از کشور بود که به معجزه برنامهریزى مشترک و فراموش کردن اختلافات عقیدتى پى بردند. من حیثالمجموع سال،۵۶ سال بحرانهاى کوچک و بزرگ، اما مقطعى براى رژیم بود. سالى که در آن علاوه بر اقدامات مخالفین و ظهور اثرات سیاست «انقباض اقتصادى» آموزگار که به رغم کنترل تورم، بر اقشار متوسط و محروم جامعه فشار مىآورد، بعضاً اشتباهات فاحش سران رژیم هم معادلات را به نفع مبارزین به هم مىریخت. اگر اصرار فرح پهلوى، براى برپایى یازدهمین جشن هنر شیراز در زمان مقرر خود در سال ۵۶ که مصادف با ماه رمضان بود و بىاعتنایى او به نامههاى علماى شهر شیراز که خواستار توقف برگزارى جشن بودند، با اعتراضات محدود و فرستادن چند نامه اعتراضى ختم به خیر شد، اما اصرار شوهرش، محمدرضا، در چاپ مقالهاى توهینآمیز نسبت به آیتالله امام خمینى، در روزنامه اطلاعات ۱۷ دى ماه۵۶، آنچنان غائلهاى به پا کرد که کمتر از ده ماه بعد در ۱۵ آبان ۵۷، در آخرین روز دولت آشتى ملى شریفامامى، مجبور شد بر صفحه تلویزیون ظاهر شود و ملتمسانه خطاب به ملت عزیز ایران بگوید: «صداى انقلابتان را شنیدم»، اما کمى دیر بود و درست یک سال و ده روز بعد از چاپ آن مقاله کذایى در اطلاعات بود که همان روزنامه، خبر رفتنش را بر صفحه اول خود نشاند و حتى اگر در آن روز (۲۶ دى ۵۷)، به واسطه حضور برخى افسران قدیمىارتشـ و نه به خاطر حضور ژنرالهایزر، معاون فرماندهى ناتو، که از بعد از کنفرانس گوادلوپ فهمیده بود که غرب هم چندان مایل به ماندنش نیستـ باز هم امیدى به بازگشت اوضاع مىداشت و این فرار را با فرار ۲۵ مرداد ۳۲ قیاس مىکرد و تنها تفاوت را در این مىدید که در آن بار محمد خاتم در کابین خلبان بود و این بار بهزاد معزى. آن بار ثریا در کنارش بود و این بار فرح، اما یک ماه بعد با ورود همان مرجعى که ۱۷ دى ماه۵۶، سعى در تخریب شخصیتش را داشته بود، فهمید که دیگر جایى برایش نیست و نباید امید به بازگشتى شبیه آنچه ۲۵ سال پیش رخ داده بود، داشته باشد. چاپ این مقاله تاریخساز، آنچنان سرعتى به روند تحولات سیاسى انقلاب بخشید که اگر نقطه شروع انقلاب را هفدهم دى ماه، بنامیم، و بر گفته ویلیام فوربیس نویسنده کتاب «سقوط تخت طاووس» که گفت: «. . . این انقلاب شگفتانگیز که در نوع خود در جهان بىنظیر بود، با چند صفحه کاغذ که محتوى مقالهاى درباره یک رهبر مذهبى بود، آغاز شد. . .» تاکید بورزیم، سخنى به گزاف نگفتهایم. مقالهاى که عصر روز شنبه ۱۷، دى ماه ۱۳۵۶ شمسى، در قالب دو ستون، در سمت چپ هفتمین صفحه روزنامه اطلاعات شماره ۱۵۵۰۶، در زیر تیتر سرخ رنگ «ایران و استعمار سرخ و سیاه» و با نام مستعار «احمد رشیدىمطلق» و سراسر مملو از توهین به مرجعیت در تبعید مسلمانان، بر دکههاى روزنامهفروشىها ظاهر گشت و مثل یک ساعت شنى، شمارش معکوس را براى سقوط رژیم آغاز کرد. مقالهاى که شاید، علاوه بر عنوان یک کاتالیزور، براى وقوع یک انقلاب محتوم، عنوان بزرگترین گاف سیاسى حاکمیت هم براى آن عنوان مناسبى باشد. با توجه به این مقدمه، سعى مىکنیم نگاهى اجمالى به نظراتى که تاکنون در باب نویسنده این مقاله و انگیزه نگاشتن آن مطرح شده است، بیندازیم.
اوج غرور و سرمستى
گذشته از تمام اختلاف نظراتى که پیرامون نویسنده این مقاله وجود دارد (و به آن خواهیم پرداخت)، اما وجود این امر بدیهى به نظر مىرسد که این مطلب با اراده شخص شاه به چاپ سپرده شد، اما براى ریشه یابى چرایى اتخاذ چنین تصمیمى توسط شاه، به گفته اکثریت صاحبنظران، باید به یک هفته قبل از آن، یعنى ورود کارتر ـ رئیسجمهور دموکرات آمریکاـ به ایران نظرى بیفکنیم. فىالواقع پس از آخرین سفر رسمىشاه به آمریکا که با آن رسوایى علنى همراه شد، تنها چیزى که مىتوانست روحیه از دست رفته این بیمار مبتلا به سرطان لنف دکتر «فلاندرین» را به او برگرداند، خبرى بود که اردشیر زاهدى از جانب برژینسکى در گوشش خواند، و آن خبر همان مطلوب نظر شاه بود: (سفر کارتر به ایران). بازدیدى که ۲ ماه پس از سفر به یادماندنى(!) شاه به آمریکا عملى شد و کارتر درست در آخرین روز سال مسیحى،۱۹۷۷ از پلههاى هواپیماى شماره یک نیروى هوایى آمریکا پا در فرودگاه مهرآباد گذاشت. این سفر در نوع خود یک رکورد در جهان محسوب مىشد، چرا که براى نخستین بار در تاریخ، یک رئیسجمهور آمریکا شب سال نو را در بیرون از آمریکا مىخوابید. البته بعدها طبق خاطرات هوشنگ نهاوندى در کتاب «آخرین روزها، پایان سلطنت و درگذشت شاه»، مشخص شد که بنا نبوده کارتر شب را در ایران بماند اما در طول سفر و با تلاش شاه، تصمیم این افزایش اقامت را مىگیرد. او مىگوید: دیدار او از تهران مىبایست ده ساعت بیشتر طول نکشد. او باید پیش از فرارسیدن نیمه شب تهران را ترک مىکرد، یک شگفتى دیگر در آن شب پر شگفتى رخ داد و پرزیدنت کارتر و همسرش تصمیم گرفتند اقامت خود را طولانىتر کنند و شب سال نو را در تهران بگذرانند. (ص ۶۳و ۶۴ و۶۶) شب ضیافت، در کاخ نیاوران، درباریان محدودى که دعوت شده بودند، خودى آراستند و هنرمندان وزارت فرهنگ و هنر که مهرداد پهلبد، وزیر فرهنگ و شوهر خواهر شاه ـ همسر شمس ـ آماده شان کرده بود، در ساعت ۲۴ موقع تحویل سال مسیحى، با یک برنامه نمایشى و خواندن سرود «هاله لویا»، کوشیدند تا خاطرهاى خوب در ذهن دویست همراه رئیسجمهور بگذارند. شاید اما دلیلى که آن شب را براى شخص شاه بیش از بقیه به یادماندنى کرد سخنان تعجببرانگیز کارتر بود که در تملقگویى از شاه از پیشینیان خود جلو افتاد. بهتر است براى بازگویى سخنان کارتر به خاطرات هوشنگ نهاوندى در فصل دوم کتاب خاطراتش رجوع کنیم: «. . .در ساعت ۸ شب ۳۱ دسامبر۱۹۷۷، شاه و شهبانو در کاخ نیاوران در ارتفاعات شمالى پایتخت، میزبان «جیمى کارتر» رئیسجمهورى آمریکا و همسرش بودند... به توصیه شهبانو، هیچ یک از اعضاى خانواده سلطنتى دعوت نشدند و شمار وزیران و فرماندهان نظامىنیز کاهش یافت. به ویژهایشان دستور دادند که از حضور ارتشبد «نصیرى» رئیس «ساواک» جلوگیرى شود. به جاى آنها، چند روشنفکر و مقام دانشگاهى مشهور در میان مدعوین بودند (ص۵۸ )،. . . شاه سخنانش را به انگلیسى ایراد کرد. . . نطق او، آنگاه لحنى تقریباً احساساتى یافت: «در کشور ما، براساس سنتى دیرپا، دیدار نخستین میهمان سال نو، بشارتى براى تمام سال به حساب مىآید. و از آنجا که ما سال نو را با فرا رسیدن بهار جشن مىگیریم، میهمان امشب ما، شخصیتى است که اقدامات خیرخواهانهاش چنان است که ما این دیدار را پدیدهاى پرشگون در این تقارن مىانگاریم. (ص ۶۱).... نطق «کارتر» در حقیقت چنین آغاز شد. . . «ایران، با رهبرى خردمندانه شاه، جزیره صلح و ثبات در یکى از پرتلاطمترین مناطق جهان است. اعلیحضرتا، این حقیقت، و احترام و ستایشى که مردمتان نثار شما مىکنند، خود نشانگر قابلیتهاى رهبرى شما است.» رئیسجمهورى آمریکا همچنین تاکید کرد: «سود بردن ما از درستى داورىهاى شما و رایزنىهاى گرانبهاى مان با اعلیحضرت، براى ما اهمیت فراوان دارد.» وى در ادامه افزود (و من این را از متن اصلى نقل مىکنم): «هیچ کشور دیگرى در جهان به ما، از نظر امنیت نظامى، به اندازه شما نزدیک نیست. هیچ کشور دیگرى در جهان وجود ندارد که ما در مورد مسائل منطقهاى که نگران مان مىسازد، با آن مشورتهایى چنین دقیق کنیم. و هیچ رهبر دیگرى نیست که من براى او احترامى عمیقتر و دوستى خصوصى و صمیمانه ترى داشته باشم.» «کارتر» که خویشتن را به عنوان مدافع خودخوانده حقوق بشر اعلام کرده بود، در پایان حتى شاه را به خاطر کوششهاى ایران و پادشاه آن براى تحکیم دموکراسى و احترام به حقوق بشر در کشور مورد ستایش قرار داد. (ص۶۳) نهاوندى در ادامه مىگوید: «تا آن زمان، هرگز هیچ رئیس کشور خارجى و هیچ یک از روساى جمهورى آمریکا چنین صمیمیت ـ و حتى مىشود گفت تملقى را به او ابراز نکرده بودند...» (آخرین روزها؛ پایان سلطنت و درگذشت شاه، ترجمه مریم سیحون و بهروز صوراسرافیل، پاییز،۱۳۸۳ نشر شرکت کتاب، لسآنجلس) سخنان کارتر در آن شب آنقدر تعجب آمیز بود که سولیوانـ سفیر وقت آمریکا در ایرانـ در این اره مىگوید: «... نکته مهم و فراموش نشدنى این مهمانى سخنانى بود که پرزیدنت کارتر در سر میز شام خطاب به شاه ایراد کرد. سفارت نطق سنجیده و آرام بخشى را براى رئیسجمهور تهیه دیده بود. ولى در میان شگفتى ما، کارتر بدون توجه به متنى که ما براى او تهیه کرده بودیم، فىالبداهه شروع به صحبت کرد و مطالب اغراق آمیزى نسبت به شاه بر زبان آورد. در همین سخنرانى بود که وى از شاه به عنوان رهبر محبوب ملتش نام برد و ایران را یک جزیره ثبات در منطقه خواند، عناوینى که بعد از بروز بحران و آغاز انقلاب ایران بارها و بارها براى اثبات عدم روشنبینى رئیسجمهور آمریکا نقل و یادآورى شد...» (ماموریت در ایران، ترجمه طلوعى، ص ۹۶) اینکه چرا آن شب کارتر در راه تمجید و تملق از شاه چنان ره افراط را پیمود که گویى حوادث دو ماه قبل در آمریکا و ناآرامىهاى داخل ایران را از یاد برده بود از نکاتى است که بعدها گرى سیک ـ مسئول ایران در شوراى امنیت ملى آمریکا ـ به آن اشاره کرد: «... واقعیت امر این است که پرزیدنت کارتر حتى هنگامى که آن سخنان اطمینانبخش را درباره ایران بر زبان مىراند، از ناآرامىهاى داخل ایران بىاطلاع نبود، اما با وجود این مجموعه گزارشها و اظهارنظرهاى مثبتى که درباره ایران وجود داشت، این نظریات بدبینانه را تحتالشعاع قرار مىداد. نظر غالب در آن زمان این بود که هیچ خطر جدى شاه را تهدید نمىکند و در این مورد اتفاق نظر وجود داشت که ایران یعنى شاه و شاه یعنى ایران و این دو از هم تفکیکناپذیرند و اشاره کارتر به ایران به عنوان یک جزیره ثبات، از چنین باورى سرچشمه مىگرفت...» (داستان انقلاب، طلوعى، صص ۲۸۱ و ۲۸۲) البته باید به این توجیه سیک، عامل بىتجربگى کارتر را هم اضافه کرد. دو روز پس از سفر کارتر به تهران رسماً اعلام شد که ایران کنترل هوایى و فضایى بخش وسیعى از خلیج فارس را برعهده گرفته است. به هر حال مهمترین نتیجه سفر کارتر به ایران و تجلیل و ستایش فوقالعاده او از شاه، رفع نگرانى شاه از سیاست حکومت جدید آمریکا در ایران و آرامش خاطر و قوت قلبى بود که در رویارویى با مخالفان در شاه پدید آمد. در این جا محمود طلوعى بر این اعتقاد است که چون شاه براى گروههاى کوچک چریکى و یا روشنفکرى اهمیت زیادى قائل نبود و مهمترین مخالفش را آیتالله خمینى مىدید، فرداى روزى که کارتر تهران را ترک گفت، تصمیم گرفت به یک مبارزه جدى علیه آیتالله خمینى دست بزند و این کار را با دستور انتشار مقاله توهینآمیزى علیه آیتالله، به منظور تحقیر و بىاعتبار کردن ایشان آغاز کرد (داستان انقلاب، صص ۲۸۳ و۲۸۴ ) و مسعود بهنود هم همین مضمون را با تعبیر دیگر به کار مىبرد؛ بدین معنا که مىگوید اصل طرح، متعلق به دار و دسته جمشید آموزگار ـ رستاخیزیان ـ بود و شاه تنها این اصل را به آن اضافه کرد که رژیم با آزاد گذاشتن گروههاى غیرمسلح مخالف وسایلى را فراهم آورد که جناح مذهبى خودى بنماید، تا در این فرصت بتواند با روش کوبندهاى از رشد آن جلوگیرى کند و در ادامه پیشنهادش گفت که به تندروترین رهبر جناح مذهبى که در عین حال رهبرى متمرکز فعالیتهاى خارج از کشور را هم برعهده داشت حمله شود. بهنود در ادامه مىگوید که پس از بحث، سرانجام تصمیم آخر را شاه اعلام داشت و آن این بود که به جاى حمله مستقیم، روزنامهها از قول خود حرکتى را آغاز کنند، حزب رستاخیز مردم را بسیج کند، ارتش بىطرف بماند و ساواک از پشت صحنه پیروزى طرفداران رژیم را تسهیل کند. (از سیدضیا تا بختیار، ص ۷۴۰) و خود داریوش همایون هم بعدها به این موضوع اشاره دارد و مىگوید: «فراموش هم نباید کرد که آن مقاله پنج شش روز، چهار پنج روز بعد از دیدار کارتر از تهران منتشر شد و کارتر قوت قلبى به شاه داد که برایش قابل تصور نبود. شاه احساس مىکرد که دیگر محلى براى نگرانى نیست و الان وقتش هست که مبارزهاى را که (امام) خمینى پیش کشیده و شروع کرده پاسخ دهد.» (تحریر تاریخ شفاهى انقلاب، باقى، نشر تفکر، صفحات ۲۶۵ تا ۲۶۸)
به هر حال هرچه بود و هرچه شد، از ضیافت شام کاخ نیاوران و نطق کارتر ریشه گرفت و بدون شک محمدرضا پهلوى اگر مىدانست که همان کارتر متملق، درست یک سال بعد از چاپ آن مقاله در اطلاعات و در زمانى که به دعوت ژیسکاردستن ـ رئیسجمهور وقت فرانسه ـ و به همراهى هلموت اشمیت ـ صدراعظم آلمان ـ و جیمز کالاهان ـ نخستوزیر انگلستان ـ در جزیره گوآدلوپ گردهم مىآیند، تا براى آیندهاش تصمیم بگیرند، به پشتیبانى از ژیسکاردستن که ادامه ماندنش را صلاح نمىدانست، او هم راى به عدم پشتیبانىاش مىدهد و در مقابل اشمیت، که اندک طرفدارى از ماندنش کرد، سینه سپر خواهد کرد، دست به چنین خبط بزرگى نمىزد.