تاریخ انتشار : ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۰۸:۰۲  ، 
شناسه خبر : ۵۱۶۱۲

بیژن عبدالکریمی
1- بی‌تردید، قبل از هرگونه بحث و نظر، موضوع سخن باید روشن و تحدید گردد. اما یک چنین تحدید موضوعی همواره کار چندان ساده‌ای نیست. بحث از روشنفکری و روشنفکران، مستلزم ارائه تعریف از آنهاست.
2- روشنفکری چیست؟ آیا روشنفکری یک امر واقع (Fact)، یک رویداد (Event)، یا یک پدیدار (Phenomenon) است یا صرف یک مفهوم (Concept) بیش نیست؟ این پرسش در مورد هر لفظ و واژه دیگری نیز صادق است. آیا «درخت» یک پدیدار است یا یک مفهوم؟
ممکن است گفته شود بدیهی است که «درخت» یک پدیدار و یک امر واقع است لیکن ما در جهان خارج «درخت» را نمی‌بینیم؛ درخت مفهومی کلی است که هیچ یک از اوصاف قد، شکل، اندازۀ برگ‌ها، نوع گل یا میوۀ آن مشخص و معین نیست. آنچه ما در جهان خارج می‌بینیم این درخت خاص یا آن درخت ویژه مثل این درخت گیلاس یا آن درخت سیب است. اما از سوی دیگر در می‌یابیم که وقتی از «این درخت گیلاس» یا «آن درخت سیب» سخن می‌گوییم یا به آنها می‌اندیشیم. بالضروره پای مفهوم کلی«درخت» در میان است به تعبیر ساده‌تر، مفاهیم، فی نفسه در جهان خارج وجود ندارند لیکن آنچنان با جهان و موجودات، درهم تنیده‌اند که تمیز آنها از امور و وقایع، دشوار می‌نماید هیچ شیء یا رویدادی مستقل از مفهوم، فهم‌پذیر نیست. اما مفهوم، خود شیء یا خود رویداد نیست. فهم این تمایز میان شی یا رویداد از یک سو و مفهوم از سوی دیگر، از اهمیتی اساسی و بنیادین برخوردار است. در بحث حاضر، ما خواهان بحث از چه چیز هستیم؛ واقعیت یا رویدادی به نام روشنفکری یا مفهومی به نام روشنفکری؟
3- پاسخ به پرسش مذکور، منوط به پاسخگویی به پرسش معرفت شناختی دیگری است؛ مفهوم با شیء یا رویداد چه نسبتی دارد؟ رایج‌ترین و غالب‌ترین جواب، پاسخی است که ارسطو به این پرسش می‌دهد؛ مفهوم، عکس، رونوشت یا تصویری ذهنی از شیء است. مفهوم درخت یا اسب، تصویری ذهنی از موجوداتی است که ما آنها را درخت یا اسب می‌نامیم. میان هر تصویر با ذوتصویر، مطابقت و وحدت ماهوی وجود دارد؛ با این تفاوت که اشیاء، در جهان خارج وجود دارند و مفاهیم در جهان ذهن. تفاوت دیگر در این است که اشیاء در جهان خارج، منشأ ترتیب آثارند اما مفاهیم نه. پدیدار آتش در جهان خارج می‌سوزاند، اما مفهوم آتش در ذهن ما نمی‌سوزاند.
اما پاسخ‌های رقیب دیگری نیز به پرسش از نسبت میان مفهوم و شیء وجود دارد؛ پراگماتیست‌ها «مفهوم» را صرف یک ابزار ذهنی و نه یک تصویر تلقی می‌کنند. میان پاسخ‌های ارسطو و پراگماتیست‌ها در باب نسبت میان مفاهیم با اشیاء و رویدادها، تفاوت‌های بسیاری وجود دارد و بر هر یک از این پاسخ‌ها نتایج و لوازمی مترتب است که مسیر هرگونه بحث و نظر و مطالعه‌ای را در مورد هر موضوع- از جمله مقوله روشنفکری- تعیین می‌کند.
4- مطابق رای ارسطو، آدمی در مواجهه با جهان و شناخت اشیاء، بیشتر منفعل است اما در تلقی پراگماتیستی، انسان در شناخت جهان فعال است. در نظریه ارسطویی، مفاهیم، حاصل انکشاف موجودات و کشف ذهن انسان است، اما در نظر پراگماتیست‌ها، مفاهیم حاصل جعل و اختراع ذهن آدمی است. برای ارسطو، حقیقت عبارت است از مطابقت صور ذهنی ما با اشیاء و در مقابل، خطا چیزی نیست جز عدم انطباق صور ذهنی ما با امور عالم (البته در مرحله حکم و نه تصور). اما از نظر پراگماتیست‌ها، برخلاف نظریه ارسطویی، ما نمی‌توانیم از درستی یا نادرستی ایده‌ها یعنی درستی و نادرستی ابزارهای ذهنی- سخن بگوییم، چرا که اساسا سخن از درست یا نادرست بودن ابزارها غلط و بی‌مورد است. ما در مورد ابزارها، باید از کارآمدی یا ناکارآمدی آنها سخن بگوییم؛ آنچنان که سخن گفتن از درستی یا نادرستی یک چاقو نادرست است و صرفا باید از تیزی یا کندی آن سخن گفت. براساس دیدگاه ارسطویی، به حقایق نمی‌توان پشت کرد، اما مطابق تلقی پراگماتیستی، در صورت ناکارآمد بودن ابزارها، می‌توان از آنها صرف‌نظر کرد و ابزارهای کارآمدتری را جانشین ابزارهای پیشین ساخت.
5- به بحث خویش از مقولۀ روشنفکری بازگردیم. ما باید این مقوله را از منظر رئالیسم ارسطویی بفهمیم یا از دیدگاه ابزارانگارانۀ (Instrumentalistic) پراگماتیستی؟ آیا روشنفکری مفهومی است که از یک گروه اجتماعی خاص در جامعه به ما خبر می‌دهد که ما ناگزیر به شناخت آنانیم یا روشنفکری، ابزاری مفهومی است که ما آن را برای توصیف و تبیین پاره‌ای از جریانات اجتماعی و رفتارها و ایده‌های آنان، جعل و اختراع کرده‌ایم و در صورت نامناسب بودن، می‌توانیم از آن صرف‌نظر کرده، از مفاهیم- یعنی از ابزارهای ذهنی و نظری- دیگری برای توصیف و تبیین گروه‌ها و جریانات اجتماعی و رفتارها و ایده‌های آنان مدد بگیریم؟
6- آیا میان نظریۀ معرفت ارسطویی و معرفت‌شناسی پراگماتیستی آنچنان شکافی پرناشدنی وجود دارد که میان آنها به هیچ وجه نمی‌توان پلی برقرار کرد؟ آیا میان این دو نظریه، رابطه «یا این یا آن» برقرار است؟ به نظر چنین نمی‌رسد؛ هر مفهومی نسبتی با واقعیت دارد و در همان حال، حاصل فعالیت آزادانه مفهوم‌سازی ذهن است. هیچ مفهومی مستقل از واقعیت وجود ندارد و هیچ مفهومی نیست که رد پای فعالیت ذهن در آن دیده نشود. هر مفهومی، حاصل پذیرندگی حس و در همان حال محصول خودانگیختگی فاهمه است. در هر مفهومی ابزاری ذهنی است اما هیچ ابزاری، اعم از معرفتی یا غیرمعرفتی وجود ندارد که درآن انطباق با واقعیت، یعنی خطی از واقعیت وجود نداشته باشد.
بدین ترتیب، در بحث حاضر باید گفته شود که مقوله روشنفکری، هم مفهومی است که حکایت از پاره‌ای واقعیات عینی در جامعه دارد و هم ابزاری نظری است که ما با آن می‌کوشیم به توصیف و نظم‌بخشی ذهنی پاره‌ای از واقعیات و رویدادهای اجتماعی و تاریخی بپردازیم. چه بسا، این ابزار نظری و ذهنی، برای نظم‌بخشی به ذهن ما در فهم واقعیت کارآمد نبوده، حتی خود سبب آشفتگی و بی‌نظمی ذهنی بیشتر گردد.
7- مفاهیم هر چقدر غنی باشند، پدیدارها غنی‌ترند. مفهوم به مثابه لباسی است که ما برای برتن کردن پدیدار می‌دوزیم اما هیچ مفهومی نمی‌تواند به تمامی قامت، پدیدار باشد. مفهوم، هر چه وسیع‌تر یعنی کلی‌تر گردد، پدیدار، وجوه دیگری را از خود نمایان می‌کند که خارج از چتر مفهوم قرار می‌گیرد. هر پدیداری دارای بی‌نهایت وجه، جنبه یا نیم‌رخ است. در اینجا تعبیر بی‌نهایت دقیقاً در معنای منطقی لفظ و نه در معنای استعماری و ادبی آن به کار رفته است اما هر مفهومی صرفاً وجه یا وجوهی از پدیدار را برجسته می‌کند. هیچ مفهومی نمی‌تواند همه وجوه بی‌شمار و لاتحدی و لاتعدی پدیدار را نمایان سازد. مفهوم روشنفکری نیز از این اصل وجود شناختی و معرفت شناختی مستثنی نیست. بحث از این مفهوم همواره وجوهی از واقعیات را در برگرفته، وجوه بی‌شماری را نادیده می‌گیرد و جنبه‌های بسیاری را قربانی می‌سازد.
8- انسان، فی‌نفسه یک موجود تاریخی است. لذا همه فعالیت‌های او و هر آنچه با وی نسبت دارد، امری تاریخی است. بر همین اساس، معرفت آدمی و همه مفاهیم، اموری تاریخی‌اند.
آب، آتش، زمین یا درختی که امروز ما می‌فهمیم، غیر از آن چیزی است که گذشتگان از این مفاهیم می‌فهمیدند.
پس به این ترتیب روشنفکری نیز مفهومی تاریخی است.
9- متعلق (Objects) مفاهیم، یعنی آنچه مفاهیم حکایتگر آنند، یا امور طبیعی و مربوط به عالم طبیعت‌اند یا امور انسانی و مربوط به جهان انسانی. از آنجا که عالم انسانی، بر خلاف عالم طبیعت، عالمی تاریخی است. لذا مفاهیمی که حکایتگر متعلقات عالم انسانی هستند به معنای مضاعفی، تاریخی‌اند.
روشنفکری مفهومی است مرتبط با عالم انسانی؛ یعنی عالم تاریخی، بنابراین، این مفهوم همچون همه مفاهیم و مقولات تاریخی، به معنای مضاعفی، تاریخی است . این سخن بدین معناست که این مفهوم، مثل هر مفهوم تاریخی دیگری دارای مراحل تولد، رشد و تحولی بوده است و حتی ممکن است دارای مرگی نیز باشد، چنان که بسیاری از مفاهیم نیز چنین بوده و هستند.
10- همه این مقدمات برای آن بود تا از یک سو نشان اده شود که سخن گفتن از مقوله روشنفکری کار چندان ساده‌ای نبوده و نیست و ما باید از هرگونه ساده‌اندیشی درباره آن بپرهیزیم و از سوی دیگر، سیالیت و بی‌ثباتی نهفته در این مفهوم را دریابیم. لذا، لازم است خود روشنفکری به منزله یک مسئله، محل تامل قرار گیرد.
11- روشنفکری مقوله‌ای تاریخی در معنای مضاعف است، لذا انتظار تعریفی غیرتاریخی، یعنی کلی، ضروری، جهان شمول و فارغ از زمان و مکان (فارغ از تاریخ و جغرافیا) از این مقوله، امری نابه‌جا، نامعقول و برآورده ناشدنی است.
روشنفکری، پدیداری تاریخی است که در قرون 17 و 18 میلادی و در بطن جوامع غربی اروپایی و براساس جهان‌بینی عصر روشنگری و با ایمان به اصل پیشرفت، نوگرایی، تجربه‌گرایی، خردگرایی، منطق‌گرایی، شکاکیت، سکولاریسم، آزادیخواهی، فردگرایی و... شکل گرفت.
امروزه، پس از گذشت نزدیک به سه قرن، با ظهور فضا و شرایط پست‌مدرن، روشنفکر غربی به نحو دیگری تعریف می‌شود. در زمان ما روشنفکر با مخالفت با اصل پیشرفت، نقد عقلانیت مدرن، نقد منطق، مخالفت با عرفی شدن جهان و نفی لیبرالیسم و نظام‌های دمکراسی جوامع اروپایی و امریکایی، یعنی درست در جهتی کاملاً مغایر با جهت‌گیری و روشنفکران عصر روشنگری تعریف می‌شود.
ارائه هرگونه تعریف و معیار مشخص و معین برای مقوله روشنفکری، فارغ از بستر تاریخی‌اش مواجه با موارد نقض روشن و آشکاری خواهد بود.
12- ما پدیداری به نام روشنفکر یا روشنفکری نداریم؛ آنچه هست تنوعی از روشنفکران و روشنفکری‌هاست. ارائه تعریفی جامع و مانع از روشنفکر و روشنفکری، امری غیرممکن است و هرگونه تعریف انتزاعی با تناقض‌های تاریخی مواجه خواهد بود؛ لذا ما ناگزیریم ذهن خویش را از تلاش برای فهم ماهیت پدیدار روشنفکری و دست‌یابی به مفهومی کلی و ضروری از این پدیدار به سوی فهم مسائل خویش و تعیین حدود پدیده روشنفکری ایرانی معطوف کنیم. البته این سخن بدان معنا نیست که میان تاریخ و پدیدار روشنفکری ایرانی با تاریخ و پدیدار سایر روشنفکری‌ها در جهان- اعم از غربی و غیر غربی- مناسبت‌ها و وجوه مشترکی وجود نداشته و ندارد؛ سخن در این است که روشنفکر جهانی و فرا تاریخی وجود ندارد.
مقایسۀ وضعیت روشنفکر ایرانی در گذشته و حال
13- از حدود دو قرن پیش، به همراه ورود جهان‌بینی و ارزش‌های مدرنیته متقدم در ایران، پدیده روشنفکری یا منورالفکری نیز در کشورمان شکل گرفت. روشنفکر یا منورالفکر ایرانی، در مقام وارد کننده، سخن‌گو و مدافع ارزش‌های مدرن در جامعه بسیار سنتی و انحطاط یافته ایرانی، در مقابل سنت‌ها و فرهنگ بومی- و لذا در تقابل با توده‌های سنتی- قرار گرفت. بستر حاصل از تعارض سنت و مدرنیته، زیست بوم روشنفکران یا منورالفکران اولیه ایرانی بود. منورالفکران، مدافع عقل‌گرایی در برابر جهان قدسی و رازآلود سنت‌گرایان، خواهان نوگرایی در برابر تعصب و قائل به اصل پیشرفت در برابر ایمان به اصل ثبات بودند و نگاه‌شان به جای گذشته، معطوف به آینده بود.
14- تغییر و تحولات ساختارهای جهانی، تغییراتی را نه از درون بلکه از برون به جامعه ما تحمیل کرد و از اواخر سلسله قاجار به تدریج نهادهای شبه مدرن در کشور ما شکل گرفت و دولت شبه مدرن پهلوی به روی کار آمد. کاربرد وصف شبه مدرن به این معناست که نهادهایی چون مجلس، دادگاه، روزنامه، مدرسه، دانشگاه و... در جوامعی همچون جامعه ما ظاهراً شبیه همان نهادهای مدرن غربی اما در عمل، فاقد کارکردهای آنها و حتی در مسیری کاملاً مخالف و مغایر وظایف این نهادها بوده‌اند.
ظهور نهادها و دولت شبه مدرن در ایران، زیست بوم جدیدی را برای پاره‌ای از روشنفکران نوگرای ایران فراهم آورد. آنان بر این باور بودند که با همکاری در برنامه‌های نوگرایانه دولت شبه مدرن می‌توانند نقش بسزایی در نوسازی کشور ایفا کنند. این گروه به سرعت از نقش خود به عنوان روشنفکران و منورالفکران جامعه عقب‌نشینی کرده، تا سرحد وزیران، نمایندگان مجلس و دیوانسالاران (بوروکرات‌های) رسمی کشور تنزل یافتند.
15- مواجهه سنت و مدرنیته و سیطره روز افزون ارزش‌ها و جهان‌بینی مدرن بر عالم و نحوه زیست سنتی، عکس‌العمل‌های متعددی را برانگیخت. این مواجهه و تعارض، برخی از جریانات سنتی را به اتخاذ مواضع تند و سریع نسبت به مدرنیته و زندگی مدرن واداشت و آنها را برانگیخت تا موضعی ماقبل مدرن، به مقاومت در برابر جهان مدرن بپردازند.
در مقابل، گروهی نیز کوشیدند تا بر تعارض سنت و مدرنیته فائق آمده، میان ارزش‌های سنتی و مدرن، نحوه‌هایی از انطباق و سازگاری را نشان دهند. سید جمال‌الدین اسدآبادی، بازرگان، شریعتی و سروش از چهره‌های برجسته این جریان بودند.
16- در نیمه اول قرن بیست تا اواخر دهه هفتاد میلادی، الگویی از روشنفکران انقلابی در سطح جهان -به خصوص در جهان سوم- تحت تاثیر ایدئولوژی‌های گوناگون سوسیالیستی، مارکسیستی و ناسیونالیستی شکل گرفت که با روش‌های خشونت‌آمیز و آشوبگرانه، در صدد تغییر جامعه بودند.
در کشور ما نیز تحت تاثیر این الگوها، در زمینه تعارض نگرش‌ها، و ارزش‌های مدرن دولت شبه مدرن پهلوی با بستر عمیقاً سنتی فرهنگی جامعه، جریانات گوناگون روشنفکران آشوبگر و انقلابی ظاهر شد که خواهان تغییر خشونت‌آمیز جامعه و نجات و رهایی جامعه از چنگال زشتی‌ها و پلیدی‌ها و تحقق یک جامعه آرمانی بودند.
17- از دهۀ هشتاد میلادی به این سو، الگوی روشنفکری در جهان تغییر کرده، تاریخ مصرف الگوی روشنفکر انقلابی آشوبگر و خشونت‌گرا پایان رسیده است. در این دوره در غرب، روشنفکر در سیمای الگوی دیگری، عمدتاً به عنوان تحصیل کرده متخصص ظاهر می‌شود که با روش‌های متمدنانه و غیر خشونت‌آمیز، خواهان ایفای نقش در دولت، رفاه غربی است. در این الگو، روشنفکر تا سطح یک کارمند رسمی عالی‌رتبه دولت یا یک دیوانسالار تنزل پیدا می‌کند.
18- در حال حاضر، روشنفکر ایرانی نه می‌تواند و نه اساساً شدنی است که الگوی روشنفکر انقلابی، خشونت‌گرا و آشوبگر را برای ایفای نقش خویش برگزیند و نه دولت رفاه در جامعه خویش می‌یابد که بخواهد از طریق برنامه‌ها به تعمیم رفاه عمومی در سطح جامعه بپردازد. همچنین به دلیل وجود پیش زمینه‌های تاریخی و عدم شکل‌گیری دولت -ملت مدرن در جوامعی مثل ایران و نیز به دلایل پاره‌ای موانع نظری و فرهنگی، شکافی ژرف و عمیق میان روشنفکران و ساختار قدرت سیاسی وجود دارد؛ به نحوی که هرگونه نزدیکی روشنفکر به ساختار سیاسی، به معنای به پایان رسیدن نقش روشنفکری او و به منزلۀ نوعی خیانت به ارزش‌های روشنفکری تلقی می‌گردد. از سوی دیگر، در ساختار قدرت سیاستی ما نیز هنوز این حد از بلوغ سیاسی دیده نمی‌شود که بکوشد از روشنفکران، با حفظ استقلال شخصیتشان در ساختار خود به منظور حل بحران‌های ملی، جهانی و تاریخی کشور مدد گیرد. به هر تقدیر، روشنفکر ایرانی، امروز فاقد هرگونه الگویی برای ایفای نقش خویش است. به تعبیری دقیق‌تر، روشنفکر ایرانی، امروز اسیر یک بحران -در عمیق‌ترین معنای کلمه- است. خروج از این بحران، نیازمند تاملی جدی در باب روشنفکری و طرح روشنفکری به منزلۀ یک مسئله، و بازنگری و نقادی عمیق روشنفکر نسبت به خویش است. روشنفکری همواره در میانۀ اضلاع مثلث سه نسبت با خویشتن (ایدئولوژی و آرمان)، با مخاطب (فرهنگ و توده‌ها) و با قدرت سیاسی (حقیقت و قدرت) فهم شده است. تامل و بازاندیشی در نسبت روشنفکر با خویش، با مردم و با قدرت سیاسی می‌تواند نقطۀ شروعی برای فهم بحران و یافتن برون شدی از آن باشد.
19- تاریخ حدود سه قرنۀ جریان روشنفکری در جهان نشان می‌دهد که روشنفکران برای نقد وضع موجود و دعوت جامعه به سوی وضع مطلوب، همواره دارای یک نظام منسجم نظری و ارزشی -یعنی دارای ایدئولوژی و آرمانی- بوده‌اند که زیربنای استدلال اخلاقی آنها قرار می‌گرفته است. روزگاری آرمان روشنفکران، آزادی و آزادی‌خواهی، خردگرایی، مبارزه با دین، نوگرایی و ایمان به اصل پیشرفت مستمر تاریخی بود و روزگاری، سوسیالیسم و تحقق برابری، پیروزی طبقه کارگر، مبارزه با امپریالیسم یا رسیدن به استقلال، آرمان‌های آنان را تشکیل می‌داد اما امروز روشنفکر ایرانی، همچون بسیاری از روشنفکران جهان، تحت تاثیر شرایط جهانی، نه یک نوگرای مدرن است که به آرمان‌های مدرنیته ایمان داشته باشد و نه یک سوسیالیست است که برای تحقق آرمان عدالت و برابری قیام کند و نه حتی یک مسلمان است که بکوشد ایدئولوژی اسلامی را پشتوانه عمل و مبارزه اجتماعی خود و بنیادی برای ایفای نقش خویش قرار دهد. شاید روشنفکر ایرانی نماز می‌خواند، روزه می‌گیرد و پاره‌ای از شعائر مذهبی را به جای می‌آورد اما براستی نمی‌داند چرا. شاید به این دلیل که فاصله گرفتن ریشه‌ای و بنیادین از سنت برایش دشوار است. روشنفکر ایرانی- درست مثل بسیاری از ایرانیان- انسانی برزخی است؛ یعنی انسانی که در مغاک دو وضعیت تاریخی و تمدنی قرار گرفته، گم کرده راه و سرگردان است. او در حالی که از نظام باورهایش گسسته است هنوز به نظام اندیشگی دیگری نپیوسته و هنوز زیر پایش محکم نیست. هنوز جهان سنت را باور دارد، یعنی به خدا و به جهانی دیگر معتقد است. اما این باور و اعتقاد در وی یک ایمان زنده و پرشور نیست. اعتقادش بیشتر جنبه عادت، ایستایی و خمودگی دارد و رگه‌های عدم صمیمیت در آن دیده می‌شود. امروز هیچ ایمان و آرمانی، قلب و اندیشه روشنفکر ما را گرم نمی‌کند. موضوع او نسبت به طبیعت و جهان روشن نیست و خودش هم نمی‌داند با محیط این جهانی خود چه می‌خواهد بکند. او صرفاً خود را در ورطه‌ای از روزمرگی‌ها، نق زدن‌ها و وراجی‌های روزمره سیاسی غرق می‌کند تا پوچ و هیچ بودن خویش را فراموش کند.
20- روشنفکران، در تعریف، عناصر آگاه و رهبران فکری جامعه‌اند. نقد آنان به معنای تایید دیگران نیست. آنچه در مورد آنان صادق است به طریق اولی بر دیگران صادق‌تر است. دیگران هنوز فاصله «آنچه ما هستیم» و «آنچه ما بودیم» را در نیافته‌اند. آنان هنوز در نیافته‌اند که «کفر آگاهانه» برتر از «ایمان ناآگاهانه» است. روشنفکر اگر امروز با خلاء و پوچی مواجه است از آن روست که در صدد یافتن ایمانی پاک و صمیمی و زلال بوده است. آنان که «فرهنگ» را جانشین «تفکر» و «عادت» را جایگزین «ایمان» ساخته‌اند و «اسطوره» را از «تاریخ» تمیز نمی‌دهند، هنوز در راه طلب و جست‌وجوی حقیقت گام ننهاده‌اند و خودبافته‌های تاریخی را حقایقی مُنزل و مطلق می‌انگارند.
21- جامعۀ کنونی ایران نتوانسته است با عالم مدرن وحدت پیدا کند. این جامعه، فاقد زیست جهان خویش است. روشنفکر ایرانی نیز همچون جامعه خویش فاقد زیست جهان است. آنچنان که نیچه یادآوری می‌کند، فقدان ثبات در اخلاقیات و ارزش‌ها، منجر به فقدان جهت و مسیر روشن می‌شود که این امر نیز، خود به خود، به نوعی بدبینی، ناخوشی و افسردگی منجر می‌گردد و جهان به محلی زجرآور تبدیل می‌شود. جامعه ایران و نیز روشنفکر ایرانی در چنین شرایطی- یعنی در فقدان ثبات در جهت و ارزش‌ها- به سر می‌برد.
‌- آن چنان که کارل مانهایم نشان می‌دهد، میان روشنفکران ایدئولوژی و اوتوپیا نسبتی وجود دارد. نقد وضع موجود، همواره براساس تصویری از یک جامعه مطلوب یعنی یک اوتوپیا صورت می‌گیرد و اوتوپیا یعنی امید به آینده، روشنفکر امروز ایرانی، به تبع وضعیت و شرایط جهانی، فردی بی‌اوتوپیاست؛ یعنی بدون هیچ تصویری از وضع مطلوب و بی‌هیچ امیدی به آینده.