مسعود بهنود
هفته گذشته جلال طالبانی، رئیسجمهور عراق ـ به قول خودمانی مام جلال ـ در حالی که همچنان شکم برآمدهاش، جلوتر از وی حرکت میکرد به مایوکلینیک در آمریکا رفت تا چارهای برای بیحالی، چاقی مفرط و بیهوش شدن گهگاهی وی پیدا شود. همان زمان عبدالعزیر حکیم، مرد متنفذ و عملا دومین فرد سلسلهمراتب قدرت در عراق هم در همانجا بود و بعد از تایید سرطان ریهاش راهی تهران شد تا شیمیدرمانی را در اینجا عملی کند. بیماری بزرگان صاحب مقام و صاحب نفوذ معمولا در تحلیلها و گمانهزنیهای سیاسی جا نمیگیرد، اما چه بسا تاریخ را دگرگون کرده باشد. از همین رو، در دهه 70 میلادی در هیچ تحلیل سیاسی به اینکه شاه ایران بیمار باشد یا بشود و این موجب تحولاتی گردد و پایگاه و جزیره ثبات غرب تبدیل به مرکز اسلام انقلابی شود، اشارهای نرفته است. همان دهه، وقتی که برژنف برای نخستین بار از مرز دو آلمان گذشت و به غرب رفت، در موقعی که گفتهاند، پرکارترین روزها برای سازمانهای اطلاعاتی غرب و بلوک شرق بود، آلمانیهای غربنشین با حیرت دیدند که روسها برای برادر بزرگ اتاقکهایی آوردهاند که مجبور نباشد به توالتهای غرب برود. آنها گمان داشتند که غربیها از تجزیه فضولات رئیس میفهمند که وی به انواع بیماریهای ناشی از مصرف الکل و کشیدن سیگار و وزن زیاد مبتلاست.
در همان زمانها شاه ایران و پادشاهان اردن و سعودی و روسای جمهور چند کشور دیگر در کلینیک دکتر فلینگر تحت معاینه بودند، اما به هر کدام نامی داده شده بود تا کسی از نزدیکان آنها و از دورها ـ از جمله دستگاههای اطلاعاتی حامیشان سیا و MI6 از راز بیماریشان با خبر نشوند. برژنف که در کاخ کرملین در همان اتاقی کار میکرد که لنین و استالین هم از همان جا حکومت جهانی شوراها را میگرداندند، پایان کارش همانند آنان شد. دستگاه امنیتی شوروی هم بیماری لنین و هم بیماری استالین را با چنان وسواسی پنهان نگاه داشته بود که همسران آنها هم بیخبر ماندند و در مورد هر کدام دهها روایت و افسانه مانده است که دم مرگ چگونه بودند و چه میگذشت بر بالینشان، بر آنها و بر سرنوشت انقلاب شورایی. این سنت که خبر از بنیادی پوسیده میدهد که همواره همه وجودش به وجود یک تن وابسته میشود، چنان بود که بعد از برژنف هم روسا انتخاب نشدند جز از اتاق مراقبتهای ویژه ـ هم سوسولف و هم چرنینکو ـ در همین زمان که غرب در سرش میزد که زودتر از اطلاعیه نووستنی از رهبران آینده باخبر شود معلوم شد، نگرانی کا.گ.ب بیجا نبود، چرا که به محض فاش شدن بیماری کلیه و کبد شهردار مسکو ـ بوریس یلتسین ـ نگاه غرب به سوی او برگشت و چه میداند این نگاه چقدر در انتخاب وی در بزنگاه تاریخ به عنوان اولین رهبر روسیه ـ و نه شوروی ـ موثر بود.
مگر نه آن که وقتی نگاه ام.آی.6 برای اولینبار به مرد خوش سخنی در مرکزیت حزب کمونیست برگشت و او را به دفتر نخستوزیر بریتانیا به ناهار دعوت کردند، برگ اول بیوگرافی گورباچف نوشته شد، اما یلتسین، وقت سفر به رم، آپاندیسیتاش عود کرد و به بیمارستان رفت که هم به سیستم درمانی سرمایهداری بیشتر اعتماد داشت و همین باعث شد که دو هفته در ایتالیا ماندگار شود و به دعوی کیانوری و کمونیستهای دو آتشه ایتالیا از همان زمان دستگاههای اطلاعاتی غرب، دور تختش پرسهزنان بودند. اما پنهانکاری شاه سابق ایران گرانتر از اینها تمام شد. او که در دفتر پزشکان سوئیسی و آمریکایی «محموله» نام گرفته بود به این پنهانکاری هم راضی نبود، از بیم آنکه درباریان از راز وی با خبر شوند داروی با اهمیتی را که طحال وی را مصون از سلولهای سرطانی نگه میداشت، در قوطی کپسولهای آسپرین ریخت. باید یک ماه روزی دو تا از آن قرصها را میخورد تا متخصصان بعد از دو ماه آزمایشها را تجدید کنند و دریابند چه باید کرد. زودتر از دو ماه حالش بد شد، پزشکان مطمئن از اینکه وی دارو را مرتب خورده است به نتایج تازهای رسیده و یک عمل جراحی را لازم دانستند. ماهها بعد معلوم شد که او از آن داروی مهم چیزی نخورده، چرا که اتاقدارش وقتی قوطی آسپرین را میبیند که زمانش منقصی شده، سرخود آن را با قرصهای آسپرین نو عوض کرده بود که شرط خدمتکاری بجا آورده باشد. آن چه شاه سابق ایران را واداشت که با آن وسواس بیماری خود را پنهان دارد، ترس از آن بود که نظامش به هم بخورد و فرماندهان ارتش که میپنداشت، جز وی از کسی اطاعت نمیکنند سرگردان شوند.
اگر این ترس نمیداشت 11 ماه بعد از خروج وی از کشور، وقتی برای معالجه راهی آمریکا شد دانشجویان گمان توطئه نمیبردند. از دیوار سفارت بالا نمیرفتند و لابد حالا دردسر تابوشکنی و مذاکره به گردن دولت احمدینژاد نمیافتاد و هزارها حکایت دیگر. از قضا آخر دهه 70، همین حکایت در مورد مارکوس در فیلیپین و موبوتو سه سکو هم میرفت که کسی بیماریشان را باور نکرد و از شغل خود به دور افکنده شدند و تا در تبعید در گذشتند باز مردمشان باور نکردند.
تکانهای مصنوعی
از اینها غریبتر وقتی است که شاه یا حاکم بالاقتدار از بیماری چون مردهای است، اما ضوابط موروثی و مادامالعمری اجازه افشا نمیدهد و در نتیجه چنان میشود که در مورد مائو شد و پزشکش از آرایش اتاق او نوشته: وقتی برای میهمانان خارجی آماده میشد و گلدانهای بزرگ که لوله اکسیژن زیرش نهان بود و دواهای سنتی و مدرن که از دو روز پیش به او میدادند که وقت ملاقات با کسی چون رئیسجمهور آمریکا ربع ساعتی نخوابد تا عکسی گرفته شود. همان که در کاخهای ریاض هم در جریان بود در سه سال آخر عمر ملک خالد، و شش ماهی هم در مورد رئیس امارات و امیر دوبی که این رسم قبیلهای شرقی است، گرچه رفته است تا دورهای دور تا کوبا و با فیدل کاسترو هم همین میکنند. یک روز چاوز را میبرند که با گرفتن عکسی خبر آورد که فیدل میجنبد و روز دیگر نشانش میدهند، در تلویزیون که چطور مانند کودکان تاتیتاتی میکند. تصور «شاه میری» و مصیبت «شاهکشی» در جوامع شرق، دهشتناک است و همین، وزیران و نزدیکان قدرت را وا میدارد که مانند اتابک امین السطان، ملیجک را مامور دارند از شاه عبدالعظیم تا تهران «اشک بریزد و پشت صندلی کالسکه سلطنتی چمباتمه بماند و دستهای ملوکانه را بالا برد و تکان دهد، عینهو عروسکبازی تا عوامالناس خیال نکنند که شاه به سرای باقی رفته و گله بیراعی است، دمی بجنبانند و نظم را به آشوب بکشند» مثل همان دخترکان چینی در اتاق مائو. اما در جوامع راقیه قانونمدار ماجرا سادهتر از آن است که به نظر آید.
ریگان، آیزنهاور و یا نیکسون تا پا به درمانگاه میگذارند، اطلاعیه و دوربینها و خبرنگاران حاضر. حتی آریل شارون که به ظاهر چیزیش نبود بنا به اسرار فاش شده به دلیل چاقی و احتمال سکته او، اهود اولمرت را در آب نمک خوابانده بودند و ساعتی بعد از آن که او افتاد، این یکی جلسات هیات دولت را اداره میکرد یا دو رئیسجمهور فرانسه که سرطان به جانشان افتاد، خبر خودشان به اندازه مردم نبود. نه در مورد پمپیدو که فرانسویها وقتی کرتن تزریق میکرد که درد را بکشد و بتواند همایش سران اروپا را میزبانی کند، فورا میفهمیدند و در همه قهوهخانهها سخنش بود. تازه جانشین وی، فرانسوا میتران که باز سرطان به جانش افتاده بود چند روزی یکبار در مصاحبهای یا مناظرهای شرکت میکرد تا مردم مطمئن شوند که باکیاش نیست و عقلش بجاست. گیرم میخواهد رکورد بشکند و اولین کس [و آخرین] باشد که 14 سال تمام را در کاخ آلیزه گذراند آن هم بعد سه بار شکست خوردن از دوگل، پمپیدو و ژیسکاردستن.
بیماری سینمایی
سینماییترین مرگ و بیماریها متعلق به ملک حسین بود که شیمیدرمانی چیزی از وی باقی نگذاشته بود و ماهها بود که در آمریکا در مایوکلینیک بستری بود، اما در اردن همچنان مراسم دعا برقرار بود. وی با همان حال در اجلاس صلح کاخ سفید دست عرفات را در دست شارون گذاشت، و درست وقتی که دیگر امیدی نبود، طی مراسمی که از تلویزیونها پخش میشد به امان بازگشت. ردیف رولزرویسها که آمبولانسهایی هم اسکورتش میکردند او را به کاخش بردند. در آن جا به سنت عرب، دوباره روسای طوایف با او بیعت کردند و دست و کتفش را بوسیدند. پس اعلامیهای داد و ولیعهد خود [برادرش] را برکنار کرد و پسر نیمه انگلیسیاش را بر تخت نشاند و دیگر کسی او را زنده و سرپا ندید تا دو روز بعد که همان مراسم این بار برای تشییع جنازهاش برپا شد. در شباهتی تام به خداحافظی با دونهای مافیا. حالا اگر ملک حسین را، نسبت او با خاندان پیامبر اسلام جایگاهی ویژه میداد و سنت سلطنت و عرب هم اضافه میشد به اضافه ثروت و احترام خاندان هاشمی قریشی، این نظرباف کمونیست را بگو که حالا تازه هنوز اکسیر حیات و معجون طلا میخورد و به خصیصین هم تجویز میکرد، به تصور عمر جاودانه. از همین رو، توصیههای پزشک روسی را نشنیده میگذاشت و از خوردن و آشامیدن ابایی نداشت و اندازهای لازم نمیدانست تا ناگهان بانگی برآمد خواجه رفت. که گفتهاند بدین درگاه چون در آمدی، خاضع باش که اینجا شاه و گدا نمیشناسد و سوار و پیاده نمیداند.