تاریخ انتشار : ۲۳ مهر ۱۳۸۷ - ۱۰:۵۶  ، 
شناسه خبر : ۵۱۹۱۵
تجدیدنظرهای یک نئومحافظه‌کار

علی حجوانی

ترجمه کتاب «آمریکا بر سر تقاطع؛ قدرت و میراث جریان نومحافظه‌کاری در آمریکا» جدیدترین کتاب فرانسیس فوکویاما، رویداد قابل توجهی است. از این رو که مجتبی امیری وحید که پیش از این نیز چند کتاب و مقاله از فوکویاما ترجمه کرده است، این بار با اجازه کتبی از نویسنده، دست به ترجمه کتابی زده که باید «‌هم اکنون» خوانده شود. این کتاب که با اختلاف یک سال از انتشار آن به فارسی ترجمه شده است، جزء آن دسته از آثار سیاسی فوکویاماست که ناظر به تحولات اخیر آمریکا و عرصه جهانی است؛ کتابی درباره امروز و برای خواننده امروزی.

بخش نخست کتاب، مقدمه نسبتاً مفصل و طبقه‌بندی‌شده مترجم درباره زندگی و آثار فوکویاماست. مترجمی که معتقد است فوکویاما در آثار خود دو چهره دارد؛ فوکویامای فیلسوف و فوکویامای تحلیلگر سیاسی. فوکویاما در عالم فلسفه از شاگردان و اعضای نحله فکری آلن بلوم به حساب می‌آید. بلوم نویسنده "«ذهن بسته آمریکایی» کتاب پرفروش دهه هشتاد است. کتابی که کارشناسان آن را تهاجمی از سوی محافظه‌کاران به نسبیت‌گرایی در اخلاق می‌دانند. بلوم البته شاگرد لئواشتراوس است و فوکویامای فیلسوف مشتاق دیدگاه‌های فلسفی نوهگلی در فرِآیند تاریخ. او خود را به لحاظ فکری «اخلاق‌گرای محافظه‌کار‌» می‌داند. فوکویاما اما در مقام یک تحلیلگر سیاسی، اوضاع جهان و سیاست‌های ایالات متحده را تفسیر می‌کند و البته گاه چاشنی انتقاد به آن می‌افزاید.

امیری وحید در مقدمه کتاب، یکی از مهم‌ترین نظریه‌های فوکویاما را نظریه «‌پایان تاریخ» می‌داند. به زعم او «‌پایان تاریخ» فوکویاما، باب گفتمان تازه‌‌ای را در حوزه اندیشه سیاسی آمریکا و البته تمامی قاره‌های جهان گشوده است. هر چند در پانزده سال گذشته، «پایان تاریخ» نقدهای مختلفی را به خود دیده است. البته فوکویاما معتقد است منتقدانش سخن او را به درستی در نیافته‌اند. او در شرح  «پایان تاریخ» می‌گوید: «‌لیبرال دموکراسی، شکل نهایی حکومت در جوامع بشری است. تمام مردم جهان تشنه آزادی‌اند و سرنوشت جهان نیز به دموکراسی لیبرال می‌انجامد و «‌پایان تاریخ‌» استدلالی به نفع نوگرایی و نخستین اشتیاق جهانشمول برای زیستن در جامعه‌ای نو، پیشرفته و موفق در فناوری است.»

فوکویاما همچون مارکس معتقد به وجود تاریخ به مثابه پدیده و طرحی هدفمند است اما انتهای آن را لیبرال دموکراسی می‌داند. امیری وحید در ادامه مقدمه، فوکویامای فیلسوف را در مواجهه با بحران اعتماد و همچنین زوال اخلاق در غرب معرفی می‌کند و با اشاره به کتاب «‌آینده پساانسانی ما» از دغدغه‌های او درباره دستیابی بشر به توانایی تغییر بنیادین انسان، جهان تحت سلطه بیولوژی و نقش این انقلاب علمی در آینده بشری می‌نویسد.

بخش دوم مقدمه، تحلیل فوکویامای سیاسی است. «‌دولت‌سازی» و «‌اسلام» از دیدگاه فوکویاما بازخوانی می‌شوند و بحث به روزگار جدید می‌رسد. روزگاری که شاهد سیاست‌های نومحافظه‌کارانه حاکمیت آمریکاست. فوکویاما در «‌آمریکا بر سرتقاطع» پس از نقد سیاست‌های حاکم،‌ تلاش می‌کند تا چارچوبی نوین برای سیاست خارجی آمریکا ارائه کند. او از ریشه تاریخی نومحافظه‌کاری و گردهم آمدن روشنفکران چپ ضداستالینی در اواسط دهه 30 می‌گوید؛ یهودیان اهالی سیتی‌کالج نیویورک که به مرور زمان و با زیستن در سنت لیبرالی، تبدیل به نومحافظه‌کاران شدند. مترجم کتاب تلاش می‌کند در انتهای مقدمه خود، خطوط اصلی تفکر سیاسی فوکویاما را توضیح دهد و آنها را جمع‌بندی کند.

فوکویاما نیز در مقدمه‌ای که بر «‌آمریکا بر سر تقاطع» می‌نویسد، با تاکید بر اینکه سیاست‌های خارجی آمریکا پس از یازده سپتامبر، مساله شخصی اوست، سوابق نومحافظه‌کاری خود را برمی‌شمرد و اعلام می‌کند منطقی که برای جنگ با عراق ارائه شد، هرگز او را متقاعد نکرده است. او متفکری گوشه‌نشین نیست. یکی از اعضای گروه کارشناسی بررسی استراتژی درازمدت آمریکا برای نبرد با تروریسم است و در همین مقام با جنگ آمریکا علیه عراق مخالفت می‌کند. مخالفتی که در مقاله‌ای با نام «‌زمانه نومحافظه‌کاری» منتشر می‌شود و در واقع نامه‌ای است که در آن فوکویاما اعلام می‌کند که دیگر یک نومحافظه‌کار نیست. فوکویاما معتقد است  نومحافظه‌کاران امروز آمریکا، از اصول بنیادین «‌نومحافظه‌کاری» عدول کرده‌اند و بوش مسیر ناصوابی را می‌پیماید. شاید به همین دلیل باشد که فوکویاما می‌کوشد در «‌آمریکا بر سر تقاطع‌» میراث نومحافظه‌کاری را معرفی کند و خطاهای بوش را بشمارد.

فوکویاما در فصل نخست کتاب خود، مدافع جدی اصول نومحافظه‌کارانه‌ای است که سال‌ها با آن زیسته است؛ «‌دغدغه دموکراسی، حقوق بشر و سیاست‌های داخلی کشورها»، «‌این باور که قدرت آمریکا در راستای تحقق اهداف اخلاقی نیز می‌تواند استفاده شود‌»، «‌تشکیک در توانایی حقوق و نهادهای بین‌المللی در حل معضلات جدی امنیتی جهان» و سرانجام «‌اعتقاد به اینکه مهندسی اجتماعی جاه‌طلبانه، اغلب به پیامدهای غیر‌قابل پیش‌بینی می‌انجامد و نیات خود را پایمال می‌کند.»

او سپس شرایط سیاسی آمریکای دوران بوش را ترسیم می‌کند و باز هم تاکید می‌کند که سیاست ایالات‌ متحده باید به گونه‌ای باشد که به رویدادهای داخلی کشورها بیشتر توجه کند و آمریکایی‌ها نباید تنها دلواپس رفتارهای خارجی کشورها باشند. ضمن اینکه قدرت آمریکا برای رسیدن به اهداف اخلاقی ضروری است و این چیزی است که بوش آن را فراموش کرده است. اینکه سازمان ملل نه اکنون و نه هیچ‌گاه به پایگاهی مشروع برای حکمرانی بر جهان تبدیل نخواهد شد.

او سپس در فصلی با عنوان میراث نومحافظه‌کاری، با تشریح ریشه‌های تاریخی شکل‌گیری جریان نومحافظه‌کاری، به تاثیر آموزه‌های لئواشتراوس بر جریان فکری نومحافظه‌کاران می‌پردازد. او اعتقاد دارد نظریات سیاسی اشتراوس نیز (همانگونه که نومحافظه‌کاری تحریف شده است) دچار کج‌فهمی شده و استفاده‌های دیگری از آن می‌شود. هر چند به عقیده فوکویاما «‌آلبرت ول اشتتر» جزء معدود شاگردان اشتراوس بود که از نظریات سیاسی او سوء‌برداشت نکرده است.

او در ادامه تشریح میراث نومحافظه‌کاران، تاریخچه حیات آنها را روایت می‌کند. فوکویاما ریگان را با بوش دوره دوم ریاست‌ جمهوری‌اش مقایسه می‌کند و در این مقیاس،‌ ریگان را نومحافظه‌کاری حقیقی می‌داند. در حالی که به زعم او، تصمیم‌های بوش و رایس برخلاف اصول نومحافظه‌کاری است.

فوکویاما در فصل سوم کتاب، منتقد جدی سیاست‌های آمریکای پس از یازده سپتامبر است و پدیده‌های تهدید، مخاطره و جنگ پیشگیرانه را در این دوران، اصلی‌ترین مسائل شکل‌دهنده به تصمیم‌های دولتمردان آمریکایی می‌داند. او «‌مشروعیت نداشتن حمله به عراق نزد افکار ‌عمومی جهانیان» و «‌برخی مخالفت‌های جدید در نظام حاکم آمریکا» را دو چالش اصلی پیش‌روی بوش در آغاز جنگ عراق می‌داند. به عقیده فوکویاما مردم آمریکا با طرح‌هایی که در خارج از خاک ایالات‌ متحده برای آن هزینه می‌شود و منافع ملموس و مستقیمی برای آنها ندارد، مخالفند. به خصوص که این سیاست‌ها، امپراتورمآبانه و همراه با خشونت باشد.

فوکویاما پس از نقد سیاسی خود به جریان حاکم آمریکا، این بار از راه اجتماع وارد می‌شود و پس از برشمردن تفاوت‌ها و البته تناقض‌های عقیده‌ای و روشی محافظه‌کاران و نومحافظه‌کاران در عرصه اجتماعی‌، میراث نومحافظه‌کاران را در عرصه توسعه اجتماعی و اقتصادی معرفی می‌کند. او دولت بوش را از این منظر نقد می‌کند که در برنامه‌های توسعه‌ای خود هیچ‌گاه نگاهی چندجانبه نداشته است. زیرا بوش تصور می‌کند با قدرت دادن به نهادهای چندجانبه چون بانک جهانی، بخشی از قدرت و استیلای خود را از دست می‌دهد. به عقیده فوکویاما یکی از اصلی‌ترین ابزارهای پایدار که در مواجهه با معضلات نظم جهانی به یاری آمریکا می‌آید، تاسیس نهادهای چندجانبه است. از اینجاست که فوکویاما با یکی از معضلات اساسی پیش روی ایالات متحده یعنی نظم جهانی می‌رسد. او ابتدا با بیان علت‌هایی، ناکارآمد بودن سازمان ملل متحد را در حل مشکلات جهانی نشان می‌دهد و برپایه استدلال‌هایش، به آمریکا پیشنهاد می‌دهد نهادهای نوینی برای حل معضلات جهانی خود پدید آورد. نهادهایی که با نهادهای موجود سازگاری داشته و البته از مشروعیت بالایی نیز برخوردار باشند.

فصل «‌سیاست خارجی برای آمریکا از نوعی دیگر» در واقع پیشنهادها مشفقانه فوکویاما به نسل جدید نومحافظه‌کاران است. فصلی که او علاقه دارد، بوش و همراهانش آن را بخوانند و البته به کار بندند. نخستین توصیه جدی فوکویاما به حاکمان کنونی ایالات متحده این است که سیاست‌های آنها در عرصه جهانی به طرز چشمگیری «‌غیرنظامی» شود. اینکه سیاستمداران آمریکایی مدام از «‌جنگ جهانی علیه تروریسم» سخن می‌گویند، بیش از حد بزرگ کردن مشکلات است. فوکویاما یادآوری می‌کند که دشمنان واقعی و اصلی آمریکا، عده‌ای محدود از تروریست‌ها بودند اما حمله حساب نشده نظامی به عراق و جنگ رسانه‌ای با جهان اسلام، خیل عظیمی از مسلمانان را دشمن آمریکا کرده است. او همچنین پیشنهاد می‌کند ایالات متحده، مدام در حال ترویج توسعه سیاسی اقتصادی همزمان باشد و نسبت به رویدادهای داخلی کشورهای سراسر دنیا نیز نگران شود.

فوکویاما البته در این راه استفاده از ابزار قدرت نرم را پیشنهاد می‌کند؛ الگوسازی، آموزش و پرورش، پشتیبانی مشاوره‌ای و البته گاهی مالی. او نیز مدافع این سخن است که توسعه هرگز از طریق بیگانگان پیش نمی‌رود بلکه این نخبگان هستند که عطش اصلاحات را در جامعه به وجود می‌آورند. فوکویاما می‌گوید حتی اگر تمام کشورهای عربی خاورمیانه، یک شبه هم دموکراتیزه و باثبات شوند باز هم خطر تروریسم از جایی دیگر، جهان را تهدید می‌کند. ضمن اینکه فوکویاما، دموکراسی فراگیر در کشورهای اسلامی را تنها از طریق مشارکت سیاسی گروه‌های اسلام‌گرا در یک نظام سیاسی کثرت‌گرا عملی می‌داند.

او به آمریکایی‌ها توصیه می‌کند تاکتیک بیسمارک را در روابط بین‌المللی خود در پیش گیرند. روشی که مبتنی بر دیپلماسی بود و به سرعت توانست احساسات ضدآلمانی را از طریق مذاکره و گفت‌وگو از بین ببرد. هدف بیسمارک این بود که دیگران احساس کنند آلمان اصلا خطرناک و ترس‌آور نیست. به زعم فوکویاما، آمریکا می‌تواند با کم اهمیت جلوه‌دادن قدرت خود، واکنش‌های منفی را به حداقل برساند. پیشنهاد دیگر فوکویاما این است که آمریکا خود را به نهادهای بین‌المللی قدرتمند و مشروع مقید کند.

کتاب فوکویاما اینگونه پایان می‌یابد: «‌هدایت سیاسی نه فقط باید حسن‌نیت داشته باشد، بلکه به دوراندیشی و حسن تدبیر نیز نیاز دارد. حکومت باید در به کار بردن قدرت خویش هوشمند باشد. پیشترها مادلین آلبرایت وزیر امور خارجه دولت کلینتون به صراحت اعلام کرد که «‌مردم آمریکا سزاوارند که پیشرو باشند زیرا می‌توانند دور دست‌تر از سایرین را ببینند». اگر چنین نظری پیوسته حقیقت می‌داشت و نیز طیف وسیعی از مردم به آن توجه می‌کردند، جهان امروز هم با میل به داوری‌ها و آرزوهای آمریکا تن می‌داد. اما اگر داوری‌های آمریکا کوته‌بینانه‌تر از سایرین باشد، آنگاه دنیای تک قطبی ما در مسیر توان فرسایی قرار دارد.»

فوکویاما نگران قدرت تک‌قطبی بیش از حد امریکاست. او در تمام پیشنهادهایش تاکید می‌کند که آمریکا باید نرم‌تر، آرام‌تر و بی‌سر و صداتر به ترویج دموکراسی بپردازد تا نفرت جهانی را نسبت به خود کاهش دهد. هر چند شاید کمی برای گفتن این صحبت‌ها دیر شده باشد. تصویر ذهنی امروز جهانیان از کشوری به نام آمریکا، بیش از آنکه «‌مجسمه آزادی» باشد، تصاویر شکنجه زندانیان ابوغریب است و این شاید مهم‌ترین تقاطعی باشد که سران نومحافظه‌کار آمریکایی، بر سر آن باشند.