تاریخ انتشار : ۲۰ خرداد ۱۳۸۹ - ۰۷:۵۱  ، 
شناسه خبر : ۵۲۰۴۶

 حامد یوسفی
محمد‌رضا شجریان در نخستین روزهای پس از زلزله بم به این شهرستان سفر کرد و طرح احداث مرکزی فرهنگی با نام «باغ هنر بم» را ارائه کرد. نیت شجریان آن بود که با استفاده از اعتبار نام خویش در مقام شاخص‌ترین چهره موسیقی آوازی ایران کمک‌ها و سرمایه‌های مردمی را به منظور تامین هزینه‌های لازم جهت احداث چنین مرکز فرهنگی‌ای روانه شهرستان نیمه ویران می‌کند و روحی تازه در کالبد افسرده آن بدمد. این اقدامی است شایع در میان اغلب هنرمندان نام‌آشنا در زمان بروز حوادثی از نوع زلزله و احساس ضرورت بسیج برای امداد‌رسانی همگانی. اما و علاوه بر این می‌توان هدفی کلان‌تر نیز برای اقدام شجریان متصور بود: مراکز فرهنگی، سالن‌های نمایش و اجرا، نگارخانه‌های بزرگ و فروشگاه‌های چند منظوره فرهنگی تقریباً همگی در کشور ما دولتی‌اند و هنرمندان برای عرضه آثار خود بایستی رضایت دولت را جلب کرده باشند.
از آنجا که تاسیس چنین نهادهایی به سرمایه کلان نیاز دارد و اغلب با بازدهی مالی همراه نیست بخش خصوصی فعالیت قابل توجهی در این حوزه ندارد. محمد‌رضا شجریان اما می‌توانست فرصت را غنیمت شمارد و حالا که احساسات شهروندان بر اثر وقوع زلزله جریحه‌دار گشته، اعتبار نام و سابقه خویش را در میان بگذارد تا سرمایه لازم برای احداث فرهنگسرایی بزرگ را تامین کند، حتی اگر فرهنگسرا در میانه کویر راه‌اندازی شود باز می‌توان امیدوار بود که محملی برای اهل فرهنگ فراهم آمده تا مستقل از دولت آثار خود را عرضه کنند. شجریان ابتدا کنسرتی بزرگ به همراه همکاران نام آشنایش برگزار کرد و عواید آن را تماماً به «باغ هنر بم» اختصاص داد. سپس به منظور جلب اعتماد بیشتر شهروندان خود ـ به رغم پا گذاشتن به سال‌های کهولت ـ تمامی مسئولیت‌های اجرایی پروژه را برعهده گرفت.
در دو سال گذشته بارها فراخوان جلب کمک برای «باغ هنر بم» در نشریات منتشر شده است و هر بار هنرمندان تازه‌ای به شجریان پیوسته‌اند. نشریات پر‌‌تیراژ و معتبری نیز ـ همچون ماهنامه زنان ـ تصویر روی جلد خود را به این موضوع اختصاص داده‌اند. با این همه اما گزارشی که پس از گذشت یک سال و نیم از آغاز پروژه شجریان در هتل آزادی بم از فرایند کار ارائه داد، بیشتر به «فاجعه» نزدیک بود: «پروژه باغ هنر بم با زیر بنایی بالغ بر 6 هزار و 900 هکتار نزدیک به دو و نیم میلیارد تومان هزینه نیاز دارد. تا این جای کار نزدیک به 279 میلیارد تومان یعنی تمام پولی که برای ساخت باغ هنر بم جمع‌آوری شده بود، خرج شده است. یعنی ما در یک سال و نیم گذشته فقط 12 درصد هزینه لازم را تامین کرده‌ایم و هنوز 88 درصد هزینه باقی مانده تامین نشده است. مردم فقط در روزهای اول کمک کردند و هنوز از کمک‌های دولتی خبری نیست.» (نقل با دخل و تصرف از «شرق» 23 تیر 1384)
محمدرضا شجریان بی‌شک معتبر‌ترین چهره فرهنگی (cultural figure) جامعه مدنی ایران است و صاحب‌نفوذ‌ترین هنرمند ایرانی در میان طبقات بالای اقتصادی جامعه. او اما به رغم تمامی این اعتبارات حتی در شرایطی که بر موج هیجانات ناشی از زلزله فاجعه‌بار بم سوار می‌شود و عمده اهرم‌های تبلیغاتی جامعه مدنی (روزنامه‌ها و مجلات بخش خصوصی) را نیز به خدمت می‌گیرد، باز در چشم به هم‌زدنی از غول دولت شکست می‌خورد. هنگامی که شجریان گزارش خود را ارائه داد می‌توان لبخند سرمستی را گوشه لب دولتیانی متصور شد که آرام به کنار دستی‌شان می‌گفتند: «حالا باز هم غر بزنند که چرا دولت برای فرهنگ کار نمی‌کند! یکی‌اش را خودتان می‌خواستید بسازید، با این همه اهن و تلپ نتوانستید.»
انتقاد بجایی است اما دردناک‌تر از این طعن و پوزخند، آن حقیقت فاجعه‌بار است که: جامعه مدنی ایران (بخش خصوصی) در اعلی درجه اقتدار خود در برابر دولت و اهرم‌های دولتی اقتدار هیچ نیست. فراهم آوردن پولی که شجریان به ریاضت در این دو سال گرد آورده برای یک مدیر خرده پای دولتی یک هفته هم کار ندارد.
«دولت مدرن» شعاری بود که بهار امسال علی لاریجانی کاندیدای اصولگرایان در انتخابات ریاست جمهوری برای معرفی اهداف و برنامه‌های خود برگزید. چند ماه بعد اینک «شرق» که در آن انتخابات موضعی متفاوت از اصولگرایان داشت، شماره‌ای را به «دولت مدرن» اختصاص داده است. آیا این هر دو از این تعبیر معنای واحدی مراد می‌کنند؟ برای پاسخ به این سئوال (و نیز برای نیل به یک استراتژی سیاسی در خصوص مقوله‌های «دولت»، «مدرنیت» و «دولت مدرن») یک راه حل این است که ابتدا اجزای این تعبیر را معنی کنیم و سپس به معنای دو جزء در کنار یکدیگر بپردازیم؛ ابتدا ببینیم فارسی زبانان از «دولت» چه معنایی در ذهن دارند، بعد ببینیم از «مدرن» چه معنایی استنباط می‌کنند و در نهایت از «دولت مدرن».
در خصوص دولت، یکی از رایج‌ترین تصویرها (و شاید رایج‌ترین تصویر) در ذهن ما همانی است که داستان شجریان و باغ هنر بم تداعی می‌کند: در ایران هیچ اقدامی بدون پشتوانه و همراهی دولت به نتیجه نمی‌رسد چرا که همه چیز در کشور ما دولتی است؛ نه تنها سالن موسیقی و صدا و سیما که اتوبوس، تلفن، اتوبان، مدارس، دانشگاه‌ها، کارخانه‌ها، کارگاه‌ها، بانک‌ها، تولیدی‌ها، توزیعی‌ها و خدماتی‌ها. مردم نیز به همین ترتیب مسئولیت تمامی امور را متوجه دولت می‌دانند. کسی در موارد بحران‌های گوناگون اجتماعی احساس نمی‌کند می‌بایست ـ یا حتی می‌توان ـ مقصری به جز دولت سراغ گرفت.
حتی در موارد بسیار شخصی و روان‌شناسانه که فی‌المثل سخن از شیوع صفت غیر اخلاقی «دروغ» در میان ایرانیان به میان می‌آید، انگشت اتهام جز به سوی دولت نیست چون «اینها هستند که باعث شدند همه دروغگو شوند» و متغیری جز دولت منشاء هیچ تاثیری قلمداد نمی‌شود. حتی در احداث باغ هنر بم نیز حرف آخر درد‌دل که در واقع لب کلام آن نیز هست چیزی نیست جز اینکه «هنوز از کمک‌های دولتی خبری نیست.» یعنی «انتظار داریم» کمک‌های دولتی سر آخر پروژه را به نتیجه‌ای برساند. به همین ترتیب در تمامی پیشامدها و تحلیل‌های اجتماعی تنها متغیر دخیل در اجتماع ایران «دولت» است و اگر هم مردم تمامی مسئولیت‌ها را متوجه این نهاد می‌دانند ریشه در نقش بلا‌منازع آن در کلیه وجوه دارد.
این از «دولت». اما در خصوص جزء دوم ترکیب می‌توان تدارک پژوهش گسترده زبان‌شناسانه‌ای را داد و صدها و هزاران جمله فارسی را که در آنها واژه «مدرن» به کار رفته است از لا‌‌به‌‌لای متون و گفتارها استخراج کرد و با استفاده از فنون «تحلیل محتوا» یا «تحلیل گفتمان» معانی متفاوتی را که این واژه به شنونده فارسی زبان انتقال می‌دهد برشمرد. انجام چنین تحقیقاتی در کشور ما (به دلیل دامنه گسترده‌شان) اغلب به خواب و خیال می‌ماند و از قضا این درست یکی از معنا‌هایی است که واژه «مدرن» در ذهن ایرانیان تداعی می‌کند: «خواب و خیال؛ ایرانیان آنچه را در خواب و خیال می‌گذرد، گویند: مثال: ما به دنبال مدرن هستیم. یعنی ما هر شب خواب می‌بینیم که روزی در کشورمان دولتی ایجاد خواهد شد که آن دولت متصف به صفت مدرن است.» بله! بی‌شک از دستاوردهای پژوهش فرضی فوق‌الذکر این خواهد بود که نشان دهد واژه «مدرن» در زبان فارسی به نوعی با واژه «حسرت» پیوند معنایی دارد و جملاتی که این واژه در آنها به کار رفته است، اغلب جملاتی از روی حسرت یا حسرت بارند. مارشال بر‌من در کتاب «تجربه مدرنیته» مشابه چنین وضعیتی را برای روسیه قرن نوزدهم بر‌می‌شمرد (که با وضع کنونی ما انطباقی عجیب دارد).
بر‌من که در فصول قبلی کتابش نشان داده است که چگونه هنر و تفکر مدرنیستی در طول قرن نوزدهم در شهرهای بزرگ مغرب زمین ـ یعنی لندن، پاریس، برلین، وین و نیویورک ـ پا به عرصه وجود نهاد، در فصل «پترز‌بورگ: مدرنیسم توسعه نیافتگی» می‌نویسد: «اما در مناطق خارج از مغرب زمین چه اتفاقی افتاد؟ جایی که به رغم فشارهای فراگیر بازار جهانی رو به گسترش و به رغم رشد یک فرهنگ جهانی مدرن که همپای بازار  جهانی بسط یافت... فرایند مدرنیزاسیون رخ نمی‌داد؟ بدیهی است که در آنجا معانی مدرنیته می‌بایست پیچیده‌تر، مرموزتر و معما‌گونه‌تر باشد. در بخش اعظم قرن نوزدهم وضع روسیه به همین‌گونه بود. یکی از حقایق تعیین‌کننده در مورد تاریخ روسیه آن است که اقتصاد امپراتوری روسیه در حال رکود، حتی از برخی جهات در حال پسروی بود، آن هم درست در مقطعی که اقتصاد ملل غربی به شکل چشمگیری در حال اوج‌گیری و پیشروی بود.
بدین ترتیب تا زمان شکوفایی به غایت چشمگیر صنعت روسیه در دهه 1890 روس‌های قرن نوزدهم مدرنیزاسیون را عمدتاً به مثابه فرایندی تجربه کردند که رخ نمی‌داد؛ و یا به منزله فرایندی که در دور دست‌ها تحقق می‌یافت، یعنی در سرزمین‌هایی که روس‌ها، حتی وقتی بدانجا سفر می‌کردند، آنها را بیشتر به مثابه ضد جهانی‌‌‌هایی افسانه‌ای تجربه می‌کردند تا واقعیت‌های اجتماعی و حتی زمانی که مدرنیزاسیون در سرزمین خودشان تحقق می‌یافت آن را چونان رخدادی تجربه می‌کردند که صرفاً به اشکالی سرا‌پا کج و کوله مقطعی به وضوح نا‌‌فرجام یا شدیداً مخدوش و منع شده به وقوع می‌پیوست.» (مارشال بر‌من تجربه مدرنیته، ترجمه مراد فرهاد‌‌پور، انتشارات طرح نو، صص 212 ـ 211 ) حتی اگر خود بر‌من نیز در چند سطر بعد تاکید نکرده بود، باز می‌شد به آسانی دید که روسیه قرن نوزدهم سر‌مشق و نمونه ازلی کشورهای جهان سومی (از جمله ما) در قرن بیستم است.
آن دو کاربر زبانی مورد بحث، که از دو چشم‌انداز سیاسی متفاوت، هر دو از تعبیر «دولت مدرن» استفاده می‌کند، از این حیث برداشت همسانی از این تعبیر دارند که «دولت» و «مدرنیت» در ذهن‌شان معناهای همسانی دارند: «دولت» برای هر دو تنها متغیر دخیل در فضای سیاسی ایران است و «مدرنیت» برای هر دو فرایندی است که به وقوع نمی‌پیوندد. از این رو، چه در آن شعار انتخابات و چه در این ویژ‌ه‌‌نامه مطبوعاتی، «دولت مدرن» با نوعی حسرت و ایده‌آلیسم به کار می‌رود؛ حسرت بابت تحقق‌ناپذیر بودن ایده‌آلیسم بابت به رویا دیدن تحقق آن. اما آیا سخن گفتن از دولت مدرن تنها می‌تواند به معنای کوبیدن بر طبل این ایده‌‌آلیسم حسرت‌بار باشد؟ آیا می‌توان بازی را چرخاند و راه برون رفتی پیدا کرد؟
مسئله اینجاست که عمده راهکارهای سیاسی‌ای که در تحلیل‌های معاصر ارائه می‌شوند، خود اسیر چنبر نوعی ایده‌آلیسم‌اند. اغلب این راهکارها ضمن تصویر کردن وضعیت مطلقاً آرمانی در آینده به دنبال شناخت مبانی فلسفی تحقق آن آرمان در جوامع پیشرفته (مناطقی که آرمان مطلوب در آنها تحقق یافته) هستند تا از طریق باز‌تولید آن مبانی، شرایط نیل به آرمان را در جامعه خود فراهم کنند. مجموعه تمامی مقالات و همایش‌ها و کتاب‌هایی که در راستای شناخت راهکارهای «گذار ایران به جامعه دموکراتیک» یا «گذار ایران به جامعه توسعه‌یافته» منتشر و برگزار می‌شوند، همگی گرفتار همین آسیب‌اند. اصولاً مشکل نظریه‌های «گذرا» (Trasnsition) آن است که از وضع موجود جوامع غفلت می‌کنند و به جای توجه به زمینه‌های پیچیده بومی جوامع، به دنبال دست یافتن به فرمول‌هایی جهانشمول (universal) برای اجرا در سراسر کره خاک‌اند. اغلب این تئوری‌ها در حالی درصدد تعریف عناصر مشترک و بنیادین جهان‌شناسی و معرفت‌شناسی مدرنیته بر‌می‌آیند که مدرنیته خود هیچ معنای محصل فلسفی ندارد و در بهترین حالت نتیجه مجموعه‌ای از فرآیند‌های تاریخی شناخت/ مقایسه است.
آنچه تمدن مدرن و مفاهیم گوناگون آن (اعم از پیشرفت، توسعه، ترقی، مردم‌سالاری، دیکتاتوری، مدرن بودن، اروپایی بودن، جهان سومی بودن و...)را پدید آورده است، دیالکتیکی است که در چند سده اخیر میان «شناخت» و «مقایسه» برقرار شد و ریشه در فراهم شدن این امکان برای بشر داشت که توانست به مناطق متفاوت زمین سفر کند و اقوامی جز قوم خود را نیز بشناسد. به این تعبیر مدرنیته «روندی همزمان جهانی و بومی بود که به دگرگونی انسان‌ها و نهادهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی انجامید. این دگرگونی‌ها که با به هم پیوستگی هر چه بیشتر جوامع انسانی همراه بود، پیامد اراده و بینش انسان‌ها برای حفظ و نو‌سازی زیست‌بوم خویش بوده است. برخلاف برداشت‌های رایج که اروپا را «وطن» اصلی تجدد می‌انگارند، جلوه‌های نخستین تجدد در فرا‌سوی اروپا شکل گرفت. بدین دلیل برخی آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین را «آزمایشگاه‌های تجدد» (Laboratories of modernity) شناخته و برآنند که نمودهای فرهنگ جدید اروپا همچون لیبرالیسم، ناسیونالیسم، دولت رفاهی، شهروندی، حتی اروپا منتقل و در آنجا نهادینه شد.
براساس این پژوهش‌های تاریخی می‌توان گفت که برخلاف نظریه فراگیر ماکس و بر «تجدد» فرآورده «خرد غربی» (occidental rationality) نبود. بلکه فرا ساخته روند آمیزش و پیوند فرهنگ‌ها و مردمان سراسر جهان و پیدایش تجربیات نویی در بازنگری و باز‌آرایی آینده‌نگرانه «خویش» بوده است.» (محمد توکلی طرقی، تجدد بومی و باز اندیشی تاریخ، نشر تاریخ ایران، ص 7) به این ترتیب ساکنان هر منطقه از کره زمین با مشاهده طرز رفتار و شیوه‌گذاران امور روزمره توسط ساکنان مناطق دیگر نسبت به آن طرز غریب موضع «تقلید» یا «تحقیر» اتخاذ می‌کرده‌اند. یا رفتار دیگری را می‌پسندیده‌اند و می‌کوشیده‌اند آینده خود را مطابق حال او بر‌سازند یا طرز سلوک دیگری در نظرشان خوار جلوه‌گر می‌شد و می‌کوشیده‌اند برتری خود بر او و مرز خود را با او حفظ کنند. تفاوت این وضعیت (وضعیت شناخت/ مقایسه) که آن را مدرنیته می‌نامیم با دوران قبل از آن است که جوامع ماقبل مدرن اساساً جز خود را شایسته نام آدمی نمی‌دانستند و از آنجا که دیگری را دون‌شأن آدمیزادی بر‌می‌شمردند از اساس در آن جوامع باب مقایسه خود با دیگری گشوده نمی‌شد.
به همین دلیل دغدغه هویت از بنیاد دغدغه‌ای مدرن و ناشی از فراهم شدن امکان «تعریف خود از طریق مرز‌بندی با دیگری» است: من آن چیزی هستم که دیگری نیست/ یا من آن چیزی خواهم بود که دیگری اینک هست. «نامه‌های ایرانی» و «سرگذشت حاجی بابای اصفهانی» هر دو از این بابت اسناد تمدن مدرن هستند که در اولی منتسکیو فرانسوی بودن را از طریق تحقیر طرز فکر ایرانی و در دیگری میرزا حبیب اصفهانی ایرانی بودن را از طریق تمجید و تقلید طرز رفتار اروپایی تعریف می‌کند. از همین رو در نخستین نوشته‌های فارسی که در آنها مواجهه فارسی زبانان با تمدن اروپایی تصویر شده از مدرنیته با تعبیر «طرز جدید» یاد کرده‌اند. اما اینک قریب 200 سال که ایرانیان درگیر حس دوگانه تقلید و تحقیر نسبت به این طرز فکر جدیدند.
دوران پهلوی عصر غلبه حس تقلید و سال‌های انقلاب عصر افزایش نسبی حس تحقیر بود. هر چند دولت‌های گوناگون بیست و چند ساله اخیر به تناوب میان میزان‌های گوناگونی از این دو رویکرد نوسان داشته‌اند. آنچه مانع از هم گسستن این چرخه باطل و خروج دیالکتیکی از آن می‌شود این است که ما تاکنون نتوانسته‌ایم در زمان واحد منازعه‌ای جدی میان مدافعان تقلید و حامیان تحقیر برقرار سازیم. به عبارت دیگر باید گفت جامعه ما ظرفیت آن را نداشته است که بدل به صحنه‌ای برای مبارزه نیروهایی شود که هر یک از این دو رویکرد را نمایندگی می‌کنند. فارغ از اینکه در سطح روان‌شناختی نیز این دو حس در درون افراد در حال جدال هستند.
در سطح اجتماعی تنها محملی که برای هماورد‌جویی این دو نیرو وجود داشته، عرصه انتخابات‌های سیاسی و رقابت چند تشکل نیمه حزبی فعال در سراسر کشور بوده است. به این ترتیب بسته به اینکه در هر انتخابات کدام گرایش بدنه دولت را در اختیار بگیرد کشور به سمت هم‌آوایی با فرآیندهای جهانی یا مرز‌بندی با این فرآیندها حرکت کرده است. از این رو ناگهان با یک انتخاب ساده رویکرد جامعه ایران که در زمان خاتمی اوج هم‌آوایی با جهانیان را تجربه می‌کرد با به قدرت رسیدن احمدی‌نژاد می‌کوشد سخت‌ترین تمایز‌ها را میان خود و دیگری به رسمیت بشناساند این یعنی که تسخیر دولت و به دست گرفتن بدنه آن یگانه مجرای ممکن برای منازعه در جامعه ایران است. هیچ نیرویی خارج از دولت قادر به اعمال هیچ قدرتی نیست و از این رو هیچ نیرویی نیز جز به تسخیر دولت نمی‌اندیشد.
در حالی که اگر قرار باشد راهی برای خروج از این چرخ بسته متصور شویم این راه در گرو حضور آگاه، مستمر و فعالانه هر دو نیرو در میدان منازعه است. تسخیر دولت میدانی است که تنها در آستانه انتخابات‌ها گشوده می‌شود و در شرایطی مثل شرایط حاضر که تا اطلاع ثانوی انتخاباتی در کار نیست منازعه محدود است به کسب آمادگی تشکیلاتی برای انتخابات بعدی و این یعنی ترک منازعه تا اطلاع ثانوی. تازه با برگزاری انتخابات بعدی احتمالاً یک نیروی دیگر بر سر قدرت می‌نشیند و باز تر‌ک تازی او در میدان خالی از رقیب تا سه ـ چهار سال ادامه خواهد داشت.
اگر قرار باشد ما تکلیفمان را با مدرنیته و طرز جدید روشن کنیم بایستی به عوض این تکتازی‌های میدانی را برای منازعه دائم میان دو نیروی اصلی تدارک ببینیم و چنین آرمانی تنها به یمن ایجاد آلترناتیوی در برابر دولت امکان‌پذیر خواهد بود: جامعه مدنی ایران می‌بایست چنان گسترش یابد که اگر دولت به دست هر یک از دو نیروی رقیب افتاد باز شهروندان قادر به اعلام و اعمال نظر صنفی، قشری و طبقاتی خویش باشند و به صرف در اختیار داشتن دولت یک نیرو نتواند ادعای نمایندگی تمامی خواست‌ها را با خود به یدک بکشد و آنگاه از برآیند تفکرات و تمایلات متضاد جامعه ایران موضع انحصاری خویش را در برابر طرز جدید سلوک جهان بیابد.
از همین رو است که در شرایط فعلی پرسش از دولت مدرن را باید به کناری بگذاریم و پرسش از جامعه قدرتمند را به جای آن بنشانیم. سیاستمداران و مدیرانی که بر اثر نتیجه دور از انتظار انتخابات ریاست جمهوری اخیر به خارج از دولت رانده شده‌اند بهتر است به عوض تدبیر و تدارک برای بازگشت دوباره به دولت در دامان جامعه بمانند و بکوشند با تقویت جامعه مدنی از اساس چرخه بازی تک عنصره دولت را خاتمه بخشند. مدیری که تاکنون با تمام توازن خود وزارتخانه، اداره کل یا شرکتی را برای دولت می‌چرخانده است اینک می‌تواند این نیرو را در بخش خصوصی صرف و رقیبی برای نهاد دولتی سابقاً تحت امر خود در دولت بتراشد. هر چند این رقیب راه درازی برای قدرت مقابله با دولت داشتن در پیش داشته باشد.
اندیشه «دولت مدرن» از این‌رو همواره نگاهی حسرت‌بار به مدرنیته دارد که به بازی تک عنصره دولت تن سپرده است. مدرنیته مقوله پیچیده و عجیب غریبی که ریشه‌های پنهان فلسفی ـ معرفتی داشته باشد نیست و برای رسیدن به دولت مدرن الزاماً نباید الگوی جهانشمولی برای دولت را بازسازی کرد: تمامی دولت‌های کنونی جهان صوری از دولت مدرن هستند و اگر کلیدی برای قفل عشق/ نفرت ایرانیان نسبت به تمدن معاصر وجود داشته باشد، این کلید قطعاً بازسازی «مدرن» دولت نیست.