تاریخ انتشار : ۲۴ مهر ۱۳۸۷ - ۱۱:۰۲  ، 
شناسه خبر : ۵۲۱۴۸
نگاه تحلیلگر ‌دی ‌سایت به شباهت‌های سیاست بوش به رفتار رهبران ماجراجوی آلمان

دی سایت / مترجم: محمدعلی فیروزآبادی

«‌مارک بلوش‌» مورخ بزرگ فرانسوی یک بار گفته بود تاریخ مانند چاقویی است که هم می‌توان با آن نان برید و هم می‌توان آدم کشت. قیاس‌های تاریخی هم تابع همین اصل است بدین صورت که هم می‌توانند تأثیری روشنگرانه و هم تأثیری مسموم‌کننده داشته باشند. به عنوان مثال این قیاس زمانی در سال 1962 سودمند بود یعنی در گرماگرم بحران کوبا و هنگامی که شوروی قصد داشت موشک‌هایش را در آن کشور مستقر کند. پرزیدنت کندی در آن سال با مقایسه‌ای تاریخی به یاد آورد که چطور دولت‌های اروپایی در سال ‌1914 به سادگی و ناخواسته وارد جنگ جهانی اول شدند. اما آن هنگام که در سال 2003 سردمداران ایالات‌ متحده اشغال عراق را با اشغال آلمان و ژاپن در سال 1945 مقایسه می‌کردند تا ثابت کنند که می‌توان به سادگی دمکراسی را به زور اسلحه نهادینه کرد، مرتکب اشتباهی بس خطرناک و زیان‌بار گشتند.

نگارنده به تازگی به مثال دیگری در تاریخ غمبار آلمان رسید که به شدت قابل مقایسه با وضعیت فعلی بود. زیرا رهبری آلمان در خلال جنگ جهانی ‌اول در دستان چهره اقتدارطلبی به نام «‌ویلهلم دوم‌» (قیصر) بود. ویلهلم در سال 1888 و در 29 سالگی بر تخت نشست. پیش از وی پدر لیبرالش زمام امور را در دست داشت اما به دلیل ابتلا به سرطان حنجره تنها 88 روز را بدون آن که کلمه‌ای بر زبان آورد بر تخت امپراتوری نشست. پدر بزرگ ویلهلم دوم یعنی ویلهلم اول هم از آن قیصرهای پروسی تمام‌عیار بود که پیروزی‌های نظامی‌اش امکان بنیانگذاری امپراتوری پروس توسط بیسمارک را در سال 1871‌ پدید آورد. اما ویلهلم دوم دو سال پس از تاجگذاری حکم اخراج مشاور پدربزرگ و دیپلمات محتاط و محبوب آینده مردم پروس را که مخالف هرگونه اصلاحات دموکراتیک بود، صادر کرد.

ویلهلم دوم زمام امور کشوری را در دست گرفت که در اوج دوران سیادت بر اروپا بود، کشوری که در آن زمان از جنبه‌های اقتصادی، نظامی و علم و تکنولوژی حرف اول را می‌زد. اما این قدرت دشمنانی هم داشت که همان همسایگان آلمان بودند و با عقد پیمان دفاعی میان یکدیگر علیه آلمان، زنگ‌های خطر را برای آن امپراتوری نوپا به صدا در آوردند. آلمان در آن زمان باید بیشترین احتیاط را به کار می‌برد اما ویلهلم دوم قصد آن داشت تا همه قدرت را قبضه کرده و همه چیز را معطوف به شخصیت نه چندان محکم خود گرداند. او در کسوت فرمانروایی جنجالی و تهدیدکننده پا به عرصه سیاست جهانی گذاشت و در همان حال در داخل به قدرت ‌مطلقه خود می‌بالید و آن را موهبتی الهی که فقط بر وی نازل شده، می‌دانست. ویلهلم پارلمان را تحقیر می‌کرد یعنی همان نهادی که قدرتش در قانون اساسی تضمین شده بود اما جناب قیصر با تبختر اعلام کرد که هرگز قانون اساسی را نخوانده است. ویلهلم آدم باهوشی بود که بیش از اندازه تحت تأثیر پیشرفت‌های مادی و تکنولوژیکی قرار داشت. شاید بتوان او را آدمی باهوش اما بیشتر از آن بی‌سواد و دمدمی‌مزاج عنوان کرد. ویلهلم دوم عاشق مدال و نشان‌های قدرت بود و همواره ملبس به یونیفورم‌هایی (که گاه هر روز آنها را تغییر می‌دا‌د) باشکوه و البته ملبس به اغراق و گزافه‌گویی.

علاقه ویلهلم دوم به سخنرانی‌های پر از گزافه‌گویی به اندازه‌ای بود که یکبار در برابر سربازان تازه سوگند خورده عنوان کرد که آنها موظفند در صورت فرمان وی حتی پدر و مادران خود را به گلوله ببندند. به سربازان آلمانی که در حال جنگ با شورشیان ضداستعماری در چین بودند نیز دستور داده بود که چون قوم هون وحشت‌آفرینی کنند. ویلهلم دوم برای جلب نظر افسران و وزرا جهت تشکیل نیروی دریایی عظیم هم از هیچ سخن گستاخانه‌ای دریغ نمی‌کرد و می‌خواست به هر قیمت ممکن ناوگان عظیم دریایی بریتانیا را از بین ببرد.

ویلهلم دوم علاقه‌ای به جزئیات حکومتداری نداشت و تنها می‌خواست حاکم باشد و از دربار عریض و طویلش که 2300 نفر از ژنرال و خدمتکار و باغبان در آن حضور داشتند، لذت ببرد. آنچه بعدها جناب قیصر را به شدت آزار می‌داد همان جوک‌ها و هزل‌هایی بود که روز به روز بیشتر در مورد وی زیان به زبان می‌گشت. اما وضعیت آلمان در خلال جنگ جهانی‌ اول روشن کرد که جناب ویلهلم دوم در واقع حکومت نمی‌کند. او در تابستان 1914 و با شروع جنگ جهانی اول پس از یک سخنرانی تبلیغاتی در تجلیل از اتحاد ملت‌، به عنوان سرفرمانده ارتش در منطقه‌ای خارج از برلین مستقر شد. این محل گر‌چه به جبهه‌های جنگ نزدیک‌تر بود اما قیصر از نظر درونی چندان اطلاعی از واقعیت‌های جنگ نداشت. او بیش از پیش به فرماندهان ارتش و کابینه نظامی‌اش وابسته شده بود. در پایان سپتامبر همان سال چند تن از مشاورین ویلهلم که هیچ چشم‌اندازی برای پیروزی نمی‌دیدند، از ضرورت شروع مذاکرات صلح سخن گفتند اما رهبر آلمان همچنان غرق در موهومات خود از اهداف جنگ بود.

وضعیت روحی ناپایدار قیصر مسأله‌ای بود که همواره بر رهبری جنگ آلمان سیطره داشت. او همیشه به طور علنی اعلام می‌کرد که پیروزی کامل نظامی به دست خواهد آمد اما در پشت‌پرده دورانی از بی‌تصمیمی و تردید را می‌گذراند. در ملأ عام اعلام می‌کرد که مردم کشورهای اشغال شده هیچ گناهی نداشته و نباید با آنها بدرفتاری شود اما در پشت‌پرده نسبت به وحشی‌گری‌هایی که سربازان آلمانی در حق مردم بلژیک روا می‌داشتند، کاملاً سکوت می‌کرد. اما زمان تصمیم‌های سخت‌تر و دشوارتر نیز فرا رسید یعنی تجدید سازمان در فرماندهی ارتش و نهادهای غیر‌نظامی و این همزمان بود با سال ‌1917 یعنی سالی که می‌بایست در مورد جنگ نامحدود دریایی تصمیم گرفته شود و این تصمیم در واقع به معنای ورود ایالات‌ متحده آمریکا به جنگ بود. بدین ترتیب سرنوشت آلمان (و اروپا) بسته به تصمیم قیصری بود که در آن دوران از سلامتی کامل برخوردار نبود.

ویلهلم دوم پس از سه سال حاکمیت جو شدید وحشت تبدیل به ابزاری در جهت دیکتاتوری نظامی ژنرال‌هایی چون «‌هیندنبورگ» و «‌لودن دورف‌» شده بود. قدرت بی‌حد و حصر این دو نفر هم به دلیل تهدیدهایی که متوجه کشور بود توجیه می‌شد. این دو ژنرال هم بر این عقیده بودند که برای دستیابی به پیروزی کامل باید همچنان حالت تهاجمی داشت. محافظه‌کاران معتدل هم با ناامیدی نگران وضعیت کشورشان بودند. اما برخلاف آنان این نیروی جدید سیاسی یا همان «‌حزب سرزمین پدری» بود که هر چه بیشتر بر طبل جنگ می‌کوفت و از پیروزی همه‌جانبه و مطلق می‌گفت و البته بر علیه «‌دشمنان داخلی رایش» تبلیغ و از منتقدان جنگ به عنوان ستون پنجم دشمن یاد می‌کرد. ویلهلم هم روزبه‌روز از واقعیت‌ها فاصله می‌گرفت و برخی نزدیکانش بیم آن داشتند که از نظر عصبی دچار تلاشی کامل شود. یکی از فرماندهان ارشد توصیه کرد: «‌قیصر نیاز به نور آفتاب دارند.‌» اما همه اینها اشتباه بود زیرا قیصر به هر حال تجلی ملت آلمان به شمار می‌آمد ولی خود فریبی‌های وی از نوع دیگری بود و نمی‌توان گفت که او نیز مانند ملت خود تحت تبلیغات دروغین دولتی و سرکوب بوده است. همه دولت‌های درگیر در جنگ اول جهانی از واقعیت دور بودند اما هیچ کس به اندازه هیندنبورگ و لودن دورف از آن خبر نداشت.

در آگوست 1918 نیروهای متفقین از خطوط جبهه آلمانی‌ها گذشتند و لودن دورف از نابودی ناگهانی ارتش خود به شدت احساس وحشت کرد. او از دولت جدید و غیرنظامی آلمان تقاضا کرد که هر چه زودتر امکان مذاکره با پرزیدنت ویلسون برای برقراری آتش‌بس را مورد بررسی قرار دهد. اما پس از آن که خبر به ویلسون رسید اعلام کرد که نیروهای متفقین با قیصر هیچ معامله‌ای نمی‌کنند. هنگامی که این رایزنی‌ها به طول انجامید این آلمانی‌های خسته از جنگ بودند که تقاضای برکناری قیصر را مطرح کردند. قیصر در آغاز کار ضمن رد این تقاضا اعلام کرد که به هیچ‌وجه به خاطر چند صد یهودی و چند هزار کارگر حاضر به کناره‌گیری نیست. اما سرانجام پافشاری فرماندهان ارتش کار خود را کرد و ویلهلم دوم برخلاف میل خود به تبعید‌گاهی در هلند رفت و هم او بود که از همان تبعیدگاه و تا هنگام مرگش در سال 1941‌سم پراکنی می‌کرد و خود را عاری از هر اشتباهی می‌دید. اما در همان سالها بود که مردم آلمان برای جبران تحقیرهای ناشی از جنگ رو به سوی مردی به نام هیتلر آوردند که از نظر آنها نجات‌دهنده آلمان پس از آن شکست تحقیرآمیز بود.

از آن زمان به بعد قیصر به عنوان چهره شرور اصلی جنگ جهانی اول شناخته شد. حتی نخست‌وزیر بریتانیا یعنی «‌لوید جورج‌» هم شعار «‌مرگ بر قیصر‌» را برای تبلیغات انتخاباتی خود برگزید. بدون تردید ویلهلم اشتباهاتی بس بزرگ داشت و هم او بود که در رأس قدرت یک سیستم عمیقاً ناکارآمد نشسته بود. اما اشتباه اصلی او همان اشتباه آخر بود یعنی شانه خالی‌ کردن از بار مسئولیت و واگذاشتن عملی قدرت به نیروهای نظامی و غیرنظامی که به غلط «‌محافظه‌کار» نامیده می‌شدند. زیرا همانها بودند که خواب برقراری نظم نوین رادیکال در سیستم دولتی اروپا را می‌دیدند. شرورهای اصلی همان لودن دورف و متحدانش بودند که به کمتر از سلطه ابدی بر جهان رضایت نمی‌دادند. ویلهلم دوم در واقع سپر بلای مردانی شد که از خود وی نیز بی‌کفایت‌تر بوده اما قدرتی به مراتب بزرگتر از او داشتند.

ژنرال «‌شارل دوگل‌» در کتابی ارزشمند در مورد علت شکست و تلاشی آلمان در 1924‌ نوشته است: «‌کمبودها و نقص‌های همه نظامیان رده ‌بالای آلمانی شبیه به هم است یعنی اشتیاق فراوان به برنامه‌های از پیش تعیین شده، عطش برای کامل کردن قدرت شخصی به هر قیمت ممکن و بی‌اعتنایی به محدودیت‌ها و مرزهایی که تجارب انسانی و عقل سلیم و قانون تعیین کرده‌اند». اما در لایه‌های اجتماعی پایین‌تر از این «‌مردان مهم» مردمی بودند که همواره استعداد تطابق با حکومت‌گران را داشتند، همان مردمی که «ماکس وبر» عقیده داشت به خاطر سست‌ ارادگی به دام بی‌عملی می‌افتند. نمونه آلمان برای ما خالی از چیزهای آموختنی نیست. در میان کشورهای درگیر جنگ این جنگ‌سالاران آلمانی بودند که با دروغگویی‌ها و پارانویای خود و دمیدن بر آتش شووینیسم وحشتناک‌ترین زیان‌ها و آسیب‌ها را به ملت خود و به‌ دنیا وارد آوردند. نوع رهبری آنها نیز به مانند جورج دبلیو‌بوش به این صورت بود که برای خود مأموریتی الهی قائل بودند و با روش‌هایی به شدت فریبکارانه در میان مردم بذر وحشت می‌پراکندند. پیامدهای روش‌های رهبری آلمان بعدها خود را نشان داد یعنی همان زمانی که مردم آلمان دچار شکاف‌های عظیم اجتماعی، اخلاقی و نفرت شدند. اما متأسفانه ظاهراً فاجعه جنگ اول ‌جهانی کافی نبود و فاجعه دیگری لازم بود تا آن ملت مبتلا به تلاشی را از خواب غفلت بیدار کند. اما آیا با شناخت این قیاس‌ها آمریکایی‌ها می‌توانند درس عبرتی بگیرند و مراقب باشند تا در دام خطرات و حماقت‌های ناشی از تکبر امپریالیستی رهبران خود گرفتار نشوند.