فرانسیس فوکویاما
ترجمه: احسان صحافیان
اکنون که اندکاندک به سومین سالگرد آغاز جنگ آمریکا با عراق نزدیک میشویم غیر متحمل مینماید که تاریخ در مورد مداخله (نظامی) آمریکا در عراق یا عقاید موجد آن داوری مثبتی داشته باشد. دولت بوش با تهاجم به عراق این کشور را به چیزی چون افغانستان تبدیل کرد، عراق اکنون به جای افغانستان نقش یک آهنربا را بازی میکند. عراق از این رو که فرصت گرانسنگی در اختیار تروریستها قرار دارد (تا تاکتیکهای خود را بهبود بخشند) نقش پایگاه آموزشی و به این دلیل که اهداف آمریکایی بسیاری را در خود جای داده است، نقش پایگاه عملیاتی جهادگران تروریست را بازی میکند. ایالات متحده هنوز از امکان تشکیل یک عراق دموکراتیک تحت رهبری شیعیان برخوردار است، اما دولت جدید این کشور تا سالها بسیار ضعیف خواهد بود و خلاء قدرت ناشی از این ضعف تاثیرپذیری از اتمام همسایگان عراق از جمله ایران را تقویت میکند. مردم عراق از سرنگونی دیکتاتوری صدام سود بردند و لبنان و سوریه نیز احتمالا از قبل آن منتفع شدند، اما دشوار میتوان دریافت که چگونه این تحولات توجیه کننده خون و ثروتی است که ایالات متحده تا این لحظه به پای آن ریخته است.
از به اصطلاح دکترین بوش که چارچوب عملکرد نخستین دوره دولت وی را تشکیل داد اکنون جز ویرانهای باقی نمانده است. دکترین پیشین گفته (که علاوه بر ارجاعات دیگر در استراتژی امنیت ملی ایالات متحده تشریح شد) استدلال میکرد که به دنبال حملات 11 پیشدستانه دورهای علیه دولتهای سرکش و تروریستهای دارای جنگافزار کشتار جمعی به منظور دفاع از خود خواهد شد و اگر ضرورت ایجاب کند این بار را به تنهایی به دوش خواهد کشید به علاوه تلاش خواهد کرد که در راهحل بلندمدت برای مشکل تروریستها، خاورمیانه بزرگ را دموکراتیزه کند. اما حمله پیشدستانه موفقیتآمیز بسته به توان پیشگویی صحیح آینده و فعالیت اطلاعاتی کارآمد داشت که به نظر نمیرسید تا آینده نزدیک قابل دسترسی باشد در حالی که برداشت یکجانبهگرایی از مشی متفاوت آمریکا آن را به گونهای بیسابقه منزوی ساخته است. تعجبی حاصل فاصله گرفتن از این سیاستها و پیگیری روند بازنویسی سند استراتژی امنیت ملی باشد.
اما کاربرد قدرت آمریکا برای ارتقای دموکراسی و حقوق بشر در سایر کشورها ایدهالیستی است و ممکن است.
عواقب ناخواستهای به همراه داشته باشد، احتمال شکست در عراق، اقتدار رئالیستها در سیاست خارجی در چارچوب سنت هنری کیسینجر را احیاء کرده است. هم اکنون کتب و مقالات زیادی «ویلسونیسم خام» آمریکا را محکوم میکنند و تلاش برای دموکراتیزه کردن جهان را به سخره میگیرند. خط مشی دور دوم ریاست جمهوری دولت بوش برای پیشبرد خاورمیانه بزرگ به سمت دموکراسی که در سخنان بلندپروازانه سخنرانی افتتاحیه دور دوم ریاست جمهوری بوش اعلام شد، پیامدهای مسئلهسازی داشته است، حزب اخوانالمسلمین مصر در انتخابات پارلمانی مصر در نوامبر و دسامبر نمایش موفقیتآمیزی داشت و در حالی که برگزاری انتخابات عراق در دسامبر گذشته دستاورد (سیاسی) قابل توجهی بود، در پیامد آن ائتلاف شیعه دارای روابط نزدیک با ایران به قدرت رسید. اما ناگوارتر پیروزی قاطع حماس در انتخابات ماه گذشته فلسطین بود که جنبشی را بر سر کار آورد که آشکار قصد نابودی اسرائیل را دارد. بوش در سخنرانی آغازین دور دوم ریاست جمهوریاش گفت: «منافع ضروری آمریکا و عمیقترین اعتقادات ما اکنون کاملا بر هم منطبق است.» اما این ایراد پس از این بیشتر شنیده خواهد شد که دولت بوش با هم زدن نزدیک (خاورمیانه) مرتکب خطای بزرگی شد و گزینه بهتر اتکای ایالات متحده به دوستان مستبد سنتیاش در خاورمیانه بود.
در حقیقت تلاش برای ترویج دموکراسی در سراسر جهان چه توسط چپها مانند جفری سچز و چه از سوی محافظهکاران سنتی مانند پت بیوکنن به عنوان تلاشی نامشروع مورد حمله قرار گرفته است.
واکنش علیه ترویج دموکراسی و سیاست خارجی (بیش از حد) فعال ممکن است به اینجا ختم نشود. آنها که والتر راسل مید به آنان برچسب «محافظهکاران جکسونی» میزند- آمریکائیان ایالات قرمز که فرزندانشان در جنگهای خاورمیانه فعالانه شرکت جستند و جان خود را در این راه فدا کردند و میکنند- از جنگ عراق حمایت کردند زیرا اعتقاد داشتند که فرزندانشان برای دفاع از آمریکا در مقابل تروریسم هستهای میجنگند و نه برای ترویج دموکراسی. آنها نمیخواهند رئیس جمهور را در میانه یک جنگ نافرجام رها کنند اما آشکار دشمن خطای احتمالی مداخله در عراق در آینده ممکن است آنان را به سمت حمایت از یک سیاست خارجی انزواطلبتر سوق دهد که با روحیات آنان بیشتر سازگار است. نظرسنجی اخیر موسسه پو افزایش تمایل افکار عمومی مردم آمریکا به انزواگری را نشان میدهد. درصد آمریکائیانی که معتقدند ایالات متحده باید پی کار خود برود از زمان پایان جنگ ویتنام تاکنون تا این اندازه زیاد نبوده است.
بیش از هر گروه دیگری این نو محافظهکاران بودند که در درون و بیرون دولت بوش برای دموکراتیزه کردن عراق و خاورمیانه بزرگ فشار آوردند. برداشت همگان این است که آنها قاطعانه سیاست تغییر رژیم عراق را ترویج میکردند و به دلیل این خط مشی ایدهآلیستی در ماههای و سالهای آتی به گونهای صریحتر مورد اتهام قرار خواهند گرفت. اگر ایالات متحده در پیامد وخامت اوضاع عراق قصد عقبنشینی از صحنه جهانی را داشته باشد به نظر من تراژدی بزرگی است زیرا قدرت و تاثیر ایالات متحده برای اداره امور نظام آزاد و به نحو فزایندهای دموکراتیک در سراسر جهان حیاتی بوده است. مشکل خط مشی نومحافظهکاران در اهداف نیست چرا که اهداف آنان همانند کیک سیب کاملا اهداف نیست چرا که اهداف آنان همانند کیک سیب کاملا هویت آمریکایی دارد، بلکه ابزار فزون میلیتاریستی آنها است که به ویله آن تلاش میکنند به اهداف خود دست یابند. آنچه سیاست خارجی آمریکا به آن نیازمند است بازگشت به رئالیسم تنگنظرانه و عیبجویانه نیست بلکه فورمولاسیون «ویلسونیسم رئالیستی» است که ابزار و اهداف را بهتر با یکدیگر سازگار میکند.
میراث نومحافظهکاران
چگونه نومحافظهکاران با بلندپروازی از اهداف خود فاصله میگرفتند؟ سیاست خارجی دور نخست زمامداری دولت بوش ادامه اجتنابناپذیر رویکرد نسلهای پیشین که خود را نومحافظهکار مینامیدند نیست زیرا رویکرد نومحافظهکاران پیشین پیچیده بود و در معرض تفاسیر متفاوت. چهار اصل محوری جریان اصلی این اندیشه از زمان پایان جنگ سرد تاکنون عبارتند از: دغدغه دموکراسی، حقوق بشر و به طور گستردهتر سیاست داخلی کشورها، اعتقاد به استفاده از قدرت امریکا در راستای تحقق اهداف اخلاقی، شکاکیت در مورد توان قانون بینالملل و نهادهای بینالمللی در حل مسائل امنیتی جدی و سرانجام این دیدگاه که مهندسی جاهطلبانه اجتماعی اغلب به پیامدهای غیر منتظره میانجامد و از همین رو اهداف اولیه خود را بر باد میدهد.
مشکل این بود که دو تا از این اصول بالقوه با یکدیگر معارض بودند، موضع شکاکانه نسبت به مهندسی اجتماعی جاهطلبانه- که در سالهای پیشین عمدتا نسبت به سیاستهای داخلی مانند اقدام مثبت (حمایت از حضور اجتماع)، حمل و نقل دانشآموزان با اتوبوس (تلاش برای یکپارچگی بیشتر اجتماع و نفی تبعیض نژادی) و سیاست رفاه عمومی اتخاذ شده است- تداعی کننده رویکرد محتاطانه نسبت به بازسازی جهان و آگاهی از این که ابتکارهای جاهطلبانه همیشه پیامدهای غیر منتظره داشته است از یک سو و اعتقاد به کاربرد بالقوه قدرت اخلاقی آمریکا از سوی دیگر که تلویحا بدین معنا است که اکتیویسم (رویکرد فعالانه) آمریکا میتواند ساختار سیاست جهان را به تغییر شکل دهد. تا زمان جنگ عراق اعتقاد به کاربردهای دگرگونساز قدرت بر تردید نسبت به مهندسی اجتماع غلبه کرده بود.
به گذشته که بنگریم شرایط نباید اینگونه پیش میرفت. ریشههای نومحافظهکاری به گروه قابل توجهی از روشنفکران بیشتر یهودی میرسد که در میانه دهه 30 تا پایان آن و اوایل دهه 40 در سیتی کالج نیویورک گردهم میآمدند. گروهی که شامل ایروینگ کریستول، دنیل بل، ایروینگ هوبی، ناتان گلیرز و اندکی بعدتر دنیل پاتریک موینهیان بود. ذکر این گروه در جاهای مختلفی رفته است که از همه قابل توجهتر فیلم مستند جوزف دورمن با نام «ادعای مالکیت جهان» است. مهمترین میراث گروه سیتی کالج نیویورک اعتقاد ایدهآلیستی به پیشرفت اجتماعی و جهانشمولی حقوق توام با گرایش مقتدرانه ضد کمونیسم است. تعجبی ندارد که اندیشه و عمل شمار زیادی از اعضای گروه پیش گفته همانند تروتسکی بود. لئون تروتسکی خود کمونیست بود اما هوادارانش بهتر از سایر مردم اشکالات عدیده و سبعیت رژیم استالینیستی را درک کردند. چپ ضد کمونیست در تضاد با راست سنتی آمریکا با اهداف اجتماعی و اقتصادی کمونیسم همدردی میکرد اما در جریان دهه 30 و 40 درک کرد که «سوسیالیسم واقعی است که کاملا اهداف ایدهآلیستی مورد علاقه را نادیده میگیرد. اگرچه تمام اندیشمندان گروهی سیتی کالج نیویورک نومحافظهکار نشدند، خطر افراطیگری برای تحقق اهداف خیر در پس زمینه تلاش فکری تمام عمر بسیاری از اعضای این گروه قرار داشت.
اگر تنها بتوان یک موضوع اساسی برای نقدهای آنان بر سیاست اجتماعی ذکر کرد، از چیزی جز محدودیتهای مهندسی اجتماعی نمیتوان نام برد. این نقدها در نشریه نومحافظهکار «پابلیک اینترست» که توسط ایروینگ کریستول، ناتان گلیزر و دنیل بل در سال 1965 بنیانگذاری شد، به چاپ میرسید.
نویسندگانی چون گلیزر، موینیهان و بعدها گلن لوری استدلال کردند که تلاشهای جاهطلبانه برای جستوجوی عدالت اجتماعی اغلب جوامعی بدتر از قبل بر جای گذاشته است زیرا این امر ما نیازمند مداخله وسیع حکومتی بود که مناسبات اجتماعی از پیش موجود را بر هم میزد (برای مثال حمل و نقل اجباری دانشآموزان با اتوبوس) و یا نتایج غیر منتظره به بار میآورد (مانند افزایش شمار خانوادههای تک سرپرست در نتیجه با اتخاذ سیاستهای رفاه اجتماعی). موضوع اصلی نوشتههای مفصل جیمز کیو ویلسون در خصوص جنایت این بود که نمیتوان نرخ جنایت را با تلاش برای حل مشکلات عمیق زیرساختی مانند فقر و نژادپرستی حل کرد بلکه سیاستهای موثر باید بر اقدامات کوتاه مدت متمرکز شود که به ردیابی نشانههای اضطراب اجتماعی (مانند دیوارنوشتههای سالنهای مترو و تکدیگری) بیش از علل ریشهای متکی است.
پس چگونه گروهی که چنان شجرهنامهای دارد به این نتیجه رسید که «علت ریشهای» تروریسم فقدان دموکراسی در خاورمیانه است و ایلات متحده هم از چنانی خرد و توانی برخوردار است که مشکلات را حل کند و هم دموکراسی به سرعت و بدون دردسر میتواند در عراق برقرار شود؟ اگر جنگ سرد این گونه به پایان نمیرسید، نومحافظهکاران هرگز چنین راهی را بر نمیگیرند.
رونالد ریگان برای زدن برچسب «امپراتوری شیطانی» به اتحاد جماهیر شوروی و متحدانش و همچنین تلاش برای وادار کردن میخاییل گورباچف به انجام اصلاحات در نظام سیاسی شورای و فراتر از آن فروپاشی دیوار برلین از سوی اندیشمندان چپ آمریکا و اروپا مورد تمسخر قرار گرفت. یار او در سیاست امنیت بینالملل، وزیر دفاع ریچارد پرل نیز به دلیل اتخاذ مواضع انعطافپذیر و سرسختانه و پیشنهاد «صفر دوگانه» (محور کامل موشکهای برد متوسط) در مذاکرات تسلیحات برد متوسط بر چسب «شاهزاده تاریکی» تقبیح شد و به عنوان کسی که از روی نومیدی مواضع بلندپروازانهای اتخاذ میکند توسط متخصصان میانهرو و راستاندیش سیاست خارجی در مراکزی چون شورای روابط خارجی و وزارت امور خارجه مورد تمسخر قرار گرفت. برداشت آنها این بود که مشی ریگانیها به گونهای خطرناک برای پیروزی در جنگ سرد رویایی و اتوپیایی و در تضاد با مدیریت (صحیح) جنگ سرد است. با این وجود آنچه در سالهای 89 تا 91 محقق شد پیروزی تمام عیار جنگ سرد بود. گورباچف نه تنها صفر دوگانه بلکه کاهش وسیع نیروهای متعارف را پذیرفت و آنگاه در جلوگیری از فرار لهستان، مجارستان و آلمان شرقی از امپراتوری (شرق) ناتوان ماند. کمونیسم ظرف چند سال به دلیل ضعفهای اخلاقی و تناقضهای درونی سقوط کرد و با تغییر رژیم در اروپای شرقی و اتحاد جماهیر شوروی سابق، پیمان ورشو که غرب را تهدید میکرد تبخیر شد.
چگونه پایان جنگ سرد به دو طریق بر اندیشه هواداران جنگ عراق از جمله نومحافظهکاران جوانتر مانند ویلیام کریستول و رابرت کیگان تاثیر گذاشت. به نظر میرسد که این امر در وهله اول این برداشت را موجب شده باشد که تمام رژیمهای توتالیر توخالیاند و با اندک فشاری از بیرون میشکنند. نمونه این موضوع رومانی تحت زعامت چاتوشسکو به پا خاستند و شادمانه سرود آزادی سر دادند. همان گونه که کریستول و کیگان در کتاب خود «خطرهای جاری» در سال 2000 نوشتند: «برای بسیاری ایده استفاده آمریکا از قدرت برای پیشبرد فرایند تغییر رژیم در کشورهای تحت رهبری دیکتاتوری، اتوپیایی جلوه میکند در حالی که آشکارا رئالیستی (واقعگرایانه) است. در پرتو وقایع سه دهه گذشته میتوان گفت که برداشت عدم امکان ترویج تغییرات دموکراتیک در کشورهای خارجی گمراهی است.»
این خوشبینی افراطی درباره گذار کشورهای مختلف از جنگ سرد به دموکراسی، کمک میکند خطای غیر قابل درک دولت بوش را در برنامهریزی مناسب برای شورشی که متعاقب تهاجم به عراق درگرفت بهتر درک کنیم. به نظر میرسد هواداران جنگ گمان میکردند که دموکراسی نوعی وضعیت پیشفرض است که جوامع هنگامی که وظیفه دشوار تغییر رژیم به انجام رسید (به طور خودکار) به آن بازگشت میکنند و نیازی به روند بلندمدت نهادسازی و اصلاحات نیست. اگرچه آنان اکنون اظهار میکنند از طولانی و دشوار بودن تغییرات دموکراتیک عراق آگاه بودند، آشکارا از این امر یکه خوردند. طبق گفته جورج پکر در کتاب اخیرش درباره عراق «دروازه قاتل» پنتاگون کاهش نیروهای آمریکا به حدود 25 هزار نفر را تا پایان تابستان سال تهاجم (به عراق) برنامهریزی کرده بود.
نومحافظهکاری تا دهه 90 از جریانهای فکری متعددی تغذیه کرد. یکی از این جریانهای از دانشجویان لئواشتراوس تئوریسین سیاسی یهودی و آلمانی نشأت میگرفت. او متضاد با اکثر مطالب بیمعنی که از سوی افرادی چون آن نورتون و شدیا دروری دربارهاش نوشته شد خواننده جدی متون فلسفی بود اما درباره سیاست یا مسائل سیاسی معاصر نظر نمیداد. او بیشتر دغدغه «بحران مدرنیته» داشته که در ادامه نسبیگرایی نیچه و هایدگر مطرح شد و همین طور معتقد به این حقیقت بود که برخلاف امید اندیشمندان روشنگری اروپا، نه برداشت دینی و نه اعتقادات قلبی درباره ماهیت زندگی خوب را نمیتوان از سیاست زدود. جریان دیگر از آلبرت ولستتر یکی از استراتژیستهای موسسه رند که معلم ریچارد پرل، زلمای خلیلزاد (سفیر کنونی آمریکا در عراق) و پل ولفوویتز (معاون سابق وزیر دفاع) بود سرچشمه میگرفت. ولستتر به شدت نگران مسئله غنیسازی هستهای و راهگریزی بود که پیمان ان پی تی در لوای حمایت از انرژی هستهای «صلح آمیز» باقی میگذارد. این مفر آنقدر بزرگ است که کشورهایی چون عراق وسوسه شوند از آن عبور کنند.
من ارتباطات بسیاری با شاخههای مختلف جنبش نومحافظهکاری دارم. دانشجوی دستیار اشتراوس، آلن بلوم بودم که کتاب پرفروش «پایان اندیشه آمریکایی» را نوشت. او در موسسه رند به فعالیت مشغول بود و با ولستتر درباره مسائل خلیج فارس همکاری میکرد. بلوم در دو زمینه مختلف سابقه کار برای ولفوویتز داشت.
بسیاری حتی کتاب من «پایان تاریخ و آخرین انسان» که در سال 1992 انتشار یافت را متنی نومحافظهکارانه تلقی کردند، کتابی که این ایده را ترویج میکند که تمام مردم جهان اشتهای آزادی دارند که به طور اجتنابناپذیری، به لیبرال دموکراسی منتهی میشود و ما همگی در میانه این جنبش در حال شتاب در حال گذار به لیبرال دموکراسی هستیم. این اما برداشت نادرستی از متن بود. «پایان تاریخ» سرجمع استدلال به نفع مدرنیزاسیون بود. نخستین اشتیاق جهانشمول زیستن در یک جامعه مدرن - پیشرفته و موفق از نظر تکنولوژیک - است و نه لیبرال دموکراسی. اگر جامعه مدرن شود تمایل به پیشبرد مشارکت سیاسی خواهد داشت. لیبرال دموکراسی یکی از محصولات جنبی فرآیند مدرنیزاسیون است پدیدهای که جهان به تدریج و تنها با مرور زمان به آن علاقمند میشود.
به بیان دیگر «پایان تاریخ» در تائید فرآیند بلندمدت تکامل اجتماعی نوعی استدلال مارکسی ارائه کرد اما به گونهای که به لیبرال دموکراسی ختم میشود و نه به کمونیسم. برخلاف در فورمولاسیون اندیشمندی به نام کن جویت، نومحافظهکاری آنگونه که توسط افرادی چون کریستول و کاگان صورتبندی شد، لینیشی بود. آنها باور داشتند که تاریخ را میتوان با کاربرد صحیح قدرت و اراده به پیش راند. لینیسم در خوانش بلشویسم تراژدی بود و در خوانش ایالات متحده امروز کمدی. نومحافظهکاری چه به عنوان سمبل سیاسی و چه به عنوان دستگاه فکری به چیزی تبدیل شده است که نمیتوانم از آن حمایت کنم.