بابک حقیقیراد
یورگن هابرماس متفکری است که در حوزههای گوناگونی چون جامعهشناسی، فلسفه و علوم سیاسی نقش بسیار مهمی را در جهان اندیشه و به ویژه آلمان ایفا کرده است. هابرماس با بسیاری از اندیشمندان هم عصر خود درگیر مشاجراتی شده که از آن جمله میتوان به مباحثات او با پوپر، گادامر، نیکلاس لومان، لیوتار و تاریخنویسان معاصر آلمان همچون ارنست نولته اشاره کرد.
شاید وجه مشترک تمامی این مباحثات این واقعیت باشد که نظریه و عمل از دید هابرماس آمیخته به هم هستند، در واقع او اعتقاد دارد که باید به بررسی میزان و تحقیق و شرایط اندیشهها در چارچوبهای اجتماعی نیز پرداخت. هابرماس همواره مواضع نظری خود را در عمل اجرا میکند. (رابرت هولاب 1383) یکی از نظریاتی که هابرماس در مباحثاتش با اثباتگران به آن متوسل میشود، نظریه تامل است. هابرماس در مواجهه با کتاب حقیقت و روش گادامر است که به روشن ساختن نقش نظریه تاویل در برنامه فکری خود میپردازد ولی به رغم اینکه در ارتباط با نظریه تاویل با گادامر اشتراکاتی دارد اما پارهای اختلافات نیز به ویژه در کاربرد این نظریه بین دو اندیشمند وجود دارد.
عینیت و عینیتگرایی
تز گادامر و هابرماس در باب دیالوگ را باید به عنوان تلاش برای حل مجموعهای از مسائلی دانست که با مفاهیم «عینیت» و «عینیتگرایی» در حوزه علوم انسانی گره خوردهاند.
عینیت
میتوان گفت که از اواسط قرن بیستم میلادی تا اواخر این قرن مباحث مرتبط با عینیت در علوم، به دو استنتاج اصلی رسیدهاند، نخست اینکه، علوم انسانی نمیتوانند به همان شکل و سطح عینیت در علوم طبیعی دست یابند دوم اینکه، میزان عینیتی که در علوم طبیعی میتوان به آن دست یافت کمتر از آن میزانی است که زمانی فرض میشد.
دیدگاه نخست بر این نکته تاکید دارد که اعمال انسان در بردارنده «معانی ذهنی» است که این معانی به واسطه ارزشهای معین فرهنگی و عقاید، احساسات و تمایلات مختلف به کنشگران مرتبط میشوند. بنابراین تعمیم روشهای استقرای تجربی که در علوم طبیعی صورت میگیرند و مبتنی بر قوانین واحد علی هستند، در ارتباط با امور انسانی امکانپذیر نیست. نمایندگان این دیدگاه درویسن و ویلهلم دیلتای اعضای مکتب تاریخگرایی آلمان ویلهلم دیلتای اعضای مکتب تاریخگرایی آلمانی، ویلهلم روخر، کارل کنیز و گوستا و اشمولر، ویلهلم ویندلبند، هاینریش ویکرت، بندیتو کروچه در ایتالیا، ادموند هوسرل، ارنست کاسیرو ریمون آرون هستند.
دیدگاه دوم، عقبنشینی تجربهگرایی استقرایی در چارچوب فلسفه علوم انگلیسی - آمریکایی را از دهه 1950 تا 1960 و پس از کارپوپر، توماس کوهن لاکوتوش و فیرابند مورد توجه قرار میدهد. این دیدگاه بیان کننده این مسئله است که میزان آزادی نظریهها و فرضیهها در علوم طبیعی نسبت به ارزشهای فرهنگی الزاماً خیلی بیشتر از علوم انسانی نیست. (Harington 2001)
در مقابل تلاشهای متفکرینی چون جان استوارت میل، آگوست کنت و اسپنسر و بیش از همه دورکیم در کتاب «قواعد روش جامعهشناختی»، در جهت تحقق عینیتگرایی در علوم اجتماعی، سنتی در دهههای پایانی قرن نوزدهم در آلمان شکل میگیرد که در برابر علوم طبیعی، به عنوان الگوی مسلط روش علمی قد علم میکند. در 1883 دیلتای اصطلاح « Geisteswissen schaftern» را در مقابل اصطلاح «علوم اخلاقی» جان استوارت میل برگزید.
به اعتقاد دیلتای علوم ذهنی، علوم مرتبط با ذهن انسان، محصولات آن و شرایط اجتماعی نباید با استفاده از روشهای علوم طبیعی مورد مطالعه قرار گیرند جایی که علوم طبیعی از طریق تبیین علمی پیشرفت میکنند، علوم انسانی در حوزه تفهیم (Versthen) سیر میکنند.
دیدگاه ماکس وبر در باب تفهیم نیز بسیار مشابه دیدگاه دیلتای است، با این تفاوت که نظریه او نه بر مبنای مفهوم (Geist) [ذهن] که بر مبنای مفهوم (Kultur) [فرهنگ] استوار است. وبر در مقاله خود رد باب عینیت که در سال 1903 آن را ارائه کرد در ارتباط با ترکیب روشهای تفسیری و تبیینی بحث میکند، در واقع وی از این ترکیب دو هدف را دنبال میکند، در واقع وی از این ترکیب دو هدف را دنبال میکند. یکی آشکار کردن معنای فرهنگی رویدادها و همچنین مدنظر قرار دادن آنها در حوزه تعمیمم به گونهای علی اما نه با بهرهگیری از قوانین علی بلکه با استفاده از روش تطبیقی و «انواع آرمانی».
از نظر وبر تمامی واقعیتهای تاریخی و فرهنگی دارای «ربط ارزشی» هستند. «علم فرهنگی از نظر ما در بردارنده پیشفرضهای «ذهنی» است، به گونهای که این علم با بهرهگیری از عناصری از واقعیت که دارای یک ارتباطاتی هر چند غیرمستقیم با رویدادهای دارای معانی فرهنگی هستند، خود را تعریف میکند اما این واقعیت بدین معنی نیست که تحقق در حوزه علوم فرهنگی تنها به گونهای «ذهنی» و صرفا برای یک فرد معتبر است.
بلکه صرفا درجه اعتیاد این دسته تحقیقات از نظر افراد مختلف، متفاوت است. » (Weber 1994)
عینیتگرایی
آستین هرینگتون اعتقاد دارد که عینیتگرایی را از سه منظر میتوان مورد بررسی قرار دارد: 1- در چارچوب مباحث فلسفی در باب ماهیت ارزشهای غایی همچون حقیقت، نیکی و زیبایی، 2- در چارچوب مباحث روش شناختی درباره جایگاه، روشها و اهداف پژوهشهای علمی، 3- در چارچوب تحلیل جامعهشناختی اثرات علم و تکنولوژی بر روابط اجتماعی انسان. (Harington 2001:10) عینی ساختن دارای سه معنی است: 1- معنای مورد نظر دیلتای و زیمل که عبارت است از شکل عینی به چیزی بخشیدن در معنای تجلی مادی با بیرونی 2- چیزی را به عنوان «عین» مورد بررسی قرار دادن، به معنای مشاهده و بررسی آن به عنوان دادهای حسی 3- نهایتا «عینی ساختن» عبارت است که از تقلیل روح انسان به موضوعی برای لذت جویی و در این معنا «عینی ساختن» با «شیء ساختن» (Reify) مشابه است.
این معنا توسط اعضای مکتب فرانکفورت مثل ادورنو، هورکهایمر و مارکوزه و همچنین سایر منتقدان فرهنگی قرن بیستم در سنت مارکسیستی – هگلی همچون گئورگ لوکاچ، والتر بنیامین، ارنست بلوخ و ژان پل سارتر، درباره مفهوم «obvjectify» به کار رفته است. (حسین بشریه 1380) به اعتقاد اعضای مکتب فرانکفورت چون ادورنو و هورکهایمر، قبل از شکلگیری هر نوع عینیت روش شناختی توسط دانشمندان، جهان اجتماعی در معنای نهادی عینی شده بود.
و اما اگر هابرماس را به عنوان عضو سابق مکتب فرانکفورت که به نقد متفکرین فرانکفورتی چون آدورنو و هورکهایمر پرداخت، در نظر بگیریم میتون گفت که نقد اولیه هابرماس بر عینی ساختن به شدت متاثر از آخرین اثر منتشر شده ادمومند هوسرل «بحران علوم اروپایی و پدیدار شناسی متعالی» 1936 است. (Harrington 2001:16)
به اعتقاد هوسرل فرضیات قانونمندی که در جهت عینی ساختن جهان محسوس حرکت میکنند تقریبا به طور کامل چارچوب متعالی معانی که به گونهای بینالاذهانی درک میشوند- که این معانی به آنچه هوسرل «جهان زیست» مینامد، معنا میبخشد- را زیر سوال میبرند. (Husser 1970) به نظر هابرماس، هوسرل نتوانست آخرین نظریه خود را در باب بینالاذهانیت و نظریه پیشین خود درباره تقلیل پدیدار شناختی بنیادین و نظریه پیشین خود درباره تقلیل پدیدار شناختی بنیادی و (همان اپوخه کردن) را به هم پیوند دهد. هابرماس در مهمترین مقاله خود در سال 1968 تحت عنوان «دانش و گرایشهای انسان» سه نوع متفاوت «گرایشهای معرفتی» را نام میبرد: 1- «گرایش تکنیکی» علوم طبیعی در جهت کنترل پدیدههای فیزیکی 2- «گرایش کاربردی» علوم انسانی در تفهیم بین فرهنگی و کنش متقابل معنادار هنجاری بینالاذهانی، 3- «گرایش رهاییبخش» علوم اجتماعی که در چارچوب پاردایمهای نقد ایدئولوژی مارکسیستی و روانکاوی فرویدی قرار میگیرد. هابرماس در «گفتمان فلسفی مدرنیته» 1985، این نظریه را مطرح میکند که کوششهای آدورنو و هورکمایمر ناخواسته به دلیل شدت بدبینی با وجود برخورداری از ماهیت دیالکتیکی به گونه تناقضآمیزی، مانع از درک پتانسیل رهاییبخش نظریه انتقادی از طریق عمل ارتباطی توسط آنها میشود.
گادامر، هابرماس و اندیشه گفتوگو
به اعتقاد هابرماس و گادامر، فلسفه «Geisteswissen schaften» دیلتای و تاریخگرایی قرن نوزدهم، جامعه شناسی تفهیمی ماکس وبر، جامعهشناسی پدیدار شناختی آلفرد شوتز، نظریه پیتر ویچ در باب روابط اجتماعی در چارچوب تحلیل زبان شناختی و نظریه هارولد گارفینل درباره «روش شناسی مردم» همگی از سه نقصان اساسی رنج میبرند. (2001-24-26 harngton)
1- در حالی که بسیاری از مکاتب، عمل تفسیر سایر فرهنگها و جوامع را به عنوان یک «هنر» متمایز که نیازمند درجه بالایی از ظرافت ذهنی است، مدنظر که نیازمند درجه بالایی از ظرافت ذهنی است، مدنظر قرار میدهند، بسیاری دیگر نیز همانند وبر در کتاب قرار میدهند، بسیاری دیگر نیز همانند وبر در کتاب «اقتصاد و جامعه»، «فهم» یا «تفهیم» را اساسا به عنوان روش علمی مورد توجه قرار میدهند.
اندیشههای هابرماس و گادامر در این حوزه تحت تاثیر مباحث هایدگر در کتاب هستی و زمان شکل گرفتهاند، که در آن هایدگر فرآیندهای پیشین «فهم، هستی» و نظم پیشین وجودی «پیش– ادراکات» و «پیش– ساختارها» را مورد تاکید قرار میدهد.
گادامر در کتاب «حقیقت و روش» 1962 بین نگرشهای اساسا روش شناختی و معرفت شناختی اندیشمندان قرن نوزدهم که هرمنوتیک را تنها به عنوان ابزار تحقق «Geistesissen schaften» در نظر میگرفتند و اندیشه فلسفی و هستی شناختی هرمنوتیک که توسط هایدگر و بر مبنای تفسیر «وجود» پدید آمد، تفاوت قائل میشود. به طور کلی علایق گادامر همانند هایدگر ماهیتاً فلسفی و هستی شناختی هستند. (رابرت هولاب 85: 1383)
2- هابرماس و گادامر اعتقاد دارند که روش شناسی تفسیری سنتی به سمت نوع خاصی از ذهنگرایی گرایش پیدا میکنند که هابرماس مشخصا آن را «ایدهآلیسم هرمنوتیکی» مینامد. به عقیده هابرماس و بسیاری از منتقدان معاصر چون گیدنز (1992) ، این رهیافتها اغلب پیچیدگی واقعیت اجتماعی را به ویژگیهای محلی زندگی فرهنگی و اراده ذهنی فرو میکاهند. از نظر هابرماس، نظریهپردازانی چون شونز، گافمن، وینچ و گارفینکل در هنگام متمایز کردن تبیین علی از تفسیر هرمنوتیکی، از درک وجود آگاهی کاذب در نتیجه اعمال منافع طبقات حاکم و همچنین تعالی ایدئولوژیک این منافع در قالب افسانهها، دین و سنت، غافل میمانند.
3- روششناسی سنتی به جای برقراری ارتباط بینالاذهانی Intersubjective Communication فهم عینی کاذبی را جایگزین میسازد که در عوض در نظر گرفتن موضوع فهم به صورت واحدی مستقل که ما سعی میکنیم درباره آن با دیگران به توافق برسیم، موضوع مذکور را پروبلماتیکی در نظر میگیرد که در رفتارهای دیگران وجود دارد و ما باید آنها را توضیح دهیم.
گفتوگو و ترجمه
هابرماس در کتاب «در باب منطق علوم اجتماعی» در ارتباط با رهیافتهای جامعه شناختی متاثر از ویتگنشتاین جامع در نظر میگیرند، بحث کرده و اعتقاد دارد که رهیافتهای فوقالذکر دیدگاهی بسته نسبت به واقعیتهای اجتماعی دارند.
کسانی چون هر در ویلهام فون هامبولت به نظر هابرماس با مطرح کردن این نظریه که گرامر یک زبان به گونهای منحصر به فرد تعیین کننده نحوه اندیشیدن، احساسات و چگونگی ادراک کسانی است که به آن زبان تکلم میکنند و انجام ترجمه بدون تحریف اساسی افقهای تجربی بومی آنها ممکن نیست، گرفتار تناقضی درونی شدهاند.
به اعتقاد هابرماس ما زمانی میتوانیم از یکتایی و منحصر به فرد بودن یک زبان صحبت کنیم که به گونهای انعکاسی به مقایسه زبانهای مختلف با هم بپردازیم و این امر تنها از طریق ترجمه میسر است. به نظر هابرماس گفتوگو و ترجمه دارای رابطهای دیالکتیکی هستند، یعنی اینکه در حالی که ترجمه در زبانهای مختلف نیازمند تسلط بر زبان مبدا و مقصد است و اینکه آگاهی ترجمهای از کسانی که به فراگیری یک زبان بیگانه میپردازند به محض تسلط آنها بر زبان مورد نظر از بین میرود، گفتوگو هم نیازمند ترجمه است زیرا زمانی که دو نفر به یک زبان سخن میگویند آنها باید مرتبا به دنبال یافتن تشابهات در گویشهای فردی (idiolects) خود باشند.
«نقش مخاطب در یک گفتوگو همچون نقش یک مفسر است، او نه تنها باید به آن زبان تسلط داشته باشد بلکه باید توانایی ایجاد تفهیم (verstandigung) در بین زبانها را نیز دارا باشد. نقش مفسر اساسا تفاوتی با نقش مترجم ندارد. ترجمه تنها حیطه عمل گستردهای است که هر گفتوگوی عادی مبتنی بر آن است.» (Habermas 1988)
به اعتقاد گادامر و هابرماس «دیالکتیک گفتوگو و ترجمه» نه تنها دربردارنده راستای «افقی» تعامل بنی فرهنگهای امروزین است بلکه راستای «عمودی» گفتوگوی تاریخی بین گذشته و حال را نیز در بر میگیرد. گادامر مفهوم «افق» را از هوسرل وام گرفته است و بنابراین بر این مسئله تاکید میکند که تفسیر مبتنی بر دیدگاهی تاریخی است، افق زاویه نگرشی است که امکان نگرش را محدود میسازد. (رابرت هولاب 1383 : 90-91 ) به نظر گادامر از ترکیب تمامی چارچوبهای پیشین فرهنگ و زبان انسان کلیت عظمیمی به نام «سنت» شکل میگیرد که این سنت به عنوان بنیاد پایدار دستورالعملهای اخلاقی از طریق نسلها به ما انتقال یافته است. همچنین گادامر معقتد است که مفسران بدون بهرهگیری از پیشداوریها نمیتوانند معیاری برای فهم پدیدههای مورد نظر فراهم آورند و در واقع گادامر پیشبینیهای قابل انتظار و پیشداوریها را شرایط ضروری تحقق فهم میداند. در اینجا است که به نظر هابرماس تمجید پیشداوریهای نهفته در سنتها از جانب گادامر متضمن نفی و انکار تواناییهای ما در تامل درباره آن پیشداوریها و رد آنها است. (رابرت هولاب 1383 : 99)
با اینکه هابرماس با این اندیشه گادامر که فهم به طور کلی مبتنی بر «پیش- ساختارها» و «پیش- ادراکات» مرتبط با چارچوبهای عمل اجتماعی انسان در جهان هستند مخالفت نمیکند، اما اعتقاد دارد که این واقعیت که پیش ساختارها مقدم بر مباحثه گفتمانی بین اذهان هستند، بدین معنی نیست که اذهان متعاقبا نمیتوانند از طریق گفتوگو به نقد یکدیگر بپردازند. در واقع تمایز اساسی هابرماس با گادامر در این نکته نهفته است که او برخلاف گادامر بر «برابری مباحثهای» مفسران با موضوعات تفسیر خود تاکید دارد و همچنین به اصلاح دیدگاه دگماتیک گادامر در باب اقتدار «دیگران» بر مفسران خود میپردازد. (Harington 2001:32)
گادامر معتقد است که برتری نظرگاه دیگران تنها به دلیل آن است که آنها دیگری هستند. هابرماس این دیدگاه گادامر را برخاسته از علایق باطنی او به تحلیلهای الهیاتی و کلاسیک میداند و آن را از موضوعاتی که در حوزههای جامعه شناختی و مردم شناختی مطرح میشوند و در بردارنده دیدگاه متفاوتی نسبت به مضامین هنجاری هستند، متمایز میسازد.
هابرماس تز خود درباره «ارتباط درونی مسائل معنا و مسائل اعتبار» را بر اصلی در فلسفه تحلیلی استوار میسازد که اصل مذکور بر این نکته تاکید دارد که برای فهم معنای یک گفتار باید شرایطی را که آن گفتار تحت آن شرایط و در رابطه با ارتباط ارادی «کنش کلامی» صدق میکند، شناخت.
هابرماس در نظریه خود و مکتب متمایز در چارچوب فلسفه تحلیلی را با هم ترکیب میکند. (Harington 2001:38)
1- مکتب واقعگرایی معناشناسانه که با شرایط حقیقی جملات اخباری سرو کار دارد و با فرگه و راسل آغاز شده و به دو مرمت و دیوید سون میرسد.
2- مکتب عملگرایی (Pragmatism) که با نظریه کاربرد معنای ویتگنشتاین آغاز میشود و با آثار ج.ال. آستین و جان سرل در باب هدایت گفتوگوهای معنادار بین طرفین مکالمه توسط قراردادهای اجتماعی و نهادها ادامه مییابد. هابرماس با ترکیب نظریات این دو مکتب بر ضرورت اعمال قضاوت هنجاری در بررسی هر موضوعی در چارچوب ساختار زبان شناختی واقعی گفتمان اجتماعی- علمی تاکید مینماید.
هابرماس مفهوم «پذیرفتنی» را جایگزین مفهوم «حقیقی» میکند، به اعتقاد او «پذیرفتنی» نه صرفا در چارچوب واقعی- تاریخی مرتبط با بازیهای زبانی خاص بلکه باید در چارچوب فرضی- کلی «وضعیت کلامی آرمانی» نیز مورد بررسی قرار گیرد، وضعیتی که در آن تمامی انواع ارتباطات بین طرفین گفتوگو مبتنی بر آزادی و فرصتهای برابری برای بحث و همچنین دسترسی برابر به اطلاعات بدون تهدید انحصار یا اجبار است. (Habermas 1984)