یوسف منیریفر
نتیجه ریاضی معادله دو مجهولی؛ "همگرایی آمریکا با اروپا" و "واگرایی ایران با اروپا" در روابط بینالملل منجر به انزوای ایران در جهان و به عبارت دیگر "ایران جزیرهای در دنیا" خواهد شد.
یکی از بزرگترین طرحهای مطرح در دنیا که به سردمداری آمریکا در حال اجراست، طرح "خاورمیانه بزرگ" است. طرح یا بهتر بگویم "استراتژی خاورمیانه بزرگ" با تاکتیکهای متفاوتی قابل اجراست و کسانی که مجریان این طرح میباشند در مورد به کارگیری تاکتیکهای متفاوت با توجه به پتانسیلهای هر کشور و همچنین اثرگذاری آن کشور بر محیط پویای بینالمللی و به تبع آن روابط بینالملل، کمال دقت را دارند و با انواع دیپلماسیهای سیاسی، اقتصادی و نظامی سعی در پیشبرد استراتژی خاورمیانه بزرگ با اهدافی که مدنظرشان میباشد، دارند.
کشور ایران در یکی از ژئوپولیتیکترین مناطق خاورمیانه واقع شده و دارای انواع پتانسیلها و اثرگذاریهای منطقهای و بینالمللی بوده و در کانون "طرح خاورمیانه بزرگ" قرار دارد.
این روزها پروندههای از ایران در جامعه بینالمللی گشوده شده و هر کدام از این پروندهها نمونههای مختلف مواجهه غرب با ایران را نشان میدهد: از قبیل پرونده هستهای، عدم رعایت حقوق بشر، حمایت از تروریسم.
همانطور که در بالا ذکر شد بازیگران بینالمللی براساس اثرگذاری که بر محیط بینالملل دارند، میتوانند انواع مانورهای دیپلماتیک را انجام دهند. دو بازیگر اصلی محیط بینالملل در غیاب ژاپن و چین و... که تا حدودی سیاست تعامل با دو بازیگر اصلی را دنبال میکنند، آمریکا و اتحادیه اروپا میباشند که روابط این دو بازیگر با یکدیگر و هرکدام از این دو با ایران میتواند حتی ساختار نظام فعلی منطقه و جهان را تغییر دهد. حال این تغییر به نفع ایران باشد یا نه؛ میتواند ایران را به انزوای بینالمللی بکشاند و یا ایران را وارد موج جهانی شدن در راستای تحقق حداکثر منافع ملی ایران بکند و این تغییرات در هردو قطب منفی و یا مثبت خود وابسته به گفتمان بینالمللی ایران در شکل دهی به روابط بینالمللی خود با توجه به مولفههای قدرت ملی و همچنین به تغییر یا عدم تغییر سیاست خارجی ایران دارد.
حل معادله
همانطور که در اول مقال ذکر شد، نتیجه معادله دومجهولی همگرایی آمریکا با اروپا و واگرایی ایران با اروپا به انزوای بینالمللی ایران خواهد انجامید، که در صورت عدم تغییر گفتمان بینالمللی که زیرساخت سیاست خارجی ایران میباشد. کاتالیزور این فرایند خواهد بود.
برای این که بتوانم معادله فوقالذکر را توضیح دهم، معادله فوق را به 3 قسمت تقسیم میکنم:
1- همگرایی آمریکا با اروپا
2- واگرایی ایران با اروپا
3- انزوای بینالمللی ایران
قبل از آنکه موارد سهگانه اخیرالذکر را توضیح دهم، دو مطلب را بایستی یادآوری نمایم.
همان گونه که بر روابط انسانها به عنوان اشخاص حقیقی قوانینی حاکم است، بر روابط کشورها (به معنای عام) نیز در محیط بینالملل، قوانین و حقوقی مترتب میباشد. در روابط بین انسانها ممکن است اخلاق بر قانون مقدم باشد و یا برعکس: چرا که هر انسانی هم به عنوان تصمیمساز و هم به عنوان تصمیمگیر زندگی خود منافع خود را در مقدم بودن یا نبودن اخلاق و قانون لحاظ میکند. حال در مورد کشورها به عنوان شخصیتهای حقوقی نیز حقوق بینالملل حاکم است و حقوق بینالملل که بر پایه برابری نسبی حقوقی دولتها و واحدهای سیاسی وضع میشود ناظر بر مسایل و موضوعات کلیتری است که قابلیت تفسیر موسع از آن به نفع هر کشوری وجود دارد.
و مطلب دیگر این که بعد از پایان جنگ سرد که در پی فروپاشی شوروی رخ داد. جهان از تقسیمبندی سیاسی–ایدئولوژیک (کاپیتالیسم-سوسیالیسم) رهایی یافته و جهان تک قطبی در سلسله مراتب سیاسی- اقتصادی آمریکا خلاصه شد. آمریکا برای این که به نوعی خود را در جهان تاثیرگذارترین کشور معرفی کند، علاوه بر این که مولفههای قدرت خود را تقویت نمود، برای موازنه قوا در جهان درصدد به وجود آوردن قطب دیگری به جای جهان کمونیسم برآمد، که حملههای تروریستی 11 سپتامبر 2001 کاتالیزوری برای به وجود آمدن قطب مقابل شده و هم این که وجود قطب مخالف را ثابت کرد در همین راستا آمریکا قطب مقابل را تروریسم بینالملل معرفی نمود که در این نوع تقسیمبندی،کشورهای جهان به جای قرار گرفتن در دو اردوگاه شرق و غرب، همه در یک اردوگاه به نام مبارزه با تروریسم بینالمللی به سردمداری ایالات متحده جمع گشتند.
همگرایی آمریکا با اروپا
میخواهم روابط حاکم بر جهان را به دو دوره قبل از 11 سپتامبر 2001 و بعد از 11 سپتامبر 2001 تقسیم کنم.
در روابطی که قبل از 11 سپتامبر 2001 بر محیط بینالملل حاکم بود، ضریب نسبی همگرایی در تصمیمسازیها و تصمیمگیریها را شاهد بودیم. به ویژه سازمانی مانند سازمان ملل متحد و قطعنامههای شورای امنیت که عموما تصمیماتی را در جهت صلح جهانی اتخاذ میکرد که تصمیمات اتخاذ شده سیاستهای خارجی هر کشوری که مستقل از دیگر کشورها میباشد، با حداقل اشتراکات در سیاستها و حداکثر اقدامات در راستای تصمیمات شورای امنیت جهت داده و به خصوص با توجه به حقوق بینالملل به اقدامات جهانی مشروعیت میبخشد و تکروی و یکهتازی در جهان علاوه بر هزینههای سیاسی، هزینههای عملیاتی زیادی را به یک کشور تحمیل میکرد. هرچند که هزینههای سیاسی برای هر کشوری به خصوص آمریکا که بعد از 11سپتامبر 2001 بیشتر مشهود است، بیشتر از هزینههای عملیاتی و نظامی بود.
بعد از 11 سپتامبر 2001 و حملههای تروریستی به برجهای دوقلوی تجارت جهانی، آمریکا که خود را جزیرهای امن در جهان معرفی کرده بود، ضربهپذیر جلوه کرده و چهره اسطورهای آمریکا به خصوص زندگی آمریکایی در اذهان سایر ملل و به ویژه کشورهای فقیر و توسعه نیافته و حتی اروپاییان خدشهدار شد. از طرفی دیگر، یکی از خدماتی که یک حکومت با هر طرز تفکر سیاسی برای مردم خود ارایه میدهد، امنیت است و با حملههای تروریستی 11سپتامبر امنیت آمریکا زیر سوال رفته و با طرز فکر حاکم بر بازهای کاخ سفید همسویی خواسته و یا ناخواستهای را به وجود آورد، و آن فکر و ایده حاکم بر نئومحافظهکاران آمریکا حمله پیشگیرانه جهت تامین امنیت برای آمریکا بود. با توجه به این طرز فکر، آمریکا براساس تعریفی که از منافع ملی خود ارایه میداد و جغرافیایی که برای منافع ملی خود تعریف کرده بود، تمام نقاطی را که امکان خطر برای امنیت آمریکا را داشت در دایره قرمز حمله پیشگیرانه خود قرار داد که یکی از این مناطق مهم خاورمیانه بود.
بعد از حملات تروریستی 11 سپتامبر 2001 به نیویورک و واشنگتن، آمریکا رهبری ائتلافی که با حضور 28 کشور تشکیل بود برعهده گرفته و بعد از افغانستان که از لحاظ تروریستپرور نمودن و تروریستبودن حکومت طالبان مورد توافق بینالمللی بود به عراق لشکرکشی کرده و حکومت عراق رابه علل گوناگونی که مهمترین آنها تکثیر سلاحهای کشتارجمعی و حمایت از تروریسم بینالمللی بود، سرنگون کرد. به دنبال پیروزی بوش در انتخابات ریاست جمهوری در 2 نوامبر 2004 خانم رایس گفتمان نزدیکی دو سوی اقیانوس آرام را برای پیشبرد "استراتژی خاورمیانه بزرگ" که یکی از سیاستهای درازمدت آمریکا بود و با تاکتیک تامین امنیت که یکی از سیاستهای دایمی هر کشوری و از جمله آمریکاست، را در پیش گرفت و زمینهساز ورود جورج بوش به اروپا، با توجه به ادبیات سیاسی دور دوم ریاست جمهوری شد.
استراتژی دو طرف اقیانوس آرام در خصوص ایران، توقف کامل غنیسازی اورانیوم (از دید آمریکا) و یا تعلیق دایمی غنیسازی اورانیوم با شرایط خاص (از دید اروپا) جهت جلوگیری از اتمی شدن ایران (از دید آمریکا) و اطمینان از عدم انحراف فعالیتهای هستهای ایران (از دید اروپا) و مبارزه با تروریسم و رعایت حقوقبشر و... بودند و با تاکتیکهای آمریکا و اروپا که در دو محور موازی حرکت میکرد. یعنی آمریکا حمله پیشگیرانه را دنبال میکرد و اروپا در پی اهداف استراتژی خود با توسل به قدرت دیپلماسی بود.
واگرایی ایران با اروپا
ایران تعلیق دایمی غنیسازی اورانیوم را یکی از خطقرمزهای خود برای اروپا اعلام کرده است و بر اساس حقوق بینالملل، غنیسازی را حق مشروع خود میداند و ادامه مذاکرات را مبتنی بر خط قرمز اعلام شده مفید دانسته و در صورت مخالفت طرف اروپایی، ادامه مذاکرات را بلاموضوع میداند.
یکی از سیاستهایی که همه کشورهای جهان در راستای منافع ملی خود اتخاذ میکنند، استفاده و بهرهبرداری سیاسی و اقتصادی از شکافهای موجود بین بازیگران بینالمللی است. ایران قبل از سفر بوش به اروپا در اوایل 2005 ، دیپلماسی شگرف اما ممکن اقتصادی را با اروپا آغاز کرده بود و همراستا با این فعالیتها در پی شرکای اقتصادی و تجاری دیگری بود که پتانسیلهای تاثیرگذاری بر محیط بینالملل را داشته باشند. ایران، چین و هندوستان و به خصوص روسیه و سایر کشورهای دیگر از قبیل کشورهای آفریقایی را در دستور کار سیاست خارجی خود قرار داد که این کشورها میتوانند پشتیبانیهای سیاسی عظیمی را برای ایران در جهت تراشیدن هزینههای سیاسی برای کشورهای مخالف با منافع ملی ایران و سنگینتر شدن وزنه سیاسی ایران به دنبال داشته باشند که با تکیه بر این سیاست ایران میتوانست چنین پشتیبانیهای سیاسی را در زمره مولفههای قدرت خود در فرایند چانهزنی مورد استفاده قرار دهد.
حل بحران پرونده هستهای
بعد از حمله یک جانبه آمریکا به عراق، اتحادیه اروپا به عنوان یکی از بازیگران اصلی محیط بینالملل عملا به انزوا کشیده شد. اروپا در راستای خروج از انزوا به دنبال مساله همهگیر جهانی بود تا به نحوی تاثیرگذاری خود را در روابط جهانی احیا کند. پرونده هستهای ایران، حلقه مفقوده اتحادیه اروپا برای پیوستن به جریانات جهانی بود. ایران هم برای تحقق اهداف هستهای خود با پی بردن بدین نکته، سه کشور بزرگ اروپایی را حلقه رابط مابین خود و آمریکا قرار داد و اروپا هم با پذیرفتن حق غنیسازی ایران و جلوگیری از ارجاع پرونده ایران به شورای امنیت، درصدد تحکیم موقعیت قبلی خود برآمد. ایران بر محور حلقه واسط (اروپا) و شکافهای حاصل از یک جانبهگرایی آمریکا در جهان، سیاست خارجی خود را پیریزی کرده و در پیشبرد این سیاست از تمام مولفههای قدرت به خصوص اقتصادی استفاده میکرد.
سیاست خارجی ایران که در دوره ریاست جمهوری بوش، جدا کردن امریکا و اروپا در قبال پرونده هستهای ایران بود و ایران تا قبل از سفر بوش به اروپا پیروزمند میدان شناخته میشد اما با تغییر سیاست آمریکا در دوره دوم ریاست جمهوری بوش که با سفر رایس و در پی آن بوش به اروپا، که سیاست نزدیکی دو طرف اقیانوس آرام را در پیش گرفتند و با پشتیبانی آمریکا از مذاکرات اروپا با ایران همراه بود، پرونده هستهای ایران عملا وارد فاز جدیدی شده و همگرایی اروپا با آمریکا موجبات تجدیدنظر کردن طرفهای اروپایی از موضعگیریهای اولیه را فراهم ساخته است. فاز جدید ایجاد شده در پرونده هستهای ایران، بایستی ایران را در اتخاذ نوعی سیاست متعادلکننده که لااقل ایران را به وضعیت قبلی برگردانده و از وخیمتر شدن موقعیت بینالمللی ایران جلوگیری کند. به تحرک وادارد و عدم انعطافپذیری سیاست خارجی ایران، خطر ارجاع پرونده هستهای ایران به شورای امنیت و در پی آن تحریمهای بینالمللی که در راستای اهداف اولیه ایالات متحده آمریکا میباشند، موجبات گشوده شدن دریچهای که درپس آن طوفان مکتوم است، در انتظار ایران خواهد بود که پیامدهای منفی آن تمام لایههای اجتماعی و سیاسی ایران را تحتالشعاع خود قرار خواهد داد.
با توجه به همآوایی اروپا و آمریکا در خصوص پرونده هستهای ایران و خواستههای آنها که خط قرمزهای اعلام شده ایران میباشند، به نوعی واگرایی در روابط بین ایران و اروپا شکل داده است که واگرایی بین ایران و اروپا هر لحظه موجبات همگرایی آمریکا با اروپا را فراهم میسازد و در صورت عدم تغییر گفتمان بینالمللی ایران، به دنبال ارجاع پرونده هستهای ایران برای تصمیمگیری به شورای امنیت، نتیجهای جز انزوای بینالمللی ایران حاصل نخواهد شد.
انزوای بینالمللی ایران (جزیرهای به نام ایران)
توافقات و پیمانهای اقتصادی، سیاسی، امنیتی و فرهنگی بر پایه اصل چانهزنی است و مولفههای قدرت هر کشور اعم از نظامی، سیاسی، اقتصادی، تکنولوژیک و اطلاعاتی تعیینکننده سهم آن کشور از کیکی است که بر سر میز مذاکره تقسیم میشود.
از سیاستهای منطقی ایران، برقراری روابط اقتصادی مستحکم با چین و درگیر کردن پاکستان و هند در خط لوله گاز ایران- هند و خط لوله نفت آسیای مرکزی به اروپا میباشد که هر کدام از این موارد و کلا تسهیل جذب سرمایههای خارجی دیگر که با برخی موانع روبهرو شدند از جمله ناهماهنگی و آرمانی اندیشیدن مجلس هفتم در جذب سرمایههای خارجی که نوعی دیدگاه محدودکننده میباشد که حاصل جمع چنین اعمالی با توجه به سیاست اقتصادی که کشورهای پیشرفته اعمال میکنند، بیثبات نشان دادن ایران میباشد.
هر چند یکی از پیش شرطهای جذب سرمایههای خارجی علاوه بر تسهیلات قانونی که بایستی کشور سرمایهپذیر تدارک ببیند، امنیت میباشد. ولی چنین طرز تلقی به دهههای اخیر برمیگردد که از ملزومات تجارت سنتی میباشد، اما با توجه به جهانی شدن، سرمایهگذاری پیش شرط مهم دیگری را میطلبد و آن پیش شرط با ثبات بودن کشور در سایه روابط درازمدت است.
براین اساس همه کشورها در یک سیستم بینالمللی قرار میگیرند و بر یکدیگر تاثیر گذاشته و تاثیر میپذیرند. با این اوصاف سرمایهگذار قبل از امنیت به بازگشت سرمایه خود که در سایه روابط دوستانه درازمدت و ضریب ریسکپذیری پایین به آن میاندیشد. در شرایط فعلی جهان و به خصوص بعد از 11 سپتامبر 2001، سرمایهگذاری براساس شرایط فوق، سود بالای 70 درصد را مورد توجه قرار داده است. اما سرمایهگذاری در سایه روابط دوستانه دراز مدت که امنیت را با توجه به ثبات سیاسی و اقتصادی که در خود مستتر کرده میتواند مشوق سرمایهگذاری باشد، چرا که در عصر جهانی شدن، دوستی و دشمنی معنایی نداشته و به دوری و نزدیکی تغییر ماهیت داده است.
در عصر جهانی شدن جذب سرمایههای خارجی میتواند به عنوان یکی از مولفههای قدرت یک کشور در اصل چانه زنی در عرصه روابط بین الملل، مورد استفاده قرار گیرد، حال با توضیحات فوق و با توجه به همگرایی آمریکا با اروپا و واگرایی ایران با اروپا، ایران چه سیاستی را بایستی در روابط بینالمللی خود در نظر بگیرد؟
هر چند ایران دارای پتانسیلهای تاثیرگذار بر روابط بینالملل است ولی پتانسیلهای دو بازیگر اصلی (آمریکا و اروپا) به مراتب بیشتر از ایران است و با توجه به این پتانسیلهاست که دیپلماسی آمریکا و اروپا ممکن است سیاست خارجی سایر کشورها را علیه ایران بسیج کند. ایران هم به عنوان یکی از بازیگران بینالمللی بایستی به نوعی پازل روابط بینالمللی را در راستای منافع ملی خود تکمیل کند که هزینههای کمتری را به ایران تحمیل کرده و اقدامات آمریکا و اروپا را با توجه به سیاستی که بایستی اتخاذ کند خنثی نموده و پیروز میدان دیپلماسی گردد.
الکساندر ونت یکی از نظریهپردازان روابط بینالملل میگوید: واقعیات سیاست جهانی آن چیزی است که ما آن را خواسته و ساختهایم.
مفهوم برآمده از این جمله هسته مرکزی دیدگاه نوینی است که سازهگرایی خوانده میشود. همان طور که در این مقال بحث شد: گفتمانهای غالب در جامعه زیربنای سیاستهای داخلی و خارجی یک کشور را تشکیل میدهند. بعد از پیروزی انقلاب تا پایان جنگ ایران و عراق، گفتمان غالب در ایران، گفتمان اعتراضی بوده و برخاسته از نوعی ایدهآلها و افکار خالص و خاص و ناب و نیامیخته شده که همه موضوعات و موارد به وجود آمده در محیط بینالملل را در دو قطب سیاه یا سفید و یا نور با تاریکی ارزیابی میکرد، چنین ارزیابی به علت این که سالهای زیادی از پیروزی انقلاب نمیگذشت و کسانی که انقلاب کرده بودند، در صحنه حضور داشتند، نوعی قیاس به نفس در گفتمانهای آنها دیده میشود و بر آن بودند که چون ما حق هستیم، با رویکردی ایدئولوژیک دیگران را صد در صد ناحق دانسته و به اعتراض علنی میپرداختند که نمونههای آن را در سیاست خارجی به عیان میتوان مشاهده کرد.
بعد از جنگ و با چرخشی نسبی نوعی عملگرایی، که بایستی در استقرار نظام و ثبات بخشی به کشور جنگ زده، مورد توجه قرار گرفت و اعتراض به نوعی انتقاد تبدیل شد. گفتمان انتقادی حاصل عدم کارآیی گفتمان اعتراضی بود. هر چند برخی با توجه به رویکرد ایدئولوژیکی به گفتمان اعتراضی ادامه داده و میدهند. ولی با بروز مشکلات عدیده در محیط بینالملل واقعیتها رخ نمود، چرا که واقعیت بیانگر این حقیقت بود که چنین گفتمانی امکان از دست دادن دوستان و حتی تازه دوست شدگان را فراهم میآورد.
بعد از خرداد 76 گفتمان غالب. گفتمان مفاهمهای بود برای نمونه گفتمانی که پروژه تنشزدایی نام گرفت. عربستانی که به دشمن ایران در حمایت از عراق و کشتار حاجیان در مکه تبدیل شده بود، پذیرایی گرمی از خاتمی کرده و بعد از مدتی با پیشرفت پروژه تنشزدایی نمود عینی آن را در اوپک شاهد بودیم که کشورهای اوپک با گرمی بیشتری در کنار یکدیگر نشسته و در راستای منافع سازمان، نه با حداقل اشتراکات، بلکه با حداکثر تفاهمات، نفت را به عنوان یکی از مولفههای قدرت خویش جهت تحقق بیشتر منافع ملی و گروهی قلمداد کردند.
حال با اوصافی که در این مقاله آمده است. گفتمان غالب در ایران با رجعتی ناگهانی به گفتمان اعتراضی تبدیل شده است که در آن سیاه و یا سفید دیدن لحاظ میشود و دوستی و دشمنی به جای دوری و نزدیکی با رویکردی ایدئولوژیک در دیپلماسی ایران را خواستار است و چنین رویکردی در سیاست خارجی ایران، قرار گرفتن در شیب قهقرای غیرمتعارف شده و منجر به انزوا و جزیره شدن ایران در جهان خواهد شد. سیاه و یا سفید دیدن دنیا یعنی این که واقعیات موجود در عرصه جهانی، قوانین طبیعی، گریزناپذیر، محتوم، ثابت و جبری هستند. در صورتی که با توجه به سازهگرایی انسانها در بطن جوامع خود و با تکیه بر فرهنگها و اندیشهها و ارزشهای خود، واقعیات موجود در عرصه جهانی را میسازند و دگرگون میکنند...
هرگاه مسالهای یا مشکلی تازه پیشروی نظام سیاسی ما قرار میگیرد، فرصت و ضرورتی برای تاملی دوباره پدیدار میشود. هم اکنون که موج جدیدی از مواجهه ایران با غرب آغاز گردیده زمان طرح دوباره پرسشی اساسی فراهم آمده است. پرسشی که با بهرهگیری از آموزههای جدید نظری میتوان با تامل بیشتری بدان پاسخ گفت. آیا جایگاه امروزی ایران در روابط جهانی غیرقابل تغییر است؟ آیا راهی که ایران در درون آن قرار گرفته جادهای یک طرفه و سرازیری است که سر منزل خاصی خواهد داشت؟
عدم تغییر سیاست خارجی ایران و عدم انعطافپذیری سیاست خارجی نسبت به رویدادهای بینالمللی با رویکرد ایدئولوژیک و بستن درهای کشور فقط با توهم "ما بهتریم و حق هستیم و بس" موفقیتهای الترناتیو را یکی پس از دیگری از بین خواهد برد.
جهان در هزاره سوم، جهان لحظههاست که هر لحظه تغییر میکند و ظرفیت تغییر هم دارد. اگر ایران انعطافپذیری لازم را در برابر رویدادهای بینالمللی و تغییرات بینالمللی از خود نشان ندهد نه تنها در جا خواهد زد بلکه به علت عدم پاسخگویی مناسب به نیازهای داخلی و خارجی و فرصتسوزیهای حاصله، در باتلاق توهم پیشرفت فرو خواهیم رفت و با این اوصاف با تمهیدات نابجا موجبات عقبماندگی کشور را فراهم خواهیم ساخت. نمونههای بارز کشورهای کره شمالی، سوریه، کوبا، لیبی هستند که با ساختارهای سیاسی استبدادی شرایط ویژه و حاشیهنشینی را در محیط پویای بینالمللی برای کشور خود به وجود آوردهاند.
امروزه جهان، جهان 26 سال قبل نیست امروزه به مدد تکنولوژی نمیتوان جریان آزاد اطلاعات را فیلتر کرد! نمیتوان اطلاعات فیلتر شده را به صلاحدید سلایق در جامعهای تبلیغ کرد و آن چیزی را که فرهنگ قیم مآبی حکم میکند به خورد مردم و به خصوص جوانان داد! امروزه جهان، جهان فکر و اندیشه است. جهان واقعیت است! امروزه جهان، جهان انعطاف و انتخاب و تسامح و تساهل و انتقال مسالمتآمیز قدرت و اطلاعات است!
امروزه ایران اگر بخواهد در محیط بینالملل کشوری مورد احترام باشد، بایستی به خواستههای برخاسته از انگیزههای مشروع احترام بگذارد و در صورت عدم توجه و احترام به محیط داخلی کشور از احترام محیط بینالملل نیز برخوردار نخواهد بود. ایران با احترام به خواستههای مردم با تصاعد حسابی احترام محیط بینالملل را با تصاعد هندسی کسب خواهد کرد. هر چند ایران دارای پتانسیلهای ژئوپولیتیک و ژئواکونومیک میباشد ولی منهای محیط بینالملل، ایران جزیرهای بیش نخواهد بود!؟ چرا که سیاست سنتی بدهبستان در روابط بینالملل در غیاب ایران نیز ادامه خواهد داشت و برای جایگزینی ایران کشورهای دیگری رقابت میکنند!
بایستی سیاستمداران بدانند که اثرگذاری آمریکا و کلا غرب بیشتر از ایران است و آنچه که ایران را حفظ میکند، گفتمان مفاهمهای در سیاست خارجی ایران با احترام متقابل و کسب حداکثرها با هزینههای حداقلی است.
در آخر بایستی متذکر گردم که امنیت و استقلال و کلا موقعیت بینالمللی ایران تابعی از انعطافپذیری یا عدم تغییر گفتمان در سیاست خارجی ایران میباشد و تغییر یا عدم تغییر به تعبیری، دریچهای، را بر روی ایران خواهد گشود که ممکن است نسیم ملایمی را در پی داشته باشد و یا ممکن است طوفان در پس دریچه منتظر تصمیم سیاست خارجی ایران در آینده باشد. جهان امروز، جهان تغییرات و تحولات دایمی و لحظهای است و در آن نمیتوان با دیدگاهی ثابت و غیر قابل تحول، جایگاهی در خور ایران ساخت و خواست ولی افسوس که فقط "سیاستمداران از تاریخ درس نمیگیرند".