تاریخ انتشار : ۰۹ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۱۱:۳۵  ، 
شناسه خبر : ۵۲۴۲۳

دکتر غلامعلی حداد عادل/رئیس مجلس شورای اسلامی
مدرس شخصیت بزرگی است که هنوز عظمت مقام او بر جامعه ما معلوم نشده است. تا آنجا که به یاد دارم نخستین بار که درباره مدرس مطلب نسبتاً‌ مفصلی خواندم، سال 1340 بود. کتاب دریای گوهر دکتر مهدی حمیدی را می‌خواندم. در آن کتاب سه مقاله به قلم ابراهیم خواجه نوری نویسنده کتاب بازیگران عصر طلائی درباره مدرس آمده بود که هر چند خالی از نیش و نوش نبود، اما خواننده می‌توانست سایه روشنی از چهره نستوه این روحانی مبارز را با خواندن آن نوشته در ذهن ترسیم کند، چرا که خواجه نوری آن را در سال‌های پس از شهریور بیست نوشته بود، سال‌هایی که نویسندگان می‌توانستند درباره رضاخان آزادانه‌تر از قبل و حتی آزادانه‌تر از سال‌های بعد مطالبی بنویسند، من این شعر را از پایان مقاله تبعید مدرس آن کتاب، از همان زمان به خاطر سپرده‌ام که:
همت نگر که کشته شمشیر عشق
یافت مرگی که زندگان به دعا آرزو کنند
ده سال بعد از مطالعه این نوشته، فرصت حضور بر تربت پاک مدرس در کاشمر پیدا شد. دوم یا سوم فروردین 1350 با تنی چند از دوستان از مزاری که اهالی آن را "قبر آقای شهید" می‌نامیدند، دیدن کردم. قبر مدرس را دیدم درون ضریحی کوچک و زیر بقعه‌ای ساده و صد البته تعجب کردیم از اینکه می‌دیدیم مردم در زمان سلطنت و سلطه محمدرضا شاه، از سید مظلومی که به دست پدر او شهید شده بود یک امامزاده تمام عیار ساخته‌اند و مردگان خود را در گرداگرد تربت پاک او برای تبرک به خاک می‌سپرند و با افروختن شمع و چراغ بر مزار او و خواندن فاتحه و دعا، از روح پاک او مدد می‌جویند.
گفتند پسر مرحوم مدرس مقیم کاشمر و مجاور تربت پدر است. پس به خدمت ایشان رسیدیم. پیرمردی بود که هفتاد ساله می‌نمود. در صورت او شباهت با مدرس به خوبی دیده می‌شد و لهجه اصفهانی غلیظ‌ا‌ش این شباهت را کامل‌تر می‌کرد. نشستیم و سلام و تعارفی کردیم و به آشنایی خود با دکتر علی مدرس، نوه مرحوم مدرس اشاره کردیم. باب گفت‌وگو باز شد و پیرمرد به سخن درآمد. آقای آسید عبدالباقی مدرس،‌ می‌گفت شب تبعید، "درگاهی" به خانه ما آمد و آقا را برد. شب اول در حضرت "عبدالعظیم" به سر بردند و از آنجا به طرف مشهد حرکت کردند.
از وحشت آن شب و وحشیگری "درگاهی" و مأمورین شهربانی صحبت‌ها داشت. گفت‌وگوی او مدتی طول کشید، می‌گفت حالا آمده‌ام کنار مقبره آقا بتوانم اینجا را آباد کنم. در آن سفر ما البته نتوانستیم صدای آن پیرمرد محترم را ضبط کنیم و یادداشتی هم برنداشتیم، چون مأموران ساواک و شهربانی همه جا سایه به سایه مراقب ما بودند. فروردین پنجاه بود و آغاز سالی حساس و پرماجرا.
مدرس، عالمی ربانی، روحانی‌ای مبارز و سیاستمداری باهوش و دلیر بوده است و به جرات می‌توان گفت که ما در فاصله مشروطیت تا انقلاب اسلامی قامتی بلندتر، ‌فریادی رساتر و چشمی دوربین‌تر از مدرس نداشته‌ایم.
مدرس رنج بسیار کشیده است. هم هجرت داشته و هم جهاد اکبر کرده. دو بار با سلاح گرم ترور شده و سرانجام پس از ده سال حبس، به شهادت رسیده است. حبس در تبعید، یعنی اول او را تبعید کردند و آن وقت در همان تبعید هم او را به زندان افکندند. اما من مشکل بزرگ مدرس را ترور، حبس و تبعید نمی‌دانم. مشکل بزرگ او چیز دیگری بوده ترور و حبس و تبعید در مقابل آن آسان و قابل تحمل بوده است. درد اصلی مدرس این بود که در زمانی به مخالفت جدی با رضاخان برخاست که هنوز مردم رضاخان را نشناخته بودند. نه فقط توده مردم، بلکه بسیاری از خواص نیز به ماهیت او پی نبرده بودند.
اما مدرس با شم سیاسی قوی و چشمان نافذ خود، گرگ را در لباس میش و اهریمن را پشت نقاب فرشته تشخیص داده بود و ناچار بود در چنین وضعیتی در مقابل رضاخان بایستد. رضاخان سال 1300، از لحاظ دیکتاتوری و بی‌رحمی نسبت به ملت و نوکرصفتی و مزدوری نسبت به بیگانه، همان رضاخان سال 1314 و سال 1320 بود، اما ملت این را نمی‌دانست. دست کم پانزده سال طول کشید تا نقاب از آن چهره برداشته شد و مردم آن دیو پنهان شده پشت نقاب را آشکارا دیدند.
مردم و بسیاری از رجال سیاسی و حتی بسیاری از روحانیون، حرف مدرس را نمی‌فهمیدند و او ناچار بود به حکم آنچه می‌بیند و دیگران نمی‌بینند و آنچه می‌داند و دیگران نمی‌دانند، سخنانی بگوید که دیگران نمی‌فهمیدند. درد اصلی مدرس و غربت تلخ و کشنده او این بود. برای اینکه دشواری کار مدرس معلوم شود اعلامیه زیر را نقل می‌کنیم.
این اعلامیه را رضاخان در یازدهم آبان 1304 یعنی تقریباً یک ماه قبل از جلوس رسمی به تخت سلطنت صادر کرده است:
"عموم اهالی ایران... بدانند که... من... همیشه دو اصل مهم را سرسلسه مکنونات و عقاید خود قرار داده‌ام... اجرای عملی احکام شرع مبین اسلام، تهیه رفاه حال عموم.
بر خواطر عامه اهالی پوشیده نیست که این دو اصل مهم مدت‌ها و سالیان دراز است که در ایران فراموش شده و با اینکه اجرای آن جزو ضروریات و فرایض اولیه زمامداران امر شناخته می‌شود، ‌مع‌هذا طوری به فراموشی و متروک ساختن آن تعمد شده است که فعلاً جز به تأسف و تأثر در اطراف آن نمی‌توان تفسیر و تعبیری نمود...
نظر به اینکه اشاعه مسکرات مخالف اصول مسلمه اسلامی شمرده شود، لذا امر اکید می‌دهم که از همین تاریخ کلیه دکاکین مشروب‌فروشی و قمارخانه‌ها در سرتاسر ایران مقفل و بسته بماند و حکام ایالات و ولایات و امرا قشونی نیز در تمام نقاط مأموریت دارند که این موضع اهم و این حکم استثناناپذیر را قطعاً و قویاً و با کمال شدت و سختی به مورد اجرا بگذارند.
در خاتمه از یک طرف غرور حس انسانی و انسانیت و شرف ملی و ملیت و بالاخره هویت آدمیت و عزت نفس را به بعضی از مخدرات امروز حتی آنهایی که علناً متظاهر به خلاف می‌شوند تذکر داده و از طرف دیگر به تمام نظمیه‌ها و مامورین پلیس حکم می‌کند که صفات مرقومه فوق را یکی از قطعی‌ترین موارد ماموریت خود تشخیص داده و هرگاه در معابر عمومی برخلاف این رویه، خلاف انتظاری از هر کس مشاهده کنند مرتکب آن را خارج از موجودیت انسانی دانسته بلاتردید به محبس‌های نظمیه جلب نمایند تا با خواست خداوند از این حیث نیز نسل آینده ایران کنونی از انقراض و انحطاط مصون و صداقت و راستگویی و درست کرداری آنان اقلاً با نیاکان تاریخی خود قابل مقایسه و تطبیق بماند"
"رئیس حکومت موقتی مملکت و رئیس عالی کل قوا ـ رضا"
شاید باور به اینکه این اعلامیه، اعلامیه رضاخان است برای بعضی مشکل باشد، آری، رضاخان با چنین چهره‌ای بر سر کار آمد. تغییر سلطنت کار ساده این نبود و انگلیسی‌ها چنان با تردستی و ترفند این تغییر را صورت دادند که حتی بسیاری از سیاسیون ضدانگلیسی هم سال‌ها طول کشید تا فهمیدند چه کلاهی بر سرشان رفته است. باری، مدرس ناچار بود با چنین رضاخانی مبارزه کند، زیرا او را شناخته بود. او به عنوان یک روحانی می‌بایست با کسی که این همه دم از اسلام می‌زند، مخالفت کند و محکوم به اینکه تنها بماند و حرفش فهمیده نشود.
رضاخان نه تنها توانسته بود مردم را با نقاب اسلام‌خواهی و اسلام‌پناهی فریب دهد، بلکه توانسته بود وجهه یک منجی بزرگ و سرداری مقتدر را کسب کند که قادر است در سراسر کشور امنیت و آرامش برقرار کند و یاغیان و متمردان را سرکوب سازد. این وجهه این طور به دست آمد که انگلیسی‌ها بعد از مشروطیت و در اواخر عمر قاجاریه در نقاط مختلف ایران، عمال خود را برای ایجاد ناامنی و شورش و طغیان تحریک کردند و آنان را به حمایت خود دلگرم ساختند، اما همین که رضاخان را به عنوان فرد مناسبی برای ایجاد یک حکومت مرکزی پیدا کردند دست خود را از پشت سر مزدوران یاغی خود برداشتند و به رضاخان دستور دادند به آنها حمله کند و آنها را از میان بردارد.
نتیجه طبیعی این امر آن بود که مردم تصور کردند این امنیت به ابتکار و همت و قدرت و کفایت رضاخان حاصل شده است و چه خوب است چنین نابغه و اعجوبه‌ای در ایران به قدرت برسد و شاه شود.
فراموش نشود که سخن از سال‌های اوایل بعد از 1300 هجری شمسی است نه سال 1320 که انگلیسی‌ها همان سردار بزرگ را بعد از آنکه شانزده سال با عنوان اعلیحضرت رضا شاه قدر قدرت قوی شوکت پهلوی بر ایران حکومت کرده بودند مثل یک موش مفلوک گرفتند و از ایران بیرون انداختند. در 1320 هم ماهیت اسلام‌پناهی رضاخان بر همه معلوم شده بود و هم منشا قدرت و کفایت او، اما مدرس روزی او را شناخته بود که گذشت روزگار هنوز او را به مردم نشناسانده بود.
برای آنکه در اثبات ترفند انگلیسی‌ها در تامین وجهه برای رضاخان سدی به دست داده باشیم، چند سطری از کتاب "یادداشت‌های دکتر قاسم غنی" نقل می‌کنیم تا معلوم شود چگونه آن ناامنی‌هایی که قبل از به قدرت رسیدن رضاخان در ایران وجود داشته، به تحریک انگلیسی‌ها بوده و از بین رفتن آن ناامنی‌ها به دست رضاخان هم به خواست انگلیسی‌ها بوده است. غنی در صفحه 199 جلد هشتم که مخصوص خاطرات او به سال 1326 هجری شمسی و به هنگام سفر کبیری او در قاهره است می‌نویسد:
"عصر به دیدن شاهزاده ابوالفتح قاجار (سالارالدوله) رفتم. شاهزاده پیرمردی است در حدود 70 سال... می‌گفت قریب چهل سال است از ایران دور هستم... می‌گفت من از اعضا فراماسون بودم و وقتی در ایران کار داشتم، رئیس لوژپاریس توصیه‌ای به مرحوم فروغی در ایران نوشت...
می‌گفت در 1923 (1301) از مرحوم رضا شاه اجازه ایران رفتن خواستم، اجازه داده شد. به بغداد رسیدم، قضایای شیخ خزعل پیش آمد. انگلیسی‌ها مرا به جنوب بردند. قریب 50 روز آنجا بودم. انگلیسی‌ها هر چه خواستند گرفتند و مرا مترسک قرار دادند و برگرداندند، به حیفا بردند. می‌گفت مرا می‌بردند که پادشاه جنوب ایران کنند.
می‌گفت در 1917 و 1918 کتباً به خزعل سند داده بودند که اگر حکومت مرکزی مسلحانه به او حمله کند، مسلماً ‌از او نگاهداری کنند، ولی نکردند."
می‌بینم که چگونه در این سند مختصری که متضمن اشاره‌ای است به دو نفر از یاغیان دوران احمدشاه، یعنی سالارالدوله و خزعل، همه آنچه در باب رضاخان گفتیم اثبات می‌شود. عظمت مدرس آن است که آنچه که دیگران بعدها در آینه دیدند او در خشت خام دیده بود. برای اینکه نبوغ سیاسی این مرد دانسته شود فقراتی از پیش‌بینی‌های او را که قبل از تغییر سلطنت و به قدرت رسیدن رضاخان، به صورت پیغام برای احمدشاه فرستاده شده به نقل از کتاب اسرار سقوط احمدشاه به قلم رحیم‌زاده صفوی نقل می‌کنیم. مدرس که ناچار بوده در آن اوضاع و احوال خاص، احمدشاه را بر رضاخان ترجیح دهد پیغام می‌دهد که:
"غرض آن است که هرگاه مقصود دیگران تنها عبارت از این بود که اعلیحضرت را از سلطنت برکنار سازند دیگری را بر تخت نشانند، من که مدرس هستم، صریحاً می‌گوید که به مبارزه نمی‌پرداختم. اما بر من ثبات است که مقصود دیگران در حال حاضر تغییر رژیم حقیقی است با تمام معنای آن و تغییر رژیم در تمام شعب اجتماعی و سیاسی یعنی تغییر تمام آن چیزهایی که باعث انتظام رشته‌های مختلف حیاتی ملی ما بوده و همان چیزها بوده است که ایرانی را از سخت‌ترین مخاطرات خلاصی بخشیده است. آری، مقصود کلی از تغییر رژیمی که امروزه مورد بحث می‌باشد، این چنین تبدیلی و تحویلی است...
آقای مدرس عرض می‌کند از مذاکرات با سردار سپه بر من مسلم شده است که در رژیم آینده بنیاد معیشت ایلیاتی را خواهند برانداخت و شاید در نظر اول این قضیه به نظرهای سطحی، پسندیده آید و لیکن شایان دقت است... رژیم آینده تصمیمی جز این ندارد که ایلات ایران را تخته قاپو کند تا گوسفند و اسب ایرانی که برای تجارت تا قلب اروپا انتقال می‌یابد و سرچشمه عایدات هنگفت این کشور است رو به نابودی گذارد و روزی برسد که برای شیر و پنیر و پشم و پوست هم گردن ما به جانب خارج کج باشد و دست حاجت بدان سو دراز کنیم..
آقای مدرس و رفقای ایشان که افراد اقلیت را در داخل مجلس و خارج آن تشکیل می‌دهند، به حقیقت سیاست خارجی و نیت و مقصد آن واقف گشته و یقین دارند مقصود از تغییر رژیم آن است که ایرانی کلیه اسباب و عوامل مقاومت منفی را از کف بدهد و خصائصی را که باعث بقای حیات اقتصادی و اجتماعی او می‌باشد یک باره ببازد. لباسی اختیار کند که از عهده خرج آن برنید و سبک معیشتی را دنبال کند که نانش به نانش نرسد و روزی پیش آید که درآمد هیچ کدام از خاندان‌های شریف و رنجبر کفاف هزینه و مخارج آنان را ندهد. خرج زیاد و دخل کم همگی را از راه راست منحرف سازد و بدقولی و بدعهدی و کلاهبرداری ور شوه و ارتشا که هنوز در ایران لااقل نزد اکثریت بزرگی منفور و مورد ملامت است به ناچار و ناگزیر عمومیت پذیرد.
صدقات و خیرات و نذورات که تا حدی به دیانت مربوط است با تخطئه مذهب و به عنوان خرافات و اوهام از میان برخیزد. ثروت و مکنت در دست‌های معدودی مردم بی‌دین و بی‌ایمان گرد آید و سایر مردم نسبت به آنان با چشم کینه و بغض بنگرند و در نتیجه اختلاف و نفاق ملی با تمام معنای آن پیدا شود و بدین طریق ملتی که قرن های دراز در پرتو خصائل و آداب مخصوص خود توانسته است با مشکلات بزرگ روبه‌رو گردد و فاتح درآید، با سیاستی که در طی تغییر رژیم عملی خواهد شد کلیه رشته‌های معیشت و عوامل دوام و بقا را گم خواهد کرد و نامش از ردیف اقوام زنده زدوده خواهد شد.
به عقیده آقای مدرس، دو رژیم نوی که نقشه آن را برای ایران بینوا طرح کرده‌اند نوعی از تجدد به ما داده می‌شود که تمدن غربی را با رسواترین قیافه تقدیم نسل‌های آینده خواهد نمود. آقای مدرس می‌گویند تقریباً چوپان‌های فربه‌های قراعینی و کنگاور، با فکل سفید و کراوات خودنمایی می‌کنند اما در زیباترین شهرهای ایران هرگز آب لوله و آب تمیز برای نوشیدن مردم پیدا نخواهد شد. ممکن است شماره کارخانه‌های نوشابه‌سازی روزافزون گردد اما کوره آهن‌گدازی و کارخانه‌های کاغذسازی پا نخواهد گرفت.
درهای مساجد و تکایا به عنوان منع خرافات و اوهام بسته خواهد شد. اما سیلی‌ها از رمان‌ها و افسانه‌های خارجی که در واقع جز حسین کردفرنگی و رموز حمزه فرنگی چیزی نیستند به وسیله مطبوعات و پرده‌های سینما به این کشوری جاری خواهند گشت، به طوری که پایه افکار و عقاید و اندیشه‌های نسل جوان ما از دختر و پسر تدریجاً بر بنیاد همان افسانه‌های پوچ قرار خواهد گرفت. مدنیت مغرب و معیشت ملل مترقی را در رقص و آواز و دزدی‌های عجیب و آرسن لوپن و بی‌عفتی‌ها و مفاسد اخلاقی دیگر خواند شناخت، مثل آنکه آن چیزها لازمه متمدن بودن است...".
این شمه‌ای از تشخیص سیاسی مدرس در سال 1303 هجری شمسی است. بعضی‌ها ده سال بعد این حقیقت را فهمیدند اما آن وقت رضاخان، مدرس را مانند شیری که در دو قفس تودرتو اسیر شده باشد در تبعید خواف زندانی کرده بود. بعضی دیگر بیست سال بعد فهمیدند، بعضی سی سال و بعضی چهل سال و... گروهی هنوز هم نفهمیده‌اند که مدرس در آن روز چه می‌گفت و چه می‌دید.
اگر زندگانی این مرد بزرگ را یک "غمنامه" یعنی یک تراژدی بدانیم، دردناک‌ترین و غم‌انگیزترین پرده آن، نه سال‌های تبعید و زندانی و نه حتی روز و ساعت شهادت او، بلکه سال‌هایی است که وی می‌کوشید مردم را از خطر سیلی که او آن را از بلندی می‌دید آگاه کند اما دشمن چنان ماهرانه صحنه‌سازی می‌کند که او تنها می‌شود و فریادش در خاموشی کویر بی پژواک می‌ماند و منزوی می‌شود و در اقلیت قرار می‌گیرد و حتی بسیاری از هم لباس‌های او، از درک سخن او عاجز می‌مانند و رضاخان در همان آغاز سلطنت خود، یعنی دو سال پس از جلوس به تخت شاهی، موفق می‌شود این سد سنگین و این کوه استوار را از پیش پای خود بردارد و جاده را برای رسیدن به مقصد و مقصود خود هموار سازد.
برای نسلی که انقلاب اسلامی را به پیروزی رسانده و در راه حفظ آن جان سپاری می‌کند سخن مدرس به اندازه‌ای مفهوم و ملموس است که هر چند ده‌ها سال از شهادت او گذشته، گویی شهادت او همین دیروز اتفاق افتاده و خبر آن همین امروز به ما رسیده است، یعنی مدرس تا این اندازه امروزی است و با ما و در میان ما زندگی می‌کند و به زبان ما از دوران ستمشاهی پهلوی شکایت و حکایت می‌کند. ما هم بر شهادت او می‌گرییم و هم بر ده سال غربت و حبس و تبعید او و هم بر تنهایی معصومانه و مظلومانه او در آن سال‌هایی که یکه و تنها مانند مرغ حق در شبانگاهی تاریک "حق، حق" می‌گفت.