تاریخ انتشار : ۲۰ مهر ۱۳۹۱ - ۱۰:۱۰  ، 
شناسه خبر : ۵۲۴۶۹
اشاره: همان‌طور که در شماره گذشته اشاره شد فلسفه دین دانشی است که دین را به عنوان یک پدیده درنظر گرفته و از مبادی تصوری و تصدیقی آن چون تعریف دین، تاریخ دین، هدف و کارآمدی دین و... پرسش‌هایی به عمل می‌آورد و به پاسخ آنها می‌پردازد. در شماره گذشته به مهم‌ترین و برجسته‌ترین مباحث مطرح شده در فلسفه دین در عصر حاضر اشاره شد در این شماره تفاوت فلسفه دین با کلام و نیز نسبت آنها با یکدیگر و نیز یکی از شاخه‌های فلسفه دین، مباحث مربوط به معرفت‌شناسی است. رابطه بین این دو حوزه در گفتگو با حجج‌اسلام والمسلمین آقایان دکتر علی مصباح، دکتر ابوالفضل ساجدی و دکتر محمدفنایی اشکوری مورد ارزیابی قرار گرفته است؛

*تفاوت فلسفه دین با کلام و نیز نسبت آن‌ها با یکدیگر چیست؟ در ضمن بفرمایید آیا کلام جدید ماهیت جداگانه‌ای از کلام قدیم دارد یا خیر؟
**دکتر ساجدی: عنوان فلسفه دین، که خاستگاه آن مغرب زمین است، عنوان نسبتاً جدیدی است، گرچه موضوعات و عناوین مورد بحث در این زمینه سابقه‌ای طولانی به قدمت ظهور فلسفه و دین دارد. از جمله تفاوت هایی که بین فلسفه دین و کلام وجود دارد، همان تفاوت میان فلسفه و کلام است. فیلسوف در مباحث هستی شناسی و یا انسان شناسی در مقام اثبات نظریه خاصی نیست بلکه درصدد کشف حقیقت است. حداقل بنا و ادعای وی چنین است،‌ اما متکلم درصدد اثبات عقاید خاص دینی است. در نتیجه، هیچ پیش فرضی را در نظر نمی گیرد و هیچ حداقل دینی را باور قطعی نمی‌انگارد، فیلسوف دین بدون در نظر گرفتن صحت عقاید دینی،‌ به کنکاش خود می‌پردازد. در حالی‌ که متکلم، در مقام تثبیت باورهای دینی برمی‌آید. تفاوت دیگر در ابزار مورد استفاده آن‌هاست. فیلسوف دین، از ابزار عقل بهره می‌جوید، اما متکلم از داده‌های وحیانی نیز استفاده می‌کند. فلسفه دین را نیز می‌توان با مقایسه آن با سایر فلسفه‌های مضاف مانند فلسفه علم، فلسفه هنر، فلسفه سیاست و فلسفه اخلاق شناخت. هر کدام در واقع، یکی از زیرمجموعه‌های مباحث فلسفی هستند و معمولاً دایره‌المعارف‌ها و کتاب‌های مختلفی که در باب فلسفه نوشته می‌شود، یک بخش آن را به فلسفه دین اختصاص می دهند. البته مباحثی که در فلسفه دین مطرح می شود تا حدی با مباحثی که در کلام مطرح می‌شود مشترک است. اما درباره کلام جدید و کلام قدیم، باید گفت که معنای کلام جدید در کشور ما با آن چیزی که در غرب رایج است، تفاوت دارد، آنچه که در غرب مطرح است،‌ غالباً تحت عنوان فلسفه دین می‌باشد، ولی در جامعه ما کلام جدید در واقع تکامل یافته کلام قدیم است. به طور کلی، تفاوت کلام جدید و کلام قدیم، به موضوع‌های مورد بحث هر کدام، راه‌حل‌هایی که هر یک ارائه می‌دهند، روش های بحث و نیز نحوه ترتیب و چینش مباحث آن‌ها برمی گردد. اما به لحاظ ماهوی تفاوتی بین آن‌ها وجود ندارد و این طور نیست که موضوع آن ها با یکدیگر متفاوت باشد. حتی با توجه به وجوه اشتراک فراوانی که در بعضی از موارد با یکدیگر دارند می‌‌توانیم آن‌ ها را یک علم واحد بدانیم، منتها کلام جدید علم تکامل یافته کلام قدیم است، مثل فلسفه جدید که تکامل یافته فلسفه قدیم است. تکامل در مباحث، وابسته به تحولات علمی است که در روند رشد فکری بشر حاصل می‌شود. این تکامل در رشته‌های مختلف، از جمله رشته‌های علو‌م‌تجربی، نیز به وضوح قابل مشاهده است.
دکتر فنایی اشکوری: کلام در حقیقت، تبیین و دفاع از باورهای دینی و پاسخ به پرسش‌ها و شبهاتی است که درباره دین مطرح می شود. کلام جدید به پرسش ها و شبهاتی پاسخ می دهد که پیش از این مطرح نبوده‌اند. به عنوان مثال، متکلم موظف است مشکل پیش آمده در خصوص تعارض بین دین و نظریه تحول انواع را به شکلی حل و فصل نماید. Theology(علم اعتقادات دینی)- و به یک معنا، کلام- در هر دینی،‌ مختص همان دین است. هرچند مسائل مشترک هم وجود دارد. ما به لحاظ تاریخی، کلام به معنای عام نداریم، چرا که کلام اسلامی، ‌کلام مسیحی، کلام یهودی و... هر کدام از اعتقادات خاصی دفاع می‌کنند. هرچند افرادی همچون C.W.Smith از کلام جهانی سخن به میان آورده‌اند، اما هنوز در مرحله طرح است.
امّا فلسفه، دست‌کم در مقام تعریف، عام است، یعنی به دین خاصی وابستگی و پیوستگی ندارد و در فلسفه دین هم، غرض اثبات و یا نفی دعاوی دینی هم نیست، یعنی فیلسوف، تنها در مقام بررسی آن‌هاست و پایبند به نتیجه نیست. البته همه این‌ها در مقام ادّعا و تعریف است و ممکن است در واقع دقیقاً این‌گونه نباشد. روش فلسفه دین فقط عقلانی است، در حالی که کلام برای تبیین معارف دینی از روش‌های مختلف و عمدتاً از منابع دینی و کتب مقدس استفاده می‌کند. به هر حال، می‌توان گفت: فلسفه دین، نگاهی بیرونی به دین است، ولی عمده مباحث کلامی نگاه درونی به دین است، هر چند در کلام هم مباحثی هست که می‌توان آن‌ها را مباحث برون دینی قلمداد کرد، ولی از آن جایی که بیشتر مباحث آن، شرح و دفاع از عقاید دینی است، کلام عمدتاً معرفت درون دینی می‌باشد.
*آیا تئولوژی (Theology) در غرب اعم از علم اعتقادات نیست؟ یعنی علاوه بر مسائلی که ما در کلام مطرح می‌‌کنیم چیزهای دیگری را در برنمی‌گیرد؟
**دکتر مصباح: (Theology) عمدتاً به معنای خداشناسی است و معادل کلام می باشد. البته، این را هم به دو نوع تقسیم کرده‌‌اند: یکی، (NaturalTheology) که با صرف‌نظر از وحی به بحث می‌پردازد و دیگری، (RevealedTheology)، که از منابع دینی استفاده می‌کند. اما فلسفه مطلقاً متکی به عقل است، آن هم عقل مستقل و غیر مستمدّ از وحی. فلسفه دین هم یکی از شُعب فلسفه است و باید طبق تعریف، مشخصات تفکر فلسفی را داشته باشد.
تفاوت کلام با فلسفه دین در چند بُعد می‌‌تواند مطرح باشد: یکی در هدف و یکی هم در روشی که به کار می‌گیرند. هدفِ کلام، اثبات یا توجیه عقاید دینی است، در حالی که، در فلسفه دین چنین هدفی وجود ندارد، هدف فلسفه دین بررسی نقادانه اعتقادات دینی است نه توجیه و تبیین و اثبات آن. از این رو، هدف فلاسفه دین- چه آن‌هایی که از یک خاستگاه مذهبی به مسائل نگاه می‌کنند، مانند کانت و هگل و چه آن ‌هایی که ضدّ مذهب یا دست‌کم غیرمذهبی هستند، مانند مارکس، نیچه و شوپنهاور- هدفی نقّادانه است. بنابراین، یکی ازتفاوت‌های عمده فلسفه دین با کلام، هدفی است که برای این تلاش عقلانی در نظر گرفته می‌شود. تفاوت دیگر در روش آن‌هاست، روش فلسفه دین صرفاً عقل است، امّا در کلام، روش منحصر در روش عقلانی نیست، هر چند که روش عقلانی هم به کار گرفته می‌شود. در امّهات مسائل مانند اثبات وجود خدا یا نیاز به نبوت، که در کلام اسلامی مطرح می‌شود، بحث عقلانی صرف است، ‌امّا در جزئیات، مانند نبوت خاصه، جزئیات مربوط به معاد، رجعت و ویژگی‌های بهشت و جهنم و... بیشتر راز منابع دینی استفاده می‌شود. البته یکی از تفاوت‌های (Theology) با کلام این است که (Theology) عمدتاً‌ به مباحث خداشناسی می‌پردازد. بحث معاد و نبوت به آن شکلی که در کلام اسلامی مطرح است در کلام مسیحیت به آن پرداخته نمی‌شود، چون آن‌ها حضرت مسیح (علیه السلام) را پیامبر- به آن معنایی که ما معتقدیم- نمی‌دانند، بلکه آن حضرت را وجهی از خود خدا می‌دانند، از این رو، بحث آن‌ها از حضرت مسیح (علیه السلام) مانند تثلیت و تجّسم خدا در حضرت مسیح (علیه السلام) به بحث خداشناسی برمی‌گردد.
اما در نسبت با فلسفه دین و کلام جدید باید گفت: آنچه که دست کم در جامعه ما به عنوان کلام جدید رایج شده، آمیزه‌ای است از مباحثی که در فلسفه دین در غرب مطرح است و یک سری مسائل مربوط به دین که در علوم دیگر مطرح می‌باشد. برای مثال، مباحثی مانند بحث منشأ دینداری، نیاز انسان به دین، انتظار بشر از دین،‌کارکرد دین در جامعه و... بخشی از آن‌ها در جامعه‌شناسی دین،‌ بخشی در روان‌شناسی دین و یا بخشی در مردم‌شناسی دین مطرح می‌شود. ولی در غرب این مباحث تحت همان عناوین مطرح می‌شود و از این رو، روش بحث و روش اثبات این مسائل دیگر صرفاً عقلی نیست،‌ بلکه از روش آن علوم خاص تبعیت می‌کند، مثلاً در جامعه‌شناسی و روان‌شناسی دین، بیشتر از روش‌های جامعه‌شناختی و روان‌شناختی استفاده می‌کنند تا روش‌های فلسفی و عقلانی.
*یکی از شاخه‌های فلسفه دین، مباحث مربوط به معرفت‌شناسی است. شما رابطه بین این دو حوزه را چگونه ارزیابی می‌فرمایید؟
**دکتر ساجدی: معرفت‌شناسی یکی از مباحثی است که تأثیر مهمی در مباحث متعدد فلسفه دین دارد. به طور کلی، معرفت شناسی از امکان معرفت بشیری، ابزارهای آن و چالش‌هایی که در این زمینه وجود دارد بحث می‌کند. البته گرایش‌های متعددی هم بر آن حاکم است. بیشتر مباحثی که در فلسفه دین مطرح می‌شود مرتبط و مبتنی بر مبانی خاص در حوزه معرفت‌شناسی است. مثلاً ، در بحث رابطه عقل و دین، گرایش‌های متعددی وجود دارد، یکی از این گرایش‌ها، ایمان‌گرایی یا فیدئیسم است. در این زمینه می‌توان به عقاید و نظرات کیرکگارد و ویتگنشاتین اشاره کرد که از فلاسفه و متکلمان قرن حاضر هستند. براساس رویکردی که آن‌ها ارائه می‌دهند، عقاید دینی قابل توجیه و ارزیابی عقلانی نیستند. آن‌ها به طور کلی در مورد صدق گزاره‌های دینی،‌ که پیوند نزدیکی با مباحث معیارهای صدق، که در معرفت‌شناسی بحث می‌شود، دارد:‌ معیار خاصی ارائه می‌دهند. آنان در حوزه معیارهای صدق، میان حوزه گزاره‌های دینی و سایر حوزه‌های علوم بشری تفکیک قایل می‌شوند. ویتگنشتاین در این زمینه بحث‌های متعددی را مطرح می‌کند که نهایتاً بر نظریه خاصی در حوزه معرفت‌شناسی مبتنی است. پال تیلیش هم در بحث رابطه عقل و دین رویکرد ایمان‌گرایی را دنبال می‌کند، یعنی به تفکیک میان معیار صدق گزاره‌های دینی و سایر گزاره‌ها اصرار می‌ورزد. همچنین پلانتینجا در بحث معرفت‌شناسی اصلاح شده (رفورمد اپیستمولوژی Epistemology Reformed) نظریه‌ای که در حوزه عقل و دین مطرح می‌کند، متأثر از این رویکرد معرفت شناسانه می‌باشد. وی می‌گوید: همان‌طور که عقاید مبتنی بر تجارب حسی باورهای پایه برای ما تلقی می‌شوند،‌ عقایدی هم که بر تجربه دینی متکی‌اند، باورهای پایه هستند، در نتیجه، اعتقاد به خدا هم یک اعتقاد پایه خواهد بود. در میان نظریات مختلفی که در مورد رابطه عقل و دین ارائه شده، نظریه مقبول ما نیز بر معرفت‌شناسی خاصی متکی است. ما هم در زمینه صدق و هم در زمینه توجیه، مبنای خاصی را می‌پذیریم و نتیجه‌گیری خود را بر آن استوار می‌سازیم. برای مثال، ما از میان نظریه‌های متعدد صدق همچون مطابقت با واقع، انسجام‌گرایی، پراگماتیسم، نسبیت‌گرایی، کاهش‌گرا و حشو اظهاری آن‌ها، مبنای نظریه عقل و دین خود را بر نظریه مطابقت متکی می‌‌کنیم، یعنی معیار حق و صدق را به معنای مطابقت با واقع و نفس‌الامر تلقی کرده و بر این اساس، میان گزاره‌های عقلی و دینی و رابطه بین این دو حکم می‌کنیم.
همچنین از میان نظرات متعددی که در حوزه توجیه مطرح است، مانند مبناگرایی تعقلی، مبناگرایی تجربی، انسجام‌گرایی، نسبیت‌گرایی، عمل‌گرایی و... نظریه مبناگرایی تعقلی را پایه نظریات عقل و دین خود قرار می‌دهیم.
در حوزه علم و دین نیز همین مطلب صادق است، یعنی نظریه‌های مختلف که در دین ارائه می‌شود، بر مبانی مختلفی معرفت‌شناسی متکی می‌باشند. برای مثال‌، اگر ما معرفت‌شناسی فلاسفه قرن 18، مانند نظریه هیوم و کانت، را بپذیریم، در مباحث «رابطه علم و دین» و «خداشناسی» ما تأثیر جدی خواهد گذاشت، اگر اصالت تجربه علمی هیوم را بپذیریم، دیگر نخواهیم توانست خدا را اثبات کنیم.
از دیگر عناوین مورد بحث در فلسفه دین که مرتبط به مباحث معرفت‌شناختی است، بحث زبان دین است. مباحثی که در حوزه زبان دین مطرح می‌باشد،‌ دقیقاً بر دیدگاه‌های معرفت شناسی مبتنی است. اگر کسانی همچون ویتگنشتاین به تفکیک زبان دین قایلند به این دلیل است که معیار صدق در نظریه‌های حوزه معرفت دینی را متفاوت از معیار صدق در سایر حوزه‌ها می‌دانند.
در بحث پلورالیسم هم دقیقاً این مطلب مشاهده می‌شود. برخی از طرفداران پلورالیسم، در حوزه معرفت‌شناسی معیار صدق گزاره‌های دینی را انطباق آن‌ها با واقع نمی‌دانند،‌ بلکه معیار آن را تأثیرگذاری بر حیات‌بشر می‌دانند، یعنی می‌گویند: هر دینی که بر حیات بشر تأثیر بگذارد، صادق و بر حق است. در نتیجه، اگر عقیده‌ای خرافی و غیرقابل انطباق با واقع باشد، حق تلقی می‌شود، در صورتی که تأثیر عملی بر انسان برجای نهد.
**دکتر فنایی اشکوری: مباحث معرفت شناسی در فلسفه غرب سؤالات معرفت شناسی فراوانی را در باب دین ایجاد کرده است: آیا اصلاً گزاره‌های دینی معنا دارند؟ آیا آن‌ها باورهای دینی موجّه هستند؟ آیا معقول هستند؟ آیا مستدل و مضمون الحقّانیه هستند؟و.... از این رو، هم بحث‌‌های مقدماتی در باب معنا و موجّه بودن و صدق اهمیت پیدا کرده و هم وقتی که بحث از مستدل بودن معارف دینی می شود، مباحث ادّله وجود خدا محوریّت پیدا می‌کنند. اما چرا این قدر بحث‌های معرفت‌شناسی اهمیت پیدا کرده و این سؤالات طرح شده است؟ شاید به جهت دیدگاه‌هایی است که درباره معتقدات دینی وجود دارد. بعضی منبع معتقدات دینی را تجربه باطنی می‌دانند که امری سرّی، درونی و کاملاً شخصی است. برخی، عقاید دینی را با استدلال‌ها و براهین فنّی فلسفی و کلامی مطرح می‌کنند. از آن طرف، در بین بسیاری از متکلّمان غربی، از آغاز مسیحیت تا امروز، ادّعا و تأکید بر این بوده که ما معارف دینی را از راه ایمان به دست می‌آوریم. مجموع این راه‌ها که همگی با ذهن عرفی و عادی نامأنوس هستند،‌ موجب طرح این سؤال می‌شود که ما موجّه و مستدل بودن این عقاید را باید از کجا به دست بیاوریم؟ از آن‌جایی که بسیاری اندیشمندان غربی، بر شناخت حسیّ تأکید می‌ورزند و محک و پارادایم معرفت را نیز تجربه حسی می‌دانند و معارف دینی با این روش‌‌ها قابل حصول نیست، از این رو،‌ مباحث معرفت شناسی دینی بسیار مناقشه آمیز می‌باشد.