تاریخ انتشار : ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۰۷:۵۹  ، 
شناسه خبر : ۵۲۴۸۷

دکتر سید‌مرتضی مردیها
جهانی ‌شدن عبارتی کاملاً شناخته شده با ادبیاتی نستباً قوی است. به نظر می‌رسد اکثر کسانی که این واژه را شنیده‌اند تصویر نستباً روشنی از آن دارند. مهمترین وجه آن هم وجه اقتصادی است. بنابراین شاید ضرورتی به اشاره این مطالب نباشد و هم موافقان و هم مخالفان تا حد زیادی به آن اعتقاد داشته باشند که ماهیت روابط اقتصادی در دنیای سرمایه‌داری ناگریز از عبور از مناسبات ملی است؛ اینکه اقتضائات جدید از حیث قواعد و قوانین، از حیث تسهیلات برای جابه‌جایی سرمایه و نظایر اینها به بار می‌آورد. شاید نیازی نباشد تعریف و نگاه ویژه خودم را از جهانی شدن تکرار بکنم. حتی اگر بپذیریم مهمترین و قوی‌ترین وجه جهانی‌ شدن مثل هر پدیده دیگر وجه اقتصادی آن است‌. من به تبع علائق و اطلاعات خودم بیشتر به جنبه فرهنگی آن فکر می‌‌کنم و به این جنبه بیشتر اهمیت می‌دهم. با این حال تاکید می‌کنم در دیالکتیک دو وجه فرهنگی و اقتصادی، وجه اقتصادی اصل‌تر و مؤثرتر است. یعنی بیشتر اقتصاد است که فرهنگ را می‌سازد و فرهنگ در حد کمتری اقتصاد را می‌سازد و قوت و غلبه با اقتصاد است. بنابراین وجه اقتصادی جهانی شدن هم بیشتر بر وجه فرهنگی آن غلبه دارد و موثر است تا وجه فرهنگی بر اقتصادی‌. پس موضع‌ من در این باره مشخص است‌. در این چارچوب خاص من بیشتر ماتریالیست‌ هستم تا ایده‌آلیست. یعنی به تقدم واقعیت‌ها بر ایده‌ها عقیده دارم تا برعکسش. اگرچه همان‌طور که گفتم کم‌کم دیگر هر عقل سلیمی می‌پذیرد که در همه موارد با حرکت رفت و برگشتی مداوم یا دیالکتیک روبه‌رو هستیم. البته این معنی ما را از این موضوع مستغنی نمی‌کند که یکی از وجوه را موثر بدانیم. وقتی می‌گویید بحث فرهنگی تاثیر‌پذیر است تا تاثیرگذارتر، این به هیچ‌وچه کم‌اهمیت‌تر بودن را اثبات نمی‌کند. مثل بسیاری چیزهای دیگر. ممکن است در دستگاهی‌10 درصد یا حتی یک درصد دین باشد ولی آن سیستم بدون این وسیله و شناخت آن، شناخته نمی‌شود. بدون فهم همین‌ جزء ارتباط دو سویه و رفت‌ و برگشتی بین‌ آنها شناخته نمی‌شود. برای من نزدیک شدن به بحث جهانی‌ شدن، همواره نزدیک شدن فرهنگی بوده است. به این معنا که من به این بعد قضیه توجه می‌کنم که دنیا از جهت فرهنگی به سوی نوعی یکپارچگی یا یک دست شدن یا هم شکلی، و نه یک شکلی، فزاینده حرکت ‌می‌کند. این موضوع‌ را خیلی‌ها پذیرفته و گفته‌اند منتها بعضی وقت‌ها با مسائل مشکل‌آفرینی همراه می‌شود که آنها را باید توضیح داد. اولین واکنش در برابر این موضوع این است که این یک ایده خشن مدرنیستی است و پنبه آن زده شده‌. بله، شاید. آن ‌چنان که در قرن‌18و19 برخی از فیلسوفان روشنگری و بعد از آن، به شکلی ساده‌‌سازانه یا به شدت خوش‌بینانه به قضایا نگاه می‌کردند یا قضایا را به شدت مکانیکی در نظر می‌گرفتند و می‌گفتند علم هم مشکلات بشر را حل خواهد کرد یا محاسبه عقلانی ثابت می‌کند صلح بهتر از جنگ است پس همه صلح خواهند کرد.
حالا می‌دانیم که این حرف‌ها بچگانه است: علم همه مشکلات بشریت را حل نکرده و هرگز نخواهد کرد، مذهب از بین‌ نرفته و هرگز هم از بین نخواهد رفت و خیلی چیزهای دیگر. ولی اینکه آن تصویرسازی زیاد از حد خوش‌بینانه و غلط بود لزوماً به این معنا نیست که تصورات مقابل آن درست است: مثل ساختارگرایی، پسا ساختارگرایی یا کل بحث‌های نومارکسیستی که جریان مدرنیته یا مدرنیسم را توطئه یا دست کم جریانی که هر چند ناخودآگاهانه ماشین مخوفی است که انسان‌ها را می‌بلعد و باید با آن ستیز کرد. یا باید این را بپذیریم یا تفکر پست مدرنیستی را که می‌گوید دنیا به سمت کثرت بی‌انتها حرکت می‌کند و نه تنها باید این کثرت را پذیرفت و تقویت کرد بلکه وجوه این کثرت‌ها هم با همدیگر در همه زمینه‌ها ارزش برابر دارند. به نظر من این طور نیست. در عین حال که می‌توانیم دیدگاه‌های قرن هجدهم و نوزدهم را نقد کنیم، به این معنا نیست که کل آن حرکت و آن مسیر باطل بوده است. علم همه مشکلات ما را حل نمی‌کند اما اگر چیزی بتواند مهمترین بحش مشکلات ما را حل کند، علم است. بنابراین نباید آن‌ قدر قدرت را در ظاهر دید، عقل هم همین‌طور است. اینها می‌توانند مشکلات بسیار محدودی را به شکل محدود حل کنند اما جایگزین ندارند. بعضی وقتها کمکی آنها محسوب می‌شود ولی جایگزین آنها نمی‌شود فقط در کنار آنها بخش‌های دیگری از مشکلات را حل کند. می‌تواند عرفان، نوعی عقلانیت غیر ابزاری یا هر چیزی از این قبیل باشد. به رسمیت شناختن آنها باید بخش مهمی از مشکلات شما را حل کند و اگر هم اکثریت مشکلات ما لاینحل ماند باید به معنای دقیق کلمه آنها را بایگانی کنید. نه اینکه فکر کنید راه‌حل‌هایی ارائه می‌شود که رقیب علم و عقل می‌شود و مشکلات را حل می‌کند. زمان هم نمی‌‌تواند کمک کند: تنها اندیشه و تجربه به صورت محدود و خرده‌خرده می‌تواند کمک کند‌. مشکل ما این است: در مقابله با مشکلات انسان و جهان دو واکنش داشتیم: یک واکنش واقع‌بینانه و پراگماتیستی. این همان چیزی است که به نظر من می‌شود آن را راست تعریف کرد. ‌پالایشگاه، جاده، ماشین، تامین اجتماعی و چیزهایی از این نظیر، چه به معنای سخت‌افزاری چه نرم‌افزاری. در این دنیا قدم به قدم هم تولید لذت را افزایش دهید و هم نیم نگاهی به توزیع لذت داشته باشید. در این وضعیت هیجان نیست، پیامبری پیدا نمی‌شود، هنر پیدا نمی‌شود، شاید حتی فلسفه هم پیدا نشود.
بعضی چیزهای هنری هم که یافت شود، بیشتر تکنیک دارد تا هنر. جلوه‌های جالب و عمیق و سترگ قضایا در اینجا پیدا نمی‌شود‌. چرا؟ شاید اگر دقیق به قضیه نگاه کنیم، متوجه شویم هنر محصول حرمان یا محصول ناکامی و ناامیدی است. جریانی مقابل این جریان هست، در مقابل این نگاه راست، یک نگاه چپ هم وجود دارد. من ادعا نمی‌کنم که تعاریف راست و چپ اینهایی است که من می‌گویم اما شاید بتوان آنها را این گونه تعریف کرد. در واقع من تعریف ارائه نمی‌کنم، نگاه خودم را ارائه می‌کنم. نگاه چپ می‌گوید من پالایشگاه و جاده و تامین‌اجتماعی و دانشگاه را نمی‌پسندم، نه اینکه اینها را به هم بزنیم، بلکه به دنبال شاه‌کلید و راه‌حل بزرگ است. یعنی می‌خواهد خیلی بپرد به همین علت دورخیز می‌کند. در این دورخیز به هنر و فلسفه و اوج‌های دیگری می‌رسد. در این دورخیزها، غم‌ها، فکرها، در خود فرو رفتن‌‌ها و راضی نشدن‌ها، هنر و فلسفه به وجود می‌آید. اینکه این دورخیز و پرواز به کجا می‌رسد- اگر از من بپرسید- از نظر اینکه کاری برای دنیا صورت بگیرد که نگاه روشنفکری دیدگاه چپ به دنبالش است، کاری صورت نمی‌گیرد. ولی کارهای دیگری صورت می‌گیرد: هنر به وجود می‌آید، بعضی از تفکرات فلسفی به وجود می‌آید. هنر را به صورت عام می‌گویم، به خاطر اینکه شاید این حرف‌ درست باشد که جلوه‌های عظیم و مهم هنر از موزیک و نقاشی تا رمان، تحت ‌تاثیر چپ بوده است. این می‌تواند دو معنا داشته باشد؛ یکی اینکه چپ یک تفکر هنرساز است و یکی اینکه غلبه گفتمانی چپ اصلاً به راست اجازه نمی‌دهد زیاد نفس بکشد کما اینکه وقتی می‌گویید روشنفکر، چپ به ذهنتان می‌آید. نه این معنا که در جریان راست روشنفکر نداریم. این دو معنا دارد: یکی اینکه چپ روشنفکر‌ساز است و راست مهندس می‌سازد. این معنای ساده است. معنای پیچیده‌تر آن هم این است که غلبه گفتمانی چپ اجازه ظهور و بروز نمی‌دهد. یعنی شما یا چپ هستید یا روشنفکر نیستید. یا چپ هستید یا هنرمند نیستید. وقتی این گفتمان جا افتاد، اگر شما چپ نبودید سراغ هنر نمی‌روید یا اگر هم رفتید شهرتی پیدا نمی‌کنید و مطرح نمی‌شوید و بنابراین به همان شکلی پیش می‌رود. یعنی از نظر آنها (چپ) کسی که منتقد سنت نباشد، منتقد قدرت به معنای خاص کلمه نباشد، یا آماده تحریک به یک جنبش و حرکت اجتماعی نباشد و در مجموع کسی که مسائل اصلی روشنفکری شناخته شده دغدغه اصلی‌اش نباشد، روشنفکر نیست.
البته من معتقد هستم به هر حال در تفکر راست هم هنر و فلسفه و روشنفکر وجود دارد. منتها فلسفه آمریکا و انگلیس و فلسفه آنگلوساکسون مثل یک استخر کلر زده است. سلامت شما را تا حد زیادی ندارد آن قدر که درعمق جنگلی تاریک در برکه‌ای که ته آن پیدا نیست شیرجه بزند.آن برکه ممکن است شما را بکشد، چرا که ممکن است تمساحی کنار آن خوابیده باشد. در اینکه هیجان مطلوب است تردیدی نیست ولی من نمی‌گویم این هیجان خوب ست. شاید آرامش استخر را خیلی‌ها طلب کنند. افراد دو دسته‌اند. قضاوت من این نیست که این خوب و آن بد است. من می‌گویم ما دو جنس داریم با دو مشتری. آدم‌هایی هستند که واقعاً ماجراجو هستند، کوه می‌روند، جنگل می‌روند، با قایق به دریا می‌زنند و دنبال چنین لذتی هستند و نمی‌توانید بگویید اینها دیوانه‌اند. کما اینکه نمی‌توانید به کسی که دنبال چنین لذاتی نیست بگویید چقدر بی‌خاصیت هستید که احتیاط می‌کنید. یک نفر به جای اینکه به جنگل برود به باغ‌وحش یا پارک می‌رود. این برای این دو جنس، دو نوع مشتری وجود دارد. همان رابطه‌ای که به نظر من بین فلسفه آلمان یا فلسفه انگلیس هست یعنی رابطه جنگل وحشی با پارک اقیانوس و برکه با استخر، بین هنر چپ و راست هم هست. اگر به هنر نیم‌نگاه فرویدی داشته باشیم، (‌فرویدی نه لزوماً به معنای شهواتی، بلکه به معنای عامش یعنی ناکامی ایده‌آل‌گرایی که یکی از مایه‌های اصلی هنر است) بسیاری از کسانی که ما روشنفکر می‌نامیم دست کم در مقام خطا به یا نگارش هنرمند هستند. در هر صورت این مقایسه‌ها وجود دارد، صحبت این است: ما یک بحث زیبایی‌شناسی داریم. برای خود من هم در بسیاری از چیزها مثل جنگل‌ها، برکه‌ها، اقیانوس‌ها، فلسفه‌ها و هنرها و جریانات روشنفکری اعجابی وجود دارد. من هم می‌دانم دنیایی که بورژوازی، طبقه متوسط راست را به آن دعوت می‌کند رفته رفته هیجان و شور، بهانه‌های هنر و خلاقیت را از دست می‌دهد. اما قبل از هر چیز به تصور من این یک حرکت ناگزیر است. اولین ادعای من در این زمینه همین است. جلوی این اتفاق را نمی‌توان گرفت. به تعبیر هر چه پیش پا افتاده و تکراری، اگر هم مطلوب باشد، ممکن نیست. این موضوع یا باید اثبات بشود یا در ادبیات تقویت شود.
این قضیه نشدنی است. یکی از بزرگترین اشتباهات ما(جریان دو سده روشنفکری جهانی و چهل‌پنجاه ساله در ایران) این است که اصلاً نمی‌خواهد باور کند چیزهایی در دنیا اتفاق می‌افتد که شما قدرت مقاومت در برابرش ندارید. من واقعاً نمی‌فهمم چرا چنین چیز بدیهی را نمی‌توان پذیرفت. البته من خودم یک بار گفته‌ام که مصلحت از حقیقت بر تر است. کماکان هم به آن اعتقاد دارم، قبول دارم بعضی وقت‌ها بعضی حرف‌های درست را نباید تبلیغ کرد. مثلاً اینکه بگوییم بعضی مشکلات وجود دارند که ما از پس آنها برنمی‌آییم و باید در مقابل آنها تسلیم شویم ممکن است نوعی روحیه تسلیم‌پذیری را تقویت کند که در مقابل مشکلات قابل حل هم همین ادعا علم شود. بنابراین وظیفه ما این است که بگوییم همواره باید بر مشکلات غلبه کرد. در آن صورت مردم تلاش می‌کنند اگر بر مشکلات غلبه کردند که بهتر و اگر غلبه نکردند که بهتر و اگر غلبه نکردند بعد ازتلاشش این قضیه برایش ثابت شده نه اینکه پیشاپیش به او گفته شده باشد. این حرف خیلی غلط نیست یعنی این انتقاد درست است وبا موازین فکری ما یعنی بحث حقیقت و مصلحت سازگاری دارد. ولی من مدعی هستم خیلی از روشنفکران طوری صحبت می‌کنند که معنی آن این نیست که ما داریم تشویق می‌کنیم.در زمان جنگ، امام‌خمینی(ره) می‌گفتند بروید جلو، به امید خدا پیروز هستید. روشن است در مقام یک رهبر سیاسی باید همین حرف را بزنید. ولی مثلاً اگر بگویید با محاسبات علمی به این نتیجه رسیده‌ام که 5/32 درصد پیروز می‌شوید این حرف ممکن است علمی باشدولی کارساز نیست. در صحنه عمل اجتماعی، حرف درست همان است. اما آیا در مقام یک فرمانده نظامی حق دارید این حرف را بزنید؟
وظیفه رهبر سیاسی در یک موقعیت خاص این است که حرف را بزند. همان رهبر در یک محاسبه علمی دقیق یا یک فرمانده یا استراتژیست نظامی نمی‌تواند بگوید: «‌بروید به امید خدا پیروزید.» آن فرد باید با کامپیوتر احتمال پیروزی را محاسبه کند. بنابراین در مقام خطابه، توصیه، رهبری و روشنفکری می‌توانید به جامعه از هر لحاظ روحیه بدهید. نه فقط در مسائل نظامی حتی در مسائل تکنولوژیک هم می‌توان این کار را کرد. اما روشنفکری ما در جریان روشنفکری‌اش واقعاً یقین داشت که پیروز می‌شود و حق بر باطل پیروز می‌شود. و در تکنولوژی هم یقین داشتند که ما خیلی توانایی داریم، این حرف تشویق‌آمیز نیست. معتقد بودند که ما واقعاً هر کاری بخواهیم می‌کنیم ولی این فکر ما را زمین زد. همان تصور روشنفکری قبل از انقلابی که قطعاً حق را بر باطل پیروز می‌دانست- چه حق را مارکسیستی تعریف کنیم، چه اسلامی و چه به هر شکل دیگری- از کجا به چنین یقینی رسیده‌اند که حق به این معنا بر باطل پیروز است، مستضعفان بر مستکبران یا پروتاریا بر فلان. در جبهه جنگ می‌شود گفت بروید جلو پیروزید، در جبهه سازندگی می‌توان گفت بروید جلو شما توانا هستید. ولی این حرف‌ها، حرف‌های ریاست‌جمهوری است، حرف‌های نظریه‌پرداز و دانشمند نیست.
مطالباتی که باعث ظهور پدیده جهانی شدن شده است، از یک نظر مشابه به همین صحبت‌ها است. یعنی این موضوع را جریان درحال حرکت و ناگزیر تلقی می‌کنند که در مقابل آن نمی‌توان مقاومت کرد، به همین جهت آن را می‌پذیرند. نکته دیگری که موافقان به آن استناد می‌کنند این است که این موضوع در بحث اقتصادی نه تنها ناگزیر بلکه مطلوب است، یعنی اصلاً بد نیست. این نکته هم جالب توجه است که اگر به اقتصاد به عنوان علم نگاه شود- مثل فیزک- نمی‌توان چیزی را اثبات کرد و تمام ادعاهای مختلف را پایان داد. همین الان در دنیای فیزیک هم این طورنیست. فیزیک پشت درهای بسته است و چیزی نیست که دست ما باشد. در یک مجله تخصصی فیزیک در اشل بالا چاپ می‌شود، دو دانشمند مقاله می‌دهند یکی قبول می‌شود و دیگری پذیرفته نمی‌شود. یعنی اطمینان قطعی پوزیتیویستی که اتفاقاً اکنون درعلم در نظر هست وجود ندارد. منظور این است که دو اقتصاددان یکی چپ و دیگری راست که هر دو عالم هم هستند یا حداقل می‌توانند باشند، دو جور استناد می‌کنند. گستره و تنوع دارد و الا ستیز نتیجه‌ای ندارد. اشتباهات و تفاسیر متفاوت را کنار بگذارید، خود مفاهیم اولیه اقتصاد- مثل جامعه شناسی و علوم دیگر- وجه غالب مشکلش را حل نمی‌کند.
مخالفت به اجهانی‌شدن به دولت‌های ملی است که به تناسب فاصله از قدرت‌برتر اقتصادی دنیا و به خصوص فاصله از هنجارهای فرهنگی و سیاسی پذیرفته شده دنیای امروز، جهانی‌شدن را برای خودشان تهدید تلقی می‌کنند، دولت‌های منفک ازمردمشان. این موضوع در مورد فرانسه، کره و برخی کشورهای دیگر صادق است ولی به سه اندازه کاملاً متفاوت. نگرانی فرانسه این است که سهمش آنقدر نیست. طبقه سیاسی به سمتی حرکت می‌کند که نفعش از دست برود. در فرانسه قدرت دولت باید حفظ بشود، بنابراین وقتی جهانی‌شدن، کم و زیاد، تهدید قدرت ملی می‌شود برای دولت خوشایند نیست و مقاومت ایجاد می‌شود. استقبالی صورت نمی‌گیرد، البته به این معنا نیست که درآن جهت حرکت نمی‌شود. این مقاومت در کره جنوبی بیشتر می‌شود. بنابراین کشورهایی مثل کوبا، کره شمالی، بعضی کشورهای آفریقایی، بعضی کشورهای آمریکای جنوبی و در مجموع کشورهایی که هنوز ایده‌های جهان سوم گرایی و عدم تعهد را جدید می‌گیرند، با جهانی شدن مخالف هستند. عمدتاً‌ به این خاطر که موقعیت آنها به عنوان قدرت و دولت مستقل و اثرگذار، چه در بیرون و چه درون تجدید می‌شود. می‌توان این طور در نظرگرفت چون جهانی‌شدن به کاپیتانی آمریکا انجام می‌شد. یعنی آمریکا هم در جریان جهانی ‌شدن نقش بیشتری دارد و هم در نتیجه آن سهم بیشتری دارد. علت آن هم ساده است. همان علتی که دلیل ایجادش بود، علت بقایش هم هست. همان‌ طور که یک زمان آمریکا سرزمینی‌ رها شده بود که عده‌ای فکر کردند در آن امکاناتی وجود دارد و می‌توان از آن استفاده کرد و 500 سال پیش به آنجا مهاجرت کردند. هنوز همان قصه ادامه دارد. امکانات آمریکا مال خودش نیست. ولی وقتی کسی اعتباری را به دست آورد، اعتبارش باعث اعتبار بیشتر می‌شود. پول زیاد باعث پول بیشتر می‌شود و علم زیاد باعث علم بیشتر می‌شود.
به غیر از مقاومت‌های دولت‌های ملی مقاومت دیگر جریانی است که گفتم. مشکل اصلی آن مشکل مستضعفین و فقراست، منتها مشکل را می‌خواهد از طریق توزیع حل کند و معتقد است جهانی‌شدن چیزی نیست جز سرمایه‌داری ملی که جهانی می‌شود. همان‌طور که کارگران در اشل ملی استثمار می‌کنند، حالا در اشل بین‌المللی این کار می‌کند. همان‌طور که ما با آن مبارزه می‌کردیم باید با این هم مبارزه کنیم. اینها دو مخالفت عمده است. مخالفت‌های دیگری هم هست که به نوعی ترکیب این دو است یا در رده‌های بعدی قرار می‌گیرد. یکی از آ‌نها ناسیونالیسم است. بخشی از جریان روشنفکری، با جریانات مردمی، حس ناسیونالیستی دارند و آن را مثبت می‌دانند. احساس می‌کنند اگر من عراقی، ایرانی یا چینی هستم هر روز باید نقش اینها یا چیزی به عنوان استقلال ملی را پررنگ بکنم و این ربطی به دولت ندارد. مثلاً من به عنوان ایرانی وقتی تیم ملی ایران با عربستان مسابقه دارد، خیلی بیشتر از وقتی که پرسپولیس با استقلال بازی دارد، هیجان دارم. چرا؟ چون احساس می‌کنم در مسابقه پرسپولیس و استقلال چیزی به جز سرگرمی نیست، چه وقتی پرسپولیس و استقلال را می‌بینم چه وقتی رئال مادرید و آث‌میلان را می‌بینم یک سرگرمی را پی می‌گیرم ولی وقتی ایران و عربستان را می‌بینم دیگر شوخی نیست. این همه چیز ما است. ایمان، حیثیت، هویت و آرمان ما است. وقتی کسی چنین دیدی داشته باشد از جهانی‌شدن خوشش نمی‌آید. چرا که جهانی شدن به نحوی کمرنگ‌شدن را در پی دارد و شما را به جایی می‌رساند که مسابقه ایران و عربستان همان‌قدر صرفاً سرگرمی می‌شود که بازی رئال مادرید و چلسی. کسی که این را قبول ندارد در برابر جهانی‌شدن مقاومت می‌کند.
روزگار ما زیرمجموعه‌ای از قرن‌های دیگر نیست. ممکن است در عمر شما پاره‌ای چیزها محقق نشود اما من مدعی هستم که حرکت به آن سمت است، یعنی در عمرما هم ممکن است که به آن سمت نزدیک بشود ولی ده نسل آینده نتایج آن را می‌بینند. اصلاً شاید نتیجه‌ای وجود نداشته باشد یعنی همواره شاهد تقلیل و تکثیر هستیم. البته شاید در دوره‌های خاصی هم شاهد نقاط عاطفی باشیم که عمر من و شما به آن برسد یا نرسد. ولی مشکل اینجاست که چرا باید پیش‌بینی‌های دقیقی کرد که در قدرت ما نیست و چرا اگر نمی‌توان پیش‌بینی کرد. من می‌توانم پیش‌بینی کنم عمر بعضی از نظام‌های سیاسی با توجه به دوران‌های تاریخی‌شان به سر رسیده ولی ممکن است سی‌ سال دیگر هم مقاومت کنند. و این ارزش پیش‌بینی مرا منتفی نمی‌کند. سه دهه پیش 60، 70 درصد کشورهای دنیا به شیوه استبدادی اداره می‌شدند. اما حالا- آمار دقیق ندارم- ولی مطمئناً نصف این مقدار است و شاید هم کمتر از این ارقام. پیش‌بینی من این است که در آینده جلوه‌های سخت‌گیرانه و راست‌کیشانه خاص‌گرایی را کمتر خواهیم دید. رشد تندروی‌ مذهبی که نوعی خاص‌گرایی است، جهان سوم‌گرایی، ملی‌گرایی و قومیت‌گرایی و سایر انواع خاص‌گرایی مشروط بر اینکه با بحران‌های عظیم مواجهه نشویم، مثل بحران‌های عظیم اقتصادی یا بحران‌هایی مثل فلسطین، مستعد هر چیزی از جمله گرایشات راست افراطی و چپ ‌افراطی است. بنابراین مادامی که امید داشته باشیم این بحران‌های بزرگ به وجود نیاید می‌توانیم امیدوار باشیم انواع خاص‌گرایی رو به کم‌ شدن فشار و زور می‌گذارد. ولی شاید بیشتر از این نتوانیم پیش‌بینی دقیقی انجام بدهیم، مثلاً اینکه مخالفت‌های ناسیونالیستی با جهانی‌شدن چه آینده‌ای دارد. به نظر می‌رسد علی‌الدوام رنگ و رخسار آن کمتر خواهد شد و تب‌ و تابش پایین می‌آید.