تاریخ انتشار : ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۰۷:۱۳  ، 
شناسه خبر : ۵۲۵۱۱
به انگیزه تجلیل از 24 سال قصه‌گویی ظهر جمعه

محمدرضا سرشار، مشهور به رضا رهگذر، متولد سال 1332 است. وی در سال 1350، با رتبه اول، دیپلم فنی و در سال 1351، دیپلم ریاضی گرفت. پس از طی دوران سربازی، به صورت سرباز معلم، در سال 1354، با قبولی در رشته مهندسی صنایع دانشگاه علم و صنعت ایران، به تهران آمد و از همان زمان تا‌کنون، ساکن این شهر است. نخستین آثار قلمی سرشار (رهگذر) در سال 1352، در یکی از مجلات هفتگی ادبی، و اولین کتابش در سال 1355 به چاپ رسید. در مجموع، چهار عنوان کتاب و چند داستان کوتاه از سرشار، در دوران پیش از انقلاب منتشر شد.
سرشار مبارزه با رژیم پهلوی را با داستانهای خود پی می‌گرفت. با وجود این، در دوران اوج‌گیری انقلاب اسلامی، در اواخر دوره صدارت ازهاری دستگیر و اوایل نخست‌وزیری بختیار، همراه با خیل زندانیان سیاسی کشور، آزاد شد. در دوران پس از پیروزی انقلاب اسلامی، 85 عنوان کتاب دیگر از وی، در قالب داستان، پژوهش، نقد و مباحث نظری ادبی، به شکل تالیف یا ترجمه، برای کودکان و نوجوانان و بزرگسالان منتشر شد. علاوه بر آن 12 عنوان کتاب نیز به صورت گردآوری و ویرایش غلیظ از او انتشار یافته که در مجموع، شمارگانی بالغ بر سه و نیم میلیون نسخه را به خود اختصاص داده است. آثار سرشار تا کنون، دست‌کم 26 جایزه را در سطح کشور به خود اختصاص داده و برخی از آنها، در داخل و خارج کشور، به زبانهای انگلیسی و اردو، ترجمه شده است. نشریه بین‌المللی «who is who» ، در سال 1373، نام وی را به عنوان یکی از مشاهیر فرهنگ ایران به ثبت رساند. افزون بر این آثار، از سرشار دهها مقاله، نقد و مصاحبه‌های تخصصی، در مطبوعات مختلف کشور به چاپ رسیده که هنوز مجالی برای تدوین آنها به صورت کتاب به دست نیاورده، اما 4 عنوان کتاب جدید او، در دست چاپ است.
معلمی، چند سال تدریس در دانشگاه تهران، چند سال مدیری گروه «آینده‌سازان» و سردبیری همزمان سه برنامه رادیویی، 24 سال گویندگی «قصه ظهر جمعه»، سردبیری چهار مجله ویژه کودکان و نوجوانان، سردبیری دو فصلنامه تخصصی ادبی، عضویت در شورای سردبیری یک مجله تخصصی، 15‌سال داوری کتاب سال وزارت ارشاد، پنج سال عضویت در هیات نظارت بر کتابهای کودکان و نوجوانان، دبیری گروه ادب و هنر دو روزنامه، مدیریت هیات علمی «گروه ادبیات اندیشه» پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، سه دوره ریاست هیات مدیره «انجمن قلم ایران»، دو دوره عضویت در هیات منصفه دادگاه مطبوعات، چند سال سرپرستی واحد ادبیات «حوزه هنری» و... از مسئولیتهای سرشار طی سالهای پس از انقلاب بوده است.
() قصه «قصه ظهر جعه» از زبان قصه‌گو:
از سال 1360، قصه‌گویی برنامه ظهر جمعه رادیو را به عهده گرفتم. تقریبا یک سال اول برنامه هم نویسنده و هم مجری برنامه بودم. بعد از آن اگر چه تا نزدیک به یک سال و نیم همچنان سردبیر برنامه بودم اما عمده قصه‌هایش را آقای «محمد میرکیانی» تامین می‌کرد. از تابستان 63 هم که از مسئولیتهایم در رادیو استعفا دادم و دو سه ماه بعدش به حوزه هنری آمدم، که دیگر عملا آقای میرکیانی هم سردبیر و هم نویسنده‌اش بود و من فقط قصه‌‌ها را ویراستاری و اجرا می‌کردم و هنوز هم ادامه دارد. علت این که بیشتر قصه‌ها از قصه‌های عامیانه و قدیمی انتخاب می‌شوند این است که متون کهن و ادبیات عامیانه، از غنی‌ترین منابع برای این کار است و دستیابی به آن هم به مراتب سهلتر از دستیابی به قصه‌های روز است.
جایزه‌ای از سوی مقام معظم رهبری به خاطر اجرای خوب این برنامه دریافت کردم. قصه‌ای بود به نام «دوستان» که قسمتهایی از آن را به زبان ترکی اجرا کردم. مقام معظم رهبری از اجرای بخشهای ترکی آن خوششان آمده بود و از من پرسیدند: «شما خودتان ترک زبان هستید؟» و وقتی که گفتم: «نه» گفتند: «ترکی را خیلی خوب صحبت می‌کردید؛ به طوری که به نظر می‌رسید یک ترک زبان دارد آن را اجرا می‌کند.»
جالبترین و شیرین‌ترین خاطره‌هایم از این برنامه مربوط به همان سالهای اولیه تصدی این کار است، که تقریبا همه نامه‌های رسیده به برنامه را خودم می‌خواندم و جواب می‌دادم. این طور که همه می‌گویند، صدایم نسبت به سن و قیافه‌ام به مراتب پیرتر به نظر می‌رسد. اغلب هم کسانی که مرا ندیده‌اند فکر می‌کنند این صدا باید مربوط به یک آدم سن و سالدار نسبتا چاق و توپل باشد. در آن زمانها عده قابل توجهی از شنوندگان نوجوان برنامه حتی آنهایی که هفده‌– هجده سال داشتند، مرا به جای پدر خود قلمداد می‌کردند (آن موقع من بیست و نه سال داشتم) و مایل بودند خصوصی‌ترین مشکلات و مسائل زندگی خود را با من در میان بگذارند تا از این طریق چاره‌جویی کنند و یا احتمالا بنده،‌ با تذکر بعضی مسائل در مقدمه برنامه، به حل این مشکلات آنها کمک کنم. این اعتماد و همدلی به حدی بود که گاهی عمیقا دچار نگرانی می‌شدم که اگر خدای نکرده آدم ناجوری گویندگی این برنامه را به عهده داشت و تا این حد مورد اعتماد این خیل بزرگ صادق و پاکدل فرا می‌گرفت، چه مسائلی که ممکن بود به بار بیاید! از طرف دیگر من فرصت و توانایی حل آن مسائل را نداشتم و صرفا مجبور بودم نقش یک سنگ صبور را برای آنها بازی کنم. این مسائل دل مرا لبریز از شادی و شور و امتنان کرد. احساس می‌کردم که این برنامه، جدا از جنبه سرگرمی و آموزندگی‌اش، تبدیل به رشته‌ای نامرئی شده که قلبهای بسیاری را در دورترین نقاط کشور و حتی خارج از کشور به هم پیوند می‌دهد. انگار یک خانواده بزرگ و همدل! و نمی‌دانید چه حس خوشی داشتم از این حالت!