سعدالله زارعی
کار فرهنگی دقیقاً کار فرهنگی است و دقایقی دارد که از «غیر فرهنگی» برنمیآید. اگر سیاست اقتضا کند که فرهنگ بسان «ابزار» در کار دنیاداری درآید، آنگاه قدسیت و نزاهت از فرهنگ رخت برمیبندد به گونهای که در «هر دستی» دیده شود و در «پستی»ها رخ بنماید.
در بازار فرهنگ، «رسانه» به صورت انتقالدهنده عمل میکند و آنقدر با آن عجین است که به جزیی از آن تبدیل شده است. بر همین اساس رسانهداری یک کار مهم فرهنگی است و الزاماً باید در دستان انسانهای فرهنگی قرار داشته باشد. دستهای آلوده به ریب و رنگ و خودیت نمیتوانند ـ نه اینکه نمیخواهند ـ نگهدارنده این «گوهر» باشند. چه بسیار دیدهایم که دستهایی رسانه را در دست گرفتهاند ولی آن را بر سنگ بدنامی و ناکامی کوبیدهاند و خاطره آنان مثال خراش خنجر بر چهره رسانه باقی مانده است.
در همان حال اداره رسانه فقط نیازمند زهد و نزاهت نیست ـ اگر چه حیات آن به این دو وابستگی تام دارد ـ بلکه رسانه در جای خود یک «فن» و «هنر» نیز هست و ـ حتی ــ هر صاحب نزاهتی به این دو آراسته نمیباشد از همینرو چه بسیار دیدهایم افرادمقدسی که رسانه را در دست گرفتهاند ولی «ذوالفنون» از خامی آنان در عرصه رسانه استفاده کرده و از نردبان آنان بالا رفتهاند. در همین سالها کسانی را دیدهایم که به شاگردی امام(ره) افتخار کرده و میکنند ولی در رسانههای آنان شاهد انکار امام و انقلاب بودهایم.
یکی از دستاوردهای افرادی که رسانه را نمیشناختهاند ولی به هر دلیل تصمیم گرفتهاند رسانه داشته باشند پدید آمدن نوعی آنارشیسم فرهنگی در عرصه رسانهها میباشد.
در این آنارشیسم فرهنگی کسانی وارد عرصه رسانه شدهاند که رسانه را یک کالای فرهنگی نمیدانند، آن را ـ صرفاً ـ در مقوله «علوم ارتباطات» تعریف میکنند هر چند از نظر آنان فرهنگ نیز یا علم است یا تخیل است و یا تکنولوژی. آنان از تکنیک ـ رنگ و گرافیک ـ استفاده میکنند و در سایه این جاذبه مادی به واکاوی ـ و به معنی واقعی کلمه کالبدشکافی ـ عرصه لطیف فرهنگ میپردازند. در این بین اتفاقی که میافتد هزار بار بدتر از آن است که یک بیمار اعصاب و روان را به یک قصاب بدهیم تا برای رنج او چارهای بیندیشد.
آنچه در روز شنبه گذشته در روزنامه شرق در تقدیس همجنسبازی! و انسانی خواندن آن و نیز منطبق خواندن آن با حقوق انسانی درج شد نمونهای از این مسئله است. متولیان رسمی این روزنامه و بنگاه یا بنگاههایی که پول گزاف انتشار این روزنامه را پرداخت کردهاند ـ به گواه نوع مطالبی که در آن نوشته شده ـ قطعاً آدمهای فرهنگی نیستند و با روح فرهنگی جامعهای که در آن به تولید رسانهای مشغول بودند، بیگانهاند وگرنه ـ حداقل ـ اندکی از آن همه کرامت و ارجمندی ملت خویش را در روزنامه بازتاب میدادند، آنان دائماً بر جراحات نشسته و جراحت ـ و آنچه از آن ناشی میشود ـ زائیدهاند. تو گویی غیر از این را اساساً نمیشناسند. رسانه ماهیت نوری دارد ولی کسی از 924 شماره این روزنامه ـ و روزنامههای مشابه آن ـ هیچگاه کورسویی هم ندیده با این همه تاریکخانه خود را چنان رنگ زدهاند که چشم بیننده را بزند! در خصوص عرصه رسانههای کشور ملاحظاتی وجود دارد که به بعضی از آنها اشاره میشود:
1- وقتی مدیر مسئول یک روزنامه دو روز پس از انتشار مقاله «زبان زنانه» میگوید که از ویژگیهای شخصیتی فردی که با او مصاحبه شده اطلاعی نداشته است و در همان حال جدای از ویژگی شخصیتی، مطالب این مصاحبه آنچنان آلوده است که به هر حال مدیرمسئول باید مانع انتشار آن میشد میتوان دریافت که این مدیرمسئول ـ و مدیرمسئولهای دیگر که روی افراد شناخت ندارند و در همان حال متنها را بدون خواندن منتشر میکنند ـ «صلاحیت» انتشار روزنامه و... را ندارد با این وجود امروز عرصه رسانههای ما بطور فراگیر از چنین مسئولانی رنج میبرد. در این میان جامعه معنوی و مذهبی ما حق دارد که از دستاندرکاران عرصه فرهنگ این مطالبه جدی را داشته باشد که در دادن رسانه به افراد دقت بیشتری صورت گیرد.
2- آنچه در شرق درج شد و مدیر مسئول آن نوشت که کاملا از آن تبری میجوید، شباهتهایی با کاری دارد که چندی پیش در یکی از شبکههای تلویزیونی کشور افتاد و یک مجری از اراذل و اوباش دفاع کرد این دو واقعه و وقایعی از این دست ـ نظیر نفوذ چندین عنصر آلوده در یک روزنامه دیگر که موجب افشاگری کیهان شد ـ بیانکننده ناکارآمدی و ناتوانی بعضی از مدیران رسانهای در کشور است که اگر هم در قدس و نزاهتشان تردیدی نباشد ـ که در اکثر موارد تردید جدی وجود دارد. بر همین اساس متولیان کلان عرصه رسانه ـ اعم از رسانههای صوتی و تصویری و یا مکتوب ـ باید سامانهای کارآمد برای حفظ گوهر گرانبهای رسانه بیندیشند و آن را از دسترس آلودگان و یا ناپختگان دور نگه دارند.
3- مدیرمسئول شرق بعد از درج آن مطلب کاملا ضد اخلاقی و در نتیجه توقیف شرق در گفتوگویی اعلام کرد: «امروز روز مرگ شرق است و من از امروز برای همیشه از این عرصه کنارهگیری خواهم کرد.» از متن مصاحبه بر میآید که او از متولیان واقعی روزنامه تحت مسئولیت خویش ناراحت است. این نوعی اعتراف به ناتوانی در اداره یک روزنامه است در عین حال این پرسش را به وجود میآورد که چه تعدادی از مدیران مسئول مطبوعات ایران مشکلی مشابه «محمدمهدی رحمانیان» دارند؟ با یک غور مختصر در عرصه رسانههای الکترونیکی، صدا و سیمایی و مکتوب کشور به وضوح درمییابیم که در موارد متعددی صاحبان این عرصه اگر انسانهای متدین، ملی و فهیمی هم هستند ـ که در اکثر موارد اینطور است ـ از توانایی اداره یک رسانه ـ که آمیخته با دانش خاص و تجربه فراوان میباشد ـ برخوردار نیستند. راستی چگونه است که یک نفر بدون آنکه یک روز خبرنگاری کرده و یا بدون آنکه در همه عمرش یک گزارش نوشته باشد و حتی ـ در پارهای از موارد بدون آنکه در عمرش یک سطر مطلب فرهنگی ـ از جنس رسانه ـ نوشته باشد به یک باره صاحب امتیاز، مدیر مسئول، سردبیر، رئیس شورای سیاستگذاری و... میشود؟ آیا هر گویندهای ـ ولو اینکه روحانی صاحب نفوذی باشد ـ میتواند مسئول یک «رسانه نوشتاری» باشد؟ گفتن کجا و نوشتن کجا؟ وقتی ـ اهلیت ـ این اصل بدیهی عرصه رسانه رعایت نشود، آنگاه طراران گردهم میآیند و از سفره آماده اقمه خویشتن میچینند و به کار خود میپردازند تا آنگاه که یک اتفاق «بسیار بد» بیفتد آنگاه این مدیرمسئول آخرت و دنیا، دین و دارایی خود را به پای دشمنان دین خود ریخته است و آن طراران سرخوش از ضربهای که زدهاند و هزینهای که نپرداختهاند گرد مدیرمسئولی دیگر جمع میشوند و روز از نو روزگار از نو...
چه کسی باید این «مرز»ها را مواظبت کند؟ کدام سازمان با کدام سازوکار؟ آیا دل بستن و بسنده کردن به دادگاه مطبوعات و هیئت منصفه آن ـ که سازوکاری است برای علاج بعد از واقعه ـ کفایت میکند؟ آیا نباید به فکر ساز و کاری بود تا مصرفکنندگان با آسودگی خیال به بازار رسانه جمهوری اسلامی مراجعه کنند و از آن بهرهمند گردند؟ چرا باید بالندگی اخلاقی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی عرصه رسانهها در میان گردابی که طراران در یک پیوستگی با سیستم طراری بینالمللی به راه انداختهاند، رها شوند؟
4- رسانههای بیمهار میآیند آلودگی میآفرینند و بعد از ارتکاب چند تخلف بزرگ که راهی جز توقیف آن باقی نمیگذارد، متوقف میشود، آنگاه این توقف به یک چماق تبدیل میشود تا قدرتهای استکباری ـ همانها که مشوق اینها در انحرافات هستند ـ اقتصاد و فرهنگ را زیر ضربات اتهام ـ بستن رسانهها ـ بگیرند و چهره جمهوری اسلامی را ـ به زعم باطل خویش ـ مخدوش نمایند. متولیان محترم وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و سایر نهادهای مرتبط با مقوله رسانه باید برای این موضوع فکری کنند.
آنچه در عرصه رسانه اهل فرهنگ را آزار میدهد ـ بیش از همه ـ ورود نیروهایی است که یا نزاهت رسانهای ندارند و یا به فوت و فن ـ علم و تجربه ـ آن آشنا نیستند. رسانه البته انتقالدهنده است ولی تردیدی وجود ندارد که خود سازنده، شکلدهنده، تقویت یا تضعیفکننده فرهنگ نیز هست. اگر این عرصه به قدرتپرستان سپرده شود آن را در پای منافع باندی قربانی میکنند و از آن خنجری میسازند تا به جای آبادانی دل، قلوب و عواطف انسانها را پاره پاره کنند. این دسته از رسانهها ایران را تاریک نشان میدهند آنگونه که دشمن ایران میگوید، نظام ایران را ضعیف و ناتوان جلوه میدهند، آنگونه که دشمن میخواهد، دوستان واقعی ایران و روندهای موافق انقلاب ایران در خارج را نامطلوب و روبه زوال معرفی میکنند، همانگونه که دشمنان ایران اینگونه میخواهند. از عفاف و کرامت میلیونها انسان ایرانی و هزاران مادر شیردل ـ و چندین شهید داده ـ عبور میکنند و ذکری از آن به میان نمیآورند ـ که اگرهم بیاورند آنان را زشت نشان میدهند ـ ولی میگردند و یک زن ایرانی فاسد که... پیدا میکنند تا الگوی زنان و دختران این مملکت باشد!! آیا میتوان این روند را از آغاز تا «توقیف رسانه» تحمل کرد و به جوسازی بعد از آن هم رضایت داد؟ نه حتماً باید فکر دیگری کرد.