علی شکوهی
آزادی، یکی از محوریترین مبانی لیبرالیسم است. هر چند این مفهوم در غرب، از حیطه اقتصاد آغازیدن کرد و بر عدم دخالت دولت در حریم بخش خصوصی تأکید داشت، اما به تدریج رنگ سیاسی و اجتماعی بارزتری پیدا کرد و با ظهور فلاسفه مدافع این اصل، پشتوانههای فلسفی نیز برای آن پیدا شد و سرانجام کار به جایی رسید که کلمه «آزادی» تقدس یافت، آن هم به وسیله کسانی که بیش از همه و پیش از هر چیز، با امور مقدس مخالف بودند و تقدس زدایی از هر امر قدسی را رسالت خویش میپنداشتند.
لیبرالها چه به خدا معتقد باشند و چه نباشند، هرگز نمیتوانند به یک پیامبر آسمانی و تعالیم وی معتقد باشند زیرا مطابق آموزههای لیبرالیسم فلسفی، هیچ عقیده و ارزش و آرمانی فراتر از انسان قرار نمیگیرد و طبعاً دین و معارف دینی نیز چنیناند. دقیقاً به همین دلیل است که یک دیندار حقیقی نمیتواند لیبرال باشد و یک لیبرال حقیقی نیز هرگز دیندار نخواهد بود. آزادی در منظر یک لیبرال، از هر اصلی مقدستر است و در واقع به هیچ امری محدود نمیشود. در این نگرش، آزادی یک جریان یک طرفه است که حتی نمیتواند خودش را هم محدود کند.
یعنی مردم یک سرزمین حق ندارند با توسل به آزادی، ساز و کاری را پذیرند که آزادی را در جنبههایی معین محدود کند. آنان به قدری به این مسأله اهمیت میدهند که به کارگیری خشونت را برای حفظ آزادی کاملاً مجاز میشمارند و این علیرغم تنفری است که ظاهراً نسبت به خشونت نشان میدهند.
دفاع غربیها از سلمان رشدی و نیز حمایت آنان از مطبوعات اروپایی که با چاپ کاریکاتور پیامبر (ص)، به مقدسات مسلمانان اهانت کردهاند. با تکیه بر چنین نگرشی به آزادی صورت میگیرد.
طبیعی است که اسلام، نه انسان را وانهاد و رها شده میبیند و نه هدفداری هستی را نفی می کند. از نظر اسلام انسان در برابر خدا، خلق خدا و حتی خودش مسوول است و پذیرش این مسوولیت یعنی برتر قرار گرفتن ارزشها و اعتقاداتی معین و سنجش انسان و عملکرد او با آن ارزشها، در واقع جهان بینیالهی و اعتقاد به رسالت انبیا و هدفمند دانستن حیات انسان. مجالی برای نگرش لیبرالی به آزادی باقی نمیگذارد. در این که آزادی بستری برای انتخاب آزادانه و آگاهانه انسانها و زمینه ساز تعالی اوست. تردیدی وجود ندارد. همچنین انکار نمیتوان کرد که آزادی یکی از آرمانها و اهداف انقلاب اسلامی ایران به حساب میآید و مطابق تعالیم دینی هم آزادیهای سیاسی اجتماعی، یکی از نیازهای اساسی جامعه است؛ اما نکته مهم این است که در اندیشه دینی، به هنگام ظهور تعارض میان آزادی وارزشهای مقدس این آزادی است که تعدیل میشود؛ ولی در اندیشه لیبرالی وقتی خدا و دین نباشد همه چیز مجاز شمرده شده و این آزادی است که به هر شکل و قیمت مورد توجه قرار میگیرد.
آنچه گفتیم بیان جنبههای نظری بحث است والا در عمل، صورت ماجرا تغییر می کند. در عرصه عمل اجتماعی، لیبرالهای غربی نیز شعارها و اعتقادات نظری خود را زیر پا میگذارند و برای تأمین منافعی خاص، اصول فکری خود را نادیده میگیرند.
دولتهای غربی علیرغم طرح شعارهایی مبنی بر عدم مداخله دولت در عرصه اقتصاد، دخالت جدی در تعیین سیاستهای اقتصادی دارند. برای حمایت از اقتصاد داخلی بر خلاف قواعد سازمان تجارت جهانی عمل میکنند و بر کالاهای وارداتی حقوق گمرکی وضع میکنند.
دولتهای غربی مانع از جریان آزاد نیروی کار و مهاجرت کارگران میشوند که به زیان منافع آنان است، در حالی که آزادی حرکت سرمایه را تبلیغ میکنند؛ چرا که قوام سرمایهداری به آن وابسته است. شعار گسترش دمکراسی میدهند، اما دولتهای دمکرات ضدغربی را سرنگون میکنند تا نظامهای دیکتاتوری طرفدار خود را به قدرت بنشانند. از آزادی فردی حرف میزنند، اما به بدترین شکل ممکن حریم خصوصی شهروندان خود را مورد تعرض قرار میدهند و شنود مکالمات تلفنی، خواندن نامهها و دسترسی به تماسهای اینترنتی را حق مسلم خود میدانند. از جریان آزاد اطلاعات سخن میگویند، اما انتشار اخبار و اطلاعاتی خاص را در مقاطع گوناگون از جمله در جریان اشغال عراق ممنوع اعلام میکنند. به نام آزادی اهانت به مقدسات مسلمین را مجاز میدانند، اما منتقدان غربی هولوکاست هم از این آزادی بیبهره میمانند و حتی محاکمه و مجازات میشوند.
حکم امام درباره سلمان رشدی، تمایز مرزهای اعتقادی با فهم لیبرالی از آزادی است و به همین دلیلی، همیشگی است و خندق اعتقادی در مقابل دشمنان به حساب میآید.