تاریخ انتشار : ۲۴ آذر ۱۳۸۷ - ۰۹:۰۳  ، 
شناسه خبر : ۵۳۳۲۶
ظهور و سقوط رهبر قتل‌عام

لارا سیلبر
ترجمه: کاوه شجاعی
وقتی برای اولین بار در سال 1990 با رادوان کارادزیچ در سارایوو دیدار کردم، روانپزشک سیاستمدار شده بیشتر دوست داشت از اشعارش برایم بخواند تا از سیاست حرف بزند. من فکر کردم چقدر شعرهایش بد است اما به خودم گفتم شاید به عنوان یک خبرنگار غربی که اوضاع یوگسلاوی را پوشش می دهم نمی توانم با روش حماسی صرب ها در ادبیات ارتباط برقرار کنم. از ملاقات اول غبغب کارادزیچ به یادم مانده و موهای جوگندمی رو به آسمانش. کارادزیچ گفت می خواهد صرب ها به حقوقی برابر در بوسنی هرزگوین دست یابند که یکی از 6 جمهوری مشترک المنافع فدراسیون کمونیستی تازه منحل شده ای بود که اولین انتخابات آزادش را برگزار می کرد.
کارادزیچ در آن زمان خود را یک روشنفکر شهری قلمداد می کرد، اما او در مونتنگرو به دنیا آمده و بزرگ شده بود و از دید نخبگان سارایوو بیگانه به حساب می آمد. کارادزیچ آن موقع توانسته بود صرب های ملی گرا را به سمت خود بکشاند؛ شمار زیادی از آنها به این رهبر کاریزماتیک ایمان داشتند.
سال بعد لحن ملی گرایانه کارادزیچ آتشین تر شد، چرا که معلوم بود یوگسلاوی به سمت تجزیه حرکت می کند. او در یک سخنرانی در پارلمان بوسنی هرزگوین هشدار داد اگر بوسنی بخواهد از یوگسلاوی تحت تسلط صرب ها جدا شود ممکن است مسلمانان این جمهوری ناپدید شوند. دوستانم در سارایوو آن روزها اعتقاد نداشتند که بروز جنگ اجتناب ناپذیر است، اما دورنمای اوضاع در پایتخت بوسنی اصلاامیدبخش نبود.
یک بار در کافه هتلی در بلگراد، کارادزیچ ناگهان نقشه ای را برایم کشید که نشان می داد چگونه او قصد دارد کشوری را تقسیم کند که 3/4 میلیون مسلمان، صرب و کروات در آن به سر می بردند و زندگی شان آنقدر در هم تنیده بود که از دید ما هرگونه تلاش برای جداسازی آنها به جنگ منجر می شد. در نقشه کارادزیچ مسلمانان بوسنی در پناهگاه هایی میان منطقه صرب ها و منطقه کروات ها نگهداری می شدند. از دید او مسلمانان نباید دولت تشکیل می دادند. در طول سال های بعد بارها نقشه هایی شبیه به این را دیدم، بعضی از آنها را رهبران صرب کشیده بودند و برخی دیگر را ملی گرایان کروات.
در آگوست سال 1992 در آستانه دیداری از اردوگاه های زندانیان در بخش های تحت سلطه صرب ها با کارادزیچ ناهار خوردم. او پس از اعلام استقلال بوسنی هرزگوین از یوگسلاوی، دولت صرب های بوسنی را درون این کشور تشکیل داد و خود رئیس جمهور آن شد. ما در پایتخت کوهستانی دولت کذایی او ناهار می خوردیم. کارادزیچ گفت دیدار خبرنگاران از کشورش به جهان ثابت خواهد کرد او چیزی برای پنهان کردن ندارد. با این همه مردان مسلمان لاغر و تکیده ای که از پشت سیم های خاردار به ما نگاه می کردند وحشت زده تر از آن بودند که داستانی دیگر را برای جهان بگویند. ده ها هزار نفر از مسلمانان در چنین اردوگاه هایی به سر می برند و همین ها بودند که بعدا به راحتی به قتل رسیدند.
هنگام شام کارادزیچ به من گفت می تواند برق بیمارستان را قطع کند تا بتوانم در اتاق هتلم لامپ روشن کنم و همان وقت بود که از آینده غرورآمیز کشورش حرف زد. در آن هنگام نیروهای او دوسوم بوسنی هرزگوین را در اختیار داشتند و در حال جابه جاکردن بیش از یک میلیون نفر از مسلمانان و کروات ها بودند.
با گذشت چند ماه از آغاز محاصره طولانی مدت سارایوو توسط نیروهای کارادزیچ، او دیگر یونیفورم استتار می پوشید و هنگامی که ملی گرایانی از روسیه به دیدارش می آمدند، سربازانش با توپخانه سارایوو را هدف قرار می دادند. محاصره سارایوو بیش از 10هزار کشته برجای گذاشت. کارادزیچ خارج از منطقه جنگی کت وشلوارهای شیک می پوشید و به قمار آخر شب عادت کرده بود. اکثر تابستان 1993 را در ژنو گذراند که میانجیگران بین المللی، رهبران کشور را گرد هم آورده بودند تا شاید اوضاع را برای صلح آماده کنند. آن تابستان یک روز بی صبرانه در هتل شیک محل اقامتش برای انجام یک مصاحبه منتظرش بودم. کارادزیچ دیر کرده بود. محافظانش که تمامی طبقه را اشغال کرده بودند بالاخره پذیرفتند که داخل اتاق شوم. نصفه و نیمه لباس پوشیده بود و صورتش هنوز از خواب پف کرده بود.
اصلابه قیافه اش نمی خورد که نسبت به سرنوشت مذاکرات صلح حساس باشد. او صبح آغاز مذاکرات کاملاخواب بود.
ماه ها می گذشت، مذاکرات بی پایان صلح در شهرهای مختلف اروپایی ادامه پیدا می کرد و این به معنای تداوم جنگ و محاصره سارایوو بود. کارادزیچ البته با این روند مشکلی نداشت و سرانجام در سال 1995 ماجرایی رخ داد که غربی ها را مجبور به مداخله نظامی کرد: حمله به سربرنیتسا، یک شهرک صنعتی در دره رود درینا که در آن زمان مامن 40هزار مسلمان بود. به خاطر حضور سربازان سازمان ملل در منطقه، شماری از مسلمانان از دهکده های اطراف به سربرنیتسا پناه آورده بودند. از قرار معلوم کارادزیچ و ژنرال رادکو ملادیچ، فرمانده ارشد نظامی صرب های بوسنی بودند که دستور بازداشت و قتل عام 8 هزار نفر از مردان و پسران مسلمان سربرنیتسا را صادر کردند. دست های تمامی قربانیان را پیش از مرگ از پشت بسته و چشم هایشان را با پارچه ای پوشانده بودند.
دادگاه بین المللی جرائم جنگی اواسط سال 1995 علیه کارادزیچ و ملادیچ اعلام جرم کرد، اما رهبر صرب های بوسنی بی درنگ مخفی نشد. او هنوز در حال بررسی شرایط بود، اما پس از توافق صلح دیتون که به پایان جنگ بوسنی منجر شد - و کارادزیچ و نمایندگانش در آن حضور نداشتند - اوضاع تغییر کرد. با فشارهای میانجیگران غربی به خصوص ریچارد هالبروک، دیپلمات آمریکایی، کارادزیچ مجبور به کناره گیری از رهبری شد. مردم به نفعش چندین تظاهرات برگزار کردند و پوسترهایش بر دیوار شهرهای تحت سلطه صرب ها چسبانده شد.
کارادزیچ در سال 1998 ناپدید شد. او در طول این سال ها یکی از مهم ترین جنایتکاران جنگی تحت تعقیب در دنیا بود و من همیشه فکر می کردم چطور ممکن است این مرد که همیشه علاقه داشت در مرکز توجهات دنیا باشد، به غاری یا صومعه ای پناه ببرد و در آرامش به سر برد. با این همه کسی نمی توانست تصور کند که کارادزیچ، فارغالتحصیل رشته پزشکی، در این سال ها در یک کلینیک پزشکی در بلگراد کار کند، وب سایت شخصی در مورد انرژی درمانی راه بیندازد و مدعی شود می تواند هر بیماری ای را - از سرطان تا مرض قند - درمان کند.
کارادزیچ را خیلی ساده و مبتذل در یک اتوبوس در مسیر بلگراد دستگیر کردند. کارادزیچ شاعر، کارادزیچ رهبر، بدون شک دوست نداشت به این شکل دستگیر شود.
دستگیری کارادزیچ نشان داد که رهبران صربستان، تحت ریاست جمهوری بوریس تادیچ، در مورد عضویت در اتحادیه اروپا بسیار جدی هستند و به رابطه ای نزدیک با ایالات متحده دل خوش کرده اند. به علاوه آنها آن قدر از مشروعیت خود مطمئن هستند که از اعتراضات احتمالی ملی گرایان افراطی نمی هراسند. در این میان دستگیری کارادزیچ در التیام زخم های همچنان تازه گذشته نه چندان دور مردم بوسنی، تاثیری فراوان دارد.
آخر شب دوشنبه در نیویورک بود که تلفنم زنگ خورد. در بالکان شب از نیمه گذشته بود. یک دوست قدیمی در سارایوو پشت خط بود و خبر داد. گفت ببخشید که دیروقت زنگ زدم. گفتم 12 سال دیر زنگ زدی.