تاریخ انتشار : ۱۷ تير ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۹  ، 
شناسه خبر : ۵۳۶۶۱

اصفهان: سیدعلی بنی لوحی
قطعه عجیب و غریبی است این جا، راستی راستی بوی کربلای پنج می دهد، بوی چهارراه امام رضا(ع)، بوی تند باروت، بوی ترس آور شیمیایی. اطراف را که نگاه می کنی فرماندهان شهیدی را می بینی که مردان سرافراز دوران مظلومیت و تنهایی این امت اند، حسین کهرنگی، علی باقری، عباس کمال پور و خیلی های دیگر. تکیه شهدای اصفهان قطعه قطعه است، قطعه ثامن الائمه، قطعه فاو، قطعه بدر و اینجا که مصطفی ردانی پور و حسین خرازی آرمیده اند قطعه کربلای 5 است. اوضاع خیلی درهم و شلوغ است. آهن کشی کرده اند تا جمعیت را مهار کنند شاید بشود با خیالی آسوده شهید عزیزی را به مهمانی خاک سپرد که سالها در انتظار سوخته است. شهیدان هنوز به شهدا نرسیده، اینجا شلوغ است و همه می خواهند بر سر قبر حاضر شوند. همه گریه می کنند، معلوم نیست چه داغی بر سینه آنها نهاده شده، انگار همه شوکه شده اند.
توی کوچه ای که به این قسمت از تکیه شهدا می رسد پیرمردی بلند بلند به دیگری می گوید: «می گویند دست راست آقای خامنه ای بوده است و وصیت کرده کنار حسین خرازی او را خاک کنند. خدا رحمتش کند که این آب و خاک را از چنگ صدام نجات داد.»
در آن داد و قال که بیشتر به صحرای محشر می ماند، جلو می روم تا از میان دستها و پاها به خاک مقدسی نگاه کنم که احمد کاظمی را در میان خواهد گرفت. چشمم به عکس مصطفی ردانی پور می افتد که همانطور آرام نگاه می کند، در ذهنم خطور می کند که راستی راستی آن زیر چه خبر است؟ می گویند اگر آدم خوبی باشی، قبر برای تو باغی از بهشت می شود. می گویند ارواح مقدس آزادند که بیایند و ما را نگاه کنند. هزار خیال برم می دارد، بالای سرم را نگاه می کنم ولی چیزی جز داربست فلزی نمی بینم و در اطراف، مردمی که داد می زنند، فشار ندهید داربست ها خراب می شود، برای خدا فشار ندهید. هنوز شهدا را نیاورده اند با این حال غوغایی است و همه قدیمی های جبهه جمعند و گریه می کنند. جمعیت احمد و دو شهید عزیز دیگر را به جمع باقی شهدا رسانده اند و غوغایی به پا شده که بخشی از حماسه مردم است. بچه های جوان دور می گردند و به سینه می زنند با فریاد «حسین» «حسین» و لحظه ای بعد احمد در سرازیری قبر قرار می گیرد. همان جایی که بخواهیم یا نخواهیم، خوب باشیم و یا بد باشیم، به آن خواهیم رسید. برای احمد خوب و دوست داشتنی، که حالا با آن عکس قشنگ که از او بزرگ کرده اند دل را بیشتر می برد، قبر باغ بهشت است و معلوم است که او به دیدار امیر مومنان علی علیه السلام نایل می شود درحالی که مومن به ولایت اوست.
ای که گفتی فمن یمت یرنی
جان فدای کلام دل جویت
کاش روزی هزار مرتبه من
مردمی تا ببینمی رویت
همه گریه می کنند، سرلشکر رشید که بیست و پنج سال است احمد را می شناسد و به قهر و آشتی ها و لطیفه های او خو گرفته، هاج و واج مانده است که آیا درست می بیند؟ بعضی ها فکر می کنند وقتی فرمانده سپاه می شوی دیگر گریه نمی کنی، غصه رفتن بچه های قدیمی را نمی خوری و دل شیر داری، شاید اصلا گریه کردن بلد نیستی. بله، خیلی ها نمی دانند پشت این خنده های دوست داشتنی یک دنیا غم و غصه نهفته است. احمد را دوستان قدیمش در قبر گذاشتند، قالیباف، سلیمانی و زاهدی و مخصوصا حال و روز قاسم سلیمانی دیدنی بود که کفشها را کنده بود و پاهایش تا مچ در گل فرو رفته و با پنجه های انگشت و نه با بیل، خاک داخل قبر می ریخت تا پر شد. آن وقت، محسن سرش را داخل قاب بالای قبر که حالا بر اثر فشار شیشه اش شکسته، کرده بود و های های گریه می کرد. آن طرف تر ایستاده بودم و یاد آن شبی افتادم که با احمد و حسین توی بیابان های اطراف خسروآباد و اروندکنار رفتیم و رفتیم تا به چادری از عربهای بادیه نشین رسیدیم و آقامحسن آنجا، با لباس عربی نشسته بود تا به آن دو فرمانده بزرگ که حالا می روند برای همیشه در کنار هم باشند، بگوید عملیات آینده شما تصرف شبه جزیره فاو است.
نوزده سال قبل، عصر جمعه هشتم اسفندماه 1365، وقتی بدن غرق در خون حسین خرازی را از شلمچه به قرارگاه خاتم الانبیاء(ص) آوردیم تا به ما بگویند چه کنیم، محسن و شمخانی و آقا رحیم در سنگر بودند. با کلی پا به پا کردن و مقدمه به آنها گفتم که حسین شهید شده و پشت سنگری است که در آن نشسته اند. آقا رحیم بلند بلند شروع به گریه کرد. شمخانی همانطور نگاه می کرد و شوکه شده بود و محسن با شنیدن خبر شهادت حسین بدون اختیار از جای برخاست و سه بار گفت: الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر. نمی دانم چرا؟ ولی وقتی خبر شهادت احمد را شنیدم بدون اختیار می خواستم بدانم با شنیدن خبر شهادت او چه خواهد گفت و چه خواهد کرد. می دانید دوران جنگ و آن مصیبت ها و داغ ها، زخمی را می ماند که تازه است و هنوز سوزش ندارد، گرم گرم است. حالا شهادت احمد برای همه آنهایی که همسنگر او بودند، در جلسات طولانی طرح مانور عملیات ها و همراه او بودند در صحنه نبرد و آتش خمپاره ها و بمباران ها، داغی را می ماند که همه وجود را به آتش کشیده است. حالا محسن، رحیم، رشید و عزیز جعفری نمی توانند سر خود را با بحث روی طرح مانور عملیات دیگری گرم کنند و شاید آن زمان باب شهادت را باز می دیدند و امید به لقاء حضرت دوست داشتند. راستی راستی آنچه می دیدیم، هم دیدنی بود و هم باورنکردنی. شهادتین را به احمد تلقین کردند، بعد یک نفر با لهجه نجف آبادی، فریاد می زند، آی مردم احمد چه آدمی بود؟ همه گریه می کردند و اشک ریزان پاسخ دادند: خوب آدمی بود، آی مردم احمد اهل جهاد بود اهل ولایت بود، احمد چه آدمی بود؟ همه گریه می کردند و اشک ریزان پاسخ دادند: خوب آدمی بود. راستی راستی احمد چه آدمی بود؟ مرد می خواهد که در آینه نگاه کند و او را ببیند.
فردای روز شهادت حسین، گزارش کاملی از عملکرد لشگر امام حسین(ع) در عملیات کربلای 5 تهیه کردم و به قرارگاه رفتم، بیش از 5 هزار شهید و مجروح داده بودیم. محسن گزارش را خواند و شروع به گریه کرد، بعد گفت: چقدر حسین در فشار بوده است. عجب عظمتی داشته این حسین! آن وقت، احمد که پس از شهادت حسین از چشمها دور بوده و از خود بی خود و نمی دانست چه کند، از راه رسید و با دیدن آقامحسن بغض گلویش ترکید و همان جا بود که گفت:
«برادر محسن دعا کنید من هم شهید شوم» و محسن نشسته بود و نگاه می کرد. احمد روز قبل از شهادت حسین آمده بود سنگر فرماندهی لشکر امام حسین(ع) تا با هم به جلسه بروند. کلی خندیدند بعد با زحمت وانتی را که تایرهای آن در گل فرو رفته بود جابه جا کردند و عازم آخرین جلسه شدند. حال و هوای حسین در آن روزها عجیب بود و لحظه لحظه از شهادت خود خبر می داد. در راه رسیدن به قرارگاه، حسین باز از رفتن گفت و احمد با خنده و چند بار با داد و قال حرف حسین را قطع کرد. احمد از همان اسفند 1365 می سوخت خوش به حال او که در این دوران 19 ساله به اوج خودسازی و یقین رسید. این یعنی روسفیدی، این مزد مردی است که همه خوبی ها را در وجود «سیدعلی» دید و گام در راه او نهاد.
بعد از سالها، فرماندهان همسنگر او به یاد می آورند روزهایی را که وقتی ماموریت سختی به یکی از آنها ابلاغ می شد و اعتراض می کردند که مثلا محور مرا عوض کنید یا خط حد ما زیاد است، احمد می خندید و می گفت:
- نمی تونمو، ندارمو، نمی رمو اینا که نشد حرف!!
حالا تک و توک بچه هایی از همان دست مانده اند، علی فضلی، مصطفی ایزدی، کوثری، مصطفی ربیعی و دیگرانی که الحمدلله از تعداد انگشتان دست خیلی بیشترند. آیا ما قدر آنها را می دانیم؟ مردانی که هنوز زنده اند و من فکر می کنم همان طور مانده اند که شهدا انتظار دارند با این حال بازهم باید بگویم «خیلی مرد می خواهد کسی در آینه نگاه کند و شهید احمد کاظمی را ببیند».