حسین شریعتمداری
چند سال قبل، غروب یکی از روزهای تابستان، جمعی از فرماندهان سپاه به دیدار آقا آمده بودند، نماز مغرب و عشاء را در فضای باز حیاط به مراد و فرمانده خویش اقتداء کردند، بعد از نماز، آقا روی پله ها نشستند و بر و بچه ها روبروی ایشان... پیش از این هم، اگرچه بارها آنان را دیده و گاه، مدت ها به گفت وگو نشسته بودیم، اما، آن شب چیز دیگری ذهنم را به خود مشغول کرده بود... چیزی که تا آن روز کمتر به ذهنم آمده بود... ده، یازده سال از پایان جنگ گذشته بود... موی سر و روی مردان جنگ به سفیدی گرائیده بود... آقا محسن، آقا رحیم، محمد کوثری، علی فضلی، عزیز جعفری، قاسم سلیمانی، احمد کاظمی، سعید مهتدی و... این ده یازده سال چه زود گذشته بود... اما در دل و جان شیران روز جبهه ها و زاهدان شب سنگرها، از گذر ایام خبری نبود.
دل ها همچنان خدایی بود و به مصداق لاتاخذوه سنه ... بیرون از شمارش روز و هفته و ماه و سال... قاسم سلیمانی، انگار در سنگر فرماندهی لشگر 41 ثارالله ایستاده و مردان خود را در عملیات والفجر 8 از میان امواج خروشان اروند عبور می دهد. علی فضلی لشگر 10 سیدالشهداء را در عملیات کربلای پنج فرماندهی می کند و بی صبرانه در تلاش الحاق به مردان لشگر 27 محمد رسول الله (ص) به فرماندهی محمد کوثری است، در شلمچه،... احمد کاظمی، گویی لشگر نجف را در فاو در اطراف کارخانه نمک سامان می دهد و... جنگ تمام شده بود، ده یازده سال پیش از آن روز، اما فرماندهان همچنان بر عهدی که با خدای خویش بسته بودند، باقی بودند...
آن شب، وقتی آقا لب از سخن فرو بست، مردان سپاه که هنوز «جرعه ای از لب لعلش نچشیده بودند» با حسرت رفتنش را به تماشا ایستادند و بعد در فرصتی که هرچه بود، کوتاه بود، به گپ و گفت وگو با یکدیگر مشغول شدند. هریک از نقطه ای در پهندشت ایران اسلامی آمده بودند... در میان گفت وگوها، بیش از همه، آرزوی شهادت بود که از دل ها به زبان ها سرک می کشید. در یک حلقه چند نفره، یکی از فرماندهان آیه «ومن المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا» را با حسرت خواند... از مردان مومن کسانی هستند که به پیمان با خدای خویش وفا کردند، برخی از آنان بر سر این پیمان جان باختند و برخی دیگر چشم به راهند بی آن که در آن عهد که با خدای خویش بسته اند، تغییری داده باشند...
وقتی با مردان جنگ روبرو می شوی و سخن از آن روزها به میان می آید، این آیه را می شنوی که مدام بر زبان می رانند... انگار کتاب خدا، فقط همین یک آیه را دارد!... آن شب یکی از فرماندهان، این آیه را غمنامه فراق نامید که در بطن خود بشارت وصل دارد... از ژرفای دل می گفت و به دل می نشست.
چرا مانده ایم؟... این سؤال بر زبان فرماندهان رنگ غم داشت و درد فراق... شاید برای حضور در معرکه ای دیگر با دشمنان خدا، ذخیره شده ایم... مثلا در جنگ با اسرائیل، آمریکا و... این، گمانه، تسلی بخش بود و لب های مردان جبهه و جهاد را به لبخند از هم می گشود... بالاخره نگفتی که مگر کتاب خدا فقط همان یک آیه را دارد؟!... پاسخ عبرت انگیز بود و درس آموز... «عهد» در این آیه، همه قرآن است و وفای به آن، پیمودن راهی که همه قرآن برای آن است... راست می گفت... به یاد سخن امام راحلمان (ره) افتادم... 70 سال عبادت کردی! خدا قبول کند، وصیت نامه شهدا را هم بخوان... این جان کلام بود و تمام آن.
دیروز، پرنده آهنین، 11 سبزپوش سپاه را به آسمان برد تا در نقطه دیگری به زمین بنشاند... اما، پرنده را تاب پرواز به بلندای آنان نبود، لاجرم به زمین نشست و مردان خدا به سوی خدا پرکشیدند...
و آقا، چه روحبخش در رثای آنان سرود که... به آرزوی خود رسیدند و خدا را در حین انجام خدمت ملاقات کردند...