در برخی از مقاطع تاریخی، امکان دارد رویدادهایی پیش آید که بین منافع یک قدرت اصلی مسلط با منافع دیگر کشوری که رابطه سازنده هم ندارند، نوعی همسویی پدیدار شود. بنابراین، بعد از 11 سپتامبر، حوادثی که به هر حال در آمریکا به وجود آمد و ظاهراً منشاء این حوادث در خاورمیانه تلقی شد، موجب شد که آمریکاییها یک استراتژی اعلام شدهیی را در مورد خاورمیانه در پیش بگیرند.
این استراتژی یکی مساله خاورمیانه بزرگ بود و در عین حال تغییرات ساختاری در برخی از کشورهای منطقه تحت عنوان تغییر ساختار داخلی و تبدیل آن در جهت نظام دموکراسی در این کشورها بود. در اجرای این مقصود، آمریکا یکسری عملیات سختافزاری را در منطقه در پیش گرفته بود، ابتدا در افغانستان و سپس در عراق. در هر دوی این رویداد یا حرکت، یعنی سرکوبی طالبان و طالبانیسم در افغانستان و برکناری رژیم صدام، هر دو با منافع ایران همسویی پیدا کرد.
یعنی دو رقیب منطقهیی ایران که مدیریت جامعه مربوطه به خودشان را عهدهدار بودند، از صحنه خارج شده بودند. نکته سوم در همین راستا، از آنجایی که مبارزه علیه تروریسم بینالمللی محدود به القاعده و جنبش سلفیگری شده بود. همان طور که میدانیم، سلفیگری یک حرکت میلیتاریستی و در عین حال جهادگرانه و در قبال مساله شیعه به عنوان کفر مطلق تلقی میشود.
عربستان که خود کانون اندیشهها و ارزشهای سلفیگری است، در رابطه با صدور ارزشهای انقلابی با ایران در یک رقابت تنگاتنگی قرار گرفت. به طوری که عربستان موفق شد ارزشهای سلفیگری را در پاکستان، افغانستان و تا حدودی آسیای مرکزی و شمال قفقاز و شرق آسیا به صورت قابل توجهی عملی کند.
حتی در هرمزگان و بلوچستان ایران رخنهیی را در پیش گرفته بود و به دیگر سخن، عربستان در این رقابت یا مبارزه با ایران برای صدور ارزشهای انقلابی، پیشی گرفته بود. ولی سرکوبی طالبان و القاعده و مبارزه علیه فعالیتهای سلفیگری در شرق آفریقا و آسیای مرکزی باز هم به نفع ایران تمام شد.
در عین حال فرصتهای جدیدی به نفع ایران پدیدار شد. یعنی ایرانی که قبلاً از افغانستان خلع جایگاه شده بود، بازگشت قابل توجهی از لحاظ اقتصادی ـ سیاسی در افغانستان پیدا کرد و ترتیبات سیاسی که در عراق برپا شد، ظاهراً برای اجرای نظام دموکراسی با ملاحظهیی که شیعیان در اکثریت بودند و اکثریت رهبران گروه شیعه قبلاً در ایران بودند، در ترتیبات سیاسی جدید عراق، ایران نفوذی پیدا کرد که قبلاً این نفوذ سابقه نداشته است.
بنابراین فرصتهایی بود که ایران ضمن اینکه همسویی با منافع آمریکاییها داشت، یعنی حضور و منافع آمریکاییها همسویی نسبت به منافع ایران داشت، به نظر من اینها فرصتهایی بود که میتوانست برای حل مسائل و مشکلات ایران و آمریکا مورد استفاده قرار گیرد. ولی خب به دلایلی استراتژی سیاست خارجی ضمن اینکه زمان آقای خاتمی که مقارن این رویدادها بود، تنشزدایی بود و مورد استقبال هم قرار گرفت و یک زمینه محدودی را به وجود آورد که امکان گفتوگو با آمریکاییها برای حل مسائل و مشکلات دیرینه انجام بگیرد، ولی از آنجایی که از لحاظ داخلی، گروه مخالف، موافق با چنین جریانی نبود، در مقام خنثی کردن چنین رویدادی برآمد. به خصوص وقتی آمریکاییها بعد از حادثه زلزله بم اعلام کردند آمادهاند هیات بلندپایهیی را برای گفتوگو به ایران بفرستند، یعنی از جو انساندوستانه آن رویداد طبیعی میخواستند استفاده کنند.
ولی جناح مخالف اعلام کرد که شرایط مساعد برای چنین گفتوگوهایی نیست تا اینکه دولت احمدینژاد روی کار آمد و ایشان بر آن شدند که استراتژی تهاجمی را به جای استراتژی تنشزدایی در پیش بگیرند. در زمینههای مختلف هم در مورد تکنولوژی هستهیی و هم در زمینههای دیگر که خوب اظهارنظراتی در رابطه با برخی از کشورهای منطقه و حوادث دیرینهیی که در اروپا اتفاق افتاده بود یک نوع رادیکالیسم سیاسی را ایران در پیش گرفت و همین امر سبب شد که یک همسویی نسبی با کشورهایی که مورد خطاب استراتژی خاورمیانه بزرگ بودند، به وجود آید.
یعنی کشورهای عربی که شدیداً نگران بودند اگر الگویی که برای عراق مدنظر است تحقق پیدا کند دیر یا زود متوجه آنها خواهد شد، اینها بر آن شدند بحران داخلی عراق را مستمر و تشدید کنند که آمریکاییها فرصتی برای اجرای برنامه خاورمیانه خودشان نداشته باشند.
بنابراین آنان به صورت حمایت از گروههای مخالف داخلی عراق، یعنی گروههایی که از گردونه قدرت خارج شده بودند مثل بعثیها و اهل تسنن این کار را انجام دادند.
دیگر همسایهها نیز هر کدام به درجاتی در ایجاد استمرار و طولانی شدن بحران موثر بودند. البته هر کدام به دلایل خاص خودشان. همین امر سبب شد که آمریکاییها شدیداً در عراق زمینگیر بشوند و تقریباً با مشکلاتی که بر آمریکا وارد شد، بازتاب منفی آن را در افکار عمومی داخل آمریکا، کنگره آمریکا و دیگران دیدند که این امر سبب شد مساله اجرای طرح خاورمیانه بزرگ و مساله گسترش دموکراتیزه کردن به دیگر کشورها به حال تعلیق در بیاید. تمام هم و غم آمریکا بر آن شد که به نحوی مساله عراق را فیصله بدهد و سعی کند از این مهلکه خودش را خارج کند. خوب این یک فاز دوم است.
بنابراین حمایتهایی که از این گروهها برای استمرار حضور آمریکا میشد، به مقصود خودش رسیده است. یعنی واقعاً سبب شد که آمریکا در عراق زمینگیر بشود. کشورهایی که این دخالتها را میکردند، متوجه فاز دومی شدند. فاز دوم نسبت به ترتیباتی که به اهتمام آمریکاییها در عراق پیش آمده بود، شدیداً معترض بودند.
به سه دلیل: 1- آنان از اینکه شیعیان جایگاه مسلطی در عراق احراز کردهاند، شدیداً عصبانی بودند. 2- از اینکه خصوصیت و سرشت عربیسم عراق در نتیجه ساختار نظام فدرال بیرنگ میشد، دو چندان نگرانتر بودند. 3- همچنین از نفوذ نسبتاً موثر برخی از همسایگان غیرعرب در عراق و در کشورهای عربی منطقه. حتی آنان معتقد بودند کشوری مثل ایران بر آن است که برخورد خودش را با آمریکا در کشورهای عربی مطرح کند؛ در عراق، لبنان و گروههای فلسطینی و لذا موضع آنان در این فاز دوم حمایت از گروههای مخالف، بعثیها و سنیها، وادار کردن آمریکا به تجدیدنظر در وضع موجود و ترتیبات سیاسی موجود بوده است.
از سوی دیگر، از آنجایی که آمریکا در مقابله با ایران در رابطه با تکنولوژی هستهییاش همواره نیاز داشته که این مساله را به عنوان یک مساله جهانی تبدیل کند و کشورهای دیگر جهان را علیه ایران بسیج کند، یعنی جامعه جهانی و کشورهای منطقه را در مقابل ایران قرار دهد، خوب بر آن شد که کشورهای عربی را براساس اینکه اگر ایران دسترسی به تکنولوژی هستهیی پیدا کند، خطری است برای کشورهای منطقه یا فرآیند دیگری را مطرح میکردند براساس تئوری دامیتو که اگر ایران دسترسی پیدا کند، دیگران هم در طلب دسترسیاند، عربستان سعودی و ترکیه و منطقه دچار بحران و درگیری خواهد شد و تبلیغاتی در این رهگذر، بر آن شدند که کشورهای عربی را به نفع خودشان در قبال برنامه تکنولوژی هستهیی ایران بسیج کنند.
کشورهای عربی هم برای اینکه همگام و همراه آمریکا بشوند، خواستار این بودند که در وضع موجود استراتژی آمریکا هم تجدیدنظر بشود و تغییراتی داده شود و لذا این امر سبب شد که آمریکا به دو دلیل؛ 1- به دلیل مخالفت کنگره آمریکا، افکار داخلی آمریکا و 2- به سبب ایجاد زمینه جدید برای تغییر استراتژی سیاست «ترضیع خاطر» عراق را در پیش بگیرد. سیاست «ترضی خاطر» سابقه تاریخی دارد یعنی وقتی که نازیها روی کار آمدند و موفق شدند با یک سیاست تهاجمی، منطقه راین را که براساس قرارداد و رسای غیرنظامی اعلام کرده بودند، نظامی بکنند و انضمام اتریش به آلمان در محدوده مساله آنشولوس مطرح شد و از آنجایی که دولتهای اروپایی آماده یک برخورد نظامی نبودند، نخستوزیر وقت آن زمان بریتانیا بر آن شد سیاست «ترضی خاطر» هیتلر را یعنی راضی کردن آلمان را در پیش بگیرد در کنفرانس مونیخ نیز با آن موافقت کردند که منطقه به اصطلاح آلمانینشین چکاسلواکی جدا بشود و آلمان آزادی عمل بیشتر در صحنه چک اسلواکی براساس قرارداد مونیخ به دست آورد که یک اشتباه بزرگی بود ظاهراً بنابراین سیاست «ترضی خاطر» است که وارد جریان دیپلماسی شده است. پس آمریکا بر آن شد که یک سیاست «ترضی خاطر» اعراب را در پیش بگیرد. برای ترضی خاطر اعراب لازم شد که تغییراتی در استراتژی اعلام شده خودش انجام دهد که تجلی این را ما در قطعنامه شرمالشیخ میبینیم. در این قطعنامه تصریح میشود که 1- بازنگری قانون اساسی عراق 2- بازنگری در استراتژی بعثزدایی 3- تامین نظرات کشورهای عربی 4- بینالمللی کردن حل مساله عراق که شرمالشیخ خودش یک کنفرانس بینالمللی بود کشورهای منطقهیی و فرامنطقهیی حضور داشتند.
به موازات آن قبلاً هم آمریکا و کشورهای عربی خطر شیعه را در منطقه مطرح کرده بودند. هلال شیعه که شامل ایران، سوریه و لبنان بود خطری برای کشورهایی که اقلیت یا اکثریت شیعه داشتند، مثل عربستان سعودی، بحرین یا یمن به عنوان یک خطر جدی شیعه برای جهان عرب و کشورهای سنی بود. بنابراین آمریکاییها در اجلاس شرمالشیخ که دارای هدفهای جدیدی بودند، اعلام کردند که برای تجدیدنظر استراتژیک لازم است که یک مشروعیتی به دست آورند.
زمینه مشروعیت این شد که تمام ادعاها و اتهامات که قبلاً متنوع بود به سوی کشورهای حامیان سنیها و بعثیون از یک طرف و ایران از سوی دیگر چرخش پیدا کند. یعنی حتی ایران متهم بشود و یا مدعی بشوند که نه تنها به گروههای رادیکال شیعه کمک میکند، بلکه به برخی از گروههای سنی هم کمکهای تسلیحاتی میکند.
و نکته مهم دیگر در این مورد عبارت از این بود که دولت نوری المالکی توانایی مدیریت بحران و وضعیت داخلی را ندارد و بنابراین باید تغییراتی حاصل بشود که از جمله برکناری چند وزیر سنی بود.
بنابراین موضع تغییر جهت اتهام از تهوع مسلط به سوی ایران به عنوان یک عامل مسلط بحران، در حقیقت ایجاد یک مشروعیتی است برای تغییر ترتیبات سیاسی موجود در عراق و تامین نظرات کشورهای عربی که عمدتاً کشورهای شورای همکاری خلیج فارس به خصوص عربستان سعودی، مصر و اردن در این مقوله قرار میگیرند.
حال در قبال این تهاجمی که آمریکا نسبت به ایران در پیش گرفته است و ایران را عامل اصلی ادامه و اختلال و بحران در عراق و حتی افغانستان و تا حدودی به عنوان کمکهای تسلیحاتی ایران به طالبان میداند، این حمله گسترده به سوی ایران دو پیامد را در پیش دارد. یک پیامد این است که آمریکا در لوای این تهاجم گسترده زمینه را برای یک دیپلماسی تعدیلجویانه با ایران در پیش بگیرد که بدون سابقه هم نیست.
در گذشته وقتی ژنرال دوگل به کمک ارتشیهای فرانسه بر سر کار آمد، برای راضی کردن ارتشیها، استراتژی یورش نظامی گسترده برای آرامسازی الجزایر را در پیش گرفت ولی در پناه و سایه آن تدریجاً مذاکراتی با نمایندگانی N.F.L یا جبهه ملی آزادیبخش الجزایر در اویان در پیش گرفت که در نهایت منتهی به توافق 1962 با فرانسه شد که با مخالفت شدید نظامیان و تلاش برای ترور دوگل مواجه شد که البته این تلاش ناکام ماند. در همین راستا وقتی نیکسون برای حل مساله ویتنام بر سر کار آمد، ابتدا یک یورش نظامی هوایی ـ دریایی گسترده را علیه ویتنام شمالی و هامول در پیش گرفت و در سایه آن مذاکراتی برای حل مساله ویتنام آغاز کرد که نهایتاً به خروج آمریکاییها از ویتنام منتهی شد.
حالا یک برداشت عبارت از این است که آمریکا در پناه سایهیی سیاسی ـ تهاجمی جدید بر آن است که زمینه را برای گفتوگویی خیلی تدریجی در جهت حل مسائل عراق در درجه اول با ایران به وجود آورد که سرآغاز آن همین گفتوگویی بود که به ظاهر با پیشنهاد و میانجیگری دولت عراق انجام گرفت و ابتدا بین کارشناسان بود. بعد بین سفرای دو کشور بود.
حال، نکته دیگر این است که اگر این روال تجدید شود و تکرار شود، یعنی گفتوگویی که از قبل اعلام شده بود، برای بار دوم صورت بگیرد و به یک تفاهمی منتهی بشود، این به نوبه خودش زمینهساز میشود که بازتاب نسبی مثبتی در عرصههای اختلافی دیگری نیز داشته باشد. اگر این استراتژی که استراتژی نوعی آغاز گفتوگو است با بنبست و ناکامی و نافرجامی روبهرو شود، به ناچار آمریکاییها این استراتژی تهاجمی را در ابعاد جدیدتری پیگیری خواهند کرد؛ ابعاد اقتصادی و چه بسا نهایتاً اگر این ابعاد به نتیجهیی نرسد، یک فرآیند سختافزاری را نهایتاً انتخاب میکنند.
بنابراین از لحاظ ایران، افغانستان و به خصوص عراق میتواند هم فرصتی باشد برای اینکه از فرصتی که اکنون دارد برای گفتوگو و حل نسبی مشکلاتش با آمریکا استفاده بهینه کند یا میتواند از این امر در جهت منفی استفاده کند؛ موضعگیری بیشتر علیه آمریکاییها.
از آنجایی که فرصتها پایدار نخواهد بود، بنابراین عقل سلیم اقتضا میکند تا وقتی که فرصتی وجود دارد سعی شود برای حل مشکلات دو جانبه یا طرفین استفاده بشود. چون فرصتها همواره ابدی و پایدار نخواهند بود. اگر این فرصت از دست برود، در یک وضع انفعالی در مذاکره احتمالی قرار خواهیم گرفت. بنابراین در شرایط موجود، گو اینکه تا حدودی فضا تیره شده، اتهاماتی هم اخیراً مطرح شده، ولی اگر تمایلی در جهت تعدیل باشد که هنوز به نظر میرسد بقایایی از آن تمایل وجود دارد، ایران هم به صورت جدیتری بپذیرد که وارد مذاکره شود، از این فرصت میتواند استفاده کند. ولی در صورتی که ایران از این امکان و وضعیتی که فعلاً به نفع آن وجود دارد، استفاده نکند، همان طور که اشاره کردم ممکن است در آینده ایران با وضع نسبی انفعالی روبهرو شود. و اما دو نکته را اضافه میکنم؛ یکی در شرایطی که ایران موفق شده دستاوردی در زمینه تکنولوژی هستهیی کسب کند، البته نسبی و در عین حال دیگران مدعیاند ایران در عراق نفوذ ویژهیی دارد، که به نظر من در نفوذ ایران مبالغه میکنند، حالا، یعنی بپذیریم که ایران نفوذ ویژهیی دارد، اگر ایران در این دستاوردهایش چه در مورد تکنولوژی هستهیی و چه در مورد نفوذش در عراق مبالغه بکند، از یک طرف و از سوی دیگر در ضعف طرف مقابل دو چندان مبالغه بیشتر بکند و فکر کند در وضعی نیست که بتواند پاسخگوی ایران باشد، دچار اشتباه بزرگی میشود.
بنابراین اگر این سیاست را ادامه بدهد، یعنی مبالغه در امکاناتی که دارد و دستاوردهای نسبی که تحصیل کرده از یک سو و مبالغه نسبت به ضعف طرف و عدم تواناییاش برای پاسخگویی، مساله به فرآیندی کشیده میشود که از دیدگاه بسیاری مردم ایران نگرانکننده است. یعنی فرآیندش ممکن است نهایتاً به یک استراتژی سختافزاری از سوی آمریکا و همراهانش پدیدار شود.
و لذا من فکر میکنم هم در مورد تکنولوژی هستهیی و به موازات آن در هر کدام از مواردی دیگر اگر تفاهمی حاصل بشود، میتواند بازتاب نسبی در عرصه دیگری داشته باشد. ولی شکست در یکی به همان ترتیب میتواند در عرصه دیگری فضا را تا حدودی تیره بکند.