محمد ایمانی
جریان نفاق در پی تطورات و تحولات 3 دهه گذشته به ویژه دهه اخیر، امروز در چه وضعیتی به سر میبرد و کدام تدبیر را برای بقای خویش پیشه کرده است؟ اگر جریان نفاق را به دو فرقه کلی «نفاق قدیم» و «نفاق جدید» تقسیم کنیم، مصادره انتخابات دوم خرداد به نفع شعارهای انحرافی ـ و مخالف با چهارچوب اعتقادی منتخب آن انتخابات ـ را باید نقطه «رونمایی» و «پردهبرداری» از پیوند این دو فرقه معرفی کرد اگرچه ابعاد پنهان و زیرزمینی آن به سالهای پایانی دهه 60 (پس از پایان جنگ) برمیگردد. اگر خلوص انقلاب پرده از چهره فرقههای منافق قدیمی نظیر سازمان مجاهدین خلق، نهضت آزادی، حزب توده، فدائیان خلق، فرقان و... برانداخت، غفلت از تکاپوی نفوذیها در بدنه دستگاه اجرایی و مجلس ششم پس از دوم خرداد باعث شد منافقین جدید و مؤتلفان قدیمی آنها احساس کنند کار جمهوری اسلامی تمام شده و حالا با قدرت به دست آمده میتوان صریحتر و بیپردهتر موضع گرفت و به ضدانقلابیگری آشکار دست زد. این تکاپو البته به بحران هویتی شدید میان خط امامیها و منافقین جدید در درون جبهه دوم خرداد دامن زد.
اگر نفاق جدید را حاصل نفوذ و ریزش در 2 طیف موسوم به چپ و راست بدانیم که بعدها به نام کارگزاران، مشارکت و مجاهدین (طیف مذبذب آنها) ـ از حلقههایی نظیر کیان و راه نو و سلام ـ سربلند کرد، بر این نکته باید تاکید کرد که در هر یک از این احزاب، بحثهای ایدئولوژیک شدیدی در جریان بود همچنان که در عین حال از درون هر یک از این احزاب، تبلیغات منفی و ترور شخصیت علیه چهرههایی نظیر خاتمی، هاشمیرفسنجانی و کروبی ـ برای تحت فشار قرار دادن و مدیریت رفتار آنها ـ سازماندهی میشد؛ یعنی طیفی از لائیکهای کارگزاران و مشارکت و مجاهدین، همراه و همقسم شدند تا ولینعمتهای خویش را چنان در منگنه قرار دهند که مجبور به امتیاز دادن یا انفعال شوند. این همان مرحلهای است که منافقین خواستار عبور از خاتمی شده و به وی اهانت روا میدارند یا در بحبوحه انتخابات مجلس ششم، از هاشمیرفسنجانی چهرهای کاملا منفی و سیاه ـ در حد عالیجناب سرخپوش قتلهای زنجیرهای و مقصر اصلی(!؟) در ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر ـ میسازند و به وی میتازند.
اما افول قدرت این جریان در سلسله انتخابات پس از سال 1380 و مسئلهدار شدن در نگاه افکار عمومی، موجب آن شد که جریان نفاق به ویژه فرقه جدید آن در استراتژی خویش تجدیدنظر کند و ضمن مسکوت گذاشتن بحثهای انحرافی مبنایی (اعتقادی، مذهبی و سیاسی)، ردپای برجای مانده را پاک کرده و دوباره نزدیکی به شخصیتهای مذکور را در پیش گیرد. انتخابات ریاست جمهوری سال 84 نقطه آغاز این روند بود که در انتخابات شوراها و خبرگان به نحوی دیگر تداوم یافت تا آنجا که همین فرقه تخریب و ترور، در ماجرای خبرگان و انتخاب هیئت رئیسه آن کوشید با آویختن از آقای هاشمیرفسنجانی و پیروزی وی ـ که یکی از نامزدهای جامعه مدرسین بود ـ به اعاده حیثیت خویش نزد افکار عمومی بپردازد.
اما سؤال این است که آیا آنها سابقه عناد و کینهتوزی با هاشمیرفسنجانی را فراموش کرده بودند یا خیال میکردند مردم فراموش کردهاند؟ هیچ کدام تکاپوی اخیر آنقدر سخیف بود که عباس عبدی عضو مرکزیت حزب مشارکت ترجیح داد تحلیل زیر را با تصریح بر اینکه نکات مفیدی در آن است، در سایت خود (آینده) قرار دهد: «اصلاحطلبانی که از شنیدن خبر انتخاب آقای هاشمی رفسنجانی به ریاست مجلس خبرگان ذوق زده و شادمان شدهاند، به تشنهای میمانند که از فرط تشنگی در خواب هم به دنبال آب میدود ولی به سراب میرسد. «خطر از بیخ گوش ایران گذشت، انتخاب تاریخی، پیروزی اعتدال، بازگشت اصالت، شکست رادیکالیسم» و دهها تیتر و عنوان دیگری که در ساعات گذشته مخابره شد گویای تداوم نگرش رؤیایی به جامعه است.
زمانی که متن سخنرانی هاشمی در جلسه افتتاحیه را دیدم به ذهنم آمد که اگر به جای مدیر کیهان بودم این سخن هاشمی را تیتر میکردم که «مشروعیت جمهوی اسلامی از ولایت فقیه است». از قضا فردای آن روز دیدم که کیهان همین جمله را بر صفحه اول خود با حروف درشت حک کرده است. همانجا بر کیهانیان آفرین گفتم و از اصلاحطلبان ناامیدتر شدم... اگر همین مواضع را آقای جنتی و یا یزدی در صورت انتخابشان به ریاست خبرگان ابراز میکردند، بیشک با سیل انتقادها و محکومیت روشنفکران و روزنامهنگاران اصلاحطلب مواجه میشدند... وقتی ترکیب هیئت رئیسه فرق چندانی نکرده، انتخاب تیتر «مصلحتگریان در رأس خبرگان» چه بویی از واقعیت و صداقت برده است... این انتخاب هیچ مرهمی بر زخم عمیق نظری و عملی اصلاحطلبان نخواهد گذاشت... بعید میدانم آنها فکری به حال تناقضات خندهدار خود کرده باشند... اگر تدبیر کرده بودند تنور انتخابات هیئت رئیسه را داغ نمیکردند. هاشمی هضم سیستم خواهد شد همچنان که سخنرانی او نشان داد. پس باز هم آفرین به واقعبینی کیهان.»
مشابه همین مضمون را رادیو فردا ـ ارگان سازمان سیا ـ پس از تبلیغات انحرافی و بهرهبرداری اولیه، مورد اعتراف قرار داد آنجا که از قول علی کشتگر ضدانقلاب فراری گفت «انتخاب هاشمیرفسنجانی هیچ تاثیری بر فضای سیاسی ایران نخواهد داشت. کسانی که فکر میکنند هاشمی رفسنجانی وضعیت اصلاحطلبان را بهتر میکند، در توهم به سر میبرند. او همیشه از چهرههای اصلی نظام جمهوری اسلامی بوده و پیش از این هم ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام را برعهده داشته است و با توجه به عملکرد وی، میتوان گفت با این انتخاب هیچ اتفاق جدیدی در ایران نخواهد افتاد.»
با این وجود چرا فرقه نفاق، سیاستی چنین همراهانه را پیشه کرده است؟ توضیح ماجرا این است که این فرقه افراطی اکنون فهمیده که برای اعاده حیثیت و ماندن چارهای جز آویختن به چهرههای درون نظام یا مصادره پیروزیها به نام خویش ـ آنگونه که به دروغ در دوم خرداد کرد ـ ندارد. همچنان که در سطحی کلانتر، بهجای تأکید دامنهدار بر سکولاریسم، لائیسم، روشنفکری سکولار، اصلاحات لائیک و افیون خواندن دین (اظهارات عضو مرکزیت سازمان مجاهدین که با سکوت یا حمایت همراه شد)، به شیوهای جدید روی آوردهاند که در آن تظاهر به «احترام به دین و اعتقادات مردم» میشود، عنوان «روشنفکری دینی» پررنگتر میشود و... قس علی هذا.
این رویکرد در واقع پیش از هر چیز اعتراف به شکست ایدئولوژی فرقه در تلاش برای اضمحلال و انزوای دین در جامعه و افکار عمومی ایران است همچنان که شهادت میدهد جریان مذکور در رقابتهای سیاسی، از سرمایه اجتماعی و مشروعیت مردمی کاملا تهی شده است و به همین دلیل هم هست که مدیر مسئول روزنامه زنجیرهای توقیف شده جامعه، پنجشنبه گذشته در سمینار «دین و مدرنیته، آسیبشناسی روشنفکری دینی» تأکید میورزد که «فرآیند دینداری روشنفکران فرآیندی سرد است و روشنفکران دینی به ابعاد جمعی دینداری توجه ندارند. ادامه این بیتوجهی به مراسم و مناسک دینی میتواند به فرسایش سرمایه اجتماعی روشنفکران دینی منجر شود. این یک فرآیند سرد است.» متعاقب این سخنان، هادی ـ خ معاون اسبق وزارت علوم که پیوندش با گروهک منافقین آشکار است، با استناد به اظهارات مذکور تصریح میکند: «من هم موافقم که سهم اجتماعی روشنفکران دینی کم بوده و ما باید به مناسک دینی به عنوان یک سرمایه اجتماعی پایبند باشیم.»
این همان نکتهای بود که حسن یوسفی اشکوری دیگر سخنران همایش آسیبشناسی روشنفکری دینی (آخوندنمای خلع لباس شده و مهمان کنفرانس برلین) 21 مرداد 84 به بیبیسی گفته بود «روشنفکران غیر دینی مانند روشنفکران دینی نمیتوانند در جهت رهاسازی جامعه از افکار سنتی نقش بازی کنند نه به این دلیل که تفکرشان غلط است. نه، یک روشنفکر سکولار به ویژه اگر صبغه ضد دینی هم پیدا کند در جامعه ما ـ از 100 سال پیش گرفته تا آینده نزدیک ـ امکان ارتباط با توده مردم را ندارد. یعنی وقتی مردم احساس کنند نویسنده یا متفکری غیر مذهبی یا ضد مذهبی است اساساً سراغش نخواهند رفت بلکه با او مقابله هم خواهند کرد. در بین نسل جوان هم که تغییرات زیادی دیده مخاطب زیادی ندارد ولی روشنفکر دینی به خاطر اینکه مجهز به زبان دین است و فرهنگ دینی دارد میتواند مردم را تحت تأثیر قرار دهد... اگرچه عمل روشنفکر دینی اگر روحانی هم باشد یک ارتداد تلقی میشود... اگر تجدد به طور کامل محقق نشده به دلیل عقبماندگی ماست که آن هم محصول آداب و فرهنگ مذهبی ماست... هیچ روشنفکر دینی معتقد به حکومت اسلامی نیست.»
در ریشهیابی رویکرد اخیر به عنوان غلطانداز روشنفکر دینی همچنین میتوان به سخنرانی عبدالکریم سروش در پاریس (11 مرداد 86) استناد کرد که با اعتراف به خوی ستیزهگر سکولاریسم در جهان، علت این ستیزهجویی را چنین توضیح میدهد «سکولاریزم ستیزهگر (میلیتانت) مدارای خود را از دست داده چون یکی از تزهای آن مبنی بر پیشبینی تاریخی جدایی دین و سیاست و ضعیف شدن تدریجی ادیان و آسانتر شدن هر روزه سکولاریسم باطل شده است. شما در این 20، 30 سال اخیر از جامعهشناسان بزرگ میشنوید که ادیان در حال قوت گرفتن هستند. چرایی اثر بماند اما این اتفاق در حال افتادن است... سکولاریسم هاضمهاش برای بلعیدن ادیان ضعیف، قوی بود اما دین قوی را نمیتواند ببلعد و از گلویش نمیرود لذا ستیزهگر میشود. دین جان گرفته چون جامعهشناسان آمریکایی میگویند بحران هویت و معنویت پدید آمده است. در کشورهای اسلامی ـ مثل ترکیه ـ که دین قوی است سکولاریسم را نمیتوان با ستیز و تحکم و از بالا تحمیل کرد».
این به اجمال، بحران ساختاری است که برای طیف نفاق معاند حاکمیت اسلام و جمهوری اسلامی پیش آمده است. بنابراین آویختن نقاب و بر تن کردن کسوت روشنفکری دینی تنها حربه باقی مانده در عرصه شعار و نظریه و تئوری است. همچنان که در عرصه عمل تنها چاره را در رخنه یا آویختن از شخصیتها به ویژه چهرههای روحانی یافتهاند؛ نکتهای که بانی همایش اخیر «آسیبشناسی روشنفکری دینی» (ابطحی)، 2 هفته پیش در گفتوگو با سایت اینترنتی جهان نیوز مجبور به اذعان شد «من آقای هاشمی را نه اصلاحطلب و نه اصولگرا میدانم. هر جا منافعش اصولگرایی باشد، از اصولگراها حمایت میکند و هر جا منافعش اصلاحطلبی باشد، از اصلاحطلبها حمایت میکند... آقای هاشمی هیچ وقت محور اصلاحات نبوده است. طرح مثلث هاشمی ـ خاتمی ـ کروبی یک نوع عملگرایی و استفاده از فرصت است... در سیاست هیچ چیز آرمانی نیست و سیاست، هیچ چیز ثابتی ندارد.»