تاریخ انتشار : ۲۷ خرداد ۱۳۸۹ - ۰۸:۲۹  ، 
شناسه خبر : ۵۴۵۹۵
گفت‌وگو با فضل‌الله صلواتی
علیرضا رستکار اشاره: از انقلابی‌های 57 که پس از پیروزی انقلاب اسلامی ترجیح داده تا بیشتر نظاره‌گر رفتارها باشد تا رفتارگر. تحقیق و مطالعه کند و تدریس و آموزش دهد و از اشتغالات روزمره سیاسی فاصله گیرد. «نه طلبکارم، نه مدعی، هر چه بوده وظیفه بوده» فضل‌الله صلواتی اکنون استاد دانشگاه است و سی و اندی سال است که در دانشگاه‌های اصفهان، «ریشه‌های انقلاب اسلامی» به دانشجویان آموزش می‌دهد این باره به سراغ او رفتم تا «ریشه‌های انقلاب» را به ما هم یاد دهد. هنگامی که به او می‌گویم از اینکه این هم زندان رفته‌اید تا راضی نیستید؟ انکار می‌کند، اما هنگامی که می‌گویم: به آنچه می‌خواستید رسیده‌اید یا نه؟ اندکی فکر می‌کند و می‌گوید: نه. به همه آنچه می‌خواستیم نرسیدیم. تصورمان آن بود که با پیروزی انقلاب اسلامی، حکومت حضرت علی(ع) برپا می‌شود. شاید خیلی آرمانگرا بودیم.» آرمانگرای اول انقلاب، امروز به تدریس و تحقیق مشغول است و خود این کار را بهتر از هر کار دیگری می‌داند. «یا حق»

*آقای دکتر! از پیش‌زمینه‌های انقلاب اسلامی شروع می‌کنیم. اصلا چه شد که انقلاب مردم ایران در سال 57 به پیروزی رسید؟براساس کدام مبنا؟
**مردم ایران از قبل از مشروطیت به فکر آزادی‌خواهی افتادند و اندیشه‌های آزادی‌خواهی که در دنیا رونق پیدا کرده بود، در ایران هم اثرات خود را در گذشته و عده‌ای از علما و روشنفکران به این فکر افتادند که حکومت استبداد چندین هزار ساله را براندازند.
*از چه سالی به فکر افتادید؟
**این فکر از سال 1250 ه.ش در ذهن علما ایجاد شد همچنین افراد روشنفکری که در خارج از ایران تحصیل کرده بودند به ایران آمدند و زمزمه‌های اندیشه‌های روشنفکری در ایران مطرح کردند. بعضی از علمای بزرگ نجف نیز مثل آخوند خراسانی و علامه نائینی پیگیر قضایا بودند و حکومت استبدادی را محکوم می‌کردند و حتی مرحوم علامه نائینی کتابی با عنوان «تنبیه الامه» و «تنزیه المله» نوشتند، همچنین کتاب‌های دیگری که در کشورهای اسلامی چاپ شده بود مثل «طبایع الاستبداد» باعث شدند که مسائل انقلابی در ایران مطرح شود، علما هم نمی‌توانستند حکومت‌هایی را تحمل کنند که دست‌نشانده انگلیس، فرانسه و... باشند. بالاخره افکار و اندیشه‌های مرحوم سید جمال‌الدین اسدآبادی که به معنای واقعی آزادی‌خواه بود رواج یافت و دیگر علما چون شیخ محمد طباطبایی و سید عبدالله بهبهانی رهبری مشروطه را برعهده گرفتند. در اصفهان هم نورالله مسجدشاهی نهایت تلاش را برای انقلاب مشروطه به عمل آورد و بالاخره در سال 1285 ه.ش مشروطیت شکل گرفت و تمام آزادی‌خواهان به هدفشان رسیدند. ولی متاسفانه با تلاش‌های محمدعلی شاه و برخی که آزادی‌خواه نبودند و طرفدار استبداد بودند و تفاوتی میان استبداد و مشروطه قائل نبودند، بعد از یک سال و نیم مجلس به توپ بسته شد و خیلی از نماینده‌ها کشته شدند و در نهایت مجلس بسته شد. پس از آن با حرکت‌هایی که دوباره در اصفهان، تبریز، رشت و مناطق دیگر کشور انجام شد، مشروطه بار دیگر شکل گرفت و دوباره مجلس مشروطه باز شد. اما آنچه مردم را دلسرد کرد کودتای رضاشاه بود و اینکه رضاشاه، خودش را به مشروطه تحمیل کرد. در آن زمان‌ آیت‌الله سید حسن مدرس برای آزادی‌خواهی و کوبیدن استبداد نهایت تلاش خود را می‌کرد و به مخالفت با رضاشاه برخاست. ولی رضاشاه با کمک انگلیسی‌ها پیروز شد و حاکمیت پیدا کرد. او ابتدا با نشان دادن چهره‌ای مذهبی به عوام‌فریبی پرداخت ولی بعد از آن اندیشه‌های ضدمذهبی را به مردم تحمیل کرد و تحت تاثیر آتاتورک که حاکم ترکیه بود و حکومتی لائیک را به مردم ترک تحمیل کرده بود، قرار گرفت. پس از آن هم، از مشروطه‌خواهی، آزادی‌خواهی و دموکراسی تنها اسمی باقی ماند و حکومت تبدیل به استبداد رضاخانی شد. در شهریور 1320، پیروزی متفقین در جنگ جهانی، ایجاب کرد که رضاخان تبعید شود و پسرش محمدرضا به جای او به تخت بنشیند. بین سال‌های 1332 ـ 1320، محمدرضا شاه استبداد خشنی نداشت و چون می‌خواست شخصیت خود را به مردم ثابت کند تا حدی به مردم آزادی داده بود.
گرچه بعضی مثل حزب توده و دارودسته کسروی از این آزادی سوءاستفاده می‌کردند ولی سود و منافع این آزادی برای مذهبیون و آزادیخواهان بسیار بیشتر بود، به خصوص برای کسانی چون آیت‌الله خوانساری و آیت‌الله کاشانی این آزادی دارای منفعت بود چون توانستند وارد صحنه مبارزاتی ملت ایران شوند و به طرفداری از دموکراسی و به مخالفت با استبداد بپردازد. و همچنین خواستار پس گرفتن منافع نفت ایران از انگلستان شدند. بالاخره با قیام‌هایی که انجام دادند و تلاش‌هایی که گروه فداییان اسلام داشتند نهضت ملی شدن نفت به ثمر رسید و مرحوم دکتر مصدق به عنوان یک شخصیت ملی بزرگ، رهبری این نهضت را برعهده گرفت و شخصیت‌های بزرگی چون مرحوم شهید دکتر سید حسین مکی و چهره‌های دیگر ملی و مذهبی در کنار مصدق قرار گرفتند و او را در ملی کردن نفت یاری کردند.
البته مهمترین چهره‌ای که در آن زمان در کنار مصدق مطرح بود، آیت‌الله کاشانی بود. انگلیس از ملی شدن نفت ناراضی بود ولی تمامی مردم ایران از مصدق و کاشانی حمایت می‌کردند. پس انگلیسی‌ها خواستند که مصدق از کار برکنار شود و یکی از نیروهای وابسته آنها مثل قوام‌السطنه روی کار بیاید. که در سال 1331، مردم قیام کردند و نگذاشتند که قوم‌السطنه دوام پیدا کند.که البته خود من هم روز 30 تیر 1331 در این صحنه حضور داشتم و در خیابان‌های اصفهان به خصوص دروازه دولت، مردم قیام کردند و مرحوم شهید بهشتی که آن روز طلیعه جوان و باتجربه‌ای بود، سخنرانی کرد و این سخنرانی آنچنان با صلابت و منطقی بود که من با اینکه 14ـ13 سال بیشتر نداشتم، بسیار شیفته این سخنرانی شدم. بنابراین بعد از 30 تیر، مصدق برگشت ولی در 1332 یک کودتای آمریکایی ـ انگلیسی انجام شد و بالاخره حکم نخست‌وزیری سرلشکر زاهدی اعلام شد و شاه از ایران فرار کرد و پس از آن مصدق دستگیر شد و آیت‌الله کاشانی را خانه‌نشین کردند. تمام نیروهای ملی و مذهبی را دستگیر کردند. گرچه در آن زمان فداییان اسلام و اعضای حزب توده آزاد بودند ولی بعد از اینکه حکومت کودتا مستقر شد، به جان فداییان اسلام و حزب توده افتادند و آنها را نابود کردند از سال 1334 به بعد کشور در سکوت وحشتناکی به سر می‌برد و تا سال 1340، صدایی از کسی بلند نمی‌شد. اگر بحث سیاسی و جلسه‌ای هم برپا می‌شد به صورت پنهانی بود. و تنها حزبی که گاه گاه سر و صدایی می‌کرد جبهه ملی بود که توسط اللهیار صالحی رهبری می‌شد. از سال 1332 به بعد، شاه در اوج قدرت و استبداد بود و هیچ مساله یا شخصی مانع او نبود و شاید تنها مانعی که برای شاه وجود داشت، آیت‌الله بروجردی بود.
*ایشان که در سیاست، دخالت چندانی نداشتند!
**با اینکه در سیاست دخالت نمی‌کردند ولی به علت این که طرفداران زیادی در میان مردم داشتند و مرجع تقلیدی بودند که رقیبی نداشتند، وحشتی را در حکومت ایجاد می‌کردند. بعد از رحلت ایشان در سال 1340 شاه مایل بود که مرجعیت از ایران جمع و حذف شود و حتی در یک سخنرانی گفت: «من این واتیکان را از ایران جمع می‌کنم.»
*در جهت این هدفش، اقدام دیگری هم کرد؟
**غیر از تلگرافی که برای آیت‌الله حکیم فرستاد و ایشان را در نجف به عنوان مرجعیت شیعه معرفی کرد و با این کار می‌خواست مرجعیت را به نجف منتقل کند، کار دیگری نتوانست انجام دهد.
*مردم چه کردند؟
**عده‌ای به ین دلیل که آیت‌الله حکیم، بسیار دانشمند بودند، مرجعیت او را قبول کردند ولی عده‌ای که متوجه سیاست شاه شده بودند مرجعیت آیت‌الله گلپایگانی، مرعشی نجفی و شریعتمداری را مطرح کردند. سپس شاه مساله انجمن‌های ایالتی و ولایتی را مطرح کرد و همچنین مسائلی را مطرح کرد که به نظر ضد مذهبی می‌رسید مثل برداشتن سوگند به قرآن، ورود زن‌ها در انتخابات، مسائل آزادی زن‌ها و آرای زنان را مطرح کرد. هدف او هم این بود که می‌خواست زن‌ها را به سمت خود جذب کند و علما تشخیص داده بودند که او می‌خواهد با سیاستی، استبدادی را تحمیل کند که جنبه مردمی بیشتر داشته باشد. بالاخره در این مبارزات همه علما وارد صحنه شدند ولی کسی که بیشتر از همه فعال بود، آیت‌الله خمینی بود که بیشتر به «حاج آقا روح‌الله» معروف بودند در هر صورت مبارزات امام شکل گرفت و خیلی از مردم متوجه ایشان شدند و کم کم مرجعیت ایشان مطرح شد و ایشان به محکوم کردن دیکتاتوری شاه و پدر شاه پرداختند و در نهایت همه مردم آشنا و طرفدار آیت‌الله خمینی شدند.
*شما چه زمانی با ایشان آشنا شدید؟
**هم من و هم پدرم از همان سال‌ها با ایشان آشنا شدیم و خودمان هم با برگزاری جلساتی در باب حمایت از آیت‌الله خمینی می‌پرداختیم. البته قبل از سال 1340 عده‌ای بودیم که که جلسات مبارزه با فساد داشتیم و اگر کسی عملی ضد دین انجام می‌داد، مقالاتی می‌نوشتیم و برای روزنامه‌ها می‌فرستادیم. مثلا زمانی که الجزایر به دست فرانسوی‌ها اشغال شده بود، من اشعاری در این باره سرودم که در مجله «مکتب اسلام» چاپ شده بود و به صورت اعلامیه هم، پخش شده بود.
*اولین باری که با امام(ره) آشنا شدید، چه تصوری از ایشان داشتید؟
**اول فکر می‌کردم که ایشان هم یک از مراجع قم و در ردیف سایر مراجع قرار دارند ولی از زمانی که اعلامیه‌های ایشان تند و تیز شد، ما به حمایت شدید از ایشان پرداختیم.
*چون اعلامیه‌های ایشان تند و تیزتر شد، حمایت شما نیز شدیدتر شد؟
**طبیعتا بله.
*چرا؟ شما حکومت را از اساس قبول نداشتید، یا معتقد به اصلاح آن نبودید؟
**بله، چون ما از اساس حکومت را قبول نداشتیم و فکر می‌کردیم که قابل اصلاح نبود، بعد از کودتای 28 مرداد، هیچ مذهبی و هیچ روشنفکری شاه را قبول نداشت. مذهبیون مبارز هم شاه را قبول نداشتند. اما مذهبیون حزب توده عقیده داشتند که شاه مانعی است که باید برداشته شود. اما ما معتقد بودیم که اگر حزب توده یک حکومت ملی ـ مذهبی تشکیل دهد، باز هم کاری از آن ساخته نیست. حتی در سال‌های 41 و 42، ما راهپیمایی‌های عظیمی در روز عاشورا برگزار کردیم، که با پیشوایی آیت‌الله خادمی بود.
*ترسی نداشتید؟
نه، ترس نداشتیم. جلساتی داشتیم که علمای شهر از ما حمایت می‌کردند، علمایی چون؛ آیت‌الله زندکرمانی، آیت‌الله خادمی و آیت‌الله ارباب.
کم‌کم ما همه وارد صحنه شدیم و ملاقات‌های ما با آیت‌الله خمینی هم شروع شد و ادامه یافت.
*اولین بار کی بود؟
**اولین بار وقتی که مردم تظاهرات می‌کردند در قم به دیدار ایشان رفتم و بار دیگر وقتی از زندان آزاد شدند با ایشان ملاقات کردم. من دوستی در دوران طلبگی داشتم به نام آیت‌الله شیخ حسن صانعی که هر وقت می‌خواستم با امام خمینی ملاقات داشته باشم، ایشان من را راهنمایی می‌کردند و نزد امام می‌رفتیم، بعضی از اعلامیه‌هایی که منتشر کرده بودیم به اطلاع ایشان می‌رساندیم و جلسات خصوصی با ایشان برگزار می‌کردیم، حتی در سال 1343 وقتی امام آزاد شدند، به رهبری آیت‌الله خادمی اصفهانی‌ها در قم تظاهرات عظیمی برگزار کردند و بعد ما به خانه امام رفتیم و طرفداری اصفهانی‌ها را از آیت‌الله خمینی اعلام کردیم.
*از 44 تا 57؟ در این سال‌ها چه گذشت؟
*ما در آن زمان خوشحال بودیم. چون فکر می‌کردیم که حکومت در برابر امام کوتاه آمده و فکر می‌کردیم که شاه نسبت به امام و دوستان امام گرایش پیدا کرده است. و زمانی هم که موضوع کاپتولاسیون در زمان حسنعلی منصور مطرح شد، حسنعلی منصور نمایندگانی نزد علما از جمله حضرت امام خمینی فرستاد که امام هم فرمودند «ما با کسی که پدرکشتگی نداریم و از شما حمایت می‌کنیم». ما در آن زمان برای این که نشان دهیم امام تنها نیست، با امام رفت و آمد داشتیم و برنامه‌ریزی شده بود که خانه امام همیشه شلوغ باشد بارها اتوبوس گرفتیم و دسته جمعی با اتوبوس به قم می‌رفتیم. در 4 آبان، پس از مساله کاپیتولاسیون و موضع‌گیری امام و سخنرانی ایشان که دولت را به زانو درآورد، بالاخره در 13 آبان 1343، ایشان به ترکیه تبعید شدند و یک سال در ترکیه ماندند. که ما در آن مدت اعلامیه منتشر می‌کردیم. در سال 1345 من برای اولین بار دستگیر شدم و حدود یک ماه در زندان بودم. تا سال 1348، جلسات زیادی به خصوص با دانش‌آموزان برگزار می‌کردیم. سعی داشتیم در تمام مساجد جلسه برگزار کنیم و در تمامی مساجد کتابخانه ایجاد کنیم. بحث‌های این جلسات بیشتر روشنفکری بود و درس‌هایی از قرآن.
*چه درس‌هایی از قرآن بود؟
*خب، مسائلی هم علیه شاه و حکومت، انگلیس و آمریکا و استعمار مطرح می‌کردیم. همچنین گویندگانی بین سال‌های 45 تا 48 به سخنرانی می‌پرداختند که چهره‌های خیلی غنی و قوی بودند مثل آقای خاتمی (رئیس‌جمهور سابق)، آیت‌الله احمدی فروشانی، آیت‌الله امامی، حاج آقا رضا سحری و خانواده کرباسی.
مرحوم شهید آیت‌الله بهشتی در یکی از سخنرانی‌های خود گفتند: «اگر روزی انقلابی در ایران رخ دهد، اصفهان نقش عمده‌ای در این انقلاب ایفا نموده است» در هر صورت من هم یکی از کسانی بودم که در این انقلاب بزرگ نقش داشتم و اکثر اشعار انقلابی تند که در روزنامه‌ها یا رادیو مطرح می‌شد از من بود. حتی می‌شنیدم که گاهی ساواکی‌ها اعتراف می‌کردند که اشعارم روی آنها تاثیر گذاشته و تحریکشان کرده.
*بعد از اینکه اولین بار بازداشت شدید، چه شد؟
**دو ماه محکوم شدم، که دو ماه قابل خرید بود و یک مقداری از آن را کشیده بودم و بقیه آن را پول دادم. در سال 48 دوباره بازداشت شدم و بار دیگر در سال 50 دستگیر شدم که حدود 7 ماه زندانی بودم که البته در زندان هم تبلیغات داشتم و حکومت هم قصد نداشت قبل از 2 الی 3 سال مرا آزاد کند ولی در اثر فعالیت‌هایی که مهندس رضا میرمحمد صادقی انجام دادند و نفوذی که در دادگاه داشتند من پس از 7 ماه آزادی شدم. در سال 1351 پدرم مرحوم شدند و در یک کارگاه شن‌فروشی مشغول کار شدم.
*چه کار می‌کردید؟
**شن‌هایی را که حمل می‌کردند، اندازه می‌گرفتم و حساب کتاب می‌کردیم. اما در همان زمان هم تحت تعقیب و مراقبت بودم. و با فشارهایی که به من آوردند دوباره در سال 51 دستگیر شدم. آنها تصمیم داشتند، چند سال مرا نگه دارند و در این دوره از زندان شدنم بود که شکنجه‌های عجیب و غریبی به من دادند.
*به یاد دارید؟
**بله، بعضی‌هایشان را یادداشت هم کرده‌ام، در اول کار که مرا گرفتند، تا دو هفته اجازه خوابیدن به من نمی‌دادند و سربازهایی گذاشته بودند که من را راه ببرند و نگذارند من بنشینم و حتی نمی‌گذاشتند نماز بخوانم. غذا را هم باید در حال راه رفتن می‌خوردم. بعد از دو هفته که از دهان و بینی‌ام خون آمد، اجازه خوابیدن به من دادند. که دیگر توان خواب هم نداشتیم.
*این خاطره تلخ بود، خاطره شیرینی هم داشتید؟
**بیشتر خاطراتم تلخ هستند و خاطره شیرین، روحیه خوب بچه‌هایی بود که با من در زندان بودند مثل، حاج آقا احد امامی و هاشمی‌نژاد که با هم بودیم. البته من انفرادی بودم و گاهی که من را می‌بردند و می‌آوردند این بچه‌ها را می‌دیدم. سال 52 بود که من را در تیرماه در یک کیوسک آهنی در آفتاب قرار دادند و من مدت یک ماه در این کیوسک بودم. غذای من نان سنگک بیات شده و حلوا ارده لوزی شکل بود که گلو را به شدت می‌سوزاند.
در تابستان هم آب گرم حوض را به من می‌دادند. حتی نمی‌گذاشتند وضو بگیرم، می‌گفتند کمونیست‌ها نباید نماز بخوانند. به من لقب مارکسیست اسلامی داده بودند و نمی‌گذاشتند نماز بخوانم.
*چگونه شده بود که این برداشت را می‌کردند؟
**آنها به مذبیون مبارز، مارکسیست‌های اسلامی می‌گفتند. اصلا می‌گفتند هیچ مسلمانی با این رژیم مبارزه نمی‌کند.
*چه مدت زندان بودید؟
**اول به 3 سال و نیم محکوم شدم ولی بعد به 18 ماه تمام شد که باز به کمک آقای میرمحمد صادقی بود. آقای میرمحمد صادقی برای آقای هاشمی‌رفسنجانی و شهید رجایی هم کارهایی کرده بود که مدت حبس آنها کوتاه شد. بعد از آن که برای بار سوم از زندان آزاد شدم، ساواک به من اخطار کرد که باید اصفهان را ترک کنم و به کاشمر بروم. و من به کاشمر تبعید شدم در حالی که شغلی نداشتم، درآمدی نداشتم و دو پسر داشتم و دوباره دست به دامن آقای میرمحمد صادقی شدم و به جای کاشمر به یزد تبعید شدم. در آن زمان روحیه خوبی داشتم و از هیچ چیز نمی‌ترسیدم. در یزد شغل و کاری پیدا کردم و مشغول کارهای ساختمانی شدم و در عین حال ملاقاتی را با دوستانم از اصفهان داشتم. و دوباره و برای بار چهارم در سال 1355 در یزد دستگیر شدم و یک ماهی در اوین تهران زندانی شدم. از دوره 18 ماه قبل 14 ماه انفرادی بودم. این 1 ماه هم، کاملا انفرادی بودم. و دراین مدت زندان توانستم تحقیقاتی بکنم و توانستم مقداری زیادی از نهج‌البلاغه را ترجمه کنم. در یزد هم که بودم توانستم تحقیقات زیادی در مسائل اسلام انجام دهم و کتاب «امام محمدتقی» را در یزد نوشتم و توانستم وقایع و تاریخ قبل از انقلاب را بنگارم. تا زمان پیروزی انقلاب در یزد بودم که با آقای صدوقی و آقای دکتر سید رضا پاک‌نژاد، هماهنگ شدیم و با هم کار می‌کردیم.