اگر به دنبال معنای واژهی تحزیب، به واژهنامههای علوم سیاسی نگاهی بیندازیم، درخواهیم یافت که تحزیب به معنای "امکان وجود حزب سیاسی" و نشانهای از بلوغ سیاسی جامعه است. حزب، نهادی سیاسی است که در چهارچوب یک اساسنامه و با یاری اعضای خود و جلب اعتماد اکثریت شهروندان میکوشد به اهدافی دست یابد. نخستین هدف یک حزب در یک رقابت آزاد سیاسی و دموکراتیک، دستیابی به قدرت سیاسی است؛ و این کار با برخورداری از آرای شهروندانی محقق خواهد شد که از برنامههای حزب موردنظر، آگاهی درستی داشته باشند و در رهبرانش آن اندازه توانایی سراغ کرده باشند که بتوانند برنامههای اعلام شده را عملی سازند. (3)
در جهان آزاد، معمولا دورهی فرمانروایی حزب سیاسی، موقت است و زمان برکناری آن از قدرت با ساز و کارهایی از جمله انتخابات شهرداریها، مجلس ملی و… تعیین میگردد. اگر حزب حاکم، بتواند بار دیگر اعتماد شهروندان را جلب کند، به کار خود ادامه میدهد و اگر نتواند، زمام امور را به حزب برگزیده شده ملت میسپارد.
جامعهای که با انتخابات آزاد، احزاب را به قدرت میرساند یا از قدرت برکنار سازد، در سطوح گوناگون خود، نهادهایی برای مشارکت شهروندان در ساماندهی امور جامعه در اختیار دارد: انجمن محله، اتحادیهی صنفی، سندیکا و… و دخالت خود در امر ادارهی جامعه را به رای دادن به احزاب، برای برگماری آنها به قدرت یا برکناریشان از قدرت محدود نمیکند. چنین جامعهای پس از به قدرت رسانیدن یک حزب، با چشمان باز، نظارهگر رفتار سیاسی آن حزب است تا ببیند با وعدههایی که داده است، چه میکند؛ و در صورت دیدن خلف وعده، نارضایتی خود را نشان میدهد برای مثال، هنگامی که در دههی هشتاد میلادی، نخستوزیر اسپانیا، که با وعده خروج این کشور از پیمان ناتو، از مردم رای گرفته بود یک روز پس از انتخابات، در مصاحبه با تلویزیون سراسری این کشور، خروج از این پیمان نظامی را به "مصلحت" کشور ندانست، میلیونها اسپانیایی خشمگین به خیابانهای مادرید و دیگر شهرهای اسپانیا ریختند و علیه او شعار دادند. مورد دیگر، رفتار ژاک شیراک رییسجمهوری راستگرای فرانسه است. او که با وعدههای رنگارنگ به قدرت رسیده بود، به فاصلهی کمی از پیروزی حزبش در انتخابات، اعلام کرد که برنامههایی برای محدود کردن آموزش و پرورش رایگان و کاهش اعتبار دستگاههای آموزشی دارد. روز بعد 5/1 میلیون فرانسوی در اعتراض به سخنان او به خیابانهای فرانسه آمدند و او را ناگزیر از عقبنشینی ساختند.
به دیگر سخن، یک ملت با رفتار خود، دولت برگزیدهی خود را به مسری که میخواهد میراند.
از آنجا که سخن گفتن دربارهی پدیدهها، داشتن تصور و سابقهی ذهنی از آنها را ایجاب میکند، دربارهی دیدههای خود از یک دوره فعالیت آزادانهی سیاسی با ذکر نمونههایی از رفتار سیاستورزان آن دوره، مطالبی مینویسیم. دورهی بحث، سرفصل پیروزی جنبش بهمن 1357 است که به برقراری آزادی سیاسی نسبی در کشور انجامید. بنا بر ادعای سیاسیون آن دوره، ایران پس از 2500 سال خودکامگی شاهان، تازه میخواست آزادی گفتار را تجربه (4) کند. چنین بود که حزبها، گروهها و انجمنها، شتابزده به عضوگیری از میان ردههای گوناگون سنی و فکری جامعه پرداختند. دستمایهی نظری و تئوریک این گروهها، (5) ترجمههایی بود سردستی و شتابزده از انواع آثار نوشتاری ایدئولوژیهای چپ و راست و مربوط به تجربهی دیگر کشورهای جهان ـ که در بسیاری از انواع آثار نوشتاری ایدئولوژیهای چپ و راست مربوط به تجربهی دیگر کشورهای جهان ـ که در بسیاری از موارد، پیش از چاپ، حتی ویرایش و پاکنویس نشده بود. (6) در فاصله بهمن 1357 تا خرداد 1360، چنان که مطبوعات آن دوره گواهی میدهند، اعضای جامعهی سیاسی ایران، امکان و توانایی گفتوگو با یکدیگر را نیافتند؛ و چون در خرداد ماه 1360، به هنگام تظاهرات چند گروهی سیاسی، خشونت به اوج رسید، یک سازمان سیاسی به حکومت اعلام جنگ داد. چند گروه از این رفتار حمایت کردند و گروههای بسیاری، آن را نادرست شمردند. با روشن شدن آتش جنگ میان گروههای سیاسی و دولت، وضعیتی پدید آمد که دیگر "هیچ" مخالفی، برخوردار از حق مخالفت سیاسی قانونی نبود. در این وضعیت که حکومت، شتابزده و دستپاچه از خود دفاع میکرد، رفتهرفته واژهی "مخالف" جای خود را به "محارب" داد و هر مخالفتی اندکاندک، ستیزه شمرده شد.
تصور از مخالفت و مبارزهی سیاسی، آهستهآهسته رنگ میباخت و به یادها و خاطرهها میپیوست. کار تعطیل و غیرقانونی اعلام کردن گروههای سیاسی تا بدانجا رسید که حزب جمهوری اسلامی، تشکیلدهندهی حکومت نیز رسما تعطیل شد.
چهار واقعیت اساسی در بررسی رفتار سیاسی گروهها و سازمانهای سیاسی در این دوره خود را مینمایانند، چنیناند:
1- ناتوانی معرفی تشکیل خود و شناساندن اندیشه و ایدئولوژی آن به ملت و برخوردار نبودن از عمل سیاسی مستقل به هنگام همراهی با جنبش بهمن 1357.
2ـ مقدم دانستن هویت تشکیلاتی بر پیوند با گروههای سیاسی همسو در دوره پس از پیروزی جنبش 57
3ـ نداشتن درک و دریافت درست از بایستگیهای عمل سیاسی (مذاکره، اتحاد، ائتلاف) و
4ـ فقدان درک منابع ملی مشترک.
در آن دورهی کوتاه برقراری آزادی سیاسی، کوشش رگههایی از جریان چپ برای تاسیس یک حزب کمونیست یا سوسیالیست فراگیر که دربرگیرندهی همه گروهها و دستههای چپ باشد، از آنجا که این دستهها و گروهها نماینده هوادار جریانهای گوناگون از سوسیالیسمهای موجود در آن زمان بودند، (چین، شوروی، (7) آلبانی و…) به جایی نرسید. این گروهها که تازه پس از پیروزی جنبش بهمن 1357 در راه کشف پرولتاریای ایران به اختراع چیزی به نام "خلقهای ایران" نایل شده بودند و دلمشغولی جدیای جز دست افشانی برای افزایش حجم مبادلات بازرگانی ایران با کشورهای سوسیلیستی نداشتند، (8) در پایان کوششهای خود برای تاسیس حزب فراگیر، یکدیگر را عامل امپریالیسم، سوسیال امپریالیسم، ارتجاع، فاشیسم و… خواندند و اتحاد را فراموش کردند.
در میان گروههای ملیگرا نیز وضع بهتر از این نبود. در اینجا نیز کوشش جدی برای گردآوردن و متحد کردن نیروهای سیاسی ملی به کار بسته نشد. در میان گروههای اسلامی از محافظهکاران راست (هیاتهای موتلفههای اسلامی، حزب جمهوری اسلامی، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی) (9) تا میانهروها (نهضت آزادی) و مارکسیستهای اسلامی (مجاهدین خلق، جنبش مسلمانان مبارز، آرمان مستضعفین و…) نیز همچنان تشخص فرفهای، خودمحوری و سودجوییهای ـ که بر سر ناآگاهی عناصر سازمانی شکل میگیرند ـ مانع از ائتلاف شدند.
آنچه مقدم بر این مشکلات وجود داشت، یک واقعیت عمده بود: نداشتن شناخت از پیچیدگی جامعهی ایران و مسایل آن. این واقعیت هنگامی روشنتر شد پس از گذشت دو سال از پیروزی جنبش بهمن 1357 و وجود آزادی انتشار، از انتشار آثاری که گفته میشد، در کوتاه زمان، دگرگونی جامعهی ایران از یک جامعهی جهان سومی به محاق سانسور رژیم پهلوی مانده بودند، خبری نشد. دستمایهی بحثهای پایانناپذیر (در واقع: ارایه اطلاعات و بگومگو) میان گروههای روشنفکر و خرده روشنفکر سیاسی و جوانان، معمولا اطلاعاتی بود مربوط به دورههایی از زندگی سیاسی ـ اجتماعی کشورهای سوسیالیستی چون شوروی، چین، کوبا، آلبانی و… و نه حتی عراق، سوریه، هند و ژاپن ـ که تصویر ـ روشنتری از آنها در اذهان وجود داشت. افزون بر این، بر تجربهی پدیدههایی به نام نهضتهای آزادیبخش همچون فلسطین، اریتره، السالوادور، نیکاراگوئه که در حال گذراندن دورهی جنگ برای استقلال بودند، تاکید میشد. در ادامه، چون نیروهای سیاسی از یک سو در قدرت سیاسی سهمی نیافتند و از سوی دیگر از تحلیل درست وضعیت ایران و ارایه برنامه برای تنظیم رابطهی سیاسی خود با شهروندان و دولت حاکم ناتوان ماندند، متوجه یکدیگر شدند و در واقع، به جان هم افتادند. به راستی اگر روزی اسناد مطبوعاتی (روزنامه، اعلامیه، بولتنهای درون گروهی و…) این نیروهای سیاسی مربوط به فاصلهی زمانی بهمن 1357 تا خرداد 1360 منتشر شوند، مطالعهی آنها برای همه، حتی هواداران و اعضای این گروهها، حیرتانگیز و عبرتآموز خواهد بود. سطرهای این اسناد مطبوعاتی. سراسر آکنده است از انواع اتهامات در حق گروههای رقیب و رهبران و نظریهپردازان هر گروه، طوری حرف میزنند که انگار تمامی واقعیت و دانش سیاسی ایران، بلکه جهان، در مشت آنهاست و خود، به واقع، میخ طویلهی عالم امکاناند. (10)
سرانجام چون طوفان خشونت در خرداد 1360 وزیدن گرفت، امواج سردرگمی و بلاتکلیفی و وحشت، صفوف سازمانهای سیاسی و موج بیتفاوتی جامعه را درنوردید. گروهی از اعضای سازمانهای سیاسی در برابر جوخهی آتش ایستادند، گروهی به زندان افتادند (11) و گروههای بزرگی در کشورهای دیگر جهان آواره شدند. به دنبال آن، فعالیت سیاسی در کشور ممنوع شد و این محدودیت حتی دامن گروههای اسلامی همچون نهضت آزادی ایران ـ که در نخستین دولت انقلابی پس از بهمن 1357 اعضایی داشت ـ را نیز گرفت.
برقراری وضعیت فوقالعاده در کشور با جنگ با عراق در مرزهای غربی و جنوبی پیوند خورد. در این وضعیت، تشکلهای مستقلی همچون شوراها، سندیکاها، انجمنها و اتحادیههای صنفی و فرهنگی، از هر نوع، منحل شدند و در نهایت جای خود را به پدیدهای موسوم به "انجمن اسلامی" دادند. آزادی انتشار کتاب و روزنامه محدود شد و این ممنوعیت تا سال 1364 که نخستین مجلهی فرهنگی اجازهی انتشار یافت، برقرار ماند. در این دوره منصبهای سیاسی میان اعضای جریانهای گوناگون حکومت دست به دست شد و دخالت دگراندیشان در امر سیاست و ادارهی کشور، به صورت بدیهی، ناممکن شمرده شد. این وضعیت از سوی زمامداران، وضعیتی طبیعی شمرده شد چنان که هاشمی رفسنجانی در سال 1375، در گفتوگو با خبرنگاری از تلویزیون ایران که از آزادی فعالیت احزاب سیاسی هم پرسیده بود، چنین گفت: "فعالیت و رقابت آزادانهی سیاسی حزبی در چارچوب امکانات سیاسی و قانونی جامعه ما نمیگنجد."
در چنین اوضاعی بود که محمد خاتمی با وعدهی "توسعه سیاسی" پای به میدان سیاست نهاد. در فردای پیروزی محمد خاتمی در سال 1376 ، هاشمی رفسنجانی در پاسخ به پرسش یکی از خبرنگاران که پیروزی چشمگیر محمد خاتمی را نشانهی نارضایتی مردم از وضع عمومی میدانست، چنین گفت: "ما از این انتخابات، پاسخی منفی به نظام و شیوههای آن استنباط نمیکنیم."
(12) محمد خاتمی نیز در آغاز، با شفافیت تمام، به مرزبندی خودی ـ غیرخودی مومن بود و تنها پس از روشنگریهای ملیگرایان ملی ـ مذهبی، این مرزبندی را ظاهرا کنار نهاد. او اعلام کرد که رییسجمهوری همه ملت است ـ حتی آنها که به او رای ندادهاند! و در ماههای آغاز زمامداریاش تا آنجا رفت که گفت: "اگر دین در برابر آزادی بایستد، این دین است که زیان میکند و نه آزادی."
با گذشت زمان، اما، آهستهآهسته، اصلاحطلبان حکومتی و گروهی از مردمی که به آنها رای داده بودند، به این نتیجه رسیدند که برآوردشان از موقعیت و امکانات یک رییسجمهور، چندان واقعبینانه نبوده است و دشوراریهای قانونی و پیچیدگیهای موجود در قانون اساسی کنونی و تاسیس نهادهای نوپا به نام "مجمع تشخیص مصلحت نظام" وضعیتی بغرنجتر از آن پدید آورده است که بتوان با اتکا به بخشنامهها، کاری از پیش برد. گذشته از این، دولت خاتمی نیز "مصلحت" ندید از قدرت خود استفاده کند. به این ترتیب، محمد خاتمی هم "ظاهرا" با همان دشوراییهایی روبهرو شد که در دورههای قبل محمد مصدق، ابوالحسن بنیصدر و مهدی بازرگان با آن روبهرو بودند. آزادی نسبی مطبوعات در دورهی محمد خاتمی، تنها زمینهساز برخورداری و استقبالی "کوتاهمدت" از مطبوعات شد؛ چرا که با بروز درگیری میان جناح دوم خرداد و جناح محافظهکار که مهار قوهی قضاییه را در دست داشت، مطبوعات نوپا و بسیاری از مطبوعات مستقل که پیش از دوم خرداد 1376 پای گرفته بودند، نیز توقیف شدند. (13)
برنامهی توسعه سیاسی محمد خاتمی، دستاوردی بیش از قانونی کردن حزبها و گروههای دولتی (محافظهکار و دوم خردادی) نداشت.
اختصاص یارانه به حزبهای خودی و فراهم کردن اسباب انتشار ارگانهای مطبوعاتی حزبی، کارهایی بود که دولت خاتمی برای پیشبرد آنچه که به رغم خود "توسعهی سیاسی" مینامید، انجام داد. دولت خاتمی کار دیگری هم کرد: تاسیس پدیدهای به نام "تشکل غیردولتی" (14). این تشکلهای که بنا به نام خود باید غیردولتی میبودند، ولی با تزریق پول از سوی دولت خاتمی و دریافت نظریه از نظریهپردازان دولت او پای گرفتند!! این همه در حالی بود که نیروهای سیاسی خارج از حکومت، همچنان با تضییفات گوناگون روبهرو بودند. با این که بخشی از رایی که به محمد خاتمی داده شد، بر اثر کوششهای نیروهای خارج از حاکمیت سیاسی موجود بود، اینان حتی با طرح شعار "ایران برای همه ایرانیان" هم سهمی در اداره و سیاستگذاری کشور به دست نیاوردند. دولت خاتمی و هواداران آن در طول زندگی هشت سالهی خود، پیوسته از بحرانهایی نالیدند که به زعم آن، اقتدارگرایان برای آنان تدارک میدیدند. با این وصف، این دولت هرگز نه خواست و نه توانست از نیروی مردم برای پس زدن فشار جناح اقتدارگرا استفاده کند.
رفتار محمد خاتمی در برابر اقتدارگریان از سال 1376 تا به امروز، معنایی جز آن ندارد که او با 22 میلیون رایی که در دست داشت، به هر ترتیب که خواست، با جناح رقیب کنار آمد؛ تا آنجا که حتی لایحههایی را برای دریافت اختیارات به مجلس فرستاده بود، پس گرفت. چهار سال فعالیت مجلس ششم که اکثریت آن در دست دوم خردادیها بود، با تصویب لایحههای بسیار و رد آنها از سوی نهادهایی چون شورای نگهبان سپری شد. محمد خاتمی نیز نتوانست از مجلس قانونگزاری که در بنبست اجرایی گرفتار آمده بود، دفاع موثری انجام دهد. شیوهی عمل حزبهای دوم خردادی نیز در این ارتباط، به اندازه کافی پرسشبرانگیز بود: نمایندگان دوم خردادی تنها در دو ماه آخر عمر مجلس ششم که دیگر به آنها اثبات شده بود، دفترهای نظارت شورای نگهبان "مطمئنا" مانع حضور آنها در مجلس آینده خواهند شد، به تحصن دست زدند. اینجا نیز نیروهای دوم خردادی نتوانستند به رفتار سیاسی هماهنگ و موثری دست بزنند. در این میان، از همه شگفتانگیزتر رفتار مهدی کروبی، رییس مجلس ششم بود که به عنوان نامزد در انتخابات مجلس هفتم شرکت کرد. دولت خاتمی هم با وجود بیاعتبار خوانده شدن انتخابات مجلس هفتم از سوی اصلاحطلبان، این انتخابات را برگزار کرد. اتفاق عجیب دیگری نیز در این میان روی داد: در روز پیش از برگزاری انتخابات مجلس هفتم و در شرایطی که مجموعهی اصلاحطلبان و افکار عمومی در بهت فرورفته بود، محمد خاتمی در مراسمی به سیزده تن ـ از جمله فخرالدین حجازی ـ مدال لیاقت اعطا کرد!
سرانجام میرسیم به روزی که محمد خاتمی به توصیه مشاوران خود، پس از چند سال غیبت در مراسم روز جهانی دانشجو (شانزدهم آذر) در میان دانشجویان حضور یافت. در آن روز، او چون با اعتراض گروهی از دانشجویان روبهرو شد، در مقام تهدید دانشجویان برآمد و آنان را به اخراج از تالار سخنرانی تهدید کرد. او به این هم اکتفا نکرد و در پاسخ یکی از دانشجویان چنین گفت: "آنان که پس از ما میآیند، این کارها را انجام میدهند." (15)
چنان که در خاطرات شفاهی و روزنامههای چاپ خارج از ایران آمده است، هنگامی که محمدرضا پهلوی در آخرین سفر خود به آمریکا، در مقام رییس یک دولت، از برابر گروهی از دانشجویان ایرانی معترض میگذشت، هدف تخممرغ و گوجهفرنگی قرار گرفت. او در پاسخ به پرسش خبرنگاران در اینباره گفت: "این که گروهی از شهروندان ایرانی از من ناراضی باشند، حق آنان است، آنان حق اعتراض به من را دارند؛ اما من هوادارانی هم دارم."
سخنان بالا را کسی بر زبان آورده است که از سوی انقلابیون به دستنشاندگی بیگانگان و آزادیکشی متهم شده است. چگونه است که محمد خاتمی، رییسجمهوری با 22 میلیون رای که پیشنهادی همچون "گفتوگوی تمدنها" را نیز ارایه کرده است، دانشجویان کشورش را چنین تهدید میکند؟
اما دربارهی آن سخن او که انجام برخی از کارها را به زمامداران پس از خود حواله میدهد.
کسی که چنین سخنی میگوید، باید دلیلی قانعکننده ارایه کند تا روشن شود که چرا خود او این کارها را انجام نداده است. آن چنان که از فحوای کلام محمد خاتمی بر میآید، کلام او رنگ و بوی تهدید و ریشخند دارد؛ و این که با توجه به بازگشت اقتدارگریان به قدرت، (پیروزی در انتخابات شوراهای شهر و مجلس هفتم) چنین پیشبینی میکند که مقام او نیز به محافظهکاران خواهد رسید و آنان به طور کامل ریشهی آزادی را خواهند کند.
آنچه در پاسخ به او و آنان که پس از او به قدرت میرسند، میتوان گفت این است که، اگر زمامداری وظیفهی عادی خود را که سامان بخشیدن به کار کشور و ملت است به خوبی انجام دهد، تنها یک رییسجمهوری خوب و عادی است.
تاریخ جهان نام گروهی از زمامداران برجسته را ثبت کرده است: جورج واشنگتن، بنیامین فرانکلین، توماس جفرسون، آبراهام لینکلن، شارل دوگل، احمد سکارنو، آلکساندروبچک، ایمره ناگی، محمد مصدق، سالوادور آلنده، اولاف پالمه، پاتریس لومومبا، نلسون ماندلا و… این زمانداران چون این را دریافتند که برای ماندگاری در تاریخ یک دین باید قد و قامتی داشت در اندازههای فرانسوی اسیزی، توماس اکویناس، سن آگوستین، مارتین لوتر، پورسنا، ابوریحان بیرونی، محمد غزالی، نصیرالدین توسی، صدرای شیرازی یا حداقل هادی سبزواری، کوشیدند چونان فرمانروایی خدا ترس به کار ساماندهی امور کشور و ملت خود بپردازند؛ و چون به تمامی، تواناییهای خود را در خدمت کشورشان قرار دادند، هر یک به سهم خود، چیزی هم به این جهان افزودند. این که کسی بخواهد در میان این گروه یا گروه خودکامگان فراموش شده و ننگین تاریخ جای بگیرد، امری فردی و شخصی است و به واقعیتی به نام "حق انتخاب" وابستگی دارد.
"حکومت آسان بر مردم" که روزگاری در زمره رویاهای زمامداران کم خرد بود، امروزه در نزد زمامداران خردمند جای خود را به "مدیریت بر کشور و ملت" داده است و به اصطلاح "خوبیت" ندارد زمامداران در قرن بیست و یکم به آن بیاندیشند.
محمد خاتمی و کسانی که پس از او به قدرت میرسند، اگر به صفحات تاریخ جهان ـ به طور اعم ـ و به تاریخ ایران به طور اخص ـ بنگرند، خواهند دریافت که در هیچ دورهای از تاریخ مکتوب جهان و در هیچ کشوری، نه زندانها خالی از آزادگان بودهاند و نه زندانبان و بازجویان بیکار.
هماکنون در دانمارک ـ از دارندگان آزادیهای رشکانگیز ـ زنان برای حقوق خود مبارزه میکنند؛ در برزیل، کارگران و دهقانان در برابر چیرگی شرکتهای چند ملیتی، سرگرم پیکارند؛ در آمریکا، سیاهپوستان برای آزادیهای مدنی میجنگند؛ در ایتالیا، دانشجویانی که معنای "جهانسازی" را دریافتند، در خیابانها و در درگیری با پلیس ضد شورش کشته میشوند، و… در یک کلام، برای رسیدن به وضعیت خوب، و پس از آن "خوبتر" میکوشند.
چنان که در آغاز مطلب گفتم، سیاست در جهان آزاد، امری دایمی است و نظارت ملت بر کار دولت، تعطیلناپذیر. این معنا اما در میان ایرانیان که تازه مشق دموکراسی مدرن میکنیم، چندان شناخته نیست. برای مثال، روزی هاشمی رفسنجانی در برابر خبرنگاران ایرانی و خارجی چنین گفت: "دولت ما تنها دولتی است که جنگ را بدون گرفتن مالیات جنگی اداره میکند." آنطور که به یاد دارم، کسی آن روز از او نپرسید (16) که ایشان برای اداره جنگ به چه منبع مالیای متکی هستند:
1ـ ثروت خانوادگی
2ـ پرداخت دلبخواهی سود به سپردههای بانکی
3ـ حراج نفت در بازارهای جهانی
4ـ فروش کالاهای سهمیمهبندی شده در بازار سیاه (بازار آزاد)…
و چون چنین پرسشی طرح نشد، روزی هم که او پس از هشت سال از منصب ریاست جمهوری کنار رفت و یک بدهی چند ده میلیارد دلاری به جای گذاشت، کسی نتوانست بپرسد آیا بخشی از این بدهی صرف هزینهی جنگ شده است یا نه؟ وضعیت و جایگاه هر ملت در پهنهی جهان، برآیند طبیعی تواناییهای آن ملت در برخورد با واقعیتهایی است که او را احاطه کردهاند. بر همین منوال، روزی که محمد خاتمی نامزد ریاست جمهوری شد، چیزی بیش از یک سابقهی نسبتا پذیرفتنی از کار در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی درباره او گفته نشد. آیا کسی از او و هوادارانش در باره کارنامه او در ریاست بر روزنامهای با پنجاه سال سابقه (کیهان) ـ که پیش از آن گروهی از بزرگترین روزنامهنگاران، اندیشهمندان و هنرمندان بزرگ همهی دورانهای ایران در آن قلم میزدند ـ و نقش احتمالی او در آغاز به کار خط تولید انشاهای ضد امپریالیستی در این روزنامه چیزی پرسید یا دربارهی دلمشغولیهایش دربارهی صلح، به هنگام خدمتش در مقام رییس ستاد تبلیغات جنگ ایران و عراق؟
اگر محمد خاتمی و حزب متبوع او به گونهای رفتار کنند که تا پایان دورهی ریاستجمهوری او، بتوان آنها را از گروههای راست محافظهکار تشخیص داد، میتوان از او خواست ـ چنان که در کشورهای پیشرفته مرسوم است - در پایان کار خود گزارشی از هشت سال ریاستش بر قوه مجریهی ایران ارایه کند؛ او در گزارش خود میتواند به موضوعات گوناگونی بپردازد: گزارشی از وضعیت پروندههای سازمان بازرسی شاهنشاهی که به دولتهای پس از انقلاب، از جمله به دولت او، به ارث رسیده است؛ وضعیت تعقیب قضایی و مجازات غارتگران کاخهای شاه (17)؛ مجازات جعلکنندگان اسکناس، بلیت اتوبوس و کوپن ارزاق در طول سالهای جنگ، اقدام برای بازگرداندن آوارگان ایرانی، مقایسه آمار مهاجران به خارج از کشور و بازگشتگان به کشور در طول سالهای 1376 تا 1384 ، نرخ رشد بهای کالاها و خدمات در دوره ریاستجمهوری او، رسیدگی به درخواستهای تظلم کارکنان و کارمندان موسسات ملی شده (18) پرداخت خسارت جنگی به شهروندان غیرخودی، وصول مالیاتهای معوقهی 25 سال گذشته (19) ، اجرای اصول فراموش شده قانون اساسی همچون آموزش و پرورش و بهداشت رایگان برای همه، و…
و اما بپردازیم به آن سخن محمد خاتمی که در آغاز مقاله آوردیم. این که پس از 23 سال از آغاز ممنوعیت فعالیت سیاسی برای سازمانهای سیاسی این کشور، هنوز احزاب وابسته به بیگانهای وجود داشته باشد که بتوانند مردم یک کشور را به تحزیب بدبین کنند، دست کم از دو بابت موجب کمال شگفتی است: اول این که "هیچ" حزبی در هیچ جای جهان در حدی نیست که بتواند مردم یک کشور را به فعالیت سیاسی وا دارد یا بدبین کند؛ چرا که حزبها و نظامهای سیاسی ـ با این که بخشی از دارایی فکری یک جامعهاند ـ تنها بخشی از امکانات یک جامعه را تشکیل میدهند.
دوم این که اگر در مورد ایران چنین باشد، پس کارکنان وزارت اطلاعات چه میکنند؟ اگر با انجام بررسیهای لازم درستی این حرف روشن شود، احتمالا باید کارکنان این وزارتخانه را به جرم کم کاری به دست مجازات سپرد. احتمال دیگری وجود دارد: این که معنای تحزیب در گفتار محمد خاتمی، عضویت یافتن در حزبهای دولتی است.
اگر چنین باشد، این دیگر معنای تحزیب نمیدهد و به شرکت در مسابقهای با یک تیم، بیحضور تیم رقیب، داوری خودی و دروازهای خالی شبیه است. سیاست معمولا عرصهای برای رقابت میان کسانی است که در قدرتاند و آنان که میخواهند به قدرت برسند ـ البته نه برای همیشه. و اگر فرض بگیریم که عضویت در احزاب دوم خردادی موردنظر محمد خاتمی باشد، جای بسی تاسف است. این را از آنجا میگویم که این احزاب محترم در طول هشت سال حاکمیت خود بر دستگاه سیاسی کشور، در یکهتازی در میدان سیاست و انحصارطلبی در میان اصلاحطلبان جهان به انحصارطلبی در میان اصلاحطلبان جهان به مرزهایی دست یافتند که پیش از آن کمتر سابقه داشت. (20) برای درک این معنا میتوان به فهرست بلند بالای مناصب رهبران و اعضای دفتر سیاسی این احزاب نگاهی انداخت تا دریافت که گروهی نابغه ـ که گویا شبانهروز برای آنان 100 ساعت است ـ همزمان پنج یا شش وظیفه در مقامهای حساس کشوری را انجام میدهند و خم به ابرو نمیآورند.(21) ایرانیان شاید اصلاحطلبان حکومتی کشور بورکینافاسو را نشناسند، اما دوم خردادیها ایرانی را نیک میشناسند.
چنان که محمد خاتمی به حواریون خود وعده داده است، به کتابخانه ملی باز خواهند گشت. امید است در آنجا و در سکوت کتابخانه، بتواند درستی این گزاره را بررسی کند: "برای در ک اعتبار نظریهها، پیشنهادها و انگارههای یک فرد، بایستی به زیربنای معرفتی او توجه کرد."(22)