10 سال بعد اگر تصویری از رئیسجمهوری چشم آبی روسها بر جلد مجلهیی منتشر شود میتوان آثار بازنشستگی و پیری را در چهرهاش مشاهده کرد ولی او حالا با 55 سال سن آخرین ماههای زمامداریاش را در حالی سپری میکند که همچنان به عنوان «ورزشکارترین» رهبر جهان شناخته میشود و گهگداری نیز برای آنکه به حس اعتماد به نفس بالایش پاسخ مثبت دهد، لباس جودو به تن کرده، کمربندش را میبندد و فن هاراییکشی را که در آن استادی مسلم است تمرین میکند. ولادیمیر پوتین با لبخندهای سرد و رمزآلودش، با کلاه روسی که سر کم مویش را میپوشاند، امروز روسیهیی را رهبری میکند که در حافظهاش نامهایی چون لنین، استالین و خروشچف به چشم میخورد. مردانی که برای سالها بت چپگرایان بودهاند. مخالفان پوتین میگویند که او مردی از جنس استالین است. دشمن دگراندیشان و نویسندگان مستقل، پایمالکننده دموکراسی و حقوق فردی و خلاصه مردی است که با مشت آهنین سروکار دارد. ولی پوتین دوست ندارد که با استالین مقایسه شود. او دوست دارد قهرمان عامه مردم باشد، دوست دارد که یک دموکرات واقعی خوانده میشود و بیهیچ واهمهیی هر جا که لازم باشد میگوید یک دموکرات ناب است. این تعبیر را درباره پوتین صدراعظم سابق آلمان به کار برد و معلوم بود که گرهارد شرودر با همین تعبیر فانتزی رگخواب پوتین را پیدا کرده است چرا که پوتین دریافته است در جمع رهبران جهان باید یک دموکرات ناب به نظر آید تا یک افسر سابق اطلاعاتی، آن هم از جنس روسی. پوتین برای اینکه ثابت کند رهبر محبوبی در روسیه است، زیاد لازم نیست به خود زحمت بدهد. نظرسنجیها میگویند که او اکنون از اقبال 80 درصدی روسها برخوردار است و جالب آنکه محبوبیت شخص وی بیش از دو برابر محبوبیت دولت روسیه است. همین محبوبیت به اندازه کافی برای پوتین راضیکننده است چرا که او میتواند به استناد آن، در مقابل بزرگترین رقیبش یعنی جرج بوش بایستد و محبوبیت حداقلی بوش را به او گوشزد کند.
آنان که اندکی به بخت و تقدیر اعتقاد دارند انکار نمیکنند که محبوبیت پوتین و قرار گرفتن او بر کرسی ریاست جمهوری روسیه بیارتباط به شانس و بخت بالایش نبوده است. گویی که همه چیز دست به دست هم داده تا او سرسرای کرملین را فتح کند و مرد نخست روسیه شود. او کارگرزادهیی تمام عیار است که در 7 اکتبر 1952 در لنینگراد به دنیا آمد. پدرش ابتدا در خدمت نیروی دریایی شوروی بود و بعدها مانند مادرش به شغل کارگری در کارخانه مشغول شد. در شجرهنامه و تبار پوتین نیز چهرهیی قابل اعتنا دیده نمیشود. بزرگترین افتحار خانوادگی پوتینها این بوده که پدربزرگ ولادیمیر زمانی آشپز مخصوص لنین و استالین بوده است. بنابراین اگر او از شانس بیبهره بود نمیتوانست راه کرملین را با موفقیت طی کند. برای اثبات بلندبختی پوتین دلایل دیگری نیز میآورند. مثلاً اینکه دو برادرش در سنین پایین از میان رفتند و او تنها پسر خانواده بود که به سلامت پا به بزرگسالی گذاشت. پوتین به رغم همه کاستیهایی که فقر خانواده بر او تحمیل میکرد موفق به ورود در دانشکده حقوق خارجی دانشگاه لنینگراد شد و سال 1975 فارغالتحصیلیاش را جشن گرفت اما به اعتراف خود چون از کودکی عاشق شخصیتهای تلویزیونی و سینمایی بود که نقش پلیس مخفیها را بازی میکردند، به کاگب پیوست. او مدتها در دفتر کاگب در لنینگراد خدمت کرد و در همین مدت دورههای آموزشی مختلف این سازمان را گذراند تا در نهایت در سال 1984 به مقام مامور ارشد اطلاعاتی و امنیتی برگزیده شد و یک سال پس از آن همراه همسری که در سال 1983 با او ازدواج کرده بود (لودمیلاپوتینا)، به شهر درسدن در آلمان شرقی فرستاده شد و تا سال 1990 به عنوان رئیس دفتر کاگب در این شهر ماند. او در پس سقوط دیوار برلین و اتحاد مجدد دو آلمان به روسیه بازگشت و در اوج دوران ناآرامیهای داخلی شوروی، زمانی که کاگب از کودتا علیه میخاییل گورباچف حمایت میکرد، استعفا داد و از این سازمان خارج شد. در سالهای ابتدایی پس از فروپاشی شوروی، کرسی استادی دانشگاه لنینگراد که مدتها در آن تحصیل میکرد را بر هر کار دیگری ترجیح داد و مدتی نیز به عنوان مشارو شهردار لنینگراد خدمت میکرد. اما ارباب بخت همچنان ولادیمیر را یاری داد تا در میانههای چهارمین دهه زندگیاش روزهای طلایی را تجربه کند. او ابتدا در سال 1998 با ریاست چند کمیته تحقیقاتی و اقتصادی نخستین شغل مهم دولتی را تجربه کرد و در نهایت حکم ریاست سازمان «افاسبی» را که جانشین کاگب شده بود، به دست آورد. اما 9 آگوست 1999 را روز تولد دوباره پوتین میدانند. در این روز سرنوشتساز، پوتین، رئیس وقت اداره اطلاعات «افاسبی» و رئیس شورای امنیت فدراتیو روسیه، صبح به عنوان یکی از سه معاون سرگئی استپاشین نخستوزیر وقت روسیه برگزیده شد ولی تنها ساعاتی بعد با سقوط دولت استپاشین، به مقام کفالت نخستوزیری رسید و عصر همان روز بوریس یلتسین رئیسجمهور وقت روسیه که اوضاع مزاجیاش رو به وخامت بود، او را به عنوان جانشین خود به مردم روسیه توصیه کرد. پیرو حوادث این روز، کمتر از یک هفته بعد، پوتین از پارلمان روسیه به عنوان نخستوزیر رای اعتماد گرفت. او در آخرین روز قرن بیستم یعنی در 31 دسامبر 1999 رسماً کفیل ریاست جمهوری شد و همین پست استراتژیک به او کمک کرد در انتخابات ماه مه 2000 بر رقبای سرشناسی مانند یوگنی پریماکف و یوری لژکف پیروز شود.
به این ترتیب پوتین ظرف چند ماه به فرد شماره یک روسیه تبدیل شد و بیآنکه به هیچ حزبی وابستگی داشته باشد به راس قدرت رسید و زمانی که در اوج بود (دوران نخستوزیری) حزبی را با نام «حزب اتحاد» تاسیس کرد که بلافاصله در انتخابات دوما در سال 1999 پیروز شد و تا امروز اکثریت را در دوما در اختیار دارد. حزبی که قائم به وجود شخص پوتین است و بیحضور او معنایش را از دست میدهد.
کسانی که گرایشهای حزبی پوتین را زیر ذرهبین میگذارند تا او را به عنوان رهبری بیاعتنا به دموکراسی نشان دهند نکتهیی جالبتر و بحثانگیز را پیش میکشند که واقعاً میتواند چهره پوتین را به عنوان رهبری معتقد به دموکراسی تخریب کند، چرا که این مامور برجسته اطلاعاتی سیستم کمونیستی روسیه و عضو رسمی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی هرگز از این حزب استعفا نداده و با وجودی که حزب کمونیست در دسامبر 1991 منحل شد ولی پوتین هرگز حتی نشد به صورت نمادین از آن استعفا دهد.
پوتین در زمینه گرایشهای مذهبی هم رهبری بحثبرانگیز برای روسیه است. او با آنکه مردی برآمده از حزب کمونیست است ولی از معتقدان کلیسای ارتدوکس به شمار میرود. پوتین به طور قطع تعالیم دینی را بیش از هر کس مدیون مادرش است چرا که پدرش یک کمونیست دوآتشه و ضد اعتقادات مذهبی بود، ولی مادرش به کلیسای ارتدوکس روسیه اعتقاد داشت و با تمام مشکلاتی که در دوران کمونیسم برای افراد مذهبی وجود داشت، ولادیمیر را غسل تعمید داد. پوتین درباره اعتقادات مذهبیاش میگوید از سال 1993 در پی تصادف اتومبیل همسرش به طور قلبی و با اطمینان به وجود خدا ایمان آورده است. او در کتاب «از زبان شخص اول» مینویسد مادرش صلیب تعمیدی او را پیش از سفر به اسرائیل به او داد و او پس از متبرک کردن این صلیب به آب مقدس کلیسای اورشلیم هرگز آن را از گردنش باز نکرده است.
این گرایشهای مذهبی پوتین که پس از قریب 90 سال موجب آشتی مجدد نهاد کلیسای ارتدوکس روسیه و حاکمیت این کشور شده شاید منبع الهام بسیاری از تحلیلگران از جمله ایزابللاسر از روزنامه فیگارو باشد که رودررویی امروز غرب و روسیه را بیشتر مدلی استحاله یافته از رقابت اروپا با روسیه تزاری میدانند تا آنچه در دوران جنگ سرد بین اتحاد جماهیر شوروی و بلوک غرب میگذشت. با این حال پوتین از داشتن اعتقادات مذهبی راضی به نظر میرسد. اگر او در سال 2008 و با پایان دوره ریاست جمهوریاش از ارابه قدرت در روسیه پایین بیاید و طرحی برای نشستن بر کرسی نخستوزیری نداشته باشد احتمالاً فرصت بیشتری برای بها دادن به اعتقادهای مذهبی خود و حضور در کلیسای ارتدوکس پیدا میکند. او میتواند عصرهای یکشنبه را نیز همراه دو دخترش در شهر زادگاهشان یعنی لنینگراد بگذارند و کتاب خاطراتش را بنویسد. اما شاید پوتین فکر دیگری در سر داشته باشد. شاید بخت همچنان با او یار باشد.