تاریخ انتشار : ۰۷ شهريور ۱۳۹۱ - ۱۴:۳۰  ، 
شناسه خبر : ۵۵۴۹۶
«نهضت نفت از ۳۰ تیر تا ۲۸ مرداد» در گفت‌وگو با مرحوم حسن گرامى
محمدرضا کائینی مقدمه: «روز ۲۸ مرداد حتى یک نفر به طرفدارى از دکتر مصدق نیامد. لازم نبود هزینه زیادى بکنند و کار زیادى انجام دهند تا آن رویداد تلخ پیش نیاید. این بود که دیگر مردم به دکتر مصدق و عملکردهایش اعتماد نداشتند و حاضر نبودند به میدان بیایند.» این مطلب را مرحوم حسن گرامى در آخرین بخش از گفت وگویش بیان کرد. وى در این بخش به بررسى واکنش هاى متفاوت مردم در قضایاى ۳۰ تیر و ۲۸ مرداد مى پردازد.

* ظاهراً کریم پور شیرازى قبل از آن رفتارهاى کذایى، با شما و آیت الله کاشانى روابط خوبى داشت.
** او خبرنگارى بود که دائماً نزد آقا مى آمد و ما هم به او محبت مى کردیم. بارها از طرف دولت تضییقاتى برایش پیش آمده بود که ما برطرف کردیم. روزى که حضرت آیت الله از مکه برگشتند، پدرم در منزل ما ولیمه اى دادند که کریم پورآن را با شرح و تفصیل چاپ کرد و بسیار هم از ما سپاسگزار بود. بعد ناگهان دیدیم سیل هتاکى ها و بى حرمتى ها از سوى او علیه آیت الله شروع شد. از جمله یکى از کارهایش این بود که کپى یکى از چک هاى مرا که دویست تومان بود، چاپ کرده و نوشته بود، «حسن گرامى، عامل اینتلیجنت سرویس، چکى در وجه فلانى صادر کرده است.» تبلیغات علیه حضرت آیت الله، تمام بستگان ایشان را هم در برگرفت. به قدرى عرصه را بر حضرت آیت الله و بستگان ایشان تنگ کرده بودند که نه از طریق روزنامه ها، نه رادیو و نه از هیچ طریق دیگرى نمى شد که ایشان یا ما حرف هایمان را بزنیم. آنها چنان جوى را براى حضرت آیت الله ایجاد کرده بودند که وقتى جریانات ۲۶ و ۲۷ مرداد پیش آمد، دیگر قدرتى وجود نداشت که در مقابل حکومت نظامى بایستد و دکتر مصدق، عملاً خود را از بزرگ ترین پشتیبان و حامى خود، محروم کرد.
* گویا شما در آن دوران برخوردى هم با کریم پور داشتید.
** بله، من یک روز به بانک ملى رفته بودم و با آن که آنها لطف داشتند و گاهى کارم را زودتر راه مى انداختند، اما ترجیح مى دادم در صف بایستم و از این لطف استفاده نکنم. در بانک نشسته بودم که کریم پور شیرازى آمد و تا چشمش به من افتاد، بسیار یکه خورد و ناراحت شد. من تعجب کردم که چرا، چون من و اقوامم غیر از محبت کارى نسبت به او نکرده بودیم. آمد و کنارم نشست. من فقط به او گفتم: «آقاى کریم پور! ما با تو چه کرده ایم که این لاطائلات را علیه ما چاپ مى کنى » گفت: «من نسبت به شما و خانواده تان وحضرت آیت الله ارادت دارم، ولى آقاى نخست وزیر دائماً از من مى خواست این کار را بکنم و این زندگى من است. چه کسى به من کمک مى کند از من توقعى غیر از این نداشته باشید.» بعد هم سرش را انداخت پائین و با شرمسارى رفت.
* آیت الله کاشانى تا چه حد در جریان این امور قرار مى گرفتند و آیا از واکنش ایشان نسبت به این حرف و حدیث ها، خاطراتى دارید؟
** وقتى مسئله درخواست اختیارات شش ماهه از مجلس پیش آمد، برخوردها اوج گرفتند. حضرت آقا در جریان همه امور بودند. اعصاب همه خرد شده بود و مى دیدیم تنها فردى که با انگلستان مبارزه مى کرد و همه هم قبولش داشتند و واقعاً خیلى زحمت کشیده بود، حالا این طور او را به ارتباط با انگلستان متهم مى کردند و زحمات یک عمر ایشان را این طور به باد مى دادند. حضرت آیت الله به ما و دیگرانى که ناراحت بودند، دلدارى مى دادند و مى گفتند که سرانجام حقایق آشکار خواهند شد.
* از شب حمله به منزل آیت الله کاشانى چه خاطراتى دارید؟
** بدبختانه قلم در دست دشمن بود و فقط مطالبى را که خودشان مى خواستند منتشر مى کردند. حضرت آیت الله از تنها امکان موجود، یعنى تشکیل جلسه در منزل خودشان براى روشن کردن افکار استفاده مى کردند. در آن جلسات ابتدا قرار شد آقاى صفائى صحبت کنند. خبر دادند که در میان جمعیت، عده اى با چاقو و امثال اینها هستند که مى خواهند اغتشاش کنند. طرفداران آقا متوجه شدند و آنها را فرارى دادند. ما هم آقا را از حیاط بردیم در اتاق که صدمه نخورند. مهاجمان کارشان این بود که سنگ مى انداختند. تا آن زمان رسم نبود که مأموران دولت با لباس شخصى بروند جایى و اجتماعات را به هم بزنند. سنگ بناى این مسائل از آن زمان گذاشته شد. عده اى از طرف دکتر مصدق مأموریت داشتند و با وانت سنگ مى آوردند و نزدیک خانه آیت الله مى ریختند و جلسه که شروع مى شد، شروع مى کردند به سنگ پرانى. مردم که به حضرت آیت الله علاقه داشتند، مى آمدند جلوى اینها سد ایجاد کنند که پلیس مى آمد و مانع مردم مى شد. چند شبى این ماجرا ادامه پیدا کرد. در آن شب موعود که آقاى حدادزاده کشته شد ، این عده فعالیت خود را شدیدتر کردند و پلیس هم برحمایت خود افزود. مردم هم خودشان را آماده کرده بودند و حتى بعضى از آنها از بالاى پشت بام ها، لامپ هاى سوخته را به طرف مهاجمان پرت مى کردند که صداى انفجار مى داد و مهاجمان عقب مى رفتند. پلیس به جاى این که مهاجمان را عقب بزند، به مردم حمله مى کرد. آقاى حداد آمد جلو گفت: «از این سید اولاد پیغمبر چه مى خواهید » همه کسانى که نزدیک به صحنه بودند، بالاتفاق گفتند که چه کسى به او چاقو زد و بعدها هم آقاى حسین مکى در خاطراتش نوشت که: «از آقاى فروهر پرسیدم که این اعمال چه بود که شما انجام دادید و چرا حداد زاده بینوا را کشتید » گفت: «خود آقاى دکتر مصدق به من دستور داده بود.» جالب اینجاست که آقاى دکتر سالمى را به اتهام قتل مرحوم حدادزاده گرفتند و بردند زندان! البته آن شب، عده زیادى را گرفتند. آقاى صفائى زنگ مى زند به دکتر مصدق که: «این بچه را گرفته اند.» که همان جمله «آقا ملت! آقا ملت!» را مى گوید و بعد دستور مى دهد که او را رها کنند، چون از میزان علاقه حضرت آیت الله به آقاى سالمى اطلاع داشت. ضمانتى که قرار بود بگذارند که دکتر سالمى آزاد شوند، پانزده هزار تومان بود که در آن موقع پول خیلى زیادى بود. پدرم که مى بینند هر ضمانتى که مى گویند، مى بریم و باز سنگ مى اندازند، معادل هفتاد و پنج هزار تومان سند خانه مى بردند و به هر شکلى که بود دکتر سالمى را آزاد مى کنند.
* آیا شما در جریان تنظیم نامه ۲۷ مرداد آیت الله کاشانى به دکتر مصدق بودید؟
** در آن ایام، خطر این که واقعه ۲۸ مرداد پیش بیاید، بسیار زیاد بود و در عین حال، همه بر این امر متفق القول بودند که رفتن دکتر مصدق در آن شرایط، به ضرر ملت ایران است. با این که ایشان به همه بد کرده بود، اما همه به این نتیجه رسیده بودند که او باید سر کار باشد و جریان نفت را هم خودش به انتها برساند. بسیارى از صاحبنظران و سیاسیون نزد حضرت آیت الله مى آمدند و از ایشان مى خواستند با تمام کارهایى که دکتر مصدق با ایشان کرده و آن سیل عجیب تهمت و افترایى که به راه انداخته و یا به آن دامن زده، باز آقا دخالت کنند و جلوى فاجعه را بگیرند. این نامه هم پیرو همین اصرارها نوشته شد. در هنگام نوشتن این نامه من آنجا نبودم، ولى آقاى دکتر سالمى که سابقه رفتن پیش دکتر مصدق را زیاد داشت، نامه را برد. چند سال قبل با جناب آقاى دکتر حداد عادل صبح ها یک ساعتى راه مى رفتیم. یک روز از من راجع به این نامه سؤال کردند که، «چطور شد که این نامه را در دوران شاه منتشر نکردید و حالا منتشر مى شود » آقاى دکتر سالمى رفته بودند آلمان و من دسترسى مستقیم به ایشان نداشتم. خود من هم که در جریان جزئیات این مسئله نبودم. یک بار که آقاى دکتر سالمى براى کنگره اى آمده بودند ایران، به جناب حدادعادل عرض کردم که: «آقاى دکتر سالمى بیشتر در جریان این امر هستند.» و بین این دو ارتباط برقرار کردم تا توضیحات کافى را از ایشان بگیرند.
* واکنش آیت الله کاشانى نسبت به وقایع روز ۲۸ مرداد چه بود و خود شما در آن روز چه دیدید؟
** ایشان فوق العاده نگران بودند. اوضاع به شکلى پیش مى رفت که مسلم بود وضعیت ناگوارى روى خواهد داد. ما هم مدتى بود که فعالیت چندانى نداشتیم ‎/ عده اى از طرف آقاى دکتر سنجابى آمده بودند که شما دفتر نروید. آقاى دکتر سنجابى با ما نسبت خانوادگى داشت. صبح ۲۸ مرداد این پیغام را به من دادند که: «خواهش مى کنم شما دفتر نروید، چون دیشب در حزب ایران جمع شده بودند و قرار گذاشته ا ند که بریزند دفتر شما و آنجا را به عنوان ستاد آیت الله کاشانى تخریب کنند.» پدر من گفتند: «اینها با من که یک پیرمرد هستم، کارى ندارند و غرضشان تو هستى. تو برو.» گفتم: «آیا چنین چیزى ممکن است که من اینجا را ترک کنم و بگذارم که شما به چنگ یک مشت اراذل و اوباش بیفتید بیایند اینجا را تخریب کنند و به شما صدمه بزنند و من معرکه را ترک کنم » ما در حال این جروبحث بودیم که متوجه شدیم کارگران و کارکنان دفتر ما مجهز شده اند که اگر کسى آمد، با او طرف شوند. آن روز افرادى، صد، صد و پنجاه نفرى را دور خود جمع و برایشان سخنرانى مى کردند. عده اى از اینها هم آمده بودند جلوى دفتر ما و مزخرفاتى مثل «بیچاره شده آیت الله» را سر مى دادند. یکى از همکاران ما رفت پیش آنها و گفت: «آقایان! شما تا به حال جیره خور این دفتر بوده اید. اینها به شما کمک مى کردند. این چه کارى است » عده اى از آنها گفتند: «به ما پول و وعده داده اند و گفته اند که بیاییم اینجا و این کارها را انجام بدهیم.» مسئله داشت فوق العاده وخیم مى شد که دیدم چند کامیون سرباز، از عشرت آباد به طرف مجلس در حرکتند. جلوى دفتر ما که رسیدند، تفنگ هایشان را رو به هوا گرفتند و شعار «زنده باد شاه» سر دادند. از همان موقع در شهر شایع شد که ورق برگشته است. این نکته را باید ذکر کنم که عده اى یا نمى خواهند توجه کنند و یا غرض دارند. در روز ۲۸ مرداد به اعتقاد بنده اگر صد نفر مى آمدند به میدان و «زنده باد مصدق» مى گفتند، وضعیت به آن شکل در نمى آمد و آقاى دکتر مصدق برمى گشت.
* تحلیل کلى شما از واقعه ۲۸ مرداد چیست؟
** قبل از پاسخ به این پرسش مایلم در مورد قیام ۳۰ تیر، خاطره اى را نقل کنم. در ۲۹ تیر، نصف شب بود که برادر دکتر مصدق، حشمت الدوله والاتبار زنگ زد به منزل ما و به آقا گفت: «شما رئیس مجلس هستید. اقدامى کنید که شاه نرود.» حضرت آیت الله فرمودند: «من با شاه رابطه اى ندارم. رئیس مجلس بودن هم مقرراتى دارد. اگر ایشان اطلاع نداده مى خواهد برود، به نمایندگان مجلس اطلاع مى دهیم تا اقدام لازم را بکنند.» مجلس هم اقدام کرد و نامه اى نوشت به شاه. کسى سؤال نکرد که چرا در روز ۲۹ تیر، شعار مردم که به هنگام صبح بود: «درود بر شاه» و ظهر شد: «هم شاه هم مصدق»، موقع غروب شد: «درود بر مصدق»؛ اما در روز ۲۸ مرداد، حتى یک نفر به طرفدارى از دکتر مصدق نیامد لازم نبود هزینه زیادى بکنند و کار زیادى انجام بدهند تا آن رویداد تلخ پیش نیاید. موضوع این بود که دیگر مردم به دکتر مصدق و عملکردهایش اعتماد نداشتند و حاضر نبودند به میدان بیایند. اینها همان مردمى بودند که در روز ۳۰ تیر، به دستور آیت الله کاشانى، با دل و جان به خیابان ها آمدند و کشته دادند. چطور شد که در روز ۲۸ مرداد نیامدند جز این است که آیت الله کاشانى و مردم از دکتر مصدق حمایت نکردند در روز ۲۸ مرداد، خیلى راحت و با درگیرى هاى بسیار جزئى و بدون کمترین دردسرى مسئله تمام شد. اساساً برخلاف آنچه که گفته مى شود، به اعتقاد من، کودتایى در کار نبود. بیشتر شبیه به یک جور توافق بود. در ساعت ۲ بعدازظهر هم غائله کلاً تمام و دولت دکتر مصدق ساقط شد. بعد از آن، روزنامه ها نوشتند که شعبان جعفرى (شعبان بى مخ) و دارودسته اش این کار را کرده اند، در حالى که شعبان اساساً در موقع کودتا، حبس بود و بعد آزاد شد. اینها مسائلى هستند که گفته و نوشته نمى شوند و در نتیجه، ریشه هاى اصلى این رویداد، معلوم نمى شود. مملکت ما در یک وضع سراشیبى قرار داشت. با عمده کردن مسائل جزئى از قبیل این که چه نوشتى چه ننوشتى، مملکت را به امان خدا رها کرده بودند. یک ملتى این طور به پا خاست و مسئله نفت را حل کرد و بعد گرفتار بدبختى هایى شد که دیدیم و دیدید.