رضا سادات
ظهور چین در قامت ابرقدرتی تمامعیار کابوس ایالات متحده و متحدان اروپاییاش است که گمان میرود عاقبت در قرن جاری شکل واقعیت به خود بگیرد.
اگر چه چین هنوز تا رسیدن به جایگاه قدرتی با دامنه تاثیرگذاری جهانی فاصله دارد لیکن رشد اقتصادی خیرهکننده این کشور و دیپلماسی فعالی که در پیش گرفته همین حالا نیز به موتور محرکه فرآیند تغییر در شرق آسیا تبدیل شده در حالی که گمان میرود دهههای آتی شاهد افزایش قدرت نفوذ چین باشد.
با وجود آن که تبدیل چین به قدرتی جهانی در سالهای آینده اصلی پذیرفته شده است اما این که چین قدرتمند چه تاثیری بر تحولات بینالمللی خواهد گذاشت، سوالی است که هنوز پاسخی برای آن پیدا نشده است. آیا چین نظام بینالمللی کنونی را مضمحل خواهد کرد یا به بخشی از آن تبدیل خواهد شد؟ و این که آمریکا همگام با قدرت گرفتن چین قادر به حفظ جایگاه بینالمللی خود خواهد بود؟
برخی ناظران بر این باور هستند که عمر آمریکا به روزهای پایانی خود نزدیک میشود و نظم جهانی غرب محور جای خورد را به ساختار جدیدی میدهد که شرق در کانون آن قرار خواهد داشت. نیل فرگوسن مورخ در یکی از نوشتارهای خود منازعات خونبار قرن بیستم را گواه افول غرب و متمایل شدن نظام جهانی به سوی شرق توصیف کرده بود.
با تداوم روند افزایش قدرت چین همگام با قرار گرفتن ایالات متحده در سراشیبی، روند تحولات در دو بعد ادامه خواهد یافت. چین سعی خواهد کرد از قدرت در حال فزونی خود برای تغییر دادن قواعد و ساختار سیستم بینالمللی در جهت منافع خود استفاده کند در حالی که بازیگران با سابقه این سیستم و به ویژه ایالات متحده در مقابل این تلاش مقاومت کرده و چین را به منزله تهدید امنیتی تلقی خواهند کرد. در این صورت منازعه بین چین در حال قدرت گرفتن و آمریکای در حال افول بر سر به دست گرفتن رهبری جامعه بینالمللی در خواهد گرفت.
با این حال این روند غیرقابل اجتناب نیست. ظهور چین ابرقدرت الزاما به معنای انتقال قدرت هژمونیک از ایالات متحده به این کشور نیست. روند انتقال قدرت از ایالات متحده به چین میتواند کاملا متفاوت از حوادث مشابه در گذشته باشد چرا که چین با نظامی بینالمللی روبهروست که به شکلی بنیادین با فرآیندهای جهانی پیشین که قدرتهای در حال ظهور قبل در بستر آنها ظهور یافتند، متفاوت است.
چین فقط ایالات متحده را در برابر خود ندارد بلکه نظامی جهانی که غرب منسجم و نهادهای سیاسی پیچیدهاش در کانون آن قرار دارند در برابر ظهور این کشور صفآرایی کردهاند. در همین ضمن انقلاب اتمی و در دسترس قرار گرفتن فناوری هستهای موجب شد امکان بروز جنگ اتمی قدرتهای بزرگ به حداقل برسد و در عین حال ابزاری که قدرتهای در حال ظهور از آن برای تلنگر زدن به ساختار بینالمللی که از سوی قدرتهای در حال افول صیانت میشود، استفاده میکردند دیگر ارزش و اعتبار گذشته را نداشته باشد. اگر چه امروز واژگون کردن نظام جهانی کنونی دشوار است ولی در نقطه مقابل پیوستن به آن به غایت ساده است. این نظام پایدار و گسترده ثمره برنامهریزی ایالات متحده با نگاه به آینده است. آمریکا پس از جنگ دوم جهانی تنها به دنبال کسب قدرت مطلقه در جهان نبود بلکه با ایجاد نهادهای بینالمللی که نه تنها همه کشورها را به مشارکت فرا میخواندند که دموکراسیهای غربی و جوامع مبتنی بر بازار آزاد را به یکدیگر نزدیک میکردند، ساختار درهم تنیدهای ایجاد کرد. آمریکا در مواجهه با قدرت در حال فزونی چین با اتکا به همین ساختار درصدد حفظ نظام جهانی و شکل دادن به دنیای آینده به گونهای برخورد خواهد کرد که چین در قالب آن انتخابهای حیاتی خود را انجام دهد.
آمریکا برای حفظ جایگاه خود باید نهادهای بینالمللی و قواعد حاکم بر نظام جهانی که تحکیمکننده این نظام هستند را تقویت کند. این فرآیند تضمینکننده تسهیل روند همکاری با جامعه بینالمللی و دشوار کردن شورش و تمرد در برابر این نظام خواهد بود.
این استراتژی باید حول محور شعار «راه شرق از غرب میگذرد» شکل بگیرد. این استراتژی باید ریشههای نظام جهانی پایهگذاری شده توسط غربیها را تا حد ممکن عمیقتر کند و با ایجاد انگیزههای لازم، چین را به سوی یکپارچگی بیشتر با غرب به جای فراهم آوردن بستر عصیان این کشور و افزایش شانس بقای سیستم پس از افول قدرت آمریکا سوق دهد.
پایان عصر تکقطبی جهان و یکهتازی آمریکا واقعیتی انکارناپذیر است. اگر منازعه سرنوشتساز بر سر آینده جهان طی قرن جاری بین چین و آمریکا باشد، چین در موقعیتی ممتاز خواهد بود اما اگر این منازعه بین چین در یک سو و نظام غربی در دیگر سو باشد، غرب به عنوان طرف پیروز از میدان خارج خواهد شد.
دغدغههای دو راه گذرا
چین در جاده تبدیل به قدرت جهانی با حداکثر سرعت در حال حرکت است. حجم اقتصادی این کشور پس از اجرای برنامه اصلاحات بازار در دهه 1970 میلادی 4 برابر شده و پیشبینی میشود طی یک دهه آینده رشدی یکصددرصدی داشته باشد.
این کشور به یکی از مراکز تولیدی اصلی جهان تبدیل شده و تقریبا یک سوم کل آهن، فولاد و ذغالسنگ جهان را مصرف میکند. ذخایر ارزی چین به سطحی قابل توجه رسیده و در پایان سال 2006 میلادی به هزار میلیارد دلار بالغ شد. بودجه نظامی چین سالانه 18 درصد افزایش مییابد و دامنه نفوذ سیاست خارجی این کشور با درنوردیدن آسیا به آفریقا و آمریکای لاتین نیز رسیده است.
اگر در گذشته اتحاد جماهیر شوروی تنها به عنوان رقیب نظامی ایالات متحده مطرح بود چین امروز میرود تا در هیبت رقیب اقتصادی و نظامی آمریکا ظاهر شده و تحولی عمیق در نحوه توزیع قدرت جهانی فراهم آورد. جابهجایی قدرت در زمره مشکلات همیشگی در روابط بینالملل است که برخی چهرههای آکادمیک چون رابرت گیلین و پل کندی این فرآیند را با ظهور قدرتهای تازه و تلاش آنها برای تغییر نظام بینالملل تعریف میکنند. کشورهای قدرتمند با اتکا به توانمندیهای خود درصدد باز تعریف قوانین و اصلاح ساختار نهادهای بینالمللی در جهت اهداف خود برمیآیند اما هیچ نظامی دوام ابدی ندارد.
تغییرات درازمدت در نحوه تقسیم قدرت موجب پا گرفتن قدرتهای تازه میشود که با منازعات جدید درصدد اصلاح نظام بینالمللی بر میآیند. قدرتهای نوظهور خواستار ترجمان قدرت خود در راستای کسب نفوذ بیشتر در نظام جهانی هستند. در نقطه مقابل قدرتهای در حال افول نگران از دست دادن کنترلشان بوده و دغدغه تبعات امنیتی تضعیف جایگاهشان را دارند. وقتی قدرتهای بزرگ در موازنه به سر میبرند هیچ یک از طرفها رغبتی به تلاش برای تغییر شرایط موجود نشان نمیدهد اما وقتی قدرت کشوری منازعهطلب افزایش مییابد و توان قدرتهای پیشرو رو به افول میگذارد رقابتی استراتژیک و به تبع آن منازعهای که ممکن است به جنگ ختم شود، سر بر آورد.
مخاطرات انتقال قدرت در آلمان اواخر سده نوزدهم میلادی به خوبی به تصویر کشیده شد. در سال 1870 میلادی انگلیس برتری اقتصادی سه بر یک در مقابل آلمان و همچنین برتری قابل توجه نظامی در مقابل این کشور داشت. هنوز سال 1903 به پایان نرسیده بود که آلمانها در هر دو حوزه اقتصادی و نظامی از انگلیسیها پیش افتاده بودند. با افزایش اتحاد ملی آلمانها میزان رضایتمندی آنان و مطالباتشان هم تغییر کرد که این مساله به تبع خود آلمانی قدرتمند را ساخت که تهدیدی برای قدرتها بزرگ اروپا بود. از همین جا بود که رقابت این شروع شد. با شکلگیری ائتلافهای استراتژیک بعد از آن بود که فرانسه، روسیه و انگلیس به عنوان دشمنان سابق در کنار هم قرار گرفتند تا به مصاف قدرت نوظهور آلمان بروند. نتیجه در گرفتن آتش جنگ جهانی بود.
به اعتقاد تحلیلگران روند تحولات جاری بین ایالات متحده و چین از همین الگو پیروی میکند اگرچه روند انتقل قدرت همیشه عامل بروز جنگ و بحران نیست. در دهههای آغازین سده گذشته انگلیس جایگاه برتر خود در عرصه بینالمللی را به آمریکا واگذار کرد بیآن که منازعهای بین دو کشور شکل بگیرد یا به روابط دو طرف خدشه وارد آید. از اواخر دهه 1940 میلادی تا اوایل دهه 1990 اقتصاد ژاپن با رشدی سریع از 5 درصد تولید ناخالص داخلی آمریکا به 60 درصد تولید ناخالص این کشور رسید اما هیچگاه به تهدیدی برای نظام جهانی تبدیل نشد.