تاریخ انتشار : ۱۴ آبان ۱۳۸۷ - ۱۱:۱۴  ، 
شناسه خبر : ۵۵۵۸۹
بنیادگرایی در جهان در گفت‌وگو با دکتر بهروز مرادی
حمید جلالوند مقدمه: بنیادگرایی‌ اسلامی پدیده‌ای است که در سال‌های‌ اخیر رشد و گسترش زیادی پیدا کرده و روزی نیست که خبری از رسانه‌های جهان درباره‌ گروه‌های ‌بنیادگرا شنیده نشود، گروه‌هایی که فعالیت‌هایشان با‌ خشونت، ترور و... همراه‌ است. دکتر ‌بهروز ‌مرادی از جمله افرادی است که در مورد بنیادگرایی اسلامی به ‌تحقیق مشغول است به ‌همین‌ دلیل با وی به ‌گفت‌وگو نشسته‌ایم. مرادی متولد مسجد ‌سلیمان است و از سال 1370 تا 1380 در دانشگاه‌ آمستردام‌ هلند در رشته‌ جامعه‌شناسی تا مقطع دکترا تحصیلات خود را گذرانده‌ است. وی در دانشگاه‌های ‌تربیت‌معلم‌ تهران و آزاد‌ رودهن تدریس می‌کند. تز دکترایش تحت ‌عنوان «اسلام‌گرایی جدید در برابر امپریالیزم‌ غرب» به هلندی نگارش شد و به فارسی ‌نیز ترجمه شده است. از مرادی دو کتاب تحت‌ عنوان «جامعه‌شناسی کشورهای ‌اسلامی» و «نظریه‌های‌ کلاسیک جامعه‌شناسی» منتشر شده و یک کتاب تحت‌ عنوان «جامعه‌شناسی ‌دین» در دست انتشار دارد.

* برای شروع، اگر ممکن است تعریفی از بنیادگرایی و خلاصه‌ای از تاریخ‌ پیدایش و رشد آن بیان کنید.

** معنی تحت‌اللفظی بنیادگرایی، تاکید خاص بر بنیاد و شالوده یک فکر یا عقیده است و تمایل به رعایت بنیادهای یک‌ عقیده، باور یا مذهب مورد نظر است. بنیادگرایی رویکرد و گرایشی است که به دنبال احیای یک فکر‌ خاص است و معمولا به راههای‌ خشونت‌آمیز متوسل می‌شود. اما آن پدیده‌ای که به نام ‌بنیادگرایی و بنیادگرایی‌ مذهبی مشهور شده از اوایل قرن‌ بیستم در آمریکا و در بین‌ مسیحیان ‌پروتستان به‌ وجود آمد و نشریه‌ای را به ‌نام «بنیادها» منتشر می‌کردند. آنها معتقد بودند که نظام‌ سیاسی و اجتماعی ‌آمریکا نه ‌تنها تعالیم ‌مسیحیت را تحت‌ تاثیر قرار می‌دهد بلکه این تعالیم را نیز حذف می‌کند. آنها تعالیم و آموزه ‌مدرنیسم را در ضدیت با تعالیم‌ مسیحیت می‌دانستند و منتقد سکولار کردن‌ جامعه و فرایندی که مدرنیسم در جامعه‌ آمریکا به ‌وجود آورد و باعث دین‌زدایی می‌شد بودند. از آن‌ به ‌بعد بنیادگرایی شامل همه گروه‌های‌ دینی شد که با مبانی ‌مدرنیسم سر سازگاری نداشتند و نمی‌پذیرفتند که مدرنیسم ‌نظام‌ اجتماعی را از اخلاق تهی کند و یک ‌اخلاق سکولار به ‌وجود آورد و به ‌طور کلی این گرایش که به‌ مبانی یک‌ عقیده یا دین تاکید داشت بنیادگرایی نام‌ گرفت و به ‌همه گروه‌ها در تمام ‌ادیان و در جوامع ‌مختلف گفته می‌شود که خواهان حفظ این مبانی هستند و در تقابل با مدرنیسم‌اند و به نوعی خواهان احیای ‌اصول خود در شرایط موجود (حال) هستند.

 بنیادگرایی ‌یهودی، مسیحی، ژاپنی، سیک و فرهنگی از تقسیم‌بندی‌های ‌بنیادگرایی است. مثلا در آفریقا بنیادگرایی‌ فرهنگی داریم که برخی از جوامع‌ آفریقایی نگران از دست‌ رفتن ریشه و اصالت‌های خودشان هستند. از دهه 80-70 قرن ‌بیستم به برخی گروه‌های ‌مسلمان نیز بنیادگر اطلاق می‌شود.

* در مورد علل ظهور بنیادگرایی در کشورهای‌ اسلامی چه نظراتی وجود دارد؟

** پنج‌ نظریه ‌اصلی در جهان برای پاسخ به علت‌ ظهور بنیادگرایی‌ اسلامی وجود دارد. نظریه‌ اول معتقد است که پدیده ‌مهاجرت ‌روستاییان به شهر عامل‌ عمده رشد بنیادگرایی در میان مسلمانان است. این نظریه بیان می‌کند که براساس تغییر و تحولی که در روستاها به‌ وجود آمد روستاها دیگر توانایی‌ اقتصادی نداشتند و ساکنان آنها مجبور به‌ مهاجرت به شهرها شدند. شهرها نیز پاسخگوی نیازهای‌ اولیه اقتصادی مهاجران نبودند و آنها مجبور می‌شدند جذب ‌واسطه‌گری، دلالی و احتمالا قاچاق و اقتصاد‌ سیاه یا پنهان شوند در عین ‌حال این مهاجران فکر می‌کردند در کشورهای ‌اسلامی زندگی می‌کنند و قوانین براساس شریعت اسلام است. اما وقتی که به شهرها می‌آمدند می‌دیدند که گروه‌های ‌مسلط حاکم ‌بر‌ جامعه عمدتا غیر اسلامی عمل‌ می‌کنند یعنی علی‌رغم اینکه در زبان و بیانشان شعایر و کلمات‌ اسلامی هست اما در عمل در راستای منافع گروهی خودشان عمل می‌کنند و در واقع اقلیت ‌حاکم، اکثر منافع را می‌برد. آنها جامعه را ناعادلانه می‌دیدند و می‌خواستند این تبعیض از بین ‌برود به ‌همین ‌دلیل چاره‌ کار را در بازگشت به اسلام می‌دیدند و گروه‌هایی برای رسیدن به ‌این آرمان تشکیل می‌دادند. این ‌نظریه در واقع می‌گوید که خاستگاه‌ طبقاتی و فرهنگی بنیادگرایان‌ مسلمان، روستا است. اما عده‌ای در نقد این‌ نظریه معتقدند که تحقیقات ‌اجتماعی نشان داده که همه بنیادگراها خاستگاه روستایی ندارند.

نظریه ‌دوم می‌گوید که بنیادگرایی ‌اسلامی واکنشی در برابر مدرنیسم است. مدرنیسم بر آزادی‌های ‌فرهنگی، مذهب و... تاکید می‌کند. یکی از آثار مدرنیسم سکولار کردن جامعه است. گروه‌های ‌اسلامی نگران هستند که با ورود مدرنیسم به جوامع اسلامی، مبانی دینی‌شان تضعیف شود و این را تهدید جدی برای خودشان می‌دانند بنابراین برای جلوگیری از گسترش مدرنیسم با آن مقابله می‌کنند و مبارزه‌شان شکل ‌قهرآمیز و مسلحانه هم می‌گیرد. در واقع این نظریه می‌گوید اگر مدرنیسم نبود این واکنش‌ها هم وجود نداشت. نظریه‌ سوم معتقد است بنیادگرایی ‌اسلامی عکس‌العمل افول ‌ایدئولوژی‌های‌ تاریخی مثل ملی‌گرایی، پان‌ عربیسم یا ایدئولوژی‌های‌ سوسیالیستی ـ عربی است.

در دوران ‌استعمار، کشورهای‌ عربی ـ اسلامی در ضدیت با حضور قدرت‌های ‌استعماری، نهضت‌های ‌رهایی‌بخش حول‌ محور ملی‌گرایی و سوسیالیسم به ‌وجود آوردند. با استقلال ‌یافتن کشورهای‌ اسلامی و تضعیف بلوک‌ شرق، این کشورها با یک‌ خلاء ایدئولوژی روبه‌رو شدند. برای‌ اینکه در کشورهای مسلمان این خلاء پر شود یک ‌نوع بازگشت به‌ اسلام مطرح ‌شد.

عده‌ای در نقد این نظریه معتقدند که این نظریه بیشتر ایدئولوژی‌های عربی را بررسی می‌کند و ایدئولوژی‌های کشورهای ‌اسلامی ‌غیر‌عربی مثل ‌پاکستان، افغانستان و ترکیه را توضیح نمی‌دهد. نقد دومی که بر این نظر می‌شود این ‌است ‌که این نظریه دلایل ‌افول ‌ایدئولوژی‌ها در کشورهای‌ اسلامی را بررسی‌ می‌کند نه‌ دلیل پدید آمدن ایدئولوژی‌های ‌جدید. یعنی وقتی سوال می‌شود چرا بنیادگرایی‌ اسلامی به ‌وجود آمد؟ پاسخ می‌دهند چون ایدئولوژی‌های دیگر تضعیف شدند و همچنان این سوال باقی‌ می‌ماند که چرا بنیادگرایی به‌ وجود آمد.

نظریه ‌چهارم بحران ‌فرهنگی را عامل رشد بنیادگرایی‌ اسلامی می‌داند. این نظریه بیان می‌کند که تغییرات‌ فرهنگی در جوامع ‌مسلمان باعث حساسیت گروه‌های ‌بنیادگرا می‌شود و آنها ساحت‌ فرهنگی مسلمانان را مورد تهدید می‌بینند به‌ همین ‌دلیل نسبت به‌ آن واکنش نشان می‌دهند.

نظریه پنجم معتقد است بحران‌های‌ اقتصادی ـ اجتماعی کشورهای ‌اسلامی علت رشد بنیادگرایی ‌اسلامی است. مثلا در عرصه ‌اقتصادی، شکاف ‌طبقاتی، محرومیت و فقر در این کشورها وجود دارد. در عرصه‌ اجتماعی هم، بحران جوانان و خدمات‌رسانی‌ دولت باعث واکنش گروه‌های ‌بنیادگرا و گرایش آنها به ‌بازگشت به ‌اسلام می‌شود چون احساس‌ می‌کنند اسلام دین‌ برابری است.

* عده‌ای معتقدند بنیادگرایی یکی از اشکال اسلام‌گرایی است و اشکال دیگر‌ آن با مدرنیسم سرستیز ندارند.

** بله! باید گروه‌های بنیادگرا و اسلام‌گرا را تفکیک کرد. عده‌ای معتقدند اسلام‌گرایی اعم‌ از بنیادگرایی است و بنیادگرایی یکی‌ از گرایش‌های اسلام‌گرایی است. مبانی فکری کسانی مثل سید‌جمال و اقبال ‌لاهوری تا حد قابل‌ توجهی با مبانی ‌مدرنیسم همخوانی داشت و آنها بر زدودن ‌اسلام از خرافات و اضافاتی که در طول‌ تاریخ به ‌وجود آمده تاکید می‌کردند. سیدجمال معتقد به جامعه‌ مدنی که بر پایه ‌قانون باشد بود. اقبال ‌لاهوری هرگونه نظام‌ اجتماعی را که شرافت و آزادی ‌انسانی را محترم بشمارد یک نظام‌ الهی می‌دانست و هرگونه نظامی که آن ‌را زیر‌پا بگذارد نظامی ضد ‌اسلامی می‌دانست ولو اینکه لفظ اسلامی را یدک ‌بکشد. اینها افرادی بودند که اندیشه‌شان،خشونت را بر نمی‌تابید و آن ‌را تبلیغ نمی‌کردند. مبانی فلسفی و اعتقادی‌شان بسیار انسان‌گرایانه بود و شاید بتوان گفت رویکرد اومانیستی به ‌اسلام داشتند. سیدجمال، اقبال ‌لاهوری و حتی عبدالرحمن ‌کواکبی و در ایران مهندس‌ بازرگان و دکتر شریعتی نماینده این‌ نوع‌ اسلام‌گرایی مدرن بودند. گرایش دیگری در بین برخی مسلمانان وجود دارد که به ‌دنبال برپایی یک ‌نظام ‌سیاسی در جامعه هستند که در آن شریعت حرف‌ اصلی را می‌زند و مردم برای دین هستند و برای رسیدن به ‌اهداف از هر روشی ولو روش‌های خشونت‌آمیز هم استفاده می‌کنند.

در هر دو طیف هیچ‌ گونه تفکیکی بین‌ سیاست و دین صورت نمی‌گیرد. حتی سیدجمال، اقبال ‌لاهوری و شریعتی اعتقاد ندارند که دین از سیاست جداست. در گرایش خشونت‌گرا و خشونت ‌محور هم این عدم‌ تفکیک را می‌بینیم بنابراین در این ‌قضیه، هر دو مشترکند. اما اختلاف در چیزهایی مثل مبانی انسان‌گرایانه است. در جوامع‌ مختلف ‌اسلامی، یکی دین را برای رستگاری و خوشبختی‌ مردم و جامعه می‌خواهد و گرایش‌ دیگر معتقد است که باید نظامی داشته باشیم که شریعت ‌اسلام مو به ‌مو حاکم و پیاده شود ولو به این‌قیمت که نسبت به مردم خشونت روا داشته شود.

* بنیادگرایی ‌اسلامی بیشتر در چه کشورها و مناطقی رشد پیدا کرده است؟ فکر نمی‌کنید بنیادگرایی در کشورهای‌ خاورمیانه رشد بیشتری داشته تا در جوامع مسلمان شرق‌ آسیا؟

** در تمام جوامع‌ مسلمان این ‌دو گرایش در کنار هم وجود دارد. گاهی در یک جامعه بنا به دلایلی، بنیادگرایان فعال‌تر هستند مثلا در اندونزی و نیجریه می‌توان این تحرکات را دید یا در ترکیه هم این مساله قوی است اما به‌ دلیل نظام ‌سیاسی ترکیه کمتر بارز است.

* براساس تقسیم‌بندی شما، آیا در ترکیه اسلام‌گرایان ‌معتدل قوی‌تر از بنیادگرایان نیستند؟

** در ترکیه دو گروه وجود دارند ولی سیستم‌ سیاسی‌ ترکیه به ‌گونه‌ای است که اجازه فعالیت‌ قانونی و دموکراتیک را به ‌اسلام‌گراها می‌دهد. این‌ قضیه باعث شده که اسلام‌گرایانی که درصدد هستند تا به‌ قدرت برسند مجاری فعالیت را باز ببینند و همین‌ مساله باعث ‌می‌شود از تنش‌ها و عدم‌ امنیت‌ روانی برای رسیدن به اهداف کاسته‌ شود. در واقع می‌توان به ‌این اصل رسید که‌ هرگاه بنیادگراها در کشورهایی زندگی می‌کنند که برای رسیدن به اهدافشان راه را باز نمی‌بینند و امنیت‌ روانی نسبت ‌به فعالیتشان ندارند بیشتر به ‌سمت خشونت سوق ‌پیدا کنند. به ‌بیان دیگر سرکوبی این‌ جریانات باعث قدرت ‌گرفتن آنها می‌شود و قرار‌ دادن آنها در فضای دموکراتیک از شدت ‌عمل آنها می‌کاهد.

* چرا بنیادگرایی معمولا با خشونت همراه است؟

** این ریشه در مبانی و باورهای آنها نسبت ‌به دین دارد. نوع تفسیرشان از دین به گونه‌ای است که خودشان را مطلق و در مرکز و محور هستی می‌پندارند و دچار یک نوع خودشیفتگی و خودباوری افراطی هستند. همه چیز بر محوریت اندیشه‌ آنها قرار دارد و هر چیزی که خارج از باورها و گروه‌های خودی آنهاست مکروه، مرتد و منحرف است و آن چیزی که اصالت دارد و همه حقیقت در انحصار آن است فقط گروه خودشان است. این مطلق‌اندیشی و انحصارطلبی در باور و اعتقادات باعث می‌شود که در صدد نفی همه گروه‌هایی که خارج از خودشان است برآیند. آنها معتقدند جهانیان باید به رنگ باورهای آنها در بیایند یا می‌بایست نابود شوند. لذا خشونت برای آنها یک پدیده مشروع قلمداد می‌شود.

* این خودشیفتگی در بنیادگرایان چه پیامدهایی دارد؟

** هرگاه یک فرد خودشیفته می‌شود تمام حقیقت را در انحصار خودش می‌بیند و راه راست و صحیح از آن اوست و خود اوست که درست می‌گوید لذا برای دیگران احترام و ارزشی قائل نیست و اعمال دیگران را بد قلمداد می‌کند چنین فردی برای هدایت دیگران مسوولیت احساس می‌کند ولی وقتی دیگران به سمت او نمی‌آیند آنها را مفسد، مرتد، منحرف و مخل راهی که به دنبال آن است می‌داند. هدف او اسلامیزه کردن جامعه و پیدا کردن شریعت اسلامی است و این افراد را مانع آن می‌داند لذا از بین بردن آنها را عین ثواب و وظیفه دینی و اسلامی‌اش می‌داند. پس وقتی که فردی این طور فکر می‌کند در عمل می‌توان پیامدهای ناگوار آن را دید؛ مانند آنچه در قضیه 11 سپتامبر اتفاق افتاد.

* شاید بنیادگرایی سنگر آخر برای کسانی است که می‌خواهند در مقابل فرایند مدرنیزه شدن بایستند و چون آخرین واکنش در مقابل این فرایند است با خشونت عمل می‌کنند.

** شاید بهتر باشد بگوییم این تنها واکنشی است که بلدند. با مبانی فکری که این گروه‌ها دارند نوع دیگری از واکنش را نمی‌شناسند. کسانی که واکنش آرام و بر اساس گفت‌وگو انجام می‌دهند باید به مبانی فکری‌شان و نوع تفسیرشان از دین رجوع کرد. اما این گروه‌ها چنین مبانی و در نتیجه چنین رویکردی ندارد. واکنش‌هایی که بر اساس گفت‌و‌گو است مربوط به مبانی مدرنیته است ولی این گروه‌ها مبانی مدرنیته را نمی‌پذیرند.

در بخشی که نظریات را بررسی می‌کردیم به نظریه‌ای رسیدیم که می‌گفت بنیادگرایی یک نوع واکنش نسبت به مبانی مدرنیسم است. نظریه دیگری نیز برای واکنش‌های بنیادگرایان اسلامی و علت به وجود آمدن آن داریم. این نظریه بیان می‌کند که بنیادگرایی اسلامی واکنشی است نسبت به سرمایه‌داری جهانی یا امپریالیسم غربی. این پدیده یک مقدار با مدرنیسم متفاوت است هر چند با آن پیوند دارد.

از طرف دیگر در سرمایه‌داری جهانی سیطره غرب نیز مطرح است. این نظریه بیان می‌کند بنیادگرایی اسلامی واکنش خشنی است علیه گرایش قدرت‌های غربی که به دنبال تسلط بر جهان و دخالت در جوامع اسلامی هستند. عملکرد آمریکا در افغانستان و کشورهای خاورمیانه یا فعالیت‌های اسرائیل در منطقه مثال‌هایی برای این نظریه است.

هر جا که آمریکا و هم‌پیمانانش می‌خواهند نظمی جدید بر اساس منافعشان به وجود بیاورند شاهد رشد گروه‌های اسلامی هستیم مثلا در عراق، اول مشکل صدام بود ولی وقتی آمریکا آنجا ماند شاهد رشد گروه‌های اسلام‌گرای خشن هستیم و القاعده به شدت در آنجا و در کشورهای اردن و عربستان رشد می‌کند بنابراین تا حد قابل قبولی می‌توانیم بگویییم حملات خشونت‌آمیز غرب برای مقابله با این گروه‌ها به هیچ‌وجه نمی‌تواند منجر به نابودی‌شان شود بلکه اتفاقا این گروه‌ها بهانه لازم برای فعالیت‌های خود و یارگیری از میان توده‌های مردم بالاخص جوانانی که احساساتشان برانگیخته می‌شود پیدا می‌کنند در نتیجه می‌توانیم بگوییم این حملات باعث رشد گروه‌های بنیادگرا می‌شود.

* گروه‌های بنیادگرا را چگونه باید تقسیم‌بندی کرد؟

** می‌توانیم برای این گروه‌ها شدت و ضعف قائل شویم. مثلا گروهی به نام اخوان‌‌المسلمین وجود دارد که مبانی اندیشه‌هایش را از حسن البنا  و سید قطب می‌گیرد.

این گروه در سال 1928 در کشور مصر تاسیس شد و به سرعت در کشورهای عربی و غیر عربی نفوذ پیدا کرد. مبانی اندیشه‌های اقتصادی‌شان سوسیالیستی بود و در همان ابتدا اعلام جنگ مسلحانه داد و خواهان براندازی نظام سیاسی حاکم بر مصر بودند اما به نظر می‌رسد امروزه یک مقدار از گرایش مسلحانه و خشن عقب نشسته‌اند. در انتخابات پارلمانی شرکت می‌کنند و رای هم می‌آورند و در آنجا به یک گروه سازمان یافته با قدمت یک قرن و هواداران زیاد در بین مسلمانان تبدیل شده‌اند. این گروه را نمی‌توانیم با گروه القاعده که جز سلاح و جنگ چیز دیگری را به رسمیت نمی‌شناسد یکی بدانیم ولی آن چیزی که بین همه این گروه‌ها کمابیش مشترک است اقدام برای براندازی نظم موجود و برپایی نظامی بر مبنای اعتقادات مطلق‌اندیشانه است. این گرایش بین گروه‌ها با کمی دخل و تصرف و نوسان وجود دارد و مسلط است.

* علت تداوم بنیادگرایی و گروه‌های بنیادگرا چیست؟

** گروهی که وسایل اعمال قدرت در جامعه را دارد به مبانی تقویت خودش هم می‌اندیشد و آن مبانی را به کار می‌گیرد و ابزارهای لازم را برای جلب حمایت پیروانش، ولو ابرازهای نامشروع و خشونت‌آمیز که باعث کشتار شود به کار می‌گیرد.

یک دلیل دیگر هم برای تقویت گروه‌های بنیادگرا در سراسر جهان وجود دارد و آن هم عملکرد نسنجیده قدرت‌های غربی است. مثلا آمریکا، اسرائیل یا بخشی از اروپای غربی که اسرائیل و آمریکا را همراهی می‌کنند برای مقابله با  گروه‌هایی که ضدشان هستند معمولا وارد یک نوع عملکرد نظامی و تند می‌شوند ولی غافل از این هستند که این عملکرد در یک اقدام متقابل باعث تقویت آن گروه‌ها می‌شود. چرا؟ به این دلیل که آنها بهانه‌های لازم را برای تداوم رفتارهای خشونت‌آمیز پیدا می‌کنند و چون این گروه‌ها عمدتا بر احساسات مذهبی مردم تاکید دارند طبیعتا از حملات و تهاجمات قدرت‌های غربی به نفع برانگیختن احساسات مذهبی مردم استفاده می‌کنند و توانایی تقویت خود را پیدا می‌کنند. بنابراین یک دلیل تقویت بنیادگرایی داخلی است و دلیل دیگر خارجی و بیرونی است.

* آیا باید بنیادگرایی از بین برود؟

** ما نمی‌توانیم اینجا حکم صادر کنیم که چه کسی باید باشد و چه کسی از بین برود. بنیادگرایی یک پدیده اجتماعی است. تجزیه و تحلیل پدیده‌های اجتماعی در چهارچوب جامعه‌شناسی دین نمی‌تواند ما را به یک باید برساند.

بنیادگرایی اسلامی راه خودش را می‌رود و به خاطر آن فضای حاکم بر جهان به عنوان یک پدیده منطقی است (البته به این معنی نیست که خودش منطقی است بلکه در مقابل آن وضعی که در جهان وجود دارد یک نوع واکنش است). باید دوباره تکرار کنم که عملکرد قدرت‌های غربی به گونه‌ای است که فعال ‌شدن این گروه‌ها را در کشور‌های مسلمان به وجود می‌آورد و تقویت می‌کند. بسیاری از جوانان و گروه‌های مذهبی در جوامع مسلمان با ورود آمریکا و قدرت‌های نظامی غربی به کشورهایشان و کشورهای همسایه احساسا‌تشان خدشه‌دار می‌شود. در اسلام، سنتی به نام جهاد با گروه‌های مهاجم و متجاوز وجود دارد. برخی افراد هم از این قضیه استفاده‌ می‌کنند و این احساسات علیه گروه‌های مهاجم غلیان پیدا می‌کند.

از طرف دیگر وضع نامناسب معیشتی و ناعادلانه مردم در کشورهای مسلمان این مساله را دو چندان می‌کند. گروه‌های مسلمان عمدتا در کشورهایشان با نظام‌های غیر اسلامی مواجه هستند ناهنجاری جوامع مسلمان در دنیای امروز، ناهنجاری‌هایی هستند که احتیاج به توسعه یافتگی دارند. یعنی راه‌حل‌ها در هر زمینه باید علمی ـ تخصصی باشد و اگر جامعه امروز می‌خواهد از لحاظ اقتصادی عادلانه و با توزیع برابر امکانات در گستره ملی باشد، باید از متخصصان استفاده کنند متخصصانی که با راه‌حل‌های متناسب با دنیای امروز آشنا باشند و سیستم‌های اقتصادی به وجود بیاورند که بتوانند نیازهای مردم را پاسخ بدهند. در سایر عرصه‌ها و در سازمان‌دهی زندگی اجتماعی مردم در جامعه، تا متخصصان و آنهایی که علم امروز را می‌فهمند و با مبانی مدیریت و سازماندهی زندگی جمعی در دنیای امروز آشنا هستند نباشند مشکلات جوامع مسلمان حل نمی‌شود.

به اعتقاد من تا زمانی که نظام آموزشی در جامعه خشونت را ترویج می‌کند نمی‌توان انتظار داشت که خشونت کاهش پیدا کند. می‌توانیم به مبحث «اجتماعی شدن» که در جامعه‌ شناسی از آن یاد می‌کنند بر گردیم به این صورت که چطور می‌توان انتظار داشت خشونت کاهش پیدا کند در حالی که در جامعه از بدو کودکی مبانی خشونت‌ورزی ترویج می‌شود و پدر و مادر نسبت به خودشان و نسبت به بچه‌هایشان خشونت می‌ورزند و در رسانه‌ها و حتی در ورزش برنامه‌های خشونت‌آمیز وجود دارد.

در چنین جامعه‌ای خشونت رشد می‌کند. در بسیاری از کشورهای مسلمان خشونت توسط بعضی از گروه‌های مذهبی ترویج و تکریم می‌شود و از آن استقبال می‌کنند و آن را مشروع می‌دانند و می‌گویند کسی که از ما نیست کافر و ملحد است و خونش مباح است. آنها غافلند از اینکه این نحوه تبلیغات سبب می‌شود روح ظرافت و انسانیت در جامعه ضعیف شود. این ‌طور می‌توانیم نتیجه بگیریم که خشونتی که در گروه‌های مسلمان یا گروه‌هایی که در جامعه فعالیت می‌کنند متبلور می‌شود ریشه در جامعه و رسانه‌ها، خانواده و نظام آموزشی دارد.

متولیانی که ابزارهای آموزشی، فرهنگی و تبلیغاتی را در دست دارد باید خشونت را پدیده‌ای مطرود و زشت قلمداد کنند و این باور باید از بدو تولد در فرد نهادینه شود. نکاتی که گفته شد مربود به بخش آموزشی و اجتماعی شدن است اما از طرف دیگر، نظام‌های سیاسی هم می‌توانند در خشونت‌زدایی فعال باشند  سرکوب و خشونت از یک خانواده‌اند و آزدی (برعکس سوءبرداشتی که از آن دارند) اتفاقا به از بین بردن خشونت کمک می‌کند.

چون اگر افراد بدا‌نند می‌توانند حرفشان را بزنند و درهای ابراز عقیده باز است و هیچ پیامد خشونت‌باری برای آنها ندارد امنیت روانی، سیاسی و اجتماعی پیدا می‌کنند حرف‌ها نیز در ملاء عام و به صورت شفاف می‌شود. به اختلاف نظرها هم در روی صحنه پرداخته می‌شود و چه بسا راه‌حل‌هایی نیز برای آنها پیدا شود. اگر این آزادی  نباشد  گروه‌های اجتماعی به جای گفت‌‌وگو به خشونت‌ورزی سوق پیدا می‌کنند آنچنان که در مورد برخی گروه‌های بنیادگرا در کشورهای عربی شاهد هستیم.