تاریخ انتشار : ۰۵ دی ۱۳۸۷ - ۰۷:۵۶  ، 
شناسه خبر : ۵۵۶۵۵
سیاست و حکومت در ایران اسلامی

 مرتضی شربیانی
طی ماه‌های گذشته و پس از پایان رقابت برای کسب کرسی ریاست مجلس و مشخص‌شدن ترکیب هیات رئیسه و همچنین اعضای کمیسیون‌های اصلی و فرعی آن به نظر می‌رسد اصلاح‌طلبان به تدریج از رخوت ناشی از رقابت‌های سنگین و به شدت تبعیض‌آلود در انتخابات مجلس هشتم به درآمده با مشاهده نتایج تلاش‌های‌شان با دلگرمی بیشتری به انتخابات آتی ریاست جمهوری می‌نگرند. در واقع حضور اصلاح‌طلبان و مطرح‌شدن آنان به عنوان یک پایه اصلی رقابت‌های انتخاباتی مجلس هشتم به‌رغم رد صلاحیت‌های غیرقابل تصور و به‌دنبال آن موفقیت‌های محدود، اغلب عناصر اصلاح‌طلب را امیدوار کرده که با گام برداشتن صحیح و حساب‌شده در مسیر دهمین انتخابات ریاست‌جمهوری، می‌توان بر فضای تبلیغاتی جامعه موثر واقع شده، کاندیدای مطلوب یا حداقل قابل قبولی را به صندلی ریاست‌جمهوری رساند. به بیان دیگر انتخابات مجلس هشتم به اصلاح‌طلبان نشان داد که آنان به‌رغم همه تضییقات با حضور جدی در عرصه انتخابات ضمن کسب آرای لازم برای ایجاد یک فراکسیون اصلاح‌طلب (هر چند فراکسیون محدود و نحیف)، قادرند لایه‌های صوری اصلاح‌طلب و اصولگرایی که قصد داشتند در صورت عدم حضور اصلاح‌طلبان جانشین آنان در فضای سیاسی شوند را کنار زده، عملا از صحنه رقابت حذف نمایند و خود در رقابتی هر چند نابرابر با اصولگرایان فضای سیاسی و انتخاباتی واقعی و رقابتی را احیا نمایند. این در حالی‌ است که شیوه عمل و شعارهای اعلام‌ شده جناح حاکم اصولگرا به عنوان سوی دیگر بافت سیاسی با توجه به گرایش حذفی موجود در آن به پدید آمدن نوعی بی‌اعتمادی و اضطراب نسبت به آینده اصلاحات و سرنوشت کشور منجر شده تا جایی که به‌رغم امیدهای ایجاد شده در اردوگاه اصلاح‌طلبان می‌توان با بررسی مواضع این گرایش پایدار سیاسی در ماه‌های گذشته و اظهارنظرهای پراکنده آنان، اضطراب، تشویش و بی‌اعتمادی را در شیوه این اظهارنظرها و ارائه مواضع رصد نمود. به بیان روشن‌تر به‌رغم نقش عناصر اصلاح‌طلب در نشاط فضای سیاسی و ایجاد جریان در عرصه اجتماعی کشور در بدترین بزنگاه‌های ممکن، به‌نظر می‌رسد برخورد نامطلوب جناح حاکم در برابر اصلاح‌طلبان موجب شده که این عناصر سیاسی با دغدغه به آینده سیاسی کشور نگریسته و با نوعی نگرانی از حذف قطعی نگرش اصلاح‌طلبانه به اظهارنظر در خصوص انتخابات آتی بپردازند. اظهار ناامیدی از شرایط جاری، ابراز اطمینان از شکست اصلاح‌طلبان و بدگمانی به فضای سیاسی حتی در صورت پیروزی اصلاح‌طلبان در کنار فشار به رئیس‌جمهوری سابق برای حضور دوباره در عرصه انتخابات و مطرح نمودن ایشان به عنوان تنها گزینه پیش رو نشان می‌دهد که اصلاح‌طلبان به شرایط سیاسی کشور و قابل اصلاح‌بودن این شرایط به شدت بدبین بوده تنها در بهترین حالت شرایطی را برای حضور دوباره در عرصه اجرایی جهت تاثیرگذاری محدود مدنظر قرار داده‌اند؛ حضوری که مقدمات جاری و تفکرات پیش رو چندان امیدی را برای موفقیت آن به وجود نمی‌آورد.
اما بی‌تردید همگان به یاد دارند که 12 سال پیش نیز در شرایطی مشابه و در بحبوحه شکست جناح‌های اصلاح‌طلب و قدرت اصولگرایان، اصلاح‌طلبان با معرفی یک نامزد واجد شرایط که ویژگی‌های لازم را برای تبلور و نمایندگی شعارهای محوری گروه‌های اصلاح‌طلب داشت موفق شدند ستاره‌ای را به عرصه سیاسی ایران معرفی کنند و نقطه عطفی را در تاریخ معاصر ایران رقم بزنند. البته بدیهی است آن حضور نیز در اثر یک تصادف و پس از عدم تمایل مهندس میرحسین موسوی نخست‌وزیر سابق جهت حضور در عرصه سیاسی حادث شد اما به هر حال نامزدی خاتمی از طرف گروه‌های اصلاح‌طلب به عنوان شخصیتی که واجد ویژگی‌های لازم برای نمایندگی تفکرات اصلاح‌طلبانه بوده و پیشینه او حکایت از پایمردی در این ایده‌ها می‌کرد، موجب رقم‌زدن فصل جدیدی در حیات سیاسی ایران گردید.
اما چرا امروز چنین وضعیتی حاکم است و چرا به‌رغم تجربه‌های درخشان پیشین، اصلاح‌طلبان از تکرار این تجربه‌ها و حرکت در مسیرهای منطقی و امتحان شده ابا می‌کنند. به نظر می‌رسد در کنار سایر علل و عوامل می‌توان بخشی از این رفتار را به شناخته نشدن بافت سیاسی ایران با شناخت نادرست از آن نسبت داد. در واقع و بنا به قرائن موجود، رهبران اصلاح‌طلب در اکثر مواقع برداشت‌های تئوریک خود درباره حکومت‌های متشابه با نظام اسلامی در دهه‌های پیشین را ملکه ذهن کرده، این برداشت‌ها را سرشت قطعی نظام سیاسی ایران تلقی می‌نمایند و سپس براساس کنش‌های برآمده از این تصورات، رفتارهای آتی جناح حاکم را برآورد نموده و این برآورد را مبنای تصمیمات امروز قرار می‌دهند. بدین معنی که به نظر می‌رسد با توجه به ویژگی‌های ایدئولوژیک نظام سیاسی ایران، رهبران اصلاح‌طلبان و تحلیلگران وابسته به این نحله سیاسی براساس رفتار عمومی حکومت‌های ایدئولوژیک در دهه‌های گذشته و تجربه‌های موجود از این عملکردها به فضای سیاسی ایران نگریسته و اتفاقات آتی را بر این مبنا تحلیل می‌نمایند.
بیش از 90سال از تاسیس اولین نظام ایدئولوژیک تاریخ معاصر جهان می‌گذرد و طی این 90سال، حرکت‌های متعددی با ماهیت ایدئولوژیک در سراسر جهان بر پا شده و نظام‌های سیاسی متعددی با گرایش‌های مختلف چپ و راست در سراسر جهان بنیاد گذاشته شده است که در این میان دولت‌های کمونیستی که طی قرن بیستم در شوروی و اقمار آن شکل گرفته و حکومت‌های فاشیستی که در دهه‌های 20 و 30 میلادی اروپا و جهان را تحت تاثیر خود قرار دادند، نمونه‌های مشخص این سیستم‌های سیاسی بودند. نظام‌های ایدئولوژیک به تدریج و با تغییرات اجتماعی و تکنولوژیک حادث شده در سیر تاریخ به تدریج تضعیف شده و تقریبا از بین رفتند، اما تجربیات حاصل از این حکومت‌ها و شکل رفتار سیاسی در آنها دلایل مشخصی را در اختیار تحلیلگران قرار داده که بررسی آنها مبین نگاه تخت این حکومت‌ها در مواجهه با هر پدیده‌ای بوده است؛ بدین معنی که در این‌گونه از حاکمیت‌ها، نوع نگاه رهبر نهاد ایدئولوژیک حاکم بر نظام سیاسی که رهبری این حکومت را هم بر عهده دارد و به نوعی نگاه غالب و مسلط بدل شده، سایر گرایش‌ها به سرعت و با بی‌رحمی کامل از بین می‌رفتند. به بیان دیگر، تجربیات سیاسی سده گذشته نشان از تضعیف شدید و نابودی هر نوع گرایش فکری هم‌نهاد اما رقیب در تمام ارکان بافت اجتماعی دارد و این موجب شده که اصولا صحبت از جناح‌های سیاسی در این‌گونه از حکومت‌ها اغلب بی‌معنی و فانتزی تلقی گردد.
تقریبا 15 سال پیش و طی مجادله پیش آمده ما بین آیت‌الله ناصر مکارم‌شیرازی و دکتر عبدالکریم سروش در پی سخنرانی دکتر سروش درباره وحدت حوزه و دانشگاه، آیت‌الله مکارم وقتی درباره نظام سیاسی ایران سخن می‌گفت، سیستم سیاسی حاکم بر ایران را نه یک نظام سیاسی لیبرال که یک حکومت ایدئولوژیک عنوان نمود که این حکومت حتما می‌بایستی توسط افراد آشنا به این ایدئولوژی، هدایت شود، ضمن اینکه ایشان به عنوان نمونه این‌گونه از حکومت‌ها، نظام سیاسی حاکم بر شوروی را مثال زد. آری، البته تردیدی نیست که نظام سیاسی حاکم بر ایران نوعی ویژه از نظام‌های ایدئولوژیک با تفوق اسلام سیاسی در آن است اما نگاهی به شکل حضور نگرش‌های متفاخر سیاسی در بطن تحولات 30ساله اخیر تجربه‌های جدیدتر و متفاوت‌تری را نمایان می‌سازد.
30سال از وقوع انقلابی ایدئولوژیک با ماهیت اسلامی در ایران می‌گذرد و طی این سه دهه مدیران و تکنوکرات‌های اسلامگرا به همراه عناصر ایدئولوژیک مذهبی، عرصه‌های مختلف حیات سیاسی و اجتماعی را هدایت کرده و بر توسعه آن نظارت داشته‌اند. در این میان و بنا به ماهیت انقلاب و به ویژه انقلاب‌های ایدئولوژیک به تدریج و بر اثر برخوردهای فکری به وجود آمده بین گرایش‌های گوناگون اسلامگرا، بخش‌های متمایزی از این گرایش‌های سیاسی و فکری در صحنه سیاسی و اجرایی ایران کمرنگ‌تر شده و بخش‌های مشخص دیگری به‌صورتی پررنگ‌تر در این صحنه‌ها به ایفای نقش پرداخته‌اند. اما آنچه در این میان قابل توجه است و می‌توان آن را مبنای یک تحلیل علمی در شناخت ساختار قدرت در ایران اسلامی قرار داد، عدم حذف کامل و قطعی گرایش‌های کاملا متفاوت و حتی متضاد اسلامگرا از عرصه‌ عمومی بوده است؛ یعنی به‌رغم اینکه طی این سال‌ها به تدریج نقش و تاثیر برخی نحله‌های فکری کمرنگ‌تر گردیده، اما می‌توان گفت که این کمرنگی، هیچگاه به حذف کامل این گرایش‌ها از صحنه منجر نشده و همواره می‌توان حضور همه گروه‌های اسلامی را در اغلب عرصه‌ها مشاهده نمود. نگاهی به تاریخ تحولات سیاسی سه دهه اخیر مشخص می‌کند که در سال‌های 1360، 1367، 1371 و 1381 به ترتیب گرایش‌های اسلامگرای ملی مذهبی - راست، چپ و اصلاح‌طلب در صحنه سیاسی تحت فشار قرار گرفته و از بافت سیاسی اخراج شده‌اند. اما این اخراج و فشارهای بعدی هیچگاه منجر به حذف کامل گرایش‌های پیش‌گفته نشده و این گرایش‌ها با فراز و نشیب‌ گاه به گاه به حیات خود و حضور در صحنه‌های اجتماعی، فرهنگی و حتی سیاسی ادامه داده‌اند. شاید گرایش ملی ـ مذهبی نمونه روشن چنین فرآیندی تلقی شود که به‌رغم حذف از صحنه قدرت در سال‌های نخست دهه 60، حتی امروز هم فعال بوده و علاوه بر ادامه حیات، روند نوزایی و جذب و پرورش نیروهای جدید خود را ادامه داده است.
اما چرا چنین است و چرا نظام اسلامی ایران به‌رغم ماهیت ایدئولوژیک خود، عملکردی متمایز از سایر سیستم‌های مشابه دارد؟ به نظر می‌رسد پاسخ به این سوال در نوع نهاد ایدئولوژیکی است که هدایت نظام سیاسی ایران را بر عهده دارد. بنا به تجربیات و تعاریف موجود، نظام‌های ایدئولوژیک، نظام‌هایی بوده‌اند که توسط یک حزب بسیار منسجم و با ساختار کاملا حرفه‌ای و سلسله مراتبی اداره می‌شدند. در این نوع از دولت‌ها، رهبر حزب که رهبر نظام سیاسی هم محسوب می‌شد، حزب را کاملا بر اساس ایده‌ها و تمایلات خود اداره می‌نمود و حزب مزبور نیز با ادغام در دولت، کنترل تمامی نهادهای سیاسی، اجتماعی و اجرایی را بر عهده داشت. در واقع رهبر حزب در این‌گونه نظام‌های سیاسی جامعه را از طریق حزب هدایت کرده و به‌وسیله یک سیستم پلیسی بسیار قوی و خشن کنترل می‌نمود. در این ساختار عملا هدایت حزب که مظهر ساخت سیاسی و مهم‌ترین نهاد ایدئولوژیک شمرده می‌شود، اصلی‌ترین وظیفه رهبر نظام سیاسی محسوب می‌گردید. به بیان دیگر، حزب به عنوان نهاد ایدئولوژیک اصلی جامعه، ساختاری کاملا قابل کنترل داشت که رهبر نظام سیاسی آن را هدایت نموده و به وسیله آن، نظارت کامل و دقیقی را بر تمام ارکان اجتماعی اعمال می‌نمود. اما ایران اسلامی به‌رغم داشتن یک نظام سیاسی ایدئولوژیک، تفاوت‌ها بنیادین با ساختارهای پیش گفته دارد. بررسی شکل‌گیری نهادهای سیاسی و نوع تقسیم قدرت بین این نهادها مشخص می‌کند که مهم‌ترین نهاد ایدئولوژیکی که کنترل و هدایت ساختارهای سیاسی و اجتماعی را در ایران پس از پیروزی انقلاب 57 بر عهده دارد، نه یک حزب سیاسی که یک مجموعه آموزشی است. حوزه‌های علمیه به عنوان مهم‌ترین نهاد آموزشی اسلامی در تمام سال‌های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی کمابیش همان نقش را ایفا نموده که در سایر نظام‌های ایدئولوژیک، یک حزب سیاسی بر عهده دارد. اما بدیهی است حوزه به عنوان یک نهاد آموزشی به هیچ عنوان همان ساختار سلسله‌مراتبی و نظام‌مند و قابل کنترلی را که احزاب سیاسی از آن برخوردارند، برخوردار نبوده، انواع گرایش‌ها و نحله‌های فکری و اجتماعی را می‌شود با شدت و ضعف‌ مختلف در آن بازیابی نمود. به بیان دیگر حوزه‌های علمیه که با تمرکز روحانیون در آن مهم‌ترین نهاد ایدئولوژیک نظام اسلامی محسوب می‌گردد، به‌رغم انسجام و قدمت تشکیلاتی به علت فقدان ساختار سلسله مراتبی و دستورپذیر به یک نهاد مطلق ایدئولوژیک تبدیل نشده و در بطن خود به همه دیدگاه‌های متفاوت مسلمان اجازه رشد و پویایی داده است. این ویژگی موجب شده که ما شاهد نظامی سیاسی‌ای باشیم که به‌رغم اعمال فشار به گرایش‌های متنوع و غیرهمسوی سیاسی، اجازه ادامه حیات را از آنان سلب نکرده و امکان تکثیر را در حوزه‌های مختلف به آنان می‌دهد؛ یعنی اگر چه در گذشته و امروز گرایش‌های مشخصی بخش‌های بیشتر و مهم‌تری را از قدرت سیاسی در اختیار داشته‌اند، ولی می‌توان با اطمینان گفت که عدم حضور هر گرایشی از عرصه قدرت در یک بازه زمانی 10 یا 20 ساله به حذف این گرایش منجر نشده و سیستم سیاسی ایران عزم، اراده و امکان حذف کامل هیچ گرایشی را از صحنه‌های فعالیت اجتماعی و سیاسی ندارد.
حال اگر تحلیل پیش رو مبنای عمل فعالان سیاسی اصلاح‌طلب برای بررسی شکل حضور در فرآیند انتخابات رئیس‌جمهور بعدی قرار گیرد، می‌توان امیدوار بود که این عناصر سیاسی با مدنظر قرار دادن تجربیات سیاسی 30ساله گذشته با آرامش و اطمینان کافی در فرآیند انتخابات مشارکت کرده و مطمئن باشند که این انتخاب، «آخرین انتخاب» یا «آخرین فرصت» نیست و همواره در صورت ناکامی و عدم حصول به نتیجه، امکان ادامه راه و فعالیت‌های جدید در مسیرهای کمتر آزموده موجود است. بدیهی است که فرآیند اجرایی این مسیر قابل بحث و بررسی بوده و امکان ارائه روش‌ها و ایده‌های متفاوت امکان‌پذیر است؛ چراکه در سیاست‌های عملی راهکارهای متفاوتی برای وصول به یک هدف معین قابل تصور و بررسی است و در این مورد بخصوص نیز راه‌های متعدد و حتی متضادی پیش‌روی اصلاح‌طلبان قرار دارد که اتخاذ هر کدام، تمهیدات و زمینه‌های خاص خود را داراست. اما آنچه در این میان اهمیت دارد، تعیین هدف و حرکت در مسیر اصلاحات ساختاری است. این سخن بدین معنی است که گروه‌های اصلاح‌طلب می‌بایستی در معرفی هر نامزدی - چه محافظه‌کار و چه اصلاح‌طلب- ویژگی‌های مشخصی را تعیین کنند و اهداف معینی را مدنظر قرار دهند و به رای‌دهندگان وصول به این اهداف که قطعا در میانه مسیر اصلاحات سیاسی و اجتماعی هستند، وعده دهند. حال روشن است که در صورت عدم اطمینان به هرگونه پیشرفت در مسیر اصلاح‌طلبی، اطمینان و اعتماد به نفس پیش گفته شجاعت و شهامت لازم را در نزد رهبران اصلاح‌طلب برای اتخاذ تصمیمات مخاطره‌آمیز به وجود می‌آورد و این فرآیند امید و امکان حصول به نتایج قابل قبولی را در فعالیت‌ها و کش ‌و قوس‌های سیاسی افزایش می‌دهد.