فریدا آفاری
شهرت و محبوبیت جدید باراک حسین اوباما به عنوان نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده آمریکا، یاد مارتین لوترکینگ، رهبر جنبش حقوق مدنی سیاهپوستان آمریکا و امیدهای او را برای جامعه سیاهپوستان این کشور بار دیگر زنده کرده است. با آنکه بسیاری مقایسه بین اوباما و کینگ را نادرست دانستهاند، طرح نام و میراث کینگ در این مقطع فرصت خوبی را برای نگاهی دوباره به زندگی و اندیشه او ایجاد کرده است.
سال 2008 چهلمین سالگرد ترور مارتین لوترکینگ است. سالهاست که روز تولد او در ایالات متحده تعطیل رسمی اعلام شده، اما بسیاری از مراسمی که به بزرگداشت او اختصاص داده میشوند، صرفا به نقلقول از سخنرانی او با عنوان «رویایی در سر دارم» بسنده میکنند و به عمق فلسفه او و تکاملی که در اندیشهاش در نتیجه شرکت در جنبش حقوق مدنی رخ داد، توجه نمیکنند.
مارتین لوترکینگ در سال 1929 در شهر آتلانتا در ایالت جنوبی جورجیا به دنیا آمد. پدر او کشیش باپتیست (پروتستان) و مادرش معلم مدرسه بود. دوره نوجوانی و جوانی کینگ همزمان بود با جنگ جهانی دوم، صنعتی شدن اقتصاد جنوب آمریکا و بازگشت سربازان سیاهپوست از جنگ که به آنها اعتماد به نفس بیشتری برای مقابله با نظام تفکیک نژادی آمریکا را داده بود. دوره بعد از جنگ با رشد جنبشهای ضد استعماری در آفریقا و آسیا نیز همزمان بود.
کینگ در این بستر تاریخی به دانشگاه رفت و پس از پژوهش در رشته فلسفه، با تردیدهای خود درباره ورود به سلک روحانیت دست و پنجه نرم کرد. به مطالعات خود در رشته فلسفه ادامه داد و پس از دریافت لیسانس و فوق لیسانس در رشته الهیات بار دیگر به فلسفه بازگشت و به اخذ درجه دکترا در این رشته نائل شد. در نهایت به این نتیجه رسید که برای مبارزه با نژادپرستی و سازماندهی تودههای سیاهپوست جنوب آمریکا باید از طریق شبکه کلیساهای سیاهپوستان عمل کند. بنابراین، در سال 1953 پس از ازدواج با کورتا اسکات (Coretta Scott) زنی فرهیخته و هنرمند با پیشینهای مشابه، در کلیسایی در شهر مونت گومری در ایالت آلاباما کشیش شد.(James-
Haskins. The Life and Death of Martin Luther King,Jr.(Beech Tree Books,1992) p.26.)
دو واقعه مسیر زندگی کینگ را عوض کرد. در سال 1954 بعد از سالها مبارزه سیاهپوستان، دادگاه عالی ایالات متحده برای اولین بار علیه اعمال سیاست تفکیک نژادی در مدارس رای داد. این دادگاه در پروندهای به نام Brown Vs. Topeka Board Of Education چنین رای داد که اصل «جدا اما برابر»، که در سال 1896 توسط دادگاه عالی قانونی اعلام شده بود، دیگر قانونی محسوب نمیشود: «آیا تفکیک نژادی کودکان در مدارس دولتی حتی هنگامی که تسهیلات و دیگر عوامل «ملموس» برابرند، کودکان اقلیت را از فرصتهای برابر در زمینه آموزش و پرورش محروم میکند؟ ما معتقدیم که جواب مثبت است. تفکیک نژادی کودکان همسن که قابلیتهای مشابهی دارند منجر به ایجاد احساس حقارت در رابطه با جایگاهشان در جامعه میشود و این احساس ممکن است به نحوی بر اذهان و قلبهای آنها تاثیر بگذارد که اصلاحناپذیر باشد.» دادگاه عالی با آنکه اصل «جدا اما برابر» را فقط در زمینه آموزش و پرورش محکوم کرده بود، با این رای راه را برای لغو سیاست تفکیک نژادی در زمینه مسکن، وسایل حملونقل، دستشوییها، فوارههای آب، رستورانها و سایر اماکن عمومی نیز گشود.
جنبش تحریم اتوبوسهای مونت گومری توسط سیاهپوستان در سال 1955 مبارزه با تفکیک نژادی را از عرصه دادگاه به خیابانها کشاند. پیشتر بارها سیاهپوستان به شکل فردی در برابر تفکیک نژادی اتوبوسها در جنوب آمریکا مقاومت کرده بودند، اما این بار شرایط عینی و ذهنی باعث شد که مقاومت زنی خیاط و فعال حقوق مدنی به نام رزا پارکز (Rosa Parks)در مقابل رسم دادن جای خود در اتوبوس به یک مسافر سفیدپوست، به جنبشی تودهای برای تحریم اتوبوسها بینجامد. رزا پارکز یکی از سازماندهندگان جنبش حقوق مدنی بر آن بود که با این عمل از پیش اندیشیده شده، راه را برای یک شکایت قانونی و اعمال رای دادگاه عالی بگشاید. جنبش خودجوش تودهای که در حمایت از عمل او در مونت گومری ایجاد شد به یک تحریم 11 ماهه اتوبوسهای شهر انجامید. این جنبش، مارتین لوترکینگ را سخنگوی خود کرد. سرانجام دادگاه عالی ایالات متحده در نوامبر 1956 تفکیک نژادی در اتوبوسهای مونت گومری را غیر قانونی اعلام کرد.
در آن زمان نظریهپردازان آمریکا اهمیت زیادی به جنبش مونت گومری ندادند. حتی هنگامی که رایا دونایفسکایا، فیلسوف انسانباور مارکسیست، در اثر خود مارکسیسم و آزادی (1958)، این جنبش را همتراز با انقلاب مجارستان و مظهر یک فلسفه جدید انسانباور دانست، بسیاری از روشنفکران آن دوره به او خندیدند. اما بعدها تاریخ ثابت کرد که این جنبش نقطه عطف بود و مارتین لوترکینگ نیز در یکی از سخنرانیهایش در سال 1965 نوشت: «ده سال پیش در این شهر فلسفه جدیدی از بطن مبارزه سیاهپوستان زاده شد... نتیجه این مبارزه چیزی بیش از لغو تفکیک نژادی در اتوبوسها بود. ایدهای جدید و قویتر از اسلحه یا باتوم زاده شد.» (Call To Conscience (Time Warner,2001)P.120) (خطاب به وجدان، تایم وارنر، 2001،ص. 120)
کینگ که این ایده را مترادف با برابری و برادری انسانها از هر نژاد، قوم و کشور میدانست، اعتقاد داشت که باید از طریق نافرمانی مدنی و مبارزات صلحآمیز در این مسیر قدم برداشت. او در سال 1957 به رهبری سازمان جدیدی به نام «کنفرانس رهبران مسیحی جنوب» (Southern Christian Leadership Conference) انتخاب شد و سپس به شهر آتلانتا بازگشت تا فعالیت خود را به صورت گستردهتری ادامه دهد. در اوائل سالهای 1960، جنبش خودجوش جوانان سیاهپوست در جنوب آمریکا با تحصن در رستورانهای عمومی، که سیاست تفکیک نژادی در آنها اعمال میشد، مبارزه را گستردهتر کردند و «کمیته هماهنگی مبارزات صلحآمیز دانشجویی» (Student Non-Violent Coordinating Committee) را به عنوان بخشی از «کنفرانس رهبران...» تشکیل دادند.
این جنبش به همبستگی میان جوانان سیاهپوست جنوب و قشری از جوانان سفیدپوست شمال انجامید که در اتحاد با یکدیگر و با انجام حرکتی نمادین با عنوان سفرهای آزادی (Freedom Rides) کوشیدند سیاست تفکیک نژادی در اتوبوسهای مسافربری را، که بین ایالات جنوبی سفر میکردند، با تشکیل گروههای همسفر سیاه و سفید بیاثر سازند. پس از یک سال مبارزه و حملات وحشیانه فراوان به این جوانان از سوی نژادپرستان جنوبی، وزارت راه و ترابری مجبور شد سیاست تفکیک نژادی در وسائل حملونقل عمومی ایالات متحده را غیر قانونی اعلام کند.
اما مبارزه سیاهپوستان، که در شرایط اسفناکی به سر میبردند، بیوقفه بود. تعجبی ندارد که مرحله بعدی مبارزه در شهر بیرمنگام یعنی صنعتیترین شهر در جنوب ایالات متحده آغاز شد. در بهار 1962 سازمان «کنفرانس رهبران...» که مدتها به مبارزه برای اعمال حق رای سیاهپوستان دامن زده بود، فراخوان تظاهراتی را در بیرمنگام صادر کرد. با اینکه سیاهپوستان بعد از جنگ داخلی آمریکا در سالهای 1865 ـ 1861 و اعلامیه الغای بردگی و تصویب متممهای 13 و 14 و 19 قانون اساسی آمریکا از حق رای برخوردار شده بودند، اما در عمل در ایالتهای جنوبی از طریق تصویب مالیاتی مخصوص برای رایدهندگان و همچنین پیششرط گذراندن آزمون سوادآموزی از استفاده از حق رای خود منع شده بودند.
مارتین لوترکینگ با وجود فرمان شهرداری بیرمنگام که شرکت در تظاهرات را غیر قانونی اعلام کرده بود، و با وجود مخالفت کشیشان سیاهپوست و سفیدپوست، در این تظاهرات شرکت کرد، دستگیر و به زندان انداخته شد. در آنجا نامهای بلند بالا، خطاب به کشیشان همترازش، نوشت که بعدها به عنوان «نامهای از زندان بیرمنگام» شهرت یافت. او در این نامه نوشت: «هر قانونی که شخصیت انسان را تعالی بخشد عادلانه است. هر قانونی که شخصیت انسان را خوار کند غیر عادلانه است... به قول فیلسوف یهودی، مارتین بوبر، تفکیک نژادی رابطه «من و یک شیء» را جایگزین رابطه «من و شما» میکند و در نهایت انسانها را به سطح اشیا تنزل میدهد... هرگز نباید فراموش کنیم که تمامی اقدامات آدولف هیتلر در آلمان «قانونی» بود و آنچه آزادیخواهان مجاری در مجارستان انجام دادند «غیر قانونی» محسوب میشد.»
با این فراخوان مبارزه سیاهپوستان در بیرمنگام شدت پیدا کرد و حتی با حمله پلیس شهر به تظاهرات کودکان و دستور شهردار، بول کانر، در استفاده از سگهای هار و آبپاش آتشنشانی هم پایان نیافت. برعکس، نمایش صحنه حمله پلیس به کودکان و جوانان در تلویزیون تاثیر عمیقی بر سفیدپوستان شمال گذاشت. در این مرحله جنبش حقوق مدنی سیاهپوستان به جنبشی سراسری تبدیل شد، چنان که در تظاهرات اوت 1963 در مقابل کاخ سفید جمعیتی مرکب از 200 هزار نفر، که نیمی سیاهپوست و نیمی سفیدپوست بودند، شرکت کردند. کینگ در آنجا سخنرانی معروفش را با عنوان «رویایی در سر دارم» ایراد کرد. اما این تظاهرات عظیم نیز به تصویب قانونی برای اعمال حق رای نینجامید. سیاهپوستان هنوز از بدیهیترین حقوق محروم بودند.
سرانجام چند رویداد مهم بین سالهای 1963 تا 1965 دولت ایالات متحده را وادار کرد تا حق رای سیاهپوستان را در عمل امکانپذیر کند. در 15 سپتامبر 1963 بمبگذاری در یک کلیسای سیاهپوستان در بیرمنگام سبب قتل 4 دختر بچه شد. در نوامبر 1963 پرزیدنت جان اف کندی ترور شد. در تابستان 1964 چند نفر از فعالان جوان سیاهپوست و سفیدپوست یهودی شمالی که برای ثبتنام رایدهندگان سیاهپوست و ایجاد «مدارس آزادی» به ایالت میسیسیپی رفته بودند به قتل رسیدند. در سپتامبر 1964 جایزه صلح نوبل به مارتین لوتر کینگ اعطا شد و در مارس 1965 کینگ و همکارش رالف آبرناتی از شهر سلما تا شهر مونت گومری یک راهپیمایی برای حق رای برگزار کردند که بسیاری از فعالان سفیدپوست از شمال نیز در آن شرکت کردند. کینگ در این راهپیمایی برای اولین بار آشکارا علیه جنگ ویتنام نیز سخن گفت.
پرزیدنت لیندن جانسون در اوت 1965 قانونی را با عنوان «قانون حق رای 1965» امضا کرد. سرانجام 100 سال پس از جنگ داخلی و تصویب متمم 13و 14 قانون اساسی، سیاهپوستان عملا اجازه یافتند رای بدهند. این قانون برای انتخاب مجموعهای از سیاستمداران سیاهپوست در سطح شهری، منطقهای، ایالتی و فدرال نیز مبنا قرار گرفت. اما دقیقا در همین مقطع که جانسون انتظار داشت جنبش حقوق مدنی سیاهپوستان خاموش شود، شعلههای آن در شمال ایالات متحده برافروخته شد. در 11 اوت 1965 ساکنان محله سیاهپوستنشین واتز (Watts) در لسآنجلس شورش کردند. حمله پلیس به رانندهای سیاهپوست، که عملی مرسوم از جانب پلیس بود، انگیزه بلاواسطه این شورش شمرده میشد، اما علت گستردهتر آن شرایط اسفناک زندگی سیاهپوستان در گتوهای شمال بود.
سیاهپوستان شمال میتوانستند رای بدهند و در رستورانها در کنار سفیدپوستان غذا بخورند، اما توانایی مالی آن را نداشتند. بنابراین، تفکیک نژادی در زمینه مسکن، تحصیل، بهداشت و استفاده از اماکن عمومی در عمل در شمال نیز قاعده بود، نه استثنا. مارتین لوترکینگ به این نتیجه رسید که مبارزه برای دریافت حق رای بدون پیکار با فقر، شرایط زندگی سیاهپوستان را تغییر نخواهد داد. بنابراین در سال 1966 به فعالیت در شهر شیکاگو در شمال پرداخت و با ایجاد ستادی در یکی از گتوهای آن به مبارزه با شهرداری و صاحبان زمین و املاک، که سیاست تفکیک نژادی را اعمال میکردند، پرداخت. او خواستار مسکن مناسب، مزد بالاتر و غذایی بهتر برای ساکنان محلات فقیرنشین شد. در این مرحله با حملات وحشیانه سفیدپوستان نژادپرست شیکاگو به رهبری شهردار آن شهر روبرو شد.
از سوی دیگر «کمیته هماهنگی مبارزات صلحآمیز دانشجویی» از راهبرد نافرمانی مدنی به شدت انتقاد کرد، چرا که این راهبرد نتوانسته بود اکثریت سفیدپوستان را به برخوردی انسانی با سیاهپوستان وادار کند و حتی در بسیاری موارد شرایط مبارزه سیاهپوستان ناامنتر شده بود. بسیاری از جوانان سیاهپوست از همکاری با سفیدپوستان مایوس شده بودند. چون فعالان جوان سفیدپوستی که در اوائل سالهای 1960 با آنها همکاری کرده بودند، پس از سال 1965و رشد جنبش ضد جنگ ویتنام تمامی انرژی خود را به آن جنبش معطوف و جنبش حقوق سیاهپوستان را رها کرده بودند. این حرکت در شرایطی صورت میگرفت که جوانان سیاهپوست به علت فقر و نداشتن معافیت دانشجویی به نسبتی بالاتر از جوانان سفیدپوست به خدمت نظام احضار شده و جان خود را در جنگ ویتنام از دست داده بودند.
همه این عوامل باعث شد تا جنبشی جداییطلب و مخالف با ادغام سیاهپوستان در جامعه در میان سازمان «کمیته هماهنگی مبارزات صلحآمیز دانشجویی» و دیگر جوانان سیاهپوست رشد کند که استوکلی کارمایکل (Stokely Carmichael) با شعار «قدرت سیاه» خود را رهبر آن اعلام کرد.
مارتین لوتر کینگ در رویارویی با این رخدادها بسیار ریشهبینتر شد. از سویی، به شدت و آشکارا به مبارزه با جنگ ویتنام پرداخت. از سوی دیگر، پس از شورشهای سیاهپوستان در شهرهای شمالی دیترویت، هارلم و نیوآرک در سال 1967 به این نتیجه رسید که جنبش سیاهپوستان فقط در صورتی میتواند موفق شود که بخشی از جنبش وسیعتر تهیدستان سفیدپوست و رنگینپوست ایالات متحده باشد.
از این رو، در سخنرانیاش خطاب به یازدهمین نشست سالانه «کنفرانس رهبران مسیحی جنوب» در اوت 1967 چنین گفت: «ما از اینجا به بعد چه مسیری را باید برگزینیم؟... باید بپرسیم چرا 40 میلیون فقیر در آمریکا وجود دارند. هنگامی که این سوال را مطرح میکنیم اقتصاد سرمایهداری را زیر سوال میبریم... به ما میگویند که به فقرای مایوس در بازار زندگی کمک کنیم. اما یک روز باید به این مسئله واقف شویم که آن ساختاری که فقیر تولید میکند، باید از بیخوبن از نو ساخته شود... مملکتی که مردم را از نظر اقتصادی استثمار میکند، ناگزیر سرمایهگذاری خارجی و غیره نیز خواهد داشت و ناگزیر از نیروی نظامیاش برای دفاع از آن (سرمایه) استفادهخواهدکرد.» (خطاب به وجدان، صص. 192 - 195)
کینگ در این مقطع فراخوان «پیکار فقرا» را صادر و تاریخ آوریل 1968 را برای اولین راهپیمایی این جنبش در واشنگتندیسی تعیین کرد. هدف این جنبش کار بهتر، مزد بیشتر، درآمد برای ناتوانان و تعیین حقوق ابتدایی برای بهبود اقتصادی تهیدستان بود. تلاش کینگ و سفرهای او به شهرهای مختلف آمریکا برای همبستگی با فقرای سیاه و سفید و رنگینپوست بسیار موثر بود و جنبش نیرومندی را تشکیل داد.
مارتین لوتر کینگ در 4 آوریل 1968، چند روز پیش از برگزاری راهپیمایی واشنگتن دیسی، برای همبستگی با اعتصاب رفتگران شهر ممفیس به آنجا سفر کرد و یک روز پیش از سخنرانی برای کارگران، توسط سفیدپوستی نژادپرست به نام جیمز ارل ری (James Earl Ray)ترورشد. اگر چه قاتل او را به سرعت یافتند اما پشتیبانان اصلی این قاتل شناسایی و محاکمه نشدند.
پس از پخش خبر ترور کینگ، شورشهای متعددی در 130 شهر ایالات متحده رخ داد و در بسیاری از مناطق حکومت نظامی اعلام شد. اما این شورشها نسبتا کوتاه بودند و به زودی جای خود را به یأس دادند. «راهپیمایی فقرا» در واشنگتندیسی با شرکت جمعیت عظیمی برگزار شد، اما بدون رهبری و پیگیری کینگ جنبش سراسری فقرا تضعیف شد. در عوض، فعالان سیاهپوست جداییطلب چندین سال با انجام فعالیتهای خشونتآمیز به روی صحنه آمدند. از سوی دیگر، همکاران کینگ به مقامهای دولتی مهمی از جمله شهردار، نماینده مجلس عوام، سناتور و سفیر دست یافتند. آنها به نوبه خود سعی کردند تا با فعالیت در حزب دموکرات شرایط زندگی سیاهپوستان را کمی بهتر کنند. باراک اوباما نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده نیز خود را فرزند این نسل میداند.
در سال 2006 سازمان اتحادیه شهری (Urban League) که یکی از سازمانهای معتبر سیاهپوستان ایالات متحده به شمار میآید، در گزارش خود، «شرایط آمریکاییهای سیاهپوست» (The State Of Black America 2006)، اعلام کرد که با در نظرگرفتن شاخصهای اصلی مانند طول عمر، درآمد، مسکن، بهداشت و آموزش و پرورش، سطح متوسط زندگی سیاهپوستان آمریکا معادل 72درصد سطح متوسط زندگی سفیدپوستان این کشور است. به طور مشخص 25 درصد جمعیت 37 میلیونی سیاهپوستان آمریکا زیر خط فقر زندگی میکنند، در صورتی که 10 درصد جمعیت 220 میلیونی سفیدپوست زیر خط فقر هستند.
همچنین در آمار رسمی میزان بیکاری سیاهپوستان معادل 10 درصد و در مورد سفیدپوستان 4 درصد تخمین زده شده است. بیماریهایی مانند ایدز و قند در سیاهپوستان آمریکا بیداد کرده و سبب مرگ بسیاری شده است. در عین حال تفکیک نژادی در زمینه کار، مسکن، بهداشت و آموزش و پرورش هنوز بسیار قدرتمند است. شواهد این امر در کتابی با عنوان «دو ملت: سیاه و سفید، جدا، متخاصم و نابرابر»(Andrew Hacker. Two Nations: Black & White, Separate, Hostile, Unequal (Scribner, 2003)) یافت میشود.
نگاهی به سیر تکامل اندیشه مارتین لوترکینگ در رابطه با جنبش حقوق سیاهپوستان آمریکا، میتواند پرتو روشنی بر اهداف این جنبش و درسهای آن در سطح بینالملل بیفکند. تجربه مستقیم کینگ در مبارزه برای احقاق حقوق مدنی سیاهپوستان و روبهرو شدن با واقعیت فقر فزاینده آنها، حتی پس از تصویب «قانون حق رای» از سوی پرزیدنت جانسون، او را بر آن داشت تا نظام سرمایهداری را زیر سوال ببرد. او که سالها از سوی جناح راست دولت آمریکا برچسب کمونیست خورده بود، به صراحت تاکید کرد که هدفش نه آن کمونیسمی است که «فراموش میکند زندگی برابر با فرد است» و نه نظام سرمایهداری که «فراموش میکند زندگی اجتماعی است.» او دنبال بدیلی والاتر و انسانباور در برابر سرمایهداری میگشت که انسان را استثمار و به شیئ تبدیل نکند (خطاب به وجدان، ص. 194).
امروزه، دو دهه پس از فروپاشی کمونیسم توتالیتر و با تسلط سرمایهداری بازار آزاد در سطح جهانی، نقد او از هر دو نظام و فراخوان او مبنی بر نیاز به بدیلی انسانباور در برابر سرمایهداری، هنوز معتبر و ارزنده است.