تاریخ انتشار : ۲۷ خرداد ۱۳۸۹ - ۰۹:۲۰  ، 
شناسه خبر : ۵۵۷۶۱

مجید طاووسی
اسلام برتر از همه چیز و هیچ چیز برتر از اسلام نیست. منظر قرار دادن "فدائیان اسلام" نه فقط به عنوان گروهی فدایی، با عمر مبارزاتی حدود یک دهه، که گره‌گشای روند اصلاحات در دوران کوتاه فضای به اصطلاح باز سیاسی توسط آخرین حربه مبارزاتی اسلامی بود، بی‌شک پرسپکتیوی آرمانگرایانه در جهت داعیه‌داری حکومت اسلامی (و شاید جامعه واحد اسلامی) که مورد نظر فدائیان بود به ما خواهد داد. سالهای 1342 و 1325 یهودیانی تحت عنوان خرید زمین در تجارت با فلسطینیان وارد این کشور شدند (هر چند که مدتهاست نقشه‌ای دیگر در سر دارند و سالهاست که به جمع‌آوری مدرن‌ترین سلاحها مشغولند) تا اواخر سال 26 که مسأله به طور جدی مطرح می‌شود. اما این سالها ایران دوران سکون و سکوت را در اعلام موجودیت اسرائیل می‌گذراند چرا که خود درگیر تشنجات و درگیریهای گروهی نظیر مسأله آذربایجان و یا درگیریهایی بین‌المللی نظیر مذاکره با روسیه جهت خروج نیروهای روسی است.
اسرائیل در اردیبهشت ماه سال 1327 اعلام موجودیت می‌کند. این سال در واقع سال ظهور فعالان ملی و مذهبی در ایران نیز هست. آرمان‌گرایان اسلامی نظیر آیت‌الله کاشانی و سیدمجتبی نواب صفوی اقدامات متهورانه‌ای را همچون قتل هژیر و شرکت در انتخابات دوره شانزدهم انجام دادند که کمتر کسی حتی در صحنه پیدا می‌شود که فدائیان (و یا به طور کلی فعالان مذهبی) را با وجود آن که هیچ نظمی در عضوگیریهای خود نداشتند به عنوان یک جریان تأثیرگذار در روند سیاست‌گذاریهای حکومت ایران و چه بسا در راستای ایجاد خلل در سیاستهای استعماری انگلستان و آمریکا نشناسد چنانچه موجودیت چنین تشکیلات اسلامی، آنها را مرعوب ساخته بود.
یک شب نواب به جوخه اعدام سپرده می‌شود اما رعبی که او در دل انگلستان و آمریکا ایجاد کرده بود در تایمز و رادیو اسرائیل ظهور پیدا می‌کند. چنانچه تایمز می‌نویسد "مردی که یازده سال منافع غرب را در ایران و خاورمیانه تهدید می‌کرد، دیشب به جوخه اعدام سپرده شد" حتی یک هیأت آمریکایی بر سر جنازه حضور می‌یابند تا با تطابق عکس نواب و جسد، از مرگ او اطمینان حاصل کنند. سال 27 آیت‌الله کاشانی در اثر پیگیری‌ها و سخنرانی‌های مداوم نواب، آزاد می‌شود و اینجا شاید آغاز همکاری نواب و آیت‌الله کاشانی بوده است. از طرفی نواب هم موجودیت فدائیان اسلام را بعد از قتل کسروی (که مورد تأیید مراجع قرار گرفت) اعلام کرده بود. ایران در این زمان سیاستهایی همگام با ترکیه دارد. ترکیه موجودیت اسرائیل را به رسمیت شناخته است. نیروهای مردمی خصوصاً فعالان مذهبی به شاه فشار آورده‌اند که مبادا ایران، اسرائیل را به رسمیت بشناسد، لیکن ایران که نخست‌وزیری قوام را به خود می‌بیند اسرائیل را به صورت دو فاکتور به رسمیت می‌شناسد، البته این مسأله پنهان می‌ماند تا زمان مصدق. زمانی که مصدق این به رسمیت شناختن دو فاکتوری موجودیت اسرائیل را تمدید می‌‌کند به نام او ثبت می‌شود. چند نکته به نظر می‌رسد که در آن بحبوحه، پرده‌ای بر اذهان فعالان سیاسی ایران در حوزه مذهبی بسته بود؛ اول این که مسأله به رسمیت شناختن توسط مصدق صورت نگرفته بود بلکه او تمدید آن را بر عهده داشته و این مسأله پنهانی زمان نخست‌وزیری قوام به نظر می‌رسد که با فشار نیروی استعماری آمریکا صورت گرفته بود. دوم این که جبهه ملی در واقع حساسیتی به مسأله اسرائیل نداشتند تا زمانی که منافع ملی ایران را تهدید نمی‌کرد. سوم این که نیروهای ملی به اعراب بدبین بودند (مسأله جهان اسلام نکته‌ای است دیگر).
در این میان، آرمان‌گرایان مذهبی بودند که پیروزی پدیده نوی صهیونیسم را در کشور، ساخته و پرداخته استعمار تحت عنوان اسرائیل تهدیدی جدی برای جهان اسلام و چه بسا ملت مسلمان ایران به عنوان جزئی از جامعه اسلامی تلقی می‌کردند. در هر حال به رسمیت شناختن اسرائیل هر چند به صورت دو فاکتور تیرگی روابط ایران و مصر را به دنبال دارد و در ادامه اخراج سفیر ایران در این کشور و احضار سفیر مصر توسط جمال عبدالناصر به دنبال فجایع جنگ اعراب و اسرائیل و نقل آن برای مردم به ظاهر آسوده از آشوب‌های داخلی ایران، شوری عظیم در مردم تهران ایجاد شده بود و به دنبال آن مرکز ثقل هیجانات و انقلابها منزل آیت‌الله کاشانی بود که کارگردان و سرپوست مبارزات فدائیان و در رأس آنها نواب صفوی بود. به نام اعتراض به کشتار مسلمانان توسط یهود و اظهار انزجار از اعمال و حشیانه صهیونیسم اعلام شد که میتینگی در مسجد شاه برگزار خواهد شد. جمعه 31 اردیبهشت ماه 27 مسجد سلطانی ناظر عظیم‌ترین اجتماع مردمی بود (البته بعد از شهریور 20) ابوالقاسم پاینده که در این دوران مدیر مجله "صبا" بود دستور داد دو ساعت رادیو به مسجد شاه وصل شده و جریان میتینگ را پخش کنند. در هر صورت با حضور نواب به عنوان سخنران اصلی با همراهی آیت‌الله کاشانی قطعنامه‌ای مبنی بر اظهار همدردی با اعراب فلسطین صادر می‌شود. اعلامیه‌ای به این نحو از جانب فدائیان صادر می‌شود:
"هو‌العزیز، نصر من الله و فتح قریب، خونهای پاک فدائیان رشید اسلام عازم کمک به برادران فلسطین هستند و با کمال شتاب از دولت ایران اجازه حرکت سریع به سوی فلسطین را می‌خواهند و منتظر پاسخ سریع دولت می‌باشند.
از طرف فدائیان اسلام، سید‌مجتبی نواب صفوی"
اما این پنج هزار نفر اعزامشان متضمن مخارج و اسلحه بود. نواب با ابراهیم حکیمی نخست‌وزیر وقت ملاقات کرده و اعلام کردند "جایی که ارتش شما از مسلمانان مظلوم فلسطین دفاع نمی‌کند دستور دهید اسلحه و وسیله حرکت در اختیار مردم گذاشته شود." پس از مدتی مذاکره، دولت با حرکت آنها موافقت نکرد و بالطبع چنین اقداماتی از جانب دولت آن وقت نهضتی را که از جانب مردم شروع شده بود مستحکم‌تر می‌کرد و بر خشم مردم می‌افزود. اواخر بهار سال 1327 از طرف فدائیان اعلام شد که "رهبر فدائیان اسلام را با مردم سخنی است". و در آن اعلامیه از طبقات مختلف، خصوصاً دانشجویان دعوت شده بود که در مسجد سلطانی گرد آیند. در این تظاهرات عمومی، نواب از تمدن غرب و هضم فضایل انسانی در چنین تمدنی سخن می‌گوید. بعد از این تظاهرات، نواب به قم می‌رود و در میان طلاب علوم دینی (که هر چند در برابر مسأله فلسطین موضع‌گیری می‌کنند ولی ظهور بالفعل در صحنه ندارند) سخنرانی می‌کند. نواب در این سخنرانی که منجر به دستگیری او و عزیمت به تهران شد ضمن بیان مفاسدی که از دروازه‌های اروپا به نام تمدن به سوی شرق سرازیر شده به زمامداران وقت شدیداً حمله‌ور شده و شوری در میان طلاب به پا می‌کند.
در آن روزها جوّ ناسیونالیسم عربی بر همه کشورهای عربی سایه افکنده بود. تفکر نژاد عربیت بر تفکر جامعه اسلامی در کشورهای عربی تقریباً غلبه داشت. به همین خاطر به فلسطین نه به عنوان یک سرزمین اسلامی که به عنوان جزئی از سرزمینهای عربی جدا شده نگریسته می‌شد. در اواخر پاییز سال 1332 جمعیت انفاذ فلسطین و مکتب الاسرا‌المعراج در نیمه اسلامی فلسطین البته به کارگردانی اخوان‌المسلمین کنفرانسی برقرار می‌کنند. هدف دعوت سران سیاسی ـ مذهبی برای تحریک سران کشورها جهت تشکیل جبهه واحد اسلامی برای آزادی فلسطین بود. در این کنفرانس که "سوکارنو" رهبر انقلابی اندونزی و سید قطب رهبر اخوان‌المسلمین مصر حضور داشتند نواب نیز از ایران به عنوان یک روحانی سیاسی ـ مذهبی دعوت می‌شود (هر چند که در این کنفرانس از آیت‌الله طالقانی و میرزا خلیل کمره‌ای نیز دعوت به عمل آمده بود) موضوع سخن او این بود که فلسطین را نباید به عنوان جزئی از سرزمین عربی، بلکه باید یک سرزمین اسلامی دانست. نواب نقل می‌کند "فضای مؤتمر را به جای این که اسلامی ببینم عربی دیدم. می‌دیدم که همه سخنران‌ها بر این موضوع تکیه می‌کنند که حمله اسرائیل به سرزمین عربی فلسطین صورت گرفته است، اما وقتی که نوبت سخنرانی من فرا رسید دو رکعت نماز خواندم و توسل جستم و گفتم خدایا همه اینها به زبان عربی مسلط هستند، می‌خواهم در این جمع صحبت کنم، از تو یاری می‌خواهم. بعد رفتم پشت تریبون و گفتم: "اگر افتخار به عربیت باشد من فرزند بهترین مرد عرب هستم. اگر پیغمبر(ص) را از عرب بگیرند عرب هیچ ندارد. شخصیت عرب به پیامبر اسلام است و من فرزند او هستم. همان پیامبر از جانب خداوند فرمود: "انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوباً و قبائل لتعارفو ان اکرمکم عندالله اتقیکم". حمله اسرائیل به فلسطین چه سرزمین عرب و چه غیر عرب، حمله به سرزمین اسلام است.
با همراهی 40 نفر از شخصیتهای شرکت کننده، بعد از اتمام مؤتمر سران اسلامی، از مرز تازه تأسیس شده دیدن کردند. چون چشم ایشان به مسجد مخروبه‌ای افتاد که آن طرف سیمهای خاردار در تسلط اسرائیلیان است با سخنرانی کوتاهی دعوت کرد که همه در آن مسجد نماز بگزارند و با پایین کشیدن سیمهای خاردار و عبور از مقابل سربازخانه اسرائیلیان در آن مسجد دو رکعت نماز می‌گزارند. بعدها در پاسخ به سؤال "سوکارنو" که گفته بود "این پسر پیغمبر فکر نکرد اگر یک سرباز اسرائیلی ماشه اسلحه‌اش را می‌چکاند همه ما کشته شده بودیم؟" می‌گوید: "اتفاقاً آرزویم همین بود که اینجا شهید بشویم چون ما نماینده ملتهای مسلمان منطقه هستیم و شهادت ما موجب بیداری جهان اسلام و قیام علیه اسرائیل می‌شد." پیشنهادی در این سفر از جانب نواب تحت عنوان تشکیل سازمان انقلابی، اسلامی بین‌المللی مطرح می‌شود که مورد توجه سران و خصوصاً اخوان‌المسلمین قرار می‌گیرد و لیکن هیچ‌گاه جامه عمل نمی‌پوشد. پس از پایان کنفرانس در شهر قدس، نواب صفوی به همراه دیگر سران به دیدار ملک حسین پادشاه اردن رفت و با لحنی خطابی (در حالی که ملک حسین خبردار و حیرت زده به سخنان نواب گوش می‌داد) به او گفت: ... تو نباید از احدی بترسی، باید در نجات فلسطین کوشش کنی، تو و ما باید در احترام و محبت نسبت به مسلمانان آواره فلسطین بکوشیم..."
بعد از دیدار از لبنان و مناطق شیعه‌نشین هم مرز با سرزمین‌های اشغالی و سخنرانی برای مردم آن منطقه به عراق آمد. (در راه عتبات سوریه و شام زیارتی به عمل می‌آورد).
هنوز به ایران عزیمت نکرده بود که به مصر دعوت می‌شود و در دانشگاه قاهره سخنرانی می‌کندو عبدخدایی نقل می‌کند که بعد از انقلاب اسلامی که نمایندگانی از فلسطین به ایران آمده بودند و یاسر عرفات نیز همراه آنان بود من به دیدار ایشان رفتم. عرفات می‌گوید: در دانشگاه قاهره وقتی به نواب صفوی گفتم می‌خواهم مهندس راه و ساختمان بشوم برگشت و با چشمان نافذ و گیرایش نگاه پرمعنایی به من کرد و گفت: "فلسطین زیر چکمه‌های صهیونیسم و آمریکا جان می‌دهد و تو تازه به فکر این هستی که مهندس شوی و مرفه باشی؟ چرا نمی‌جنگی؟ چرا؟" عرفات می‌گوید سخنان نواب صفوی وجود مرا سوزاند و مشتعلم کرد. او می‌گوید از آن روز بود که تصمیم گرفتم در زمره چریکهای مبارز باشم.
در هر حال آنچه که از نواب برای راهیان مبارزه صهیونیسم در فلسطین باقی مانده، این است که موهومات عرب و عجم را باید کنار گذاشت. حمله اسرائیل و صهیونیسم را حمله به سرزمین اسلامی قلمداد کنیم نه سرزمین عربی فلسطین، چرا که خود اعراب نیز در چنین عقیده غلطی (عربیت فلسطین) شکست خود را در جنگ با اسرائیل تجربه کردند. آنچه باعث درخشش نواب شد چنین عقیده‌ای مبنی بر کنار گذاشتن "پان عربیسم" بود که مورد استقبال خود کشورهای عربی قرار گرفت چنانچه مفتی اعظم فلسطین، نواب را غیر از صد ساله اول اسلام، عظیم‌ترین شهید خواند.