سوابق تحولات سیاسی و نظامی در روسیه
الکساندر اول که در سال 1801 به عنوان تزار روسیه به تخت سلطنت نشست. وعدههای آزادیخواهی فراوانی را در کشور مطرح کرد به خصوص که او افراد روشنفکر و دموکراتمنش را اطراف خود جمع کرد و در آغاز سلطنتش صحبت از یک مجلس موسسان برای برقراری دموکراسی و عدالت اجتماعی را دائما تکرار میکرد. به خصوص لشگرکشی روسیه به فرانسه و جنگهای طولانی با ناپلئون و همراهی چهارصد افسر گارد جوان اشرافزاده با آشنایی کامل آنها به زبان فرانسه و حضور پنجاه هزار سرباز و افسر روس در شمال فرانسه تا سال 1818 یعنی سه سال بعد از پایان جنگ با ناپلئون سبب شده بود که روسها با تفکرات آزادیخواهانه انقلاب فرانسه آشنایی نزدیک پیدا کنند. به خصوص که به علت این حضور در فرانسه فرماندهان ارتش تحت تاثیر محیط این کشور دست از تنبیهات بدنی برداشته بودند در صورتی که این روشهای خشن در خود روسیه همچنان ادامه داشت.
ولی با وجود این تحولاتی که در محیط نظامی به وجود آمده بود پیروزی روسیه در جنگ با ناپلئون و دیگر موفقیتهای دیپلماتیک تزار را آنچنان مغرور کرده بود که از همه وعدههای اولیه خود از نظر حقوق ملت عقبنشینی کرده بود.
در حالی که همین تزار یعنی الکساندر اول در سال 1909 به کشور فنلاند که در حوزه فرمانروایی او بود قانون اساسی اعطا کرده بود و فرانسهای که از روسیه شکست خورده بود بعد از سقوط ناپلئون بلافاصله در سال 1915 دارای رژیم سلطنت مشروطه شده بود و در این سالها افسران دسامبریست این تحولات را با علاقه دنبال میکردند.
تشکیل جوامع سری
اولین جامعه سری «اتحاد برای نجات» نامیده میشد که در سال 1816 در سنپترزبوگ تاسیس شد ـ بیشتر اعضا این گروه افسران گارد تزار و افسران ستاد ارتش از جمله سرهنگ اپستل به خصوص پستل فرزند فرماندار سابق سیبری بود. اعضای این گروه دو هدف را دنبال میکردند: 1- لغو سرواژه (یعنی وابستگی دهقانان به زمین) و برقراری یک دولت منتخب مردم ـ الکساندر پوشکین شاعر بزرگ هم بدون اینکه عضو رسمی این گروه باشد با اشعار جذابش از این جریان به شدت حمایت میکرد. باید این مطلب را اضافه کرد که این گروه نظیر دیگر گروهها در ابتدا با انگیزه نوعدوستی و خدمات امدادی شروع به کار کردند ولی به تدریج مسیر سیاسی را پیش گرفتند وقتی هم پلیس از نیات سیاسی آنها مطلع میشود و گزارشی به تزار الکساندر عرضه میکند تزار میگوید «من خودم در آغاز سلطنتم مرتکب این اشتباهات شدهام لذا نمیتوان آنها را مجازات کنم.»
به غیر از «جامعه شمال» جامعه دیگری به نام «جامعه جنوب» به رهبری پستل تشکیل میشود با روحیه رادیکالتری نسبت به «جامعه شمال» پستل یک جزوهای به نام «عدالت روس» به چاپ میرساند که کاملا نظریات انقلابیش را نظیر تاسیس جمهوری به جای رژیم تزاری و ایجاد مجلس موسسان و توجه به زندگی کشاورزان و غیره را منعکس میکند ـ این جمعیت حوزه عملش را بیشتر در اکرائین قرار داده و افسران روشنفکر را جلب کرده است.
روز 14 دسامبر
شورشیان خواستند از تزلزلی که در حکومت ایجاد شده بود استفاده کنند ـ ولی از این مساله غافل بودند که نیکلا که دو روز پیش نامه واگذاری سلطنت را از کنستانتین برادرش دریافت کرده بود علیرغم قلت وقت توانسته بود ترتیبی بدهد که روز 14 دسامبر ساعت 7 صبح بتواند در مقابل مجلس سنا سوگند پادشاهی خود را یاد کند یعنی از اول بامداد روز 14 دسامبر که دسامبریستها ترتیب حمله را به کاخ سلطنتی داده بودند او خود را تزار قانونی در مقابل ملت معرفی کرده بود و از روز پیش هم توانسته بود ترتیبی بدهد که قبل از اینکه برای مقابله با شورشیان نیروی کافی را تجهیز کند و سربازان قبل از اینکه دسامبریستها اقدام به عملی کنند به روی آنها آتش گشودند و ترتیبی داده بود که قبل از اینکه دسامبریستها اقدامی کنند به روی آنها آتش گشوده شود و تعداد بسیاری از یاران دسامبریستها را به قتل رساندند و تقریبا کلیه نفرات آنها که تعدادشان متجاوز از هزار نفر بود بازداشت کردند و بلافاصله آنها را تحویل دادگاه نظامی دادند که این دادگاه 5 نفر از رهبران دسامبریستها محکوم به اعدام شدند و بقیه به زندان و یا تبعید به سیبری محکوم شدند.
چون نیکولا شخصا بازپرسی از سران آنها را به عهده گرفته بود. ما در اینجا سه مورد نمونه از این بازپرسیها را نقل میکنیم تا خوانندگان به شهامت و از خودگذشتگی این افراد پی ببرند و بدانند که هر سه دسامبریست قبل از به دار آویخته شدن با تزار چگونه سخن گفتهاند.
یوشکین که گفتیم رسما از این ماجرا جانبداری میکرد و در عین حال هم نیکلا از سالها پیش نهایت علاقه و احترام را نسبت به او ابراز میداشت رسما گفته بود «من افسوس میخورم که 14 دسامبر در سنپترزبورگ حضور نداشتم تا بتوانم در صف شورشیان با سربازان دولتی بجنگم.»
نمونهای از بازجوییهای تزار
پطرکاخوفسکی: عمر او هم به 30 سال نرسید و همان مدت برای او بسنده بود تا پریشان ـ روزگاری را بسیار در جوانی بیازماید؛ افسرده سیما، تنها، گوشهگیر، بیهیچ دوست یا خویشاوند نزدیک، و زنی که دوستش میداشت، ترکش گفته بود، اینگونه بود که با جان و دل خود را تسلیم انقلاب کرد. او در چهاردهم دسامبر 1825 در میدان سنا از مرگ خود و دیگران نهراسید: دو نفر از فرماندهان ارتش را در سوی دیگر میدان از پای درآورد. بعدها، هنگام بازجوییها، با شرح تیرهبختیهای مردم ولایت خود، نیکلای اول را به گریه انداخت، اگرچه این اشکها مانع آن نشد که کاخوفسکی از چوبه دار رهایی یابد.
بازجویی پستوژف به وسیله تزار
تزار به طرف پنجره رفت، پشتش را به کاخوفسکی کرد، مثل اینکه میخواست به او آزادی کامل بدهد تا رنجهایی را که در دلش عقده گردیده بود به صورت اشک بیرون بریزد.
او صدای بریده بریده کاخوفسکی را شنید: اعلیحضرت، آن زمان فقط 14 سالم بود. من نورس بودم. ولی اکنون هم که 14 سال از آن زمان میگذرد، عشق من نسبت به میهن باز هم بیش از پیش شدت یافته است. فقط این، و تنها این عشق، راهبر من در تمام اقداماتم بوده و تا آخرین لحظه زندگیم خواهد بود... پس گوش کنید اعلیحضرت...
سخنان هیجانانگیز کاخوفسکی مدت زیادی در اتاق کار تزار ادامه داشت و فقط به ندرت به وسیله سخنان تاییدآمیز تزار قطع میشد.
دیگر شب خیلی از نیمه گذشته بود که تزار، کاخوفسکی را به همراه یادداشتی برای سوکین فرمانده دژ به زندان فرستاد: «جیرهای بهتر از جیره عادی به کاخوفسکی بدهید. چای و سایر چیزهایی که میل دارد در اختیار او بگذارید؛ ولی او را با مراقبت کامل نگه دارید. مخارج کاخوفسکی به عهده من است.»
تزار در موقع خداحافظی به کاخوفسکی گفت: تمام چیزهایی را که من از تو شنیدم آنقدر جالب بود که میل داشتم چاپی آنها را ببینم. برای من بنویس...
کاخوفسکی هم از سلول زندان شروع به نوشتن آنها کرد:
«سرنوشت من تعیین شده است، من بدون شکوه به هر حکمی که برای من صادر گردد تسلیم هستم. زیستن و مردن برای من تقریبا برابر است. هیچیک از ما در این دنیا تا ازل نیستیم. مرگ قربانی خود را هم از روی سریر سلطنت و هم از میان کند و زنجیر بیتفاوت میرباید. انسانی که دارای روحی بلند است با افکارش زندگی میکند نه با زرق و برق ظاهری، و این افکار را با زور نمیتوان از کسی سلب نمود. اگر هم به زندان با اعمال شاقه محکوم شوم باز محرومیت کمی میکشم، تنها چیزی که ممکن است برای من سخت باشد، فراق کسانی است که در قلب من عزیزند.
اعلیحضرت نه درباره خودم، بلکه درباره میهنم، که تا خون در عروقم جاری است برایم عزیزتر از تمام نعمتهای جهان و حتی آن جهان است، میخواهم صحبت کنم. میخواهم درباره نفع شخصی ما، درباره نفع بشریت حرف بزنم.
مقاصد «جمعیت سری» افشا شده است. ما توطئهکنندگانی علیه شما بودیم. هدف ما عبارت بود از: نابود کردن تمام خاندانی که اکنون سلطنت میکنند و بنیان گذاردن حکومت ملی، حتی اگر به قیمت سیلاب مهیبی از خون تمام شود. ما در قسمت اول خیلی ساده میتوانستیم موفق شویم: به اندازه کافی افراد از جان گذشته داشتیم. اولیش خود من که نه فقط قربانی کردن زندگی، بلکه شرافتم را به خاطر منافع میهن سعادت میشمردم. مگر مردن روی سکوی اعدام، شقه شدن و یا مردن در بهترین لحظه لذتبخش زندگی فرقی دارد؟ ولی چه چیزی شیرینتر از این است که مردن متضمن نفعی باشد. انسانی که سرشار از پاکی است نه به خاطر کسب افتخار و یا اشغال چند سطر از تاریخ، خود را قربانی میکند، بلکه بدون چشمداشت، نیکویی را فقط به خاطر نیکویی انجام میدهد. من این طور فکر میکردم و همین طور عمل کردم. من که به میهن عشق آتشین و به آزادی شور و اشتیاق فراوان داشتم، چیزی را برای سعادت جامعه جنایت نمیشمردم... از ترس مجازات نیست که به شما مینویسم: من توانستم دشمن شما باشم ولی نمیتوانستم پست باشم.
علت قیام ما چه بود؟ آیا فلاکت میهن نبود؟ من اشک دلسوزی را در چشمان شما دیدم شما انسان هستید، شما حرفهای مرا میفهمید. آیا ممکن است به یک شخص، که مثل همه ماست اجازه داد که سرنوشت 50 میلیون انسان را بنا به اراده خود بچرخاند؟ کجا، به ما نشان بدهید، تاریخ را باز کنید، کجا و کی ملتهایی تحت حاکمیت استبداد سعادتمند بودهاند؟ اعلیحضرت چه فکر میکنید، اگر بلایی بر سر شما میآمد، آیا اکثر کسانی که اکنون در اطراف شما هستند دلشان صادقانه به خاطر شما میسوخت؟ کسی که از ته دل به منافع میهن وفادار نباشد، نمیتواند کسی و چیزی را جز نفع خود دوست داشته باشد. پادشاهان مستبد اشخاص انگشتشماری را خیلی خوشبخت میکنند. امپراتور فقید هم پول، نشان و درجات زیادی تقسیم کرد. ولی آیا اینها هیچ نفع عمومی داشت؟ آخرین لقمه نان اکثریت مردم ربوده میشود تا آن را در حلقوم فرد سیریناپذیری فرو کنند. نه، اعلیحضرت، نه اشخاص منفرد، بلکه تمام ملت را باید خوشبخت نمود. آن وقت حکومت شما سعادتمند، آرام و بدون شورش... خواهد بود. امپراتور الکساندر بدبختیهای زیاد به ما تحمیل کرد و به خصوص او عامل قیام 14 دسامبر بود. مگر او نبود که مشعل آزادی را در قلوب ما برافروخت، مگر باز هم او نبود که در قدمهای بعدی آزادی را نه تنها در میهن ما بلکه در سرتاسر اروپا با آن خشونت سرکوب کرد.
ببخشید اعلیحضرت، من با کمال صراحت صحبت خواهم کرد: هنگامی که شما والاحضرت بودید ما نمیتوانستیم درباره شما جز آنچه ظاهرتان نشان میداد، قضاوت کنیم. اشتغالات ظاهری شما: مشق صف جمع و تعلیمات سربازی بود، و ما وحشت داشتیم که یک فرمانده تیپ بر تخت سلطنت بنشیند... حقوق مردم را عطا کنید، عدالت را مستقر نمایید و سرچشمههای ثروت ملی را بیهوده نخشکانید، از فرهنگ حقیقی حمایت نمایید، دوست و ولینعمت مردم مهربان ما بشوید چه کسی جرات میکند فکر نماید که این مردم فاقد آن استعدادهایی هستند که سایر ملل دارند؟...
آخر روسیه که فقط پایتخت نیست و ملت آن به دربار خلاصه نمیشود. چاپلوسان درباری به ندرت راست میگویند. برای آنان خشم ملوکانه وحشتناک و عنایت ملوکانه گرانبهاتر از نفع عمومی است. در کشور ما قسمت اعظم آنها خارجی هستند. آنها تمام عمرشات را در پایتخت و غرق در جلال زندگی میکنند چه لزومی دارد که به وضع ملت توجه نمایند، چرا؟... اعلیحضرت خدا کند که شما نه بر پایه ترس، بلکه بر مبنای علاقه حکومت کنید. ترساندن ملت محال است ولی به خود علاقهمند کردن آسان... اگر حکومت فقط آنها را کالای بنجل خود به حساب نیاورد، بلکه به آنان به مثابه انسان بنگرد. آنها همیشه آمادهاند که شاه مهربان را پدر و ولینعمت خود بشمارند.
خودم احساس میکنم که نامهام جسورانه است، ولی تنها آرزوی مفید بودن بر من تسلط دارد. با گفتن حقیقت به شما، وظیفه مقدس یک هموطن باحمیت را اجرا میکنم و به خاطر آن از اعدام، ننگ و حبس با اعمال شاقه وحشت ندارم.
میخاییل بستوژف - ریومین: افسر جوانی که اندکی بیش از 24 سال زندگی کرد و از جهاتی شبیه برخی از رهبران جناح امروزی بود. مخاطب خود را بیش از آنکه با نیروی استدلال مجاب کند، با سحر بیان تحت تاثیر قرار میداد. او عده زیادی از افسران تازهکار ارتش را به قیام واداشت و توانست جمعیتهای مخفی روسی و لهستانی را که تا آن زمان دشمن یکدیگر یودند را با هم متحد کند و آنان را به پشتیبانی از راهی که در پیش داشتند وادارد. احتمالا همان خصلت والا و سحر بیانی که در او بود، مقامات حکومتی را واداشت فردی خطرناکش بپندارند و سرانجام به چوبه دارش بسپارند.
نیکلا در همین دفتر جلد چرمی در میان صفحهای که ورود الکساندر بستوژف – متخلص به مارلینسکی - را یادداشت کرده بود، نامههای او را گذاشته بود نامههایی را که این نویسنده اسیر از بند نیکولسکی، دژ پطروپاولوفسک نوشته بود.
بستوژف در این نامهها که به وسیله یکی از کارمندان «کمیته تحقیق» شمارهگذاری شده بود مایوسانه میکوشید تا با نیروی قریحه ادبی خود روی تزار تاثیر بگذارد.
«با اطمینان به اینکه اعلیحضرت دوستدار حقیقت هستند جسارت ورزیده جریان رشد آزاد فکری را در روسیه، که از نظر تاریخی جبری بوده است و به طور کلی بسیاری از مفهوماتی را که برنامه معنوی و سیاسی قیام 14 دسامبر را تشکیل میدهند در برابر چشمان شما قرار میدهم.
من با صراحت کامل و بدون پردهپوشی جنبههای منفی و حتی بدون تعدیل کلمات، صحبت خواهم کرد؛ زیرا وظیفه فرزند وفادار وطن راستی و صداقت است.
شروع میکنم:
«آغاز سلطنت امپراتور الکساندر متضمن بهترین آرزوها برای سعادت روسیه بود. از روی قرائن امیدبخشی، ما انتظارات بهترین داشتیم، بدبختانه آرزوها بدون اینکه تحقق پذیرند پیر شدند. ناپلئون به روسیه هجوم آورد. آن موقع بود که ملت روسیه برای نخستین بار قدرت خود را احساس کرد. این زمان، آغاز آزاد فکری در روسیه بود. کلمههای «آزادی، رهایی» را خود حکومت به کار برد. خود حکومت نوشتههای درباره سوءاستفاده ناپلئون از قدرت نامحدود، منتشر کرد و صدای تزار روس در سواحل رود رن و سن طنین انداخت. هنوز جنگ ادامه داشت که رزمندگان به خانههای خود برگشتند و برای اولین باز زمزمه نارضایتی را در بین مردم پخش کردند. آنها میگفتند: «ما خون ریختیم؛ ولی اینک باز هم عرق ما را در بیگاری میکشند. ما وطن را از دست ظالم نجات دادیم؛ ولی باز هم اربابان جور به جور بر ما ظلم و ستم روا میدارند.»
سپاهیانی که به میهن برگشته بودند. از ژنرال گرفته تا سرباز، فقط درباره آزادی در سرزمینهای خارجی صحبت میکردند. با مقایسه با سرزمین خودشان، طبیعتا این سوال برایشان مطرح میشد: پس چرا در وطن ما آنطور نیست؟ ابتدا، تا بدون مانع در آن باره صحبت میکردند باد هوا میشد؛ زیرا فکر مانند باروت تحت فشار خطرناک است. امیدوایر [امیدوار] بود که امپراتو مشروطه خواهد داد؛ زیرا او در موقع افتتاح مجلس نمایندگان در ورشو در این باره قول داده بود، و کوشش بعضی از لشراف برای آزاد کردن غلامان خود، بسیاری را امیدوار کرد. گاه نظامیان هم میگفتند: «آیا ما اروپا را برای آن آزاد کردیم که زنجیرهای آن را به پاهای خود ببندیم؟ آیا برای آن به فنلاند مشروطه دادیم که خودمان نتوانیم از آن در روسیه صحبت کنیم؟با خون خود جای اول را در بین ملل اشغال کردیم، برای آنکه در خانه خود مورد تحقیر واقع شویم؟»
چون زمزمه نارضایتی ملت که مشا آن سوء کردار حکام و رسیدن کارد به استخوانشان بود، خطر انقلابی خونینی در پی داشت. «جمعیتهای سری» تصمیم گرفتند با مصیبت کمتری جلو بلای بزرگتری را بگیرند و عملیات خود را در اولین فرصت مناسب آغاز کنند.»
بستوژف در سطور بعدی، فقر سیاه جامعه دهقانی روس، دزدی کارمندان دولت و ولی از 1817 همه چیز تغییر یافت. افرادی که جنبههای منفی را میدیدند و یا آرزوی وضع بهتری را داشتند، از ترس تعداد کثیر جاسوسان مجبور شدند که مخفیانه صحبت کنند. راز پیدایش «جمعیتهای سری» همین جا بود. فشار فرماندهان سبب فعالیت افکار گردید. آن جمعیتهای سری که از چنین اوضاعی در روسیه برانگیخته شده بودند، تصمیم گرفتند به استناد حقوق ملی در دوران فترت سلطنت تحولی ایجاد نمایند؛ زیرا اعلیحضرت از قبول تخت و تاج امتناع میکردند؛ از امتناع ولیعهد کنستانتین هم همه از قبل اطلا داشتند. ضمنا خود شما هم اعلیحضرت، به انتظار شناسایی از طرف شورای حکومتی و مجلس سنا تاحدودی به حق حاکمیت ملت اعتراف مینمودید؛ زیرا حکومت چیزی جز ارگان فوقانی حاکمیت ملت نیست. ولی انکار حق ملت در زمان فترت سلطنت برای انتخاب حاکم و یا حکومتی برای خود، جلوس به تخت سلطنت روسیه را برای سلسلهای که سلطنت میکند مورد تهدید قرار خواهد داد.
بستوژف نامه خود را چنین تمام میکرد: «بنا به بعضی نشانههایی که به سلول تاریک من نفوذ میکند شک ندارم که اعلیحضرت فرستادهای هستند تا بدبختیهای روسیه را علاج کنند، افکار جوشان را آرام نمایند، به سو سعادت رهبری کنند و میهن ما را به عظمت برسانند. من مطمئنم که خداوند در وجود شما پطر دیگری عنایت فرموده است حتی بالاتر از پطر؛ زیرا اعلیحضرتا! در عصر ما پطر بودن هم کافی نیست...»
سر گئی موراویف - آپوستول: فرزند یک سناتور، در پاریس تحصیل کردریا، در 15 سالگی ستوان ارتشی شد که با ناپلئون جنگید. او در تمام جنگهای اصلی حضور داشت و در 1814، سروان 17 ساله ارتش فاتح پاریس بود. مردی عمیقا مذهبی بود، در بحثهای عقیدتی شرکت میکرد و همیشه از ایثار و فداکاری دفاع میکرد، او خود در اوکراین ندای انقلاب سر داد، اما نمیخواست خونریزی و جنگ داخلی به راه بیندازد، او زود طعم شکست را چشید و درگیر ودار شورش زخم برداشت و چندی بعد در 29 سالگی به اعدام محکوم شد. در شب اعدام به برادرش (که او نیز یک دسامبریست بود و به تبعید با اعمال شاقه در سیبری محکوم شده بود) وصیت کرد که از یأس بپرهیزد و به خاطر مردم زنده بماند.
بازجویی آپوستول به وسیله تزار
سرانجام سر گئیمورایوف - آپوستول را به سنپترزبورگ آوردند و به نزد تزار بردند که تزار خود در این باره یادداشت دقیقی به جای گذارده است:
«تحفهای است، خارقالعاده، باهوش، از دانشی عالی بهره دارد، گرچه به شیوه خارجی است، او فوقالعاده شجاع و در اندیشیدن جنونوار به خود متکی و از اعتمادبهنفس برخوردار است و در همان حال، به طور استثنایی رازدار و ثابتقدم است. هنگام دستگیری با آنکه از ناحیه سر به شدت زخمی بود، اسلحه خود را همچنان از دست نداده است. وقتی او را به نزد من آوردند دست و پایش به زنجیر بسته بود، دستور دادم زنجیرها را از دست و پای او باز کردند. در اثر زخمهای شدید بسیار نحیف شده بود، به سختی میتوانست قدم بردارد.
با شناختی که به عنوان یک افسر لایق هنگ سمیونفسکی از او داشتم، به او گفتم که بسیار مشکل بود یک یار قدیمی و چنان افسری که توانسته بود توجه امپراتور پیشین را به خود جلب کند، در آن وضع رقتآور ببینم و اکنون باید تشخیص میداد که دست به چه جنایت هولناکی زده است و موجب تیرهبختی قربانیان شریف زیادی شده است. او را ترغیب کردم تا چیزی را پنهان ندارد و با سماجت، بار گناه خود را سنگینتر نکند. به سختی میتوانست سر پا بایستد، به او اجازه دادیم بنشیند. سپس، پرسشهایی از او کردیم، با نهایت صراحت، تمامی طرحهای عملیاتی و ارتباطات خویش را به ما گفت. وقتی همه آنچه را که باید بگوید، گفت، در پاسخ به او گفتم: «موراویف، به من بگو، سبب چه بود که شخص باهوش و باسوادی مثل تو در جنان موقعیت ممتازی خود را فراموش کنی و دست به چنان عمل گستاخانه و رذیلانهای بزنی؟»
او سرش را به زیر انداخت و چیزی نگفت. پس از آنکه بازجویی تمام شد من و لواشف مجبور شدیم او را از جا بلند کنیم و تا بیرون در، او را یاری دهیم!»
اما ناقلان اخبار چنین میگویند: «زمانی که سر گئی موراویف مورد بازجویی امپراتور نیکلای قرار داشت، چنان شوربختی و تیرهروزی مردم روسیه را برای او تشریح کرد، که امپراتور دست به سوی او دراز کرد و به او گفت، اگر قول دهد که دیگر علیه امپراتور اقدامی نکند، او را مورد عفو قرار خواهد داد، اما سر گئی زیر بار نرفت و هرگونه عفو و عنایتی از جانب امپراتور را رد کرد و گفت او علیه استبداد محض قیام کرده است و هیچگونه شفقتی را نخواهد پذیرفت.»
نظر تزار درباره گریبایدوف
نیکلای اول هر چه عمیقتر، اطلاعات مربوط به «جمعیت سری» را پیوسته روی هم انباشته میگردید بررسی میکرد میکوشید سرچشمههای ایدههای «آزاد فکری» و گسترش آنها را تشخیص دهد، همانقدر بیشتر به این نتیجه میرسید که گریبایدوف نمیتواند «در کانونهای سرایت مرض لیبرالیستی» دست نداشته باشد.
تزار از گزارش ماموران آگاهی اطلاع یافته بود که کمدی «امان از عقل» گریبایدوف، که جامعه آن را به مثابه اعتراض شدید، نه فقط علیه حقوق رژیم ارباب رعیتی، بلکه علیه مظاهر زیادی از نظم موجود تلقی میکند، مانند «اشعار غیر مجاز شاعر مطرود که اکنون در قریه میخائیلوفسک در تبعید به سر میبرد» در نسخههای دستنویس در پایتخت و سرتاسر روسیه انتشار مییابد.
همان ماموران گزارش میدادند که گریبایدوف با عده زیادی از شرکتکنندگان قیام 14 دسامبر «بسیار دوست» است.
آنها همچنین ملاقات گریبایدوف را با گردانندگان اصلی «جمعیت جنوب» و شاهزاده تروبتسکوی در کییف، در راه مسافرت به قفقاز گزارش داده بودند.
میراث دسامبریستها
مهمترین امتیازی که دسامبریستها از نظر تاریخی به دست آوردند حمایت بیدریغ پوشکین بود. پوشکین بدون اینکه به عضویت مجامع آنها درآید عملا چه در زمان فعالیت و چه بعد از سرکوب سیاسی و نظامی آنها دست از حمایت دسامبریستها برنداشت دو سال بعد از اعدام رهبران دسامبریستها، وقتی ژاندارم یا دوست نزدیک دسامبریست پوشکین یعنی کوهلبک را به طرز زنندهای در خیابان برای اعزام به تبعید در سیبری بازداشت کردند - یوشکین شعری در همدردی با او بدین مضمون گفت:
دوست من، خدا به همراهت، در فراز و نشیب زندگی و در راه انجام وظیفه، در ضیافتها، آنجا که دوستیها در هم آمیخته است
و در فرازگاه رموز عشق!
دوست من خدا به همراهت،
در توفانها و در اندوه روزگاران،
در سرزمین ناآشنا و امواج خروشان دریاها
در مغاکهای عبوس و کور زمین!
که ده سال بعد یکی از دسامبریستها شاعری 35 ساله شعری را برای کوهلبک گفته بود پوشکین و آن شعر را خطاب بکر همه دسامبیستها تلقی کرد و بدین شرح به پوشکین پاسخ داد
از کلمات نیرومند و پیامبرگونه
نغمههای توانبخشی به گوش میرسد
دستان آرزومند ما شمشیر برگرفت
گرچه اکنون زیر فشار زنجیرهاست
با این حال آسودهایم و قضا را درود میگوییم
زنجیرها را با غرور تحمل میکنیم اینجا پشت این حصارهای زندان
قدرت شاهان را به مسخره میگیریم
جان کندن خویش را بیهوده نمیدانیم
جرقهها شعلهها را خواهد افروخت
مشعلی خواهد شد تا خلق را به پیش براند
به سوی آزادی، این نام مقدس
از زنجیرها شمشیرها میسازیم
و آزادی را احیا میکنیم
خودکامگان را بر سریرشان به لرزه میاندازیم
بار دگر خلق آزادانه نفس خواهد کشید
در این اثنا پوشکین سرنوشت غمانگیزی پیدا کرد یک افسر فرانسوی که تحمل انقلاب فرانسه را نداشت به دربار تزار پناه برده بود طبیعی بود که به دلایل سیاسی روسهای درباری نهایت توجه را نسبت به او رعایت میکردند او خود را از اشراف میدانست ولی از نظر دانش و فرهنگ آدمی متوسط الحالی بود، عدهای معتقدند که او از طرف بعضی از عوامل ارتجاعی که تحمل آزادی پوشکین را نداشتند تقویت میشد به همین جهت که خیلی علنی نسبت به همسر پوشکین که زنی زیبا و در عینحال به غایت عفیفهای بود اظهار عشق میکرد تا اینکه پوشکین از رفتار ناپسند او خشمگین شد و بالاخره او را به دوئل دعوت کرد. طبیعی بود که پوشکین در مقابل یک افسر ورزیده فرانسوی طاقت شمشیربازی نداشت و آن افسر توانست در اولین برخورد، شمشیرش را در دل پوشکین جای دهد. نتیجه ضربه شمشیر این بود که بعد از دو روز پوشکین در حالی که 38 سال بیشتر نداشت جان به جان آفرین تسلیم کرد.
در این ایام لیرمونتوف با عشق عجیبی که به پوشکین داشت در پترزبورگ بود که خبر مرگ تراژیک بت ادبیاش را شنید. بلافاصله مرثیهای 56 سطری تحت عنوان «مرگ شاعر» سرود و در آن، هم اندوهش را از آنچه روسیه از دست داده بود بیان کرد و هم قاتل و محافل اشرافی را که به اعتقاد او شاعر آزادمنش را به دوئل کشانده بودند به باد مذمت گرفت. این شعر بلافاصله در پترزبورگ دست به دست گشت، رونویسی شد و عدهای آن را حفظ و در محافل دکلمه کردند. چیزی نگذشت که خبر به لیرمونتوف رسید که عدهای آشکارا طرف د/آنتس یعنی افسر فرانسوی را گرفتهاند و از نتیجه دوئل ابراز رضایت میکنند. عکسالعمل لیرمونتوف این بود که تکمله کوتاهی به مرثیهاش اقزود و در آن گناه را مستقیما متوجه دربار و دستگاه تزار کرد.
ای جماعت طماع حلقه زده گرد تاج و تخت
ای جماعت جلاد آزادی
ای جماعت جلاد ذوق و استعداد
قانون را بهانه میکنید و در لوای آن
زبان عدل میبرید و دهان حقیقت را می بندید
اما عدل مقدس در کمینتان است
و رحم بر شما نخواهد کرد ای شیادان
با همه سکههای زرینتان
وانخواهید رست از مکافات سنگینتان
باز میخواهید به پشت دروغی دیگر بخزید؟
اما این بار دیگر امیدتان بر باد است؛
اگر که سیلی خوفناک هم از خون پلیدتان برپا کنید،
باز هرگز نخواهید توانست پنهان دارید
خون زلال شاعر را که بیگناه بر زمین ریخت
شخصی نسخهای از این شعر را برای تزار فرستاد و روی آن نوشت «دعوتی به انقلاب» در نتیجه لیرمونتوف در خانهاش محبوس شد و تحت نظر قرار گرفت و رایفسکی که نقشی اساسی در دست به دست گشتن شعر داشت زندانی شد. بازجوییهایی که در پی آمد منجر به تبعید رایفسکی به شمال روسیه شد. به لیرمونتوف نیز دستور داده شد به گروهان سواره نظام در قفقاز که مشغول عملیات بود، بپیوندد.
1- رجوع شود به کتاب نویسندگان روس تالیف خشایار دیهیمی- نشر نی
«هر زن» در کتاب افکار انقلابی در روسیه در سال 1850 که در حقیقت 25 سال بعد از اعدام 5 نفر از رهبران دسامبریستها بود که به زبان آلمانی منتشر کرد و میخواست اهمیت تاریخی این قیام را به خوبی روشن کند «هر زن» تا سال 1855 هم در مقالات متعدد هر سال نهضت دسامبریستها را به صورت مختلف نشان داده است.
ضمناً «هر زن» تاثیر این جنبش را که به همراهی با کونین در مبارزات ملت لهستان که در راه استقلال خودشان تلاش میکردند را نشان داده است.
در 1850 «هر زن» با تلاش فراوان توانست چاپخانهای به زبان روسی در لندن برقرار کند. و در بیان فداکاریهای مختلف جوانان دسامبریست تحقیقات خودش را به وسیله این چاپخانه به اطلاع علاقهمندان میرساند تا اینکه در سال 1862 به کمک اطلاعات جدیدی که از فداکاریهای دسامبریستها به دست آورده بود به صورت یک تحقیق علمی به زبانهای فرانسوی و آلمانی انتشار داد.
او در این تحقیق از آثار سوسیالیستهای فرانسوی نظیر «پرودن» و «لوئی بلان» هم استفاده کرده است.
خارج از تحقیقات سیاسی هرزن کوشکین قبل از «هر زن» تمام خلاقیتهای ادبی و هنری دسامبریستها را بیان کرد و او به تمام معنا مفسر کامل و پیامبرگونهای از روح ملی مردم روسیه بود.
از طرف دیگر پوشکین با بینش جهانیاش و مهارتی که خواست او بود به تفصیل مطرح کرده است، او چراغ راهنمایی بود که روسیه را به ماموریت خود برای درک فرهنگ اروپایی هدایت میکرد.
پوشکین و «هر زن» با تمام قوا سعی کردند رسالت فرهنگی و سیاسی دسامبریستها را با یک بینش فلسفی و جهانی در قرن نوزدهم نشان دهند.
در خاتمه بی مناسبت نمیدانم برای علاقهمندان به تاریخ اندیشه سیاسی در جهان اشارهای هم به تفسیر تحریفآمیز مارکسیستها در زمان دولت شوروی در این باره بکنم.
در سال 1980 «انستیتوی اسلاوشناسی در فرانسه» سمیناری از محققین تاریخ روسیه که در کشورهای مختلف هستند درباره جنبش دسامبریستها تشکیل داده بود که نتایج آن در همانسال به چاپ رسیده است ـ در این کتاب که محققین درباره نقش سیاسی و اجتماعی دسامبریستها و اثرات آن در داخل و خارج روسیه و از نقشی که تاکنون به علت سکوت دولت شوروی و محافل چپ مارکسیستها در خارج شوروی مورد توجه نبوده است بحث میشود ـ محققین مارکسیست در داخل آن کشور برخلاف دیگر تحقیقات شوروی که معمولاً به زبانهای رایج خارجی ترجمه میشد به هیچ زبان خارجی ترجمه نشده است. نتیجه آنکه این تحقیقات به خاطر مارکسیسم خشک و تعصبآمیز نتایج متضادی به بار آورده و همه را سرگردان کرده است.مثلاً در یک تحقیق گفته شده است که این افسران جوان به نمایندگی طبقه مالکین بزرگ برای تحکیم موقعیت طبقه خود مبارزه میکردند در یک نتیجهگیری دیگر اینکه جوانان تمایلات بورژوایی داشتند و میخواستند بدانند در جامعه آینده طبقه بورژوا چه وضعی خواهد داشت که در نتیجه آنها بتوانند نقشی داشته باشند.
در صورتی که تاریخ ثبت کرده است که دسامبریستها در درجه اول به آزادی می اندیشند.
خلاصه در این تحقیقات وسوسه دائم طبقاتی و نقش «طبقه» آنها را رها نمیکرده است تا به مسائل دیگر بیندیشند.
در صورتی که هر زن میگوید: «بعد از 25 سال تحمل رنجهای بیشمار دسامبریستهای فرتوت از اسارت که از سیبری بازمیگردند در حالی که قوزی در پشت و عصایی زیر بغل دارند معهذا همچنان سرشار از عشق به آزادی و اعتقاداتی لا یتغیر برای دنیای آینده هستند.»