تاریخ انتشار : ۱۹ آبان ۱۳۸۷ - ۱۰:۵۴  ، 
شناسه خبر : ۵۶۲۷۹

پیمان جنوب
paymannews@hotmail.com
اگرچه آسیا به عنوان بزرگترین قاره جهان به جهت پراکندگی جغرافیایی نتوانست نظم سیاسی خود را به طور موثر در گذشته نظام بین‌الملل تعریف کند، اما هم اینک این قاره به مدد شاخصه‌های جهانی شدن و به مدد تحولات نظام بین‌الملل توانسته است گذار از توسعه را تجربه کند و به قدرت قابل توجهی در سطح جهان نایل آید. چنین تکاپویی سبب شده است که قرن بیست و یکم، قرن آسیا نامیده شود. آنچه قبول چنین عنوان و نگرشی را برای این قاره کهن پذیرفتنی می‌‌نماید، روند رو به تصاعد توسعه در حیات سیاسی برخی از کشورهای این قاره است. بر این اساس خیز آرام چین را باید الگویی بی‌بدیل دانست که قابلیت‌های رو به تصاعد آن در روند توسعه آن را به پدیده قرن بیست و یکم مبدل ساخته است. آنچه چین را در فرایند تبدیل شدن به قدرت برتر آسیایی یاری داده است، بهره‌گیری این کشور از مدل توسعه بوده است. به گونه‌ای که این کشور را بایدبعد از ژاپن سر سلسله توسعه در این قاره کهن دانست.

الگوهای آغازین چین در فرایند توسعه

چین اولین جهش از رستاخیز اقتصادی خود را در قالب سیاست «جهش بزرگ به پیش» از اواخر دهه 1950 آغاز کرد. چنین الگویی برای چین متضمن تغییر استراتژی از وابستگی تا اتکای به خود شد تا این کشور بتواند جریان نوسازی اقتصادی و سیاسی خود را با اعتماد از سر گیرد. اما این الگو برای چین موثر واقع نشد و منجر به آن گردید که این کشور در انزوای دیپلماتیک فرو رود. حمله به ماتسو وکاموی و طرح اختلافات مرزی با هند را باید معلول استراتژی اتکای به خود دانست. این استراتژی متضمن ایجاد نتیجه دیگری برای چین بود و آن تشدید اختلافات با شوروی و قطع ارتباط دیپلماتیک چین با مسکو بود که پس از برنامه استالین‌زدایی در کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی نمود یافت. ضمن آنکه این استراتژی فرصتی را برای چین به وجود آورد که این کشور بتواند در سایه رفتار رادیکال خود به مسئله تایوان بپردازد. استراتژی اتکای به خود در قالب سیاست جهش به پیش تا سال 1960 ادامه یافت تا آنکه انقلاب فرهنگی این کشور زمینه را برای تغییر استراتژی از اتکای به خود به انزواطلبی آماده کرد، تا به ترتیب چین دومین مرحله از فرایند توسعه را تجربه کند. تغییر الگوی چین از استراتژی اتکای به خود به انزواطلبی موجب شد که پکن خود را از مسائل کشورهای جهان دور نگه دارد. مهمترین نتیجه‌ای که از فرایند این تغییر نصیب چین شد، واکنش مسکو علیه چین و قطع روابط دیپلماتیک و اقتصادی این کشور با بسیاری از دولت‌ها بود، به گونه‌ای که چین تصور می‌‌کرد، دنیایی در خارج از این کشور وجود ندارد.

فاز دوم جهت‌گیری‌های چین در فرایند توسعه

دهه1970 و بعد از آن را باید شروع واقعی جهت‌گیری‌های چین در فرایند توسعه دانست. به طوری که استراتژی چین در این دهه از انزواطلبی به تنوع جهت‌گیری و وابستگی نسبی تغییر مسیر داد. نتیجه این استراتژی موجب شد که چین از انزوا بیرون آید و پس از پیوستن به سازمان ملل و برقراری با دشمن دیرینه خود (مسکو) به جهت‌گیری‌های گوناگون در سیاست خارجی و فرایند توسعه روی آورد. آنچه چین را در فرایند این مرحله از توسعه یاری داد، ابتدا رهبران چین در بی‌توجهی به هیجانات ناشی از انقلاب فرهنگی بود تا شاید از این رهگذر، نوعی مصالحه میان جناح‌های مختلف به وجود آید. آنچه برای چین در این مرحله از فرایند تحول قابل ملاحظه و از اهمیت برخوردار بود، تقویت قدرت خود در نظام بین‌الملل وحمایت از هدف‌های داخلی بود، ضمن آنکه رسیدن به سطحی مطلوب از امنیت برای این کشوراز اولویت خاصی بر خوردار بود تا شاید بتواند ازتهاجم شوروی جلوگیری نماید. لذا این پویش‌ها سبب شد که چین با دنیای خارج خود ارتباط بر قرار کند و روابط خود با غرب را گسترش دهد. از چالش‌های اصلی چین در این مرحله از فرایند توسعه، برکناری گروه چهار نفره مائوئیست (چیانگ چینگ، وانگ - هونگ - ون، چانگ - چون - چیا ویائوون - یوان) در اکتبر 1976 بود که در کنار گروه لین پیائو و گروه اقتصادی چوئن لای تشکل اصلی و نهایی حزب کمونیست را تشکیل می‌‌داد. اما این چالش متضمن نتیجه مطلوبی برای چین شد و آن اینکه چین توانست مبانی سیاست خارجی خود را در حوزه‌های اقتصادی، تکنولوژیکی و فرهنگی با دولت‌های اروپایی، آمریکا و ژاپن از سر گیرد و گسترش دهد، تا از این طریق بخواهد مسکو را به مقابله با دیپلماسی تهاجمی‌‌ خود وادارد. اما دهه 1980 برای چین این فرصت را به وجود آورد که این کشور بتواند وحدت داخلی خود را بازیابد و ضمن متوقف ساختن حملات ایدئولوژیک و اهداف انقلابی علیه مسکو و سایر کشور‌های آسیایی، روابط گسترده خود را با دولت‌های غربی از سر گیرد و گامی ‌‌به فرایند مدرنیزه شدن کشور نزدیک‌تر شود.

پویش‌های هزاره چین در فرایند توسعه

اگر چیزی از نشانگان تحول و پویایی توسعه در حیات امروزی چین جاری است، باید آن را حاصل استراتژی چین در بهره‌گیری از الگوهای دهه1970 و ادوار بعد از آن دانست. به عبارت دیگر، پویش و الگوهای چین در این دهه را باید مقدمه پویش‌های توسعه چین در هزاره جدید دانست، ضمن آنکه چین در رستاخیز اقتصادی هزاره، از الگوی توسعه بهره گرفته است که نتیجه‌اش منجر به خروج این کشور از وضعیت سکون و ایستایی شده است. البته چین بخشی از این رستاخیز خود را مرهون مساعی رهبران بعد از مائو، رهبرانی چون دنگ شیائوپینگ وجیانگ زمین است و به طور قطع نمی‌توان تاثیر مساعی آنان را در پدیده شدن چین در هزاره سوم غیرقابل ملاحظه دانست. تاثیر و نقش دنگ شیائوپینگ در پدیده شدن چین آنجا خود را نشان داد که مساعی او ضمن کمرنگ کردن نگاه ایدئولوژیک، موجب شد که نگاه جهان خارج به چین عوض شود و حجم وسیعی از سرمایه‌گذاری وارد چین گردد، تا چین در مسیر واقعی توسعه قرار گیرد. تفکر وی مبنی بر جمع و ترکیب سوسیالیسم با بازار آزاد، سر انجام به وسیله جیانگ زمین به عنوان نسل سوم رهبران چین دنبال شد، تا آنجائی که این اندیشه زمین را کمک کرد که بتواند منافع چین را در خاورمیانه، آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین قابل انطباق بداند.
آنچه اینک به عنوان فرایند تحول و توسعه در حیات سرزمینی این کشور جاری است، را باید حاصل مساعی نسل دیگری از رهبران چین دانست که البته فرایند آن نسبت به نسل گذشته رهبران چین، شتاب بیشتری به خود گرفته است. تردیدی نیست که هوجین تائو به عنوان نسل جدید رهبران چین، در محور این تحول قرار دارد. تردیدی نیست که راز توفیق هزاره چین در فرایند توسعه را باید قبل از هر چیز در بهره‌گیری این کشور از الگوهای توسعه و امکانات اقتصادی و استفاده از تحولات در نظام بین‌الملل دانست که به وسیله نسل جدید رهبران اعمال شده است. الگوهای توسعه و امکانات اقتصادی نظام بین‌الملل سبب شد که این کشور به سطح قابل ملاحظه‌ای از قاعده‌سازی نایل آید. شاید در این میان استفاده از تحولات نظام بین‌الملل نقش محوری را در پدیده شدن چین بازی کرده باشد، چراکه برای چین تحولات نظام بین‌الملل یک فرصت بود تا تهدید. لذا بهره‌گیری از تحولات نظام بین‌الملل، موجد نتایجی برای چین شد. اول آنکه بهره‌گیری از این الگو سبب شد که چین بتواند سطح اختلافات امنیتی خود را به سطح اختلافات سیاسی تغییر دهد و به میزان قابل ملاحظه‌ای از صلح و همزیستی مسالمت‌آمیز و بهبود روابط دیپلماتیک با اغلب کشور‌های جهان برسد. دوم آنکه این پویش در فرایند صلح به چین کمک کرد که این کشور بخواهد از ابزارهای نظامی در تعریف مبانی توسعه خود بی‌نیاز گردد. به عبارت دیگر چین در هزاره سوم فاقد ابزار نظامی در نیل به اهداف نهایی و غایی توسعه بوده و این پویش موجب شد که چین استراتژی خود را در هزاره جدید بر مبنای بازدارندگی تعریف و تنظیم کند. نشانگان پویش چین در فرایند صلح را باید در بهبود روابط دیپلماتیک این کشور با استرالیا، فرانسه، روسیه و اتحادیه اروپا ردجویی کرد. حتی چین به ‌رغم اختلافات خود با آمریکا و به‌رغم جلوگیری کنگره آمریکا از نفوذ چین در این کشور، در پی مدیریت اختلاف و بحران بر آمده است. تردیدی نیست که هدف غایی چین در پویش‌های صلح، بهره‌برداری وسیع و هنرمندانه از امکانات و تحولات بین‌الملل به منظور متحول کردن این کشور است.
نمی‌توان از تاثیر مولفه دیگری در پدیده شدن چین در هزاره جدید غافل ماند و آن نوعی تغییر و تحول و دگردیسی بنیادین بود که در آخرین کنگره حزب کمونیست اتفاق افتاد. در آخرین کنگره حزب کمونیست چین، عدم انتخاب دوباره معاون رئیس‌جمهوری چین و برخی ارکان دیگر سبب شد که خطر بالقوه برای هوجین تائو برطرف شود. شاید برای کشوری که روز به روز از اندیشه‌های مارکسیت - لنینیست و مائوتوسونگ فاصله می‌‌گیرد، چنین تغییری یک ضرورت استراتژیک بود که کنگره حزب کمونیست چین در اهتمام وجهدی بلیغ به آن دست یازیده است تا چین بیشتر در مسیر واقعی توسعه قرار گیرد.