دکتر جواد اطاعت استادیار دانشگاه شهید بهشتی
گروهی از نظریهپردازان روابط بینالمللی، نوواقعگرایاناند، نوواقعگرایان از اعقاب رئالیستهایی همانند «هانس، جی مورگنتا» هستند. در میان دانشمندان نوواقعگرا، از همه برجستهتر «کنت والتس» است. والتس در کتاب «نظریه سیاست بینالملل» با تاکید بر واقعگرایی کلاسیک به قدرت و منافع مادی و ساختار آنارشی نظام بینالملل میپردازد. ویژگی دیگری که مد نظر کنت والتس قرار گرفته، تشابه کارکردی و تفاوت در تواناییهای دولتهاست؛ به عبارتی، کارکردهای دولتها در سیاست بینالملل همسان است اما توانایی آنها برای انجام این کارکردها تفاوت دارد. این توزیع ناهمسان توانایی، باعث تفاوت و جایگاه دولتها در سیاست بینالملل میشود. از نظر والتس، زمانی که توانایی واحدهای سیاسی تغییر یابد، به تبع آن، ساختار سیستم نیز تغییر میکند. در حقیقت، ساختار نظام بینالملل، زمانی تغییر مییابد که توان قدرتهای بزرگ برای تاثیرگذاری بر عرصه روابط و مناسبات تغییر کند. این تغییر باعث شکلگیری ساختار جدید میشود که بر رفتار تمامی بازیگران تاثیر میگذارد.
برمبنای این نظریه از نظر کارکردی، سیاست خارجی آمریکا به شیوهای طولی تعریف شده است. اهداف سیاست خارجی آمریکا در اولویتهای سهگانه- منافع حیاتی اولیه، منافع ثانویه و اهداف آرمانی درازمدت- تعریف و تبیین شده است بدین معنا که اولویت اولیه و اساسی سیاست خارجی آمریکا تامین و تضمین امنیت ملی آمریکاست که در سرلوحه اهداف ملی قرار گرفته و با هر وسیلهای باید تامین و تضمین شود. پس از امنیت، نوبت به اقتصاد و معیشت مردم میرسد، دستیابی به منابع خام برای گسترش چرخهای اقتصاد آزاد و رشد و رونق اقتصادی و افزایش GNP از جمله اهداف ثانویه سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا به شمار میرود. سومین هدف گسترش فرهنگ، تمدن و ارزشهای آمریکایی است که امروزه در قالب آزادی دموکراسی و حقوق بشر متجلی میشود.
نکته قابل توجه این است که اهداف سهگانه فوق بر اساس اولویتبندیها اهمیت مییابند. به عبارت دیگر، چه بسا، آزادی، دموکراسی و حقوق بشر صرفا پوششی بر تحقق اهداف اولیه یا ثانویه قرار گیرند یا اینکه چه بسا اهداف آرمانی و درازمدت در تعارض با منافع حیاتی اولیه و ثانویه قرار گیرد و ایالات متحده بر نقض حقوق بشر، تحدید آزادیها و حمایت از نظامهای استبدادی تاکید ورزد. در این خصوص، نمونههای بسیاری از نقض حقوق بشر را میتوان به عنوان شاهد مثال ارائه کرد که حمایت از رژیمهای استبدادی در خاورمیانه و حمایت همهجانبه از رژیم اشغالگر قدس، نمود بیشتری را در سیاست خارجی آمریکا به نمایش میگذارد.
با رهیافت فوق در خصوص سیاست خارجی آمریکا، هدف تهاجم نظامی آمریکا به عراق روشن میشود. از منظر نظریه نوواقعگرایی، پس از فروپاشی شوروی و حدف قدرت رقیب، توانایی تاثیرگذاری آمریکا در عرصه بینالمللی افزایش یافت.
این تغییر در توانایی در وضعیت آنارشی بینالمللی باعث شکلگیری ساختار جدیدی در نظام بینالمللی شده است؛ به گونهای که آمریکا حتی بدون مجوز سازمان ملل به کشور مستقل دیگری همانند عراق تهاجم میکند آنچه در این گفتار حائز اهمیت است؛ اینکه هدف تهاجم آمریکا به عراق با عنایت به رهیافت سهگانه سیاست خارجی آمریکا کدام است؟
اولا، ایالات متحده چنین تبلیغ میکند که رژیم حاکم بر بغداد میتوانست برای امنیت جهان از جمله امنیت ملی آمریکا- مخاطرهآمیز باشد. زمانی که شبهنظامیان القاعده به رهبری بنلادن، میتوانند با ابتکاری ساده سازمان تجارت جهانی را مورد حمله قرار دهند، طبیعی است که رژیم صدام نیز میتواند چنین مخاطراتی را برای امنیت آمریکا به دنبال داشته باشد بنابراین از منظر محافظهکاران حاکم در ایالات متحده آمریکا، منافع حیاتی اولیه ایجاب میکرد که چنین دشمنی مورد تهاجم و نابودی قرار گیرد. ثانیا، از منظر اقتصادی، کاپیتالیسم غربی نیازمند شریان حیاتی مواد خام و به ویژه نفت منطقه خلیجفارس است اهمیت این موضوع به بهترین شکل توسط نیکسون- رئیسجمهور وقت آمریکا- بیان شده است؛ وی میگوید: «نفت، خون صنعت مدرن است و منطقه خلیجفارس، قلبی است که این خون را مانند تلمبه به جریان میاندازد و راههای دریایی پیرامون خلیجفارس، شریانهایی هستند که این خون حیاتی از آنها میگذرد.» این موضوع زمانی اهمیت مضاعف پیدا میکند که ایالات متحده آمریکا بزرگترین مصرفکننده نفت و بزرگترین واردکننده آن است. پس به طور طبیعی، منافع ثانویه آمریکا باعث میشود برای تامین و تضمین این منبع با ارزش، تهاجم نظامی خویش را از منظر منافع ملی آمریکا توجیه و تفسیر کند.
ثالثا، ایالات متحده آمریکا برای پوشش دادن به اهداف اولیه و ثانویه، نیازمند مشروعیت بخشی به اقدام خویش است. در این راستا، گسترش آزادی، دموکراسی و حقوق بشر- که از جمله اهداف آرمانی و درازمدت آمریکاست- میتواند مؤثر واقع شود و صدام دیکتاتور میتواند دستاویزی مناسب برای اعراض و مقاصد اصلی قرار گیرد. جالب اینجاست که حجم تبلیغات سنگین آمریکا با استفاده از قدرت رسانهای که در اختیار دارد- به ویژه قبل از تهاجم و در جریان حمله به عراق- بر این موضوع متمرکز شده بود؛ گویی آمریکا فرشته نجاتی است که در عصر حاضر رسالت آزادسازی ملل تحت سلطه را در اختیار دارد اما مخالفتهای پیدا و پنهان با اکثریت عددی شیعیان در عراق، امروزه تا حدود زیادی این پوشش را ناکارآمد ساخته است.
نتیجهگیری
همان گونه که از مطالب فوق پیداست، از منظر نظریه نوواقعگرایی، ایالات متحده آمریکا با استفاده از فرصت فروپاشی شوروی، درصدد حاکمیت نظم دلخواه خویش در عرصه روابط و مناسبات بینالمللی است. در این راستا، اهداف سهگانه سیاست خارجی آمریکا- یعنی منافع حیاتی اولیه و تأمین امنیت ملی آمریکا و سپس منافع ثانویه و رونق اقتصادی آمریکا و نهایتا اهداف آرمانی و درازمدت یعنی گسترش فرهنگ و ارزشهای آمریکایی- مدنظر بوده و تهاجم به عراق با استفاده از تحول ناشی از فروپاشی شوروی و برمبنای اهداف و منافع سهگانه آمریکا قابل توضیح و تبیین است.