تاریخ انتشار : ۱۰ دی ۱۳۸۷ - ۱۲:۵۰  ، 
شناسه خبر : ۵۷۰۵۴

در خبرها بود که همرزمان دیرین دانیل اورتگا به او پشت کرده اند؛ از جمله، شهردار ماناگوا، پایتخت کشور که از دوران مبارزات چریکى از یاران نزدیک اورتگا بود. همچنین، گروهى از روشنفکران سرشناس کشور به اورتگا نامه نوشته و او را به کاربرد شیوه هاى استبدادى متهم کرده اند. در این مقاله بررسى مى کنیم که چرا چنین شده ومشکلات و تنگناهاى نیکاراگوئه و دانیل اورتگا چیست و از چه عواملى سرچشمه مى گیرد. به گزارش دیپلماسى ایران دانیل اروتگا، رئیس جمهورى کنونى نیکاراگو، به اندازه کافى در ایران شناخته شده است. در دهه۱۹۷۰ به اتفاق همرزمانش در «جبهه آزادیبخش ملى ساندینسیت» علیه دیکتاتورى ژنرال آناستاسیو سوموزا و خاندان او قیام کرد. چریکهاى ساندینیست در ۱۹۷۹ پیروزمندانه وارد ماناگوا پایتخت کشور شدند. سوموزا فرار کرد و دانیل اورتگا رئیس جمهور شد. آن ایام، به دنبال پیروزى تاریخى فیدل کاسترو و چه گوارا، کمابیش سراسر آمریکاى لاتین در شروشور مبارزات چریکى فرو رفته و «تب انقلاب» همه جا را فرا گرفته بود. به سبب دخالت هاى آشکار و پنهان آمریکا و به رغم تلاش هاى کاسترو و تداوم مبارزات چریکى چه گوارا، «انقلاب » در کشور هاى دیگر آن منطقه پیروز نشد. برعکس، دولت هاى نظامى خشن و سرکوبگر در آن کشورها بر سرکار آمدند که داستان پیگیرى خشونت هاى ارتکابى آنها هنوز هم ادامه دارد. اما « انقلاب» با عملیات قهر آمیز آن دولت هاى دیکتاتورى، که هزاران کشته و «ناپدید» برجاى گذاشت، ریشه کن نشد؛ در کجا دیده ایم که فشار و سرکوب، گرچه ممکن است در کوتاه مدت بظاهر موفق شود، بتواند در میان مدت و دراز مدت به نابود کردن خواسته ها و آمال مردم تحت ستم، که در عین گرفتارى و فلاکت شاهد بهره مندى و تنعم« خواص» هستند و خشم و غیض درونى آنها هردم سرکش تر مى شود، موفق شود؟ نیکاراگوا از کشورهایى بود که مبارزات چریکى در آنجا بعد از کوبا به ثمر رسید و دولت ساندینیست به ریاست اورتگا قدرت را به دست گرفت. اما تحریکات واشنگتن بى درنگ آغاز شد. با حمایت آمریکا، ارتشى عمدتا مزدور، موسوم به کنتراها به مبارزه با دولت ساندینیست ها پرداخت. نیکاراگوا مشمول تحریم هاى اقتصادى و سیاسى پنهان و آشکار شد و سرانجام در انتخاباتى که در ۱۹۹۰ برگزار شد، مخالفان برنده شدند و اورتگا سقوط کرد.
انقلابى دمکرات!
در آن میان، نکته جالب نظر این بود که دانیل اورتگا، برخلاف همتایان انقلابى خود در کشورهاى دیگر، به نتیجه انتخابات «دمکراتیک» گردن نهاد و از قدرت کناره گرفت. این موضوع ظاهرا مى باید براى او در بین دولت هایى که به سرکردگى آمریکا داعیه برقرارى دمکراسى دارند، امتیازى مثبت به ارمغان مى آورد اما، چنانکه خواهیم دید، چنین نشد! نیکاراگوا در طول یکصد سال گذشته، شاید بیش از هر کشور دیگرى در معرض دخالت خارجى، سرکوبگرى و شورش و قیام محرومان قرار داشته است. دخالت آشکار واشنگتن از سال ۱۹۰۹ آغاز شد که فیلاندر ناکس، وزیر خارجه وقت آمریکا، اسباب سقوط خوزه سانتوس زلایا ، رئیس جمهورى وقت نیکاراگوا را، که مى گویند
محکم ترین و درخشان ترین رهبرى است که تاکنون نیکاراگوا به خود دیده است، سازمان داد. زلایا درصدد بود که بر شرکت هاى آمریکایى فعال در نیکاراگوا اعمال کنترل کند و جالب توجه است بدانیم که آقاى ناکس قبلا وکیل حقوقى یکى از آن شرکت ها، یعنى «شرکت معدنى لوس آنجلس» بود. بعد از براندازى هم حسابدار ارشد همان شرکت به ریاست دولت نیکاراگوا منصوب شد! سه سال بعد، این دولت مجبور شد براى سرکوب کردن قیام ملى مردم از تفنگداران دریایى آمریکایى تقاضاى دخالت و کمک کند. این تفنگداران بیش از بیست سال در نیکاراگوا باقى ماندند، اما موفق به درهم کوبیدن نهضتى چریکى که اوگوستو چزار ساندینو دردهه هاى ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ سازمان داده بود نشدند (ساندینیست هاى کنونى نام خود را از همان رهبر چریکى مبارز و محبوب گرفته اند). ساندینو در ۱۹۴۳ به دستور ژنرال سوموزا ترور شد، و این ژنرال و خاندان و اطرافیان عمدتا فاسد و حریص او به مدت چهار دهه با حمایت آمریکا به جبارى بر نیکارگوا حکومت کردند، تا سرانجام با قیام ساندینیست ها که از اوایل دهه ۱۹۶۰ آغاز شده بود برافتادند.
انقلابى معتدل!
پیروزى ساندینیست ها طبعا با شعارهاى انقلابى و ضد امپریالیستى همراه شد. فیدل کاسترو در اوج محبوبیت خود بود و همگان نقش او را در این پیروزى به عیان شاهد بودند، موضوعى که بر اعتبار و «سوکسه»انقلابى او بسیار مى افزود. با این حال، اورتگا، با وجود سخن سرایى هاى ناگزیر انقلابى، همواره نوعى ملایمت و اعتدال از خود نشان مى داد، شیوه اى که همچنانکه خواهیم دید، تا به امروز نیز ادامه دارد. هرگز دامنه چیرگى و قهر دولت را مطابق «الگوى کوبا» گسترش نداد، با آمریکا قطع رابطه نکرد و راه سرمایه گذارى غربى ها را نبست. در اینجا، اشاره اى به گفته برخى از ناظران مناسبت دارد. به نظر اینان، «نئوکان» ها در آمریکا، به تعبیرى، « نئو » یعنى تازه و جدید نیستند بلکه سابقه اى دیرین دارند. در واقع، همین ها بودند که چون «همه چیزها» را مى خواستند و تصور مى کردند که با کمک نیروى نظامى مى توانند به تمام خواسته هاى خود دست یابند (که نتیجه این سیاست را در ویتنام دیدیم و هم اکنون در عراق و افغانستان شاهدیم)، براى کاسترو راهى بجز تکیه به شوروى و برقرارى رژیم کمونیستى در کوبا باقى نگذاشتند. در حالى که نهضت ۲۳ ژوئیه کاسترو که با حمایت دانشجویان، کارگران شهرى و بعضى از کشاورزان در ۱۹۵۹ موفق به برانداختن دولت سرکوبگر و فاسد ژنرال باتیستا شد، با حزب کمونیست کوبا کشمکش داشت و در جریان مبارزات چریکى خود با این حزب همرزم و همگام نبود.
سیاست هاى این «محافظه کاران» آمریکایى در کشورهاى دیگر نیز نتایجى مطلوب به بار نیاورد. در واقع، به رغم شعارهاى «دمکراتیک» این جماعت، در کشورهایى چون فیلیپین، برزیل، آرژانتین، باعث بر آمدن نظام هاى دیکتاتورى شد، نظام هایى که بذر دشمنى و بدبینى نسبت به آمریکا را کاشتند.
توجه به این سخن پاره اى از ناظران جالب نظر است که باید دید آمریکا، با وجود آنکه میزان «استعمارگرى اش» هرگز به درجه دولت هاى استعمارگر کلاسیک نظیر بلژیک و پرتغال واسپانیا و فرانسه و بریتانیا نرسیده است و میزان کمک هاى اقتصادى آن نیز به طور مطلق از همه آن دولت ها- و شاید از مجموع «کمک هاى» آن دولت ها تجاوز مى کند- چرا در جوامع عقب مانده دنیا این همه نامحبوب و مورد سوء ظن و نفرت قرار دارد؟ از غرایب سیاست هاى آمریکا! اشاره کردیم که اورتگا همواره تا حدودى ملایمت و اعتدال و آمادگى براى سازش و تفاهم از خود نشان داده است.
دور اول ریاست جمهورى او فعلا به کنار، اما از زمانى که در آغاز سال ۲۰۰۷ دوباره به ریاست جمهورى نیکاراگوا رسید نیز همین روحیه و روش را پیگیرى کرده است. در مارس امسال، که نیروهاى دولت کلمبیا، نزدیک ترین متحد جورج بوش در آمریکاى جنوبى، در تعقیب چریک هایى که گفته مى شد از حمایت چاوز، رئیس جمهورى ونزوئلا، برخوردار هستند، به خاک اکوادور همسایه نیکاراگوا تجاوز کردند و باعث بروز بحران سیاسى و دیپلماتیک شدیدى در آن منطقه شدند، به نحوى که رئیس جمهورى کلمبیا خواستار محاکمه چاوز در محضر دادگاه جنایى بین المللى شد، اورتگا به منظور نشان دادن همبستگى خود با چاوز، بى درنگ رابطه اش را با کلمبیا قطع کرد. اما درست یک روز بعد، یعنى وقتى که هنوز سفیر کلمبیا فرصت ترک نیکاراگوا را پیدا نکرده بود، نظرش را تغییر داد و روابط با کلمبیا را دوباره برقرار ساخت. به علاوه، اجازه داد تا آمریکا سفارتخانه بزرگى، که مى گویند گسترده ترین سفارت آن کشور در آمریکاى لاتین است و گنجایش ۶۰۰ نفر را دارد، بر تپه اى مشرف بر پایتخت نیکارگوا احداث کند.
همچنین، رابرت کالاهان درخواست جورج بوش براى تصدى مقام سفارت آمریکا در نیکاراگوا را پذیرفت. در حالى که این شخص در دهه ،۱۹۸۰ وقتى دستیار جان نگروپونته سفیر وقت آمریکا در هندوراس بود، ساماندهى کنتراها را بر عهده داشت، ارتشى مزدور که براى براندازى اورتگا و ساندینیست ها تشکیل شده بود (آقاى نگرو پونته همان چهره شاخص « نئوکان »هاست که در سالیان اخیر مدتى سفیر آمریکا در عراق اشغال شده و رئیس سازمان ملى اطلاعات آمریکا بود و اکنون معاون ارشد خانم رایس است.) اورتگا حتى آرتورو کروز سکوییرا را به سفارت ماناگوا در واشنگتن منصوب کرد، در صورتى که این شخص از حامیان کنتراها در دهه ۱۹۸۰ بود و پدرش را سیا مأمور کرد تا در انتخابات ۱۹۸۴ به رقابت با اورتگا نامزد ریاست جمهورى شود. با این اوصاف، همه چیزها ظاهرا حکم مى کند که آمریکا باید از چریکى انقلابى، که هم نشان داده به رأى دمکراتیک مردم احترام مى گذارد و هم بجز گهگاهى در کلام و بیان اثرى از تندروى هاى همتایان انقلابى و ضد امپریالیست خود بروز نمى دهد، حمایت کند. اما چنین نیست! عقل سلیم ظاهرا حکم مى کند که مثلا در برابر «الگوى کاستروى تندرو» به برآمدن نمونه اى از یک «انقلابى واقع بین» کمک شود، ولى واشنگتن از این حمایت دریغ دارد و اورتگا را بناچار به چاوز متکى کرده است.