محجوب
وضعیت آنچه در ایران با شور و حرارت بهعنوان فمینیسم از آن حرف میزنند تا اندازهای کمیک/ تراژیک است. در این میان، نقد رادیکال نیز تا اندازهای گیج میشود. درست همان جنبشی که در غرب تحت مقوله «جنبشهای اجتماعی جدید» یا «سیاستهای هویت» خصلتی محافظهکار و سازشگر به خود گرفته است و توسط چپ جدید سراپا نقد شده، در وضعیت ایران هنوز قادر است برخی پتانسیلهای انتقادی/ رادیکال خود را، دستکم در سایه یک گفتار اپوزیسیون سیاسی، حفظ کند. البته همواره باید از نوعی پتانسیل سخن گفت. زیرا آنچه تاکنون به فعل درآمده، چیزی بیشتر از تکرار چند هزار باره و خالی از تنش شعارهای جامعه مدنی و دموکراسی نبوده است، بیآنکه مرزبندیهای جدید با داخل و خارج صورت گرفته باشد. فشار بعضاً شدید گفتار حاکم بر فعالیتهای اعتراضی زنان این تصور را به وجود میآورد که شاید فمینیسم، به رغم بیمیلی بیمعنای خود فمینیستها، به واقع واجد معنا و اهمیتی سیاسی باشد. از سوی دیگر، فمینیسم به یک کالای جدید و شیک بدل شده که در عوض مواجهه مشخص و انضمامی با امر مشخص و انضمامی (البته اگر که دعوی مبارزه دارد) تمام انرژی خود را صرف تکرار مکرر ژارگون پست مدرنیستی با اصطلاحاتی چون «نوشتار زنانه» و «نفی فالوس محوری» و... کرده است. به هر حال عدهای هستند که خود را فمینیست مینامند و چیزهایی مینویسند و ترجمه میکنند و معتقدند به زنان ظلم شده است. همین کافی است که بپذیریم فمینیسم در مقام یک پدیده مشخص «وجود» دارد. مسئله اصلی این نوشته پرسش از نسبت «سیاست هویت» و «سیاست پیکار طبقاتی» است، که البته تا پایان نوشته هم جواب قطعی و روشنی به آن داده نشده است. اما یک چیز قطعی است: چون پرسشی را فقط خود «سیاست پیکار طبقاتی» میتواند طرح کند و نه مثلاً فمینیسم . احتمالاً اندرز نهفته در این مقاله نیز چیزی نیست مگر اشاره به همین نکته؛ این که فمینیسم باید بتواند این تفاوت را آگاهانه بپذیرد و درونی کند. پیکار طبقاتی، بنابر ادعایش، نوید آزادی زنان را هم میدهد. اما آیا مبارزات زنان به رهایی نوع بشر میانجامد؟
اگر در زیر تقسیمبندیای میان فمینیستها صورت گرفته، این به معنای تضمین تطابق با واقعیت قضیه نیست. این تقسیمبندی بیشتر به کار پیش بردن خود نقد میآید، و به اصطلاح: من استفاده خود را از آن میکنم. در ضمن، قصد ارائه طبقهبندیهای بیخاصیت دانشگاهی و «کارشناسانه» هم در کار نبوده است. این تقسیمبندی بیشتر نمادین است تا عینی.
فمینیستهای درون ماندگار
کار این گروه شبیه روشنفکران دینی است که میکوشند گفتار دین را از درون، و تقریباً به شیوهای «درون ماندگار» (immanent) نقد کنند. این فمینیستها غالباً به مسائل قانونی و حقوقی زنان نظیر ازدواج و طلاق و کار و ارث و تحصیل و قیمومت و غیره میپردازند. آنها معمولاً سروصدای چندانی ندارند. زیرا به خاطر تماسشان با حوزه «مرموز» قانون، ضرورتاً پا را از جای خاصی فراتر نمیتوانند بگذارند، و لاجرم رسانهها نیز اجازه ندارند اخبار آنها را به درستی پوشش دهند، و نیز نمیتوانند مبارزات آنها را همیشه به موضوعاتی جذاب بدل سازند. به بیان ساده: پیکار آنها جز برای کسانی که مستقیم درگیرند، یعنی همان «زنان محروم و ستمدیده»، جذابیتی برای همگان ندارد.
درگیری آنها با قانون همچنان دچار این ابهام است که آیا برای تغییر برخی قوانین باید کل ساختار را دگرگون ساخت یا این که هنوز به اصطلاح پتانسیلی درونی در قانون اساسی وجود دارد که اجازه میدهد دستکم برخی «مشکلات» زنان حل و فصل شود. به هر حال پیش فرض فمینیستهای درون ماندگار، که غالباً اصلاحطلب یا دموکراسیخواه خوانده میشوند، پذیرش مختصات کلی وضع موجود است. طبیعی بود که این جریان در کنار مبارزات سیاسی رفرمیستی پس از دوم خرداد پر و بال بگیرد. مبارزه فمینیستهای درون ماندگار در چارچوب همان چیزی قرار میگیرد که امروزه «سیاست هویت» نام دارد. این قسم سیاست، که نبردی لیبرالی و استوار بر ارزشهای چند فرهنگگرایانه است، به طور خاص محصول جهان پس از جنگ سرد و ورشکسته شدن ظاهری «سیاست پیکار طبقاتی» است. سیاستهای هویتی یا همان «جنگهای فرهنگی»، که براساس هویتهای نژادی، جنسی، دینی و غیره پیکارهای متفاوتی را دنبال میکنند، به درجات مختلفی میتوانند رادیکال یا سازشگر باشند و این کاملاً به فضای اجتماعی/ سیاسی و به اصطلاح «فشار هوا»ی جامعه مربوط است.
فمینیستهای بورژوا
البته بیدرنگ باید متذکر شد که در عنوان این بند، صفت «بورژوا» بدون قصد و غرض نیامده است. تاریخنگاری بدون موضعگیری چیزی جز دروغی شیک و آکادمیک نیست. این که به جای زوج طبقه متوسط طبقه کارگر، از زوج بورژوازی/ پرولتاریا استفاده کنیم، صرفاً براساس «سلیقه»مان رفتار نکردهایم. دومی نشاندهنده نوعی انتخاب سیاسی است، تعیین این که کدام طرف ایستادهایم و طرف مقابل را چگونه میبینیم، و نه این که یک دیدگاه «عینی بی طرف» اتخاذ کرده باشیم، دیدگاهی که از فرط «فراگیر بودن و همه جانبهنگری» به واقع هیچ چیز را نمیبیند.
فمینیستهای بورژوا به طور مستقیم با حیطه قوانین حقوقی سروکار ندارند، در واقع عرصه مبارزه را به درون جامعه مدنی انتقال دادهاند. علیالظاهر پیش فرض ایشان این است که سایر مشکلات زنان حل شده است و اکنون میتواند مطالبات «والاتر»ی را پیش کشید. زیرا گویا آنها دیگر مشکلاتی در «حوزه خصوصی» و بخشهایی از حوزه عمومی ندارند. فمینیستهای بورژوا، که بعضاً با تئوری و تاریخ تفکر هم سر و کله میزنند و از برخی لیبرالها نیز نقل قول میآورند، به طور کلی در پی تحقق برابری صوری زن و مردند. آنها گذشته از این که، فیالمثل، معتقدند وظایف خانهداری نباید فقط بر دوش زن باشد، خواستههای دیگری هم دارند: از تعدیل قوانین حجاب گرفته تا حق دوچرخهسواری و شرکت در استادیوم فوتبال و (احیاناً) ساختن فیلم در افغانستان. این گروه از فمینیستها کتاب هم ترجمه میکنند، مقاله هم مینویسند، فیلم هم میسازند، راهپیمایی هم راه میاندازند و اعتراضهای نمادین نیز صورت میدهند (در یکی از اعتراضهای دسته جمعی عدهای از دختران، روی یک پلاکارد به طعنه نوشته شده بود: «استادیوم صد هزار پسری!»). نمونههای فراوان این نوع فمینیستها را میتوان در سینمای «مستقل و روشنفکری» ایران سراغ گرفت؛ سینمایی که در هر شرایطی، مطلقاً «صلحطلب» و «طبیعتپرست» است، و معتقد است همه چیز خوب میشد و دنیا آباد میگشت اگر که آدمها با هم خوب میبودند و حقوق یکدیگر را رعایت میکردند و به زنها زور نمیگفتند این نوع سینما، که از فیلمهای تهمینه میلانی تا خانواده مخملباف را پوشش میدهد، شدیداً به «غیرسیاسی بودن» خود میبالد. البته امروزه در میان هنرمندان این صفت یا در واقع ضعف به یک فضیلت تمام عیار بدل شده است.
فمینیستهای تخیلی
نوع سوم، که میتوان آنها را عجالتاً پستمدرن هم نامید، نه تنها از «مشکلات زنان» و «برابری صوری زن و مرد» میگذرند، بلکه اصولاً با مردانگی یا تقابل زن/ مرد، مشکلی هستی شناختی دارند. برای آنها قضیه حتی به تغییر دولت یا نوعی انقلاب هم خلاصه نمیشود، بلکه گویی در جستوجوی ایجاد استحالهای بنیادین در نظام کیهان شناختیاند، دیگر چه رسد به اصلاح چند قانون مربوط به حق طلاق یا سقط جنین یا دوچرخهسواری مشکل آنها با کل آن مختصات نمادینی است که در آن «تقابل دوتایی» مرد/ زن مطرح میشود. اگر ما به دنبال برابری باشیم، پس یعنی این تقابل را از قبل پذیرفتهایم. فمینیستهای تخیلی وطنی، که اغلب آمیزه خوفناکی از کمونیسم لنینیستی و دیکانستراکشنیسم دریدایی و روانکاوی لاکانی و ساختارگرایی آلتوسری و تاریخنگاری فوکویی و غیرهاند، صرفاً قصد ندارند برخی «مشکلات اجتماعی» را حل کنند، بلکه هدف آنها ظاهراً ایجاد فوری تغییری کاملاً کیفی در کل شیوه حیات بشری است (شاخهای از این نوع فمینیسم همان الاهیات فمینیستی است که منکر هر نوع عنصر مذکر در نمادها و خطابها و شمایلها این نوع «جنبشهای اجتماعی جدید» (که هم فمینیستهای بورژوا و هم تخیلی ذیل آن قرار میگیرند) اصرار آنها بر بیمیلیشان به مبارزات سیاسی رایج یا همان «سیاستبازی» است. آنها علناً اظهار میکنند که کاری به سیاست ندارند، و میخواهند در «فرهنگ» به دنبال ریشه مشکلات بگردند. در عین بیاعتناییشان به سیاست و هر نوع پیکار سیاسی/ انقلابی، آنچه ایشان در پی تحقق آنند به رغم چهره «فرهنگی» و غیر «سیاسی»اش، چیزی بسیار «بیشتر» است: تغییر تمام سویههای بنیادین رابطه ما با فرهنگ و طبیعت، طوری که دیگر نه عقلانیتی «مردانه»، بلکه عقلانیتی «زنانه» و لاجرم «نرم» و «تکثرگرا» حاکم گردد، و الیآخر. لوسی ایرهگری یکی از فمینیستهای پست مدرن رادیکال که جزء الاهگان معبد فمینیسم تخیلی است، جایی در کتاب «نوعی اخلاق تفاوت جنسی»، انقلاب بنیادین فمینیستی را چنین توصیف میکند: «به انقلابی در تفکر و اخلاق نیاز داریم اگر که بناست دستاورد تفاوت جنسی تحقق یابد. ما نیازمند تفسیر مجدد هر آن چیزیایم که به نسبت میان سوژه و گفتار، سوژه و جهان، سوژه و امر کیهانی، جهان اصغر و جهان اکبر ربط دارد. هر آن چیزی که نقطه آغازش آن شیوهای است که طی آن، سوژه همواره در هیات مرد، بهعنوان انسان، خطاب و نوشته شده است (man در فرانسه انگلیسی، برای انسان و مرد، یک کلمه وجود دارد. م.].» درست به خاطر خصلت سراپا انتزاعی و متافیزیکی آن، چنین پیکاری به واقع با هیچ چیزی در پیکار نیست و سرانجام بنا نیست هیچ چیز تغییر کند، زیرا تغییر هر چیزی نهایتاً «هسته اصلی »ساختاری فراتاریخی را دستنخورده باقی میگذارد. احتمالاً حتی پیروزی انقلاب کمونیستی نیز فایدهای ندارد، زیرا این یک انقلاب کمونیستی مذکر است.
تمام واکنشهای هیستریک و بیمارگونه به این اصطلاح «عقل مذکر» و «فرهنگ مردانه»، که اغلب در شکل پارانویای فمینیستی بروز مییابد، به واقع واکنش به آن امر «واقعی»ای (در معنای لاکانی) است که تن به نمادینهشدن نمیدهد: تفاوت جنسی. لوس ایرهگری به درستی معتقد است که، همان طور که به گفته هایدگر هر عصری باید به مسئله واحد خودش بیندیشد، احتمالاً مسئله اساسی عصر ما همان تفاوت جنسی است. گذشته از صورتبندی مبالغهآمیز ایرهگیری، این تعبیر قادر است، اگر نه مسئله «عصر» ما بلکه، دست کم مسئله اساسی خود فمینیسم (خاصه در اشکال تخیلیاش) را عیان سازد: تفاوت جنسی. این مفهوم همان چیزی است که اندیشیدن به «انسان به ماهو انسان» را دشوار میسازد.
در بسیاری از صور غالب فمینیسم (مشخصاً نوع دوم و سوم در تقسیمبندی بالا)، ما با گونهای فاصلهگیری از سیاست روبهروایم. البته این فاصله از قبل در «انتخاب فمینیستی» بهعنوان انتخابی هویتی حضور دارد. فمینیستهای درون ماندگار ضرورتاً مجبورند در حیطه سیاست باقی بمانند. امروزه در سطح جهانی نیز، در حیطه سیاست چپ، یکی از مهمترین بحثهای جاری همان رابطه / تفاوت میان سیاست پیکار طبقاتی و سیاستهای هویتی است. در حال حاضر ما، دست کم و در تحلیلی کلی، با دو نوع سیاست مواتجهایم: سیاست چپ رادیکال سنتی که بیچون و چرا یگانه پیکار را پیکار طبقاتی میداند، و انواع سیاستهای فرهنگی و هویتی که هر کدام محل نزاع را هم جنسگرایی، حقوق زنان و اقلیتهای دینی و نژادی و غیره قرار میدهد. مسئله اصلی این است که آیا پیکار طبقاتی را باید هم طراز و در ردیف دیگر پیکارها (فرهنگی و هویتی) به حساب آورد یا این که منزلتی بنیادین و برسازنده بدان بخشید. یعنی آیا پیکار طبقاتی همان پیکار اصلیای است که پیروزی در آن خود به خود معادل پیروزی در دیگر پیکارهای جزیی است، و مثلاً پس از انقلاب پرلولتری، وضع زنان و اقلیتها نیز خوب میشود؟ آیا آنتاگونیسم اصلی از نوع طبقاتی است؟ اخیراً کتابی در این باره منتشر شده است با عنوان «هژمونی» کلیت، حدوث» که مناظرهای است میان ارنستو لاکلائو، جودیت باتلر (فمینیست مشهور) و اسلاوی ژیژک. نخستین مقاله ژیژک در این کتاب عنوان جالبی دارد که با شرایط فعلی ما جور درآید: «پیکار طبقاتی یا پست مدرنیسم؟ بله لطفاً!» این عنوان برگرفته از شوخیای است در یکی از فیلمهای برادران مارکس: پیشخدمت از یکی از برادرها میپرسد: «چای یا قهوه؟» و او جواب میدهد: بله لطفاً. گذشته از این که ژیژک سرانجام عاجز از تعیین صریح موضع خویش است و همواره یک پا در اقتصاد دارد و یک پا در سیاست ناب، اما در وضعیت کنونی ما، به واقع میتوان با یک «بله لطفاً!» هر دو شیوه پیکار را دنبال کرد. در شرایطی که اخیراً بسیاری از زنان و غیره فیلتر شده است، نقد «مترقی» و «چپ» از مبارزات زنان، حتی اگر محتوای آن حقیقی باشد، اما از موضع درستی صورت نمیگیرد و همین ممکن است تمام حقیقتاش را بر باد دهد. به همین دلیل، با نوع اول و تا اندازهای نوع دوم فمینیسم در ایران میتوان به نحوی انتقادی همدلی کرد. و این بیش از آن که نوعی جرح و تعدیل به شیوه پوپری باشد، وساطتمند ساختن خود کنش نقد رادیکال است. به هر حال در روز جهانی هشتم مارس، در کنار گردهمایی و صدور بیانیه، به این چیزها هم میتوان فکر کرد، به این پرسش که پیکار فمینیستی چه جور پیکاری است.